تبلیغات
ادبیات معاصر
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.negarkhaneh.ir/fa/usergallery/2008/12/VAZHAR\34_Fixd.jpg


مادربزرگ
گم كرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام






نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، غریب،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 مرداد 1390




http://www.nlai.ir/DesktopModules/Articles/MakeThumbnail.aspx?Image=/Portals/15/tarikh/گلشیری.bmp&tabid=1780&w=400


هوا كه  تاریك شد  برگشتم  وقتی  در را باز كردم  دیدم زنی  روبرویش  نشسته است  هلویی  گفتم  و سری تكان دادم  بانویی  به فارسی  گفت  :   این خانم  همین طوری آمد  می گوید  نقاش است  و این دور و برها  می گشته  حالا آمده  سری به ما زده

خودم  را معرفی كردم  و دست دادیم   بانویی گفت  كه اسمش  آنه پترز است

 آنه گفت  به انگلیسی :  یك  كلمه نفهمیدم

بانویی  توضیح داد  به فارسی  حرف زده   قهوه می خورند  كلید  آبجوش ساز برقی  را چرخاند  چند ماهی بایست  همین طورها  قهوه  و چای  می خوردیم :  پیچ  را  می گردانیم و آب كه  در محفظه  جوش می آمد  سوتی  می كشید  بعد دیگر توی  فنجان  می ریختیم  و یكی  دو قاشق قهوه  یا  یك  كیسه  چای تویش  می انداختیم

با بانویی  داشت  حرف می زد   گوشوارش  حلقه حلقه بود  زنجیروار   موهاش  دودی رنگ  بود و گردنش  بلند  با پوستی  سفید  و چین هایی  ریز  در گوشه ی چشم ها  و بالای  لب  چهل و پنج سالی داشت  یا شاید  پنجاه  بلوزی سیاه  به تن داشت  و شالی  سیاه  با حاشیه ای  سفید  بر شانه  پریدم :  تنها سفر می كنید ؟

گفت :  چند ماهی است  با دوستم قطع رابطه  كرده ام

و خندید به ناگهان  كه دو ردیف  دندانهای سفید و درشتش  را دیدم

 چشم هایش  آبی كم رنگ  بود  حالا داشت با فنجان  قهوه اش  بازی می كرد  سر به  زیر

 فرزند چی ؟

یك دختر دارم  بزرگ است

 باز خندید با تمام  شانه و شال روی شانه    نیمرخش  پاك و محكم  بود : با هم  رفیقیم

باز پرسیدم :  تنها سفر می كنی ؟

  گفت  :  بله  ماشین دارم  پتوهای گرم دارم

رو به بانویی گفت : دیشب رفتم همین طرف ها (  با دست  اشاره كرد به آن طرف چمن پشت پنجره  و یا حتی  درختهای  بعدش و بعد با دست راست  انحنای دره طوری  را  ساخت  و با انگشت  همان دست  به  جایی  در ته دره ای كه نبود اشاره كرد )‌ پتوها را كشیدم  روی سرم  تا اینجا (‌ به پل بینی اش اشاره كرد )  شب آسمن باز بود  ستاره  بود  صبح چطور بگویم ؟  چه ... چه ...

بانویی  گفت :  شكوه ؟

نه  شكوه  نه  شكوهزیادی انسانی است  توش  غرور  است  صبح ملایم  است مثل

و  با دستش  بر پر شالش  كشید و باز رو به  بانویی گفت  :  مثل

مخمل ؟

 باز خندید :  مثل مخمل  اول مه  است  توی  هوا   مثل شیشه كه  بخار بر آن  نشسته  باشد

سرش  را زیر انداخت : به انگلیسی  نمی توانم  خوب حرف  بزنم   فرانسوی  می دانید  یا اسپانیایی ؟

سر به نفی تكان دادیم

 آلمانی بود  با موهای  بلند  و صاف  و ریخته  بر شال  بر شانه  جرعه ای  خورد

بانویی  پرسید :  باز هم  قهوه می خورید ؟

  گفت :  نه

  چای چی ؟

  به فارسی  پرسیدم :  چه طور پیدایش  شد  اصلا كی هست ؟

  گفت :  من هم نمی دانم  در زد  فكر كردم  كه  از كاركنان بنیاد است  یا  مثلا  همسایه  است  خودش  گفت :  اجازه  می فرمایید بیایم تو؟   بعد هم  گفت  كه نقاش است  و آمده  این طرف ها  می گردد و  نقاشی  می كند  شب ها هم بیرون می خوابد

آنه گفت :  زبان  قشنگی است

گفتم :  تنها نمی ترسی ؟

البته كه می ترسم  ترس  هست

گفتیم خیلی  شجاعید

شجاع  نه  من  خیلی  ...

برگشت رو به بانویی   بانویی  با  كلاه بره ی  من بازی  می كرد  هر وقت بیرون می رفت  سرش  می گذاشت  می گفت : سرم  سردش  می شود   موهاش  را  كوتاه كرده بود  سیاه بود  و بلند  شلال صاف و سیاه را  بر شانه هاش  می ریخت  موخره  كه امانش  را برید رفت كوتاهش  كرد  گفت :  وقتی  تمام  روز هوا نخورد  مو خوره می گیرد

گفتیم :  نشنیدی  چی پرسید ؟

  رو به آنه گفت :  عذر می خوام  نشنیدم

 به انگلیسی   نه شجاع چه  می شود ؟

ترسو

  بله  ترسو  من خیلی  ترسو هستم  اما آسمان خیلی  شب ها  زیبا  می شود و صبح  آن  مه چی  باید گفت ؟  مثل پرده ای  از آن  با دانه های  ریز و سرد  و شفاف  كه  روی برگهای  صبح  زود  روی  برگ ها  می نشیند   ( با دو سر انگشت ریزی شان  را  نشان داد )  مثل كریستال

بانویی گفت به فارسی  :  می بینی  موهاش را ؟

  و به آنه  به  انگلیسی  گفتم : شبنم

آهان  شبنم  اول تاریك  است بعد  به هر جا  نگاه  می كنم  هوا مثل شیشه  است  خوا  یخ بسته  است انگار  كه پشت  حجم  هوا هیچ  نیست   هیچ  وقت نمی شود  حدس  زد  كه صبح  از كجا  پیداش  می شود  وقتی  هم این طرف  یا آن طرف  افق  روشن می شود  فقط  یك خط  پهن  است مثل یخ  به رنگ یخ

بانویی  دو تا قهوه درست كرده بود  برای  خودش  شیر هم ریخت  پرسیدم :  كسی  مزاحمت نمی شود ؟

گفت  من كه چیزی ندارم  ماشینم كهنهاست  چند تا هم پتو دارم كهنه اند  اما  خیلی  گرم اند  ده بیست تا هم بوم دارم  رنگ و قلم مو  هم هست

  پولی چی ؟  كارت اعتباری  چی ؟

 خیلی  نیست  به زحمت اش  نمی ارزد

  بانویی گفت :  خودت چی ؟  زنی  بالاخره

بلند خندید :  خوب  نگاه می كنم دور از بزرگراه ها   پرت  دور از آبادی ها  می ایستم   فقط  گاهی  شكارچی ها  با سرو صداهاشان ( با دست  شكل  تفنگ ساخت )  بومب !‌ نمی گذارند صبح  را ببینم   اینجا ها چند روز  است فصل  شكار شروع شده

  گفتم : امشب چی ؟  می خواهی اینجا سر كنی ؟

نگاه مان كرد سری  تكان داد  گوشواره هاش  حلقه در حلقه  لنگر  برداشته  بود

  بانویی گفت به فارسی  :  ما كه نمی شناسیم اش  آن هم این طور كه پیداش  شده  تازه شب  اول مان است

آن یكی  اتاق كه هست  یك تخت هم دارد

 به آنه  به انگلیسی  گفتم :  ما همین امروز  آمده ایم اینجا میهمان بنیاد هستیم  با  این همه اگر خواستی  می توانی  شب را اینجا  سر كنی

  آنه  گفت :  من خانه دارم نزدیك هانوفر   خانه ی  بدی نیست  برای  آسمان آمده ام

  بیرون  برای  دیدن صبح ، می كشم

و با دستش  گرفتن  قلم مویی  را نشان داد و  بر بومی  كه نبود خطی  كشید

  بانویی به انگلیسی  توضیح داد : همین چندماه پیش  نمایشگاه داشته

 آنه جایی  را گفت و خندید : هیچ  فروش نداشتم  من مشهور نیستم اینجا بیشتر نقاشی  كسانی  را می خرند  كه مرده اند  تازه  ( خندید  و به خودش  اشاره كرد )  من  خیلی  مدرن ام

 پرسیدم :  حتی  یك تابلو ؟

  هیچ

  پس چطور  زندگی می كنی ؟  با اعانه ی  دولتی ؟

نه  نه بد است خیلی  بد    آدم  تحقیر می شود شخصیت آدم  را می شكند

بانویی  با دو دست بر موهای  كوتاهش  كشید  همین مانده  بود كه ناخنش  را  هم  بجود  تمام راه  از  تهران  تا فرانكفورت  ناخن می جوید  سر انگشت میانه ی  دست  راستش  به خون افتاده بود دستش  راستش  را  میان  زمین و هوا  گرفتم و به آنه گفتم : ما اگر بمانیم  مجبور می شویم ...

ماندگار یادم نیامد  بانویی  نگاهم  كرد به فارسی  پرسیدم  :  ماندگار  چه می شود ؟  بانویی  به آنه  گفت : بچه ها  آنجا هستند نمی مانیم   من نمی مانم

آنه گفت :  بچه چند تا دارید ؟

 دو تا یك پسر یك دختر  دخترم  حالا پانزده سالش  است

  من پرسیدم  : پس  چطور  زندگی می كنی ؟  بی پول ؟

  دستش  را به شكل  قلم موی  نقاشی  كرد  و رو به دیوار  بالا  و پایین برد :  گاهی  خانه های  مردم را نقاشی  می كنم  هنوز  می توانم

بانویی  دستش  را آرام  از دستم  بیرون كشید  پرسید : حالا  چی  بی پول یا  یك ماشین  قراضه و چند پتو ؟

گفت :  یك چراغ گازی  هم دارم ( به دستگاه  آب جوش ساز اشاره كرد )   برای  قهوه  روزی  سه  تا فقط  می خورم  غذا هم  یك  چیزی  می خورم  توی راه  غروب  هم دنبال  یك جایی  می گردم   كه دور باشد  ( به بانویی نگاه  كرد )  به انگلیسی  چی می شود ؟

بانویی داشت ناخن اشاره ی دست چپش را  می جوید  زیر چشمی  نگاهم كرد و  دستش  را بر چانه اش  كشید و  به انگلیسی  گفت  : دنج

آنه گفت :  یك جای دنج  پیدا می كنم و می خوابم  تا صبح   صبح خیلی  حیلی  زیباست   زیبا نه   یك چیز  زیبا  همیشه همان طور  است كه بوده  اما صبح فرق   می كند  هر بار  یك طور دیگرست   به یك  رنگ دیگر است  امروز  صبح  چه طور بگویم ؟  همه ی  هوا  حجم هوا  یك پارچه  یخ بود   یخهای  قطبی  قبل  از اینكه شروع كنند به آب شدن  نه  بد شد   مثل هیچ چیز نیست  صبح   هر بار هم همانطور است كه هست نمی شود كشید  هر قدر  هم تندتر  بكشم  عقب  می مانم

گریه كردم

بانویی گفت :  خیلی  خوب به انگلیسی وصف كردی

به آلمانی  هم  حتی نمی توانم  هدا یكدست  یخ بسته بود   بعد یك  باریكه ی  سفید مثل همان یخ های  قطبی  سرتاسر  افق را

  شانه  بالا  انداخت  و بعد شالش  را دور شانه هاش  پیچاند   وجلوش  گره زد   گف :  رنگ  نارنجی  صبح را من خیلی  دوست دارم نمی پوشم

بانویی  گفت :‌ غذا چی ؟  همه اش  كه نمی شود سوسیس خورد   یا كالباس و پنیر

  غذا  مهم نیست   شوهرم  غذای  گرم  خانگی دوست داشت  گفتم  : نمی توانم  رفت   حالا  بایك  دختر  جوانتر از من زندگی  می كند  حالا  راحت ترم  از جایی  چیزی  می خرم  و توی  راه می خورم  تا برسم  به یك حای  دیگر  دنج  (  به بانویی  نگاه  كرد )  متشكرم  برای این  دنج     قبل  از خواب  هم همه  چیز  را آماده  می كنم

صبح هوا  ... (  دستی  تكان داد  انگار چیزی  را در هوا براند )‌ نمی شود گفت  فرق  می كنند اما من دلم  می خواهد  همه شان را بكشم  از هر تكه  زمین كه هست

گفتم :  چند سال است نقاشی  می كنی ؟

سداشت گره شالش  را  باز می كرد  نگاهم  كرد با  خم  ابروها  رو به بالا  :  چند سال ؟   حساب نكرده ام  از بچگی می كشم  این فصل  بهار كه  می آید و گاهی تابستان  كه هوا كمتر  ابری است می زنم  بیرون   حالا  فقط  صبح  می كشم  مشهور نیستم  گفتم  اما می كشم  هر روز  چند تا صبح   بعد راه می افتم  به هر طرف  كه دلم  بخواهد  اگر هوا  ابری  باشد  چند روز می مانم  تا باز ببینم اش  وقتی  كه هوا ابری  نیست   قبل از طلوع شروع می كنم  سبزی  یك چمن  سایه ی چند شاخه

  چشم هایش  را بسته بود  و با دست بر هوا می كشید

بانویی  به فارسی  گفت :  دعوتش  بكنم ؟  می تواند آن اتاق سر كند  یك تخت كه هست

  گفتم : خودت گفتی  ما اینجا غریبیم  نمی شناسیم اش

  آنه گفت : زبان قشنگی است

  گفتم صبح چی ؟

  گفت :  فقط  قشنگ نیست  یك طوری است  مثل  شیشه نه مثل  یخ  به سفیدی  و سردی  یخ    با رنگ  هم نمی شود نشانش داد تا رنگ  سبزی  روی بوم  بریزم  و یك سبز  قهوه ای  برای درخت های آن  طرف  و  به جای   آن سایه ی دورتر كه جنگل  است  سیاه كم رنگی درست كنم   رنگ شان  عوض  می شود  من آنجا  را  نگاه  می كنم  نه بوم را  مثل وقتی  تایپ می كنیم  باز نمی شود

  بانویی گفت :  ما یك تخت اضافه داریم  اگر بخواهی  می توانی  امشب  را اینجا سر كنی

  دستی  تكان داد :  نه  من زیر آسمان می خوابم

  بانویی یك بسته شیرینی  زنجفیلی  آورده بود  باز كرد  و  تعارف كرد  آنه پرسید چی هست ؟  از چی درست شده؟

بانویی  توضیح  داد  آنه برداشته بود  و چشم بسته  حتما  به مزه فكر  می كرد  گفت : خوش مزه است  ( بلند شده بود )  من  یك نمونه  از كارهام دارم  عكس  است  مال نمایشگاهم

و  رفت بیرون بانویی گفت : عجیب است  همین طور آمد در زد و راحت آمد  تو همه چیزش  را گفت از شوهر سابقش  گفت و دعواهاشان  و بعد از دخترش  از خانهاش  كه نزدیك  هانوفر  است  گفت كه :  شنیده ام  اینجا هنرمندان زندگی  می كنند  گفتم كه : نه بنیاد  هر به چند ماهی  كسانی  را از سراسر  جهان دعوت می كند  ما هم دعوت شده ایم  و امروز  صبح  رسیده ایم

 در زدند  آنه بود   یك پوستر بزرگ  و یك كارت پستال دستش  بود  به بانویی  داد  اینجا  و آنجا  طرح چمن  و درخت  و سایه ی  تپه ای  به حدس می شد فهمید كه چیست  یا فقط رنگ بود  و سایه ای  از قهوای  در سبز  و یا تهم  شاخه ای  معلق بر سفیدی  متن افق

گفتم : صبح  پس كو ؟

 نشسته بود  و با دسته ی  فنجان  خالی اش  بازی می كرد  گفت  :  بهار  كه می شود  راه  می افتم   اما  فقط  بعضی  روزها  صبح می شود وقتی  ابر نباشد

گفتم : كسی  هم نمی خرد

بلند خندید  : من مشهور نیستم

 بانویی پرسید : هیچ وقت  كسی  مزاحمت نشده   رهگذری    مستی ؟

منچیزی ندارم

خودت چی   زیبایی   زنی ؟

شوهرم می گفت : آخرش  كشته می شوی  گفتم  من كه می میرم  بگذار  این طور باشد  چه فایده دارد پیر  بشوم  و دیگر نتوانم  خانه ها  را  رنگ  بزنم ؟

بلند شد گفت :  باید بروم  یك جای  تازه پیدا كنم  شاید هم رفتم همان جای  دیشب  جای دنجی است ( به بانویی  نگاه كرد )  متشكرم   هر وقت یه كار می برم یاد تو ی افتم

  بانویی داشت  تبلیغ  نمایشگاهش  را به دیوار  سنجاق می كرد آنه گفت :  این را پارسال  كشیدم   حالا فقط  صبح می كشم   دیروز  چند تا كشیدم  خیلی خوب بود  مهربان  بود  توی  آن دره آن روبرو  افق مثل  ... مثل

بانویی گفت    : مخمل

مخمل سفید اما سرد

 و دستی  تكان داد : به امید دیدار

با هم گفتیم : به امید دیدار







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : بانویی و آنه و من، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 22 مرداد 1390



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSJOxcLYavJrPy8GgvlfmLTGT1tMRRe701QpSd7B5SUSv0ne6pehw


وقتی رسیدیم در خم  رو به رو زنی سوار بر دوچرخه می گذشت . هنوز  هم می گذرد ،  با  بالاتنه ای  به خط مایل پوشیده  به بلوز آستین كوتاه سفید ، ركاب می زند و می رود و موهایش بر شانه ای كه رو به دریاست باد می خورد و به جایی نگاه می كند كه بعد دیدیم  ، وقتی كه  زن دیگر نبود خیابانی كه به محاذات اسكله می رفت و بعد به چپ می پیچید تا به جایی برسد كه هنوز هست اما نشد كه ببینیم . زن رفته بود . تقصیر هیچ كداممان  نبود كه دیگر ندیدیمش  گرچه وقتی  دیدم كه  نیست  فكر كرئم كه شیرین به عمد نگذاشت . با این همه هنوز  می بینمش كه گوشه ی  بلوزش باد می خورد   شلوارش  كتان مشكی بود  صندل این پایش را هم میبینم  كه  بند پشت پایش را نبسته است  پا می زند و صورتش را راست  رو به باد گرفته است و می رود  . یك لحظه كنار پیاده رو ایستادیم  تا شیرین پیاده شود و سیگاری  برای هر دوتامان  بگیرد و من فقط  فرصت كردم یك بار هم بالاتنه ی خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهای  خرمایی بر متن آبی و آرام دریا ببینم  بعد وقتی به سر پیچ  رسیدیم  یادمان رفت ، چون با سوت  كشتی  به دریا  نگاه كردیم . داشت پهلو می گرفت و مازیار و زهره روی عرشه  دست به نرده  ایستاده بودند  دست  تكان  نمی دادند . بعد به صرافت  زن افتادم  كه دیدم  خیابان  تا آنجا كه پیچ می خورد  خالی است . اما روی اسكله عده ای ایستاده بودند و ماشینهاشان را به محاذات اسكله ، سپر به سپر ،  پارك كرده بودند  و مثل شیرین كه پیاده شده بود  دست تكان می دادند  . خواستم به بهانه ی پارك كردن  جلوتر بروم . شیرین گفت :  مگر نمی بینی كه جا نیست ؟ همین جا باش  ما حالا می آییم

آن آخر سر پیچ جا بود . فكر كردم پس هنوز امیدی هست  كه با هم برگردیم . نیامد . پس ندیده بود كه ركاب می زند و می رود . حالا هم می رود  حتی اگر پیر شده باشد  مثل من یا حتی شیرین  و صبح به صبح  به مهتابی  یكی از آن خانه های دو طبقه ی رو به دریا می آید  با بلوز سفید و شلوار كتان مشكی  دستی  بر نرده  می گذارد  تا آن  دست  را سایبان صورت  برافراشته ی رو به دریا بكند و ببیند كه بر عرشه از تازه رسیدگان چه كسی آشناست

 همیشه همین طور ها  می شود  مثل من كه  حالا این جا هستم  در این بهار خواب و مشرف  به كوچه ای بی عابر و چشم اندازم  بامهای  كاهگلی  است  كه رنگ یكدستشان  را فیروزه ی گنبد دوازده ترك بابا اسماعیل می شكند  تا كی  باز بهار شود  و كارت  پستال شیرین  با یك هفته  یا حتی ده روز تأخیر برسد  . سالگرد  ازدواجمان  هم یادش مانده است  و هر بارهمان كارت پستال كاجهای سبز را می فرستد با  لكه ی زردی به جای خورشید ، انگار كه  ده دوازده تایی كارت یك شكل خریده باشد یا حتی بیست و چند تا ، اگر تا آن  وقت بماند  یا یادش  بماند . بچه ها  مازیار  و زهره  هم  فقط  سالی دو تامه می نویسند  كه حالا دیگر همه اش انگلیسی است  هر بار هم  عذر می خواهند كه فارسی  یادشان  رفته است  و من نه كارت پستال می فرستم  و نه نامه ای می نویسم

 بله همین طور هاست  آدم دنبال چیز دیگری می رود اما به جایی دیگر می رسد  مثل همان  اوایل  جنگ  وقتی  در وضعیت قرمز آدم  بیرون بود  و دست به  دیوار می رفت  تاریكی  چنان  غلیظ بود كه انگار تاریكی  می بردمان  یا مثل  ما  دو تا كه  به پیشواز بچه ها  رفتیم  تا یك ماهی  همه با هم یك جا بمانیم و كم كم  به بچه ها بفهمانیم  كه چرا می خواهیم  جدا بشویم  یا من بگویم كه چرا  برمی گردم  اما  حالا به اینجا رسیده ایم  و هر بار  هم كه به یاد چیزی  می افتم  كه آنجا هست  یا نامه ای می رسد یا كارت پستالهای  یك شكل و یك اندازه می رسند  فقط همان خم خیابان را می بینم  و خورشید را كه بزرگ اما سرد سر از دریا برآورده است  و افق رو به رو را نارنجی مایل به زرد كرده است . نه ، خورشید از آن  راسته كه بالا  می رفتیم  پیدا نبود ، فقط رنگ  نارنجی مایل به زرد  افق بود  و در خیابان و حتی كنار ساحل ، وقتی باز نگاه كردم  كسی  نبود  . اما هست ،  مثل نوار فیلمی كه همه اش  برداشتهای نكرر است  از آنچه دیده ام .برای همین  هر روز صبح از ساعت شش و نیم كه  لقمه ای می خورم  و این كرم ننه رباب  را می قرستم كه تا پیش از ظهر به هر جا می خواهد برود ، تا من بنشینم  مگر این بار بشود و بعد  وقتی در نمی آید می آیم به این بهار خواب تا نیم ساعت هم شده توی این صندلی چرمی بنشینم  و به هیچ چیز  فكر نكنم . نمی شود  .  آدم تنها نمی تواند  باشد ،  حتی  سنگ هم  یك  تكه  كلوخ  هم تنها نیست  یا آن  بند درخت  كه  حالا  فقط یك پیراهن سفید مردانه  رویش  تاب می خورد  و به هر ده دقیقه  زن  لچك به سری می آید تا باز برش گرداند

 به شیرین  اگر راستش  را می گفتم  حتما می گذاشت یك  شب دیگر بمانیم  با بچه ها و حتی  در همان  مهمانخانه ی  سوت و كور .  گفته بودند  فقط یك جا هست . سه خیابان  كه  بیشتر نداشت . یكی را ندیدیم  و آن یكی هم  كه به محاذات اسكله بود  و خانه ی جاشوها  یا كارمندان دفتری بندر و پست و بانك بود  . همان  اوایل  این یكی  خیابان پیدایش كردیم . باز هم  می شد برگردیم  به همان جا و وقتی بچه ها  را راضی كردیم ، یك شب دیگر بمانیم   تا من  باز فردا  ببینمش  كه ساعت  نه ربع كم از ساحل این طرف می آید ، بعد  ركاب زنان تمام پیچ را با پشت خم و سر برافراخته  رو به باد می رود . مازیارمان هم خواست  بمانیم  اما زهره  همه اش می پرسید : چرا با هم آمدید ؟  طوری شده ؟

حالا همان جاست . بیست و دو ساله  است  . شوهر و دو بچه ی دوقلو دارد كه  عكسهاشان را دارم  همین  پارسال  نه  پیرارسال  با نامه اش  فرستاد   تازه متولد شده بودند  و یكی  این طرف   یكی آن  طرف  روی دامنش  خوابیده اند  و دیوید هم  بالای  سرشان  خم شده است و سرش  را گذاشته  است روی موهای  زهره  كه به من  رفته است  . چاقتر از  وقتی است كه هنوز  چیزی  از فارسی  سرش  می شد :  پاپا ، من  حالا چاقتر هستم . اما هواهم رفت كه خودم را لاغر كنم  مثل آن وقت كه  تو اینجا آمدی

 لاغر و سبزه بود  با  موهای  سیاه  و بلند  . گمان نمی كنم  دانشكده اش  را تمام  كرده باشد  گفتم :  چطور است شب را اینجا  بمانیم ؟

 دست بر شانه ی شیرین  گذاشت : باشد  بمانیم

شیرین فقط  شانه بالا انداخت . حالا هم  هر سال جایی است :  اول كه لندن  بود  بعد رفت آلمان ،  كارت پستالها را آنجا خرید بعد از كانادا  تبریك عید فرستاد  حالا از نیویورك می فرستد  ،  كارت پستالهای آلمانی  را از آنجامی فرستد . برای  تبریك عید هم فقط  دو خط می نویسد : آقای جواد بهزاد عزیز ، این عید باستانی را كه یادگار اجداد ماست  به شما و خانواده ی محترمتان تبریك عرض  نموده  سلامتی  و شادكامی شما را از درگاه  ایزد منان  خواستاریم

هر سال هم خطش پس می رود  انگار از روی سرمشقی  رو نویس  می كند  و هر بار  د یا ر  یا حتی  دو نقطه ای جایی  كم  میگذارد  بچه ها  در تعطیلات  عید میلاد و تابستان نامه  می نویسند  اوایل به فارسی   بعد كه نامه ی  مازیار  از استرالیا رسد  یك  دریمان  به فارسی  و انگلیسی  بود  حالا  دیگر فقط به انگلیسی  می نویسد  كتابهایی هم می خواند  به فارسی  تا یادش نرود  گاهی  هم  سوالی می كند  مثلا جایی می بیند  كه عربسك نوشته اند  كه می خواهد  بداند  به فارسی چه می گوییم  یا مینیاتور را به  فارسی چه گفته ایم  یا  موزاییك را .  مهندس  معدن  است  زن ژاپنی  گرفته است  و چنذ پچه هم دارند نشمرده ام . آخر هر نامه  هم  ساچیگكو و فلان و فلان و فلان   سلام  می رسانند به پدربزرگشان   حداقل  این یكی  یادش  نرفته است    هیچ  وقت هم  به  خلاف خواهرش  گله نمی كند  كه چرا جوابش  را نمی دهم  . چه  بنویسم ؟  یا  كدام  را  بقرستم وقتی  هنوز  تمام نكرده ام ؟  شیرین نوشت كه  تو  بیا ،  رفتم .اما از آنجا  یك ماه هم نشده  برگشتم .  گفتم  هر چه هست  مال شما  من بازنشتگی ام هست و آن  خانه ی  پدری

 خطی هم گاهی می كشم و می فروشم  . نمی كشم و نمی شود انگار آدم  بخواهد  راه بر تاریكی  ببندد  . مهمتر از همه  كانون نور است  و سمت غلظت سایه . صبح دیگر هوا آفتابی بود  اما شاید  در سایه ی كشتی  می رفت . ولی  صورتش  روشن  است  و تارهای  مواج موهای خرمایی اش  كنار خط  گردن  و روی  شانه ی آن  طرف  طلایی می زد . كشتی هم باید  باشد و آفتابی  كه حتما  سرد  و بزرگ  بر بالای  افق آویخته  بود بچه ها هم باید  باشند  كه بالاخره  وقتی شیرین را دیدند  دست تكان  دادند  شیرین هم دست تتكان می داد  و حالا در نیویورك صندوقدار  فروشگاه  لباس  بچه گانه است  و شب با قطار می رود  تا نزدیكی های  خیابان  بیست و ففتم  و بعد  پیاده  تا ساختمان  نمی دانمن چندم  و تا طبقه ی پنجم  هم  از پله  ها می رد  بالا  و به آپارتمانی كه فقط  دو صندلی  راحتی  دارد و یك كاناپه  كه شبها تخت می شود و هر شش ماه  هم مجبور است شیمی  درمانی بشود  یا اصلا بگذارد یك جای دیگرش را ببرمد . ندیده ام .یك چراغ  مالعه  هم كنار كاناپه یا تخت  شبهاش  هست  كه وقتی قرصش را می خورد  و چشمبندش  را  می زند  دستش  را دراز می كند و چراغش را  خاموش می كند  و در آن تاریكی  بی هاله  یا مرز اصلا  به صرافت نمی افتد كه چرا  باز گفتم : من كه فكر می كنم بهتر بود یك شب دیگر آنجا می ماندیم

شیرین  گفت :  كه چه بشود ؟  مگر ندیدی ؟

گفتم :  شاید یك اتاق دیگر برایمان خالی می كرد

  فقط  یك اتاق خالی داشت  دیر وقت رسیدیم  ردیف چراغهای  زرد خیابان روشن بود.  مه هم بود  غلیظ نبود  فانوس دریایی  را در آن دورها  می دیدیم  سر در  مهمانخانه  روشن نبود  در ورودی  دو لنگه بود  پرده هاش  را هم كشیده بودند.  بالای در از نور چراغ  سر تیر  روشن بود  ماشین  را همان جا  طرف چپ  گذاشتیم  و پیاده  شدیم  شیرین از آن طرف و من از این طرف  از لندن تا آنجا همان قدر حرف زده بودیم كه دو آدم  غریبه  حرف می زنند  وقتی بالاجبار همسفر باشند . نمی توانست  بیاید .  به آلمان  می رفت  و من بعد از اینكه شش ماه  در تركیه  انتظار كشیده بودم  فقط  برای دو ماه  اجازه ی اقامت  گرفته بودم . بچه ها را  فرستاده بود  هلند با  همكلاسی هاشان . دعوا نكردیم . گفت : نمی آیم  می بینی كه نمی توانم

 ناشنم هم داد . سطح صافی  بود  با  دو خط  مایل . سرم را زیر انداختم  اما  وقتی به صرافت  افتادم  كه باید  چیزی  بگویم  تا مثلا دلداریش  بدهم  و سر هم بلند كردم دیدم با دو پستان  پر رو به به روین  استاده است  و دارد دكمه های  بلوز چهارخانه اش  را می بندد  موهایش  هنوز  بود .  اینهاست ،  باز هم هست  ،  اما نمی خواهم  و هر  روز از شش و نیم تا همین  ساعت  فقط  همان رو به رو  را طرح می زنم  تا بعد كه نیم ساعت اینجا نشستم  بروم  و تمامش  كنم  اما تا ظهر فقط می رسم  دستش  را بكشم  یا موهای  ریز و مواج  را طلایی  بزنم  ،  به نشانه ی بادی  كه از روبه رو می وزد  یا آفتابی  كه از  آنجا  شاید از كنار  اتاقك ناخدا به سر و صورتش  می تابد  كه رو به باد گرفته است  و ركاب می زند و می رود

اگر می ماندیم  باز می دیدمش . باز كه گفتم ، شیرین گفت :  فایده ای ندارد اما  اگر تو می خواهی برو  .  همان وقت هم گفت  كه رفتم  تا فقط  كنارش  روی آن تخت باریك تك نفره دراز بكشیم  . چشمبند زده بود  فقط همان یك اتاق خالی را داشت  بالاخره كه در را باز كرد و راهمان داد ، گفت . چراغ قوه دستش  بود ، روشن بود . بعد چشمهایش را دیدم  وقتی چراغ  راه پله را روشن كرد  : گرد بود  و سرخ. اول پول را گرفت كلاهی  پشمی  هم سرش بود  و پالتویی هم روی دوشش  كلید را به شیرین داد و گفت .  من كه نمی فهمیدم  . شیرین هم خم شد و باز پرسید این  با  فقط شماره ی اتاق را گرفت  و اشاره كرد  . شیرین  پرسید :  می خواهی  دو  اتاق بگیریم ؟

گفتم : اصلا  ببین دارد

 مرد نگاهمان كرد  . گذرنامه ی من دستش بود  گذرنامه ی شیرین  را هم گرفت  ورق نزد  حالا شیرین  گذرنامه هم ندارد  مرد چیزی گفت  شیرین توی  راه پله ها  گفت  ،  با خودش :  این دیگر چه لهجه ای بود

 مرد به كلیدهای  آویخته ی  پشت سرش  نگاه  كرد و حرفی نزد . فهمیده بودیم . اتاق كوچك بود  با دو تخت  در دو طرف یك عسلی  هم میانشان  بود  با یك چراغ  مطالعه و یك لیوان آب  . آب مانده .  یك زیر سیگاری  هم بود  شیرین  بارانیش را  كند و بعد  كفش و جورابهای ساقه كوتاهش  را  و  وقتی  قرصش را خورد و چشمبند سیاهش را زد با همان  شلوار و بلوز  راه راهش  دراز كشید پشت  به من  و پتو را كشید رویش و گفت : شب به خیر

 چراغ را روشن كردم  ،  گفتم :  ناراحت نمی شوی  سیگار بكشم ؟

گفت : پس آن در را  كمی باز كن

 گفتم :  به بچه ها چه بگوییم ؟

 گفت : ما كه دعوامان نشده

 گفتم :  اما آخر می فهمند

 گفت : بفهمند مگر تو برای همین  نیامدی ؟

 برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال  كلید چراغ  را پیدا  كرد و زد و گفت : شب به خیر

 رفتم  در رو به مهتابی را  باز كردم  كوچك بود و رو به همان  خیابان  كه فقط  چراغهای  زردش  پیدا بود  یكی دو چراغ  هم آنجا روی دریا بود  دریایی  را ندیدم  . صدای كشیت هم آمد  بچه ها  را برای  تعطیلات  تابستانی  فرستاده بود  هلند  تا ما اول حرف هامان  را بزنیم  بعد گفت  یك ماه بمان   به یك ماه  نكشید  كه برگشتم  زهره  می گفت :  همین جا باش  بابا  مامان كار می كند  تو هم  هر شش ماه  برو  بازنشتگی ات  را  بگیر و برگرد

 گفتم : نمی شود  بهت كه گفتم

  همه  اش  را نگفتم  به شیرین  هم نگفتم  به  استانبول كه  رسیدم  تلفن كردم كه رسیده ام  از وان  تا  آنجا را با  اتوبوس ‌آمده بودم . نه ،  گفتن  نداشت   فقط  بایست  از آن شب  می گفتم  كه میان  گوسفند ها چهارنفری  چمباتمه  زده  بودیم  سیگارمان  هم تمام شده بود  تاول پاهایم  هم تیر می كشید  از راهنمكا  تا اهالی  ده هر كس  هم كه  می آمد  سراغمان  اسمش  علی بود .  بعد جوانكی آمد  كه از  اسمم علی  و  بدوعسكر و بدوطویله   آن قدر  فارسی می دانست  كه سیگاری تعارفمان كند و  بگوید كه  عسكر بو برده است  باید چیزی  بدهید  تا ردشان  كنیم . اول طمعش  زیاد بود  بالاخره  چهار نفری  ده هزار تومان  دادیم  كه رفت  بعدش  صبح نشده    راهنمای  تازه با دو اسب  پیدایش شد  و باز زدیم  به بیراهه  به نوبت سوار می شدیم و می رفتیم  بوی  عطر گلها را می شنیدیم  اما  نمی دیدیم  و زیر پایمان  گل بود  و یكیمان اسهال داشت گاهی  درخشش  جوی آبی  هم بود  این  علی  فارسی  می دانست  می گفت :  شكر كه ابری است     بالاخره  رسیدیم   به گداری  كه  جاده ای  از پایینش  می گذشت   یك یا دو ساعت  منتظر نشستیم  و تاولهامان  را تركاندیم  تا ماشین  باری  آمد   بارش  اثاث  بود  و ما  زیر صندلیها  یا توی كمد  رفتیم  و برزنت  را  كشیدند  رویمان  شیرین  خودش  هم  كشیده  بود  فقط  سینه ی  چپش  را نشانم  داد  نیامد .  گفت : كم  بدبختی  كشیدی ؟

برگشتم . این بار  از راه  كویته  آمدم   گفتند  راحت تر است  تراكتورها  را شبانه  می آوردند  آن طرف مرز  و برگشتن  شكر می بردند   می آوردند   ندیدم     من  و راهنما   پیاده  می آمدیم  گفت :  با پیرمردها كه كاری ندارند

نداشتند  .  فقط  دو هفته  نگهم  داشتند  . بعدش  هم كه دیگر مهم  نبود   حالا  اینجا  هستم  با این  كرم ننه  رباب  و زنش  كوكب  كه آن  پایین  دارد  در هاون سنگی  گوشت می كوبد  همیشه  همین وقتها  شروع  می كند  . می گوید  شامی كباب اینطور بهترمی شود . اینهاست .  باز هم هست  آن هم  برای  من كه وقتی  قلم مو  به دست می گیرم  حتی  موسیقی   نمی گذارم  تا بارم  را زیادتر  نكنم  . نمی شود  . نمی توانم  فقط  او را  ببینم كه می رفت  نه این یكی  را كه باز می آید  تا پیراهنم  مردانه  را برگرداند  . نامه هم نمی نویسم  چه  فایده ای دارد ؟  بچه  ها كه نمی توانند  بخوانند  مازیار  می نویسد  به انگلیسی  كه یك دوره شاهنامه برایم بفرست   تا یادم  نرود . از مادرش  هم می گوید  . نوشت كه طلاق گرفته است   تا تو آزاد  باشی  . كرم  هم می آید . از صدای  سرپایی هایش  می فهمم و  غرو لندش  كه  چه  صفی است  . باز سبزی خوردن  گرفته  است و یكی دو گرد رختشویی   با چند صابون  داد می زنم : كرم  به زنت بگو بس است دیگر مگر نمی بینی  كار دارم ؟

  چشم می بندم  چه طور می شود  راه بر تاریكی  بست ؟  بندهایس  صندلش  چرمی  بود  قهوه ای  سیر  در آفتاب  قهوه ای  روشن است و ركاب می زند . قبل از اینكه  بپیچند  دست دراز می كنند  و علامت می دهند  ندیدم  كه دست دراز كند  فقط  دیدم كه  رو به  باد می رود  از گوشه ی  پیراهن  مردانه اش  می فمم كه باد می آید   مه هم نیست  اما  همه چیز  هر چیزی  كه در هر جا و به  هر وقت  اتفاق افتاده است  همچنان  هست  برای من هست  پسرم  می نویسد  به انگلیسی :  ما  را  چرا  فراموش  كرده ای ؟

  مگر می توانم  بنویسم  اینجا شاید  عیب ما این است كه هیچ چیز را هیچ وقت  دور نمی ریزیم  ؟  كنار شیرین  دراز كشیدم  و دستم  را گذاشتم  رو  شانه اش  گفتم : خوابی ؟

 گفت : هوم

 گفتم :  بر گردیم

 گفت : نه

 گفتم : بچه ها را  ببریم ؟

 گفت : نه

 گفتم :  آنجا هم هست

 گفت :  من  خوابم  می آید  دیدی كه قرص  خوردم

  گفتم :  خواهش  می كنم

 گفت :  دیدی كه

 گفتم :  برای من  فرقی  نمی كند

 گفت :  می دانم  این دفعه موهایم  می ریزد  نمی خواهم  به من ترحم كنی

  گفتم :  ترحم  چرا ؟  تو  مادر بچه های منی

گفت :  همین ؟

  خواستم  بگویم ،  اما اگر رو در رو می دیدمش  می شد  گفت .  نگذاشت . همه ی آن  هفت  هشت شب  نگذاشته بود  . گفت :  بعد ها آن یكی  را هم شاید ببرند

 گفتم :  آنجا هم  هست  . تازه  می توانی  شش ماه  به شش ماه بیایی

  گفت :  با چه پولی ؟ اینجا بیمه می شوم

  نگذاشت : گفت  خواهش  می كنم   بگیر بخواب

  همان جا رو  به  سقفی  كه  پیدا نبود  دراز كشیدیم  و سعی  كردم  كه شكل  تاریكی  را بسازم  اما  باز نشد  نمی شود   صدای  لخ لخ  سرپاییهای  كرم  نمی گذارد  انار  هم  خریده  است  و كوكبش  هم  دان كرده است . یك بشقاب رنگ .  این هم سربار آن همه كه هست   آن  هم من كه  باید  به یمن چهرچوب بومهایم  یا حداقل چهارچوب تخته ی سه پایه ام  نگذارم   بارش  زیادتر شود ، كه ركاب می زند  و می رود . بعد هم   دیگر  ظهر است  و می روم  پایین  ناهاری  می خورم  و چرتی می زنم  تا  باز  بعد از ظهر آشنایی  بیاید  تا  بیایم  به همین بهار خواب  و او همه اش  از زنش  و  بچه هاش  بگوید   بعد هم  كه شب شد  و رفت  با  پشت  خم  و شانه هایی  كه انگار  كوهیی رویش  گذاشته اند  باید بروم  پایین  و دراز بكشم  تا مگر فردا  صبح زودتر بیدار شوم و دوباره  كادری  بكشم  مگر بشود .  همینهاس  دیگر .   باید هم بشود  وگرنه  همین  فردا  یا پس فرداست  - شانزدهم  یا  هفدهم  آبان -  كه كارت پستال شیرین  برسد   با همان  كاجهای  سردسیری  و آن لكه ی  زرد كدر  به جای  خورشید و  زمین شخم زده ی  پیش زمینه  كه فقط  این طرفش  باریكه ی جویی  هست  كه آب  آبیش  معلوم  نیست به كجا می رود همان طور كه او می رود  و خط  نیم رخش  هم  روشن است مثل هاله ای  كه می گویند  گرد بر گرد پوست  آدمها هست  ، به همان  قالب كه تن  آدمها  باید باشد  ،  حتی  اگر جاییش  را بریده  باشند  شاید همین طلسم  است كه نمی گذارد  تا حاضر شود  و برود به هر جا كه باید  مثل من  كه باید  به اتاقم  برگردم و  باز بنشینم رو به سه پایه ام و ببینم  چطور می شود   اینها را كه  قلم  زده ام و خیلی ها  را  كه خط  زده ام   بیرون آن هاله ی  قاب  بگذارم  تا  فقط  هم او  بماند كه می رود  ركاب زنان  و رو به باد







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، نقشبندان،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 21 مرداد 1390



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSI8Pk9giZarMYASadExLTiTDZfYUsWltTuuPc6x6sedRRGIob0


نزدیكیهای  غروب  بود  كه مردی  از یكی  از چنارهای  خیابان  بالا  می  رفت

دو  دستش  را به آرامی  به گره های  درخت بند  می كرد  و  پاهایش  را دور چنار چنبره میزد  و  از تنه  خشك  و پوسیده  چنار بالا  می خزید . پشت  خشتك او دو وصله  ناهمرنگ  دهن كجی می كردند  و ته  یك  لنگه كفشش  هم  پاره بود

مردم  كه به مغازه ها نگاه  می كردند  برگشتند  و بالا رفتن  مرد را تماشا كردند . زن  جوانی  كه  بازوهای  بلوریش  را  بیرون  انداخته  بود  دست پسر كوچم و  تپل مپلش  را گرفت  و به تماشای  مرد  كه  داشت از چنار بالا و  بالاتر  می رفت  پرداخت .  جوان  قدبلندی  با دو  انگشت دست راستش  گره كراوتش  را   شل و سفت  كرد  و بعد  به مرد  خیره شد  آنگاه برگشت  و  نگاهش  را روی  بازو و  سینه زن جوان  لغزاند

سوراخهای  آسمان  با چند تكه  ابر سفید  و  چرك وصله پینه شده بود  و  نور  زردرنگ  خورشید  نصف  تنه چنار را روشن می كرد .   مرد كه كلاه شاپو  بر سرش بود با تعجب پرسید  :  برای چی بالا می ره ؟

مرد  خپله  و شكم گنده ای كه پهلوی  دستش  ایستاده بود  زیر  لب  غر زد  :  نمی دونم شاید دیوونس

جوانك  گفت  :  نه دیوونه   نیس  شاید  می خواد  خودكشی بكنه

مرد  قد  بلند  و چاقی  كه موهای  جلو  سرش  ریخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟  كسی  كه  خودكشی  می كنه  دیوونه نیس ؟  پس  می فرماین  عاقله؟

پاسبانی  از میان  مردم  سر درآورد  و  با  صدای  تو دماغیش  پرسید : چه خبره ؟

اما مردم  هیچ نگفتند  فقط  بالا  را  نگاه  می كردند  . مرد تازه  از سایه رد شده بود  آفتاب داشت روی كت و شلوار خاكستریش می لغزید  .  پاسبان كه از بالای  درخت رفتن مرد  آن هم  در روز روشن  عصبانی شده بود  با تومش  را محكم توی  مشتش  فشرد  و داد زد :  آهای  یابو  بیا پایین  !  اون  بالا  چكار داری ؟

مردی  كه تازه خودش  را میان  جمعیت  جا به جا میكرد  ریز خندید .  پاسبان  برگشت و  زل زل  به او  نگاه كرد  و دستش  را روی  باتومش  لغزاند  و دوباره  چشمهای  ریزش  برگشت و روی  مردم سر خورد  بعد  غر زد :  چه خبره ؟  مگه نونو حلوا قسمت می كنن ؟

آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد  و  برگشت مرد را كه بالای  چنار رسیده بود نگاه  كرد .  با دو  انگشت  دست راستش  نوك  سبیلش  را كه  وی  لب  بالاییش  سنگینی  می كرد تاب داد  و ساكت ایستاد

زن  ژنده پوشی  كه بچه ای  زردنبو  به كولش  بود توی  جمعیت  ولو شد   دستش  را  جلو یكی  دراز كرد و گفت : آقا  ده شاهی !‌ اما وقتی  دید همه  بالا  را نگاه می كنند  او هم نگاه  تو خالیش  را  روی درخت  لغزاند .  مف بچه اش  مثل دو تا كرم  سفید  تا روی  لب  پایینش  لغزیده بود

زن چادر  به سری  كه دو تا بچه  قد و نیم قد  دنبالش  می دویدند از آن  طرف  خیابان  به این طرف دوید  و وقتی  مرد  را بالای  چنار دید  گفت :  وای  خدا  مرگم بده !   اون بالا  چكار داره ؟  جوون  مردم حالا می افته

  هیچ كس  جوابی نداد  فقط  زن گدا  دستش  را جلو مردی  عینكی  كه با سماجت داشت مرد را بالای  چنار  می پایید   دراز  كرد  و گفت  آقا ده شاهی !   بچهاش   با چشمهای  ریز  و  سیاه  مردم را می پایید  و با نوك   زبان  مفش  را می لیسید .  دستهای   كثیف  و  زردش  را كه استخوانی  و لاغر  بود   تكان می داد   .  چند  تار  موی  سیخ  سیخی  از  زیر لچك  سفید  و  كثیفش  بیرون زده و روی  صورتش  ولو بود  .  زن  گدا  چادر نمازش  را روی  سرش  جابه جا كرد  .  چارقد  چرك تابی   كه موهایش  را پنهان  می كرد با سنجاق  زیر گلویش  محكم  شده بود

مرد عینكی  به آرامی  گففت :  خوبه  یكی  بره  بالا  بگیردش  تا خودشو  پایین  نندازه

جوانك گفت  :‌ نمی شه ...تا وقتی  یكی به اونجا برسه  اون خودشو  تو  خیابون انداخته   . بعد به  زن گدا كه  جلوش  سیخ  شده بود  گفت : پول خرد ندارم

ماشینها  یكی یكی  توی  خیابان  ردیف  می شدند  .  از  سواری  جلویی  دختر جوانی  سرش  را  بیرون  آورده بود  و  مرد  را كه داشت  بالای  چنار  تكان  می خورد  می پایید . مرد شكم گنده ای  كه  كراوات  پهنی  زیر  یقه سفیدش  آویزان بود   از سواری  پایین  آمد  و  به جمعیت نزدیك شد .  چند پاسبان  از راه  رسیدند  و  در میان  مردم  ولو شدند  پاسبانها  مردم  را متفرق   كردند  اما  مردم  عقب  و  جلو  رفتند  و  دوباره  جمع  شدند  .  مرد چاق كراواتی  از پاسبان  سیبیلو  پرسید  :  چه خبره ؟ اون مرتیكه  بالای  چنار چكار داره ؟

پاسیان  با  ترس دو  پاشنه  پایش  را محكم  به  پایش را محكم  به  هم كوبید  و  سلام  داد .  بعد  زیر  لب گفت  :  جناب سرهنگ ! می خواد خودكشی ...كنه

مردم نگاهشان  را اول   به پاسبان  سبیلو و بعد  به  مرد چاق خوش پوش دوختند  و  آن  وقت دوباره  سرگرم  تماشای مرد  شدند  كه  از بالای درخت  خم  شده بود . از پشت جمعیت  صدای روزنامه قروشی  در فضا پخش شد

فوق العاده  امروز!  قتل دو  زن فاحشه  به دست یك  جوان . فوق العاده  یه  قران !  بعد از اندك  زمانی صدای روزنامه فروش برید . فكری توی كله ام  زنگ  زد  سرم  را بالا كردم  و داد زدم : آهای  عمو  اینجا ما  یه  پولی برات  جمع میكنیم از خر شیطون  بیا پایین

صدایم  از روی سر جمعیت  پرید .  بعد  دست كردم  توی جیبم  دو تا  یك  تومانی نقره  به  انگشتهایم خورد  آنها  را  درآوردم  و انداختم جلو پایم . یكی از سكه ها  غلتید  و  زیر  پای مردم  گم  شد .  مردم  همدیگر را هل دادند  تا وقتی   پول  پیدا شد  آن وقت  هركس دست كرد توی  جیبش و سكه ای روی پولها انداخت . پولها  پیدا نكرد  . بعد  آهسته  اما طوری كه  من  بشنوم  گفت  :  بخشكی شانس ! پول  خردم ندارم

زن چادر به  سر كیسه چرك  گرفته اش  را  از زیر  جورابش بیرون  كشید  و  دو تا  دهشاهی سیاه شده   از  آن  درآورد  و انداخت  روی  پولها  .  یكدفعه  صدای  مرد  از بالای درخت مثل  صدایی كه  از ته  چاه  به  گوش برسد  توی گوش مردم  زنگ  زد  :  من كه پول نمی خوام ... پولاتونو ببرین  سرگور پدرتون خرج كنین

صدایش زنگ دار بود  اما مثل اینكه می لرزید  دیگر كسی  پول  نینداخت . زن گدا  به  پولها  خیره  شد  بعد  از میان  مردم  غیبش  زد  مرد  شیك پوش  چیزی  به  پاسبان   سیبل گفت .  پاسبان  برگشت و رو به بالا  داد  زد  :  آهای  عمو  بیا  پایین  جناب  سرهنگ حاضرن  كمكت كنن

 افسر قد كوتاهی  كه  سبیل  نازكی  پشت  لبش  سبز  شده بود  از پشت   به مردم  فشار  می آورد  و آنها  را  پس و پیش  می كرد .   وقتی  جلو  رسید  سر  پاسبانها  داد زد :‌ زود  باشین  اینا رو متفرق  كنین

  افسر تازه  رسیده   بالا  را نگاه  كرد  و بعد  از  پاسبانها  كه  خبردار  ایستاده  بودند  پرسید :  اون  بالا  چكار داره ؟

یكی  از آنها زیر لبی  گفت :  می خواد  خودكشی كنه

 افسر  گفت :   خوب  خودكشی  جمع شدن نداره   یالاه  اینا را متفرق  كنین .  بعد  رو به مردم كرد و داد  زد  :  آقایون  چه خبره؟ متفرق  بشین

در این  وقت  یكدفعه  چشمش  به  سرهنگ افتاد  .  خود  را جمع و جور  كرد و  محكم خبردار  ایستاد  و سلام  داد

 پاسبانها  توی  مردم  ولو  شدند  .  صدای  سوت  پسابانهای  راهنمایی  كه ماشینها  را  به  زور وادار  به حركت می كردند  توی  گوش  آدم  صفیر  می كشید. پولها زیر  دست و پای  مردم  می رفت  و  بعضیها  خم  شده بودند و پولها  را  جمع می كردند  .  زن جوان كه  جا برایش  تنگ شده بود  بچه اش  را برداشت و  از میان جمعیت  بیرون رفت  . پسركك  جوان هم پشت  سر  زن  غیبش  زد.

 یكی  از پشت  سرش  تو دماغی  غرید :  چه طور  می شه  گرفتش ؟ مگه توپ كاشیه ؟  بعد دستمالش  را جلو بینیش  گرفت  و  چند  فین  محكم  توی  دستمال  كرد   مردم  اخمم  كردند  اما او  بی اعتنا دستمالش  را مچاله  كرد و  چپاند  توی  جیبش  و باز به  بالای  درخت خیره  شد

در  طرف  دیگر جمعیت  جوان  چهار شانه ای  كه سیگار  دود می كرد گفت : اگرم  بیفته  دو سه تا را  نفله می كنه !  اما مث  اینكه  عین خیالش  نیست داره مردمو  نگاه  می كنه ! .  بعد به مردی  كه از پشت سرش  فشار  می آورد  گفت :  عمو  چرا هل می دی ؟  مگه  نمی تونی  صاف  وایسی ؟

مردی  كه  بچه ای  به كول داشت  سعی  می كرد  بچه  مو بور  را متوجه بالا  كند :  باباجون  اون  بالا   را ببین  ! اوناهاش  روی چنار  نشسته

این  طرف تر  آقای  لاغر اندامی   خودش  را با یك  مجله ای  كه عكس  یك  خانم  سینه بلوری  و خندان روی جلدش  بود باد میزد   پشت چنار  مردم  از روی  شناه همدیگر  سرك می كشیدند .  ماشینها پی در پی رد می شدند  و  از پشت شیشه های  اتوبوس  مسافرها بالای  چنار را  نگاه می كردند  . پاسبان  راهنمایی  مرتب سوت میكشید  چند  پاسبان  هم میان  مردم می لولیدند

از پشت  جمعیت صدای  شوخ  جوانكی  بلند شد  :  یارو  به خیالش  چنار  امامزاده س  رفته مراد  بطلبه

 دوباره داد  زد  :  آهای  باباجون  بپا  نیفتی  ...  شست  پات  تو چشت  می ره

  چند نفر  اخم كردند  صدای  جوانك برید .  بعضیها  تك تك  غرغری  كردند  و  از میان  جمعیت بیرون  رفتند   تازه  رسیده ها  می پرسیدند :  آقا  چه خبره ؟  .  بعد به  بالای  چنار نگاه  می كردند

 روشنایی  كمرنگی  روی تیرهای  چراغ برق دوید  چند دوچرخه سوار در  خیابان  آن طرف پیاده شده بودند  و به این طرف  می آمدند  . پاسبان  راهنمایی  آنها را رد می كرد  . گاهی  صدای  خالی  شدن   باد  دوچرخه ای توی  هوای  خفه فسی  می كرد  و خاموش می شد  بعد هم غرغر  دوچرخه سوار تیو  گوشها پرپر می كرد

مرد بالای  چنار  تكانی خورد  و خم شد   .  بعد دستهایش را به گره  چنار  محكم كرد  و دوباره  سرجایش  نشست  .  صدا از جمعیت  بلند نمی شد . همه بالا  را نگاه میكردند  . یكدفعه  مرد خپله  زیر  گوشم  ونگ ونگ  كرد :  حالا خودشو پایین  نمی اندازه  می ذاره خلوت بشه

از روی  سر جمعیت  سرك كشیدم  دیدم اتومبیل  سواری  رفته  و خیابان  تقریبا  خلوت  شده است  ولی  پیاده  رو وسط از جمعیت  پیاده و  دوچرخه سوار  سیاه شده بود   و  صدای  پچ پچشان به این طرف  می رسید

خسته شدم چند دفعه  پا به پا كردم  و آخر به زحمت  از میان  جمعیت بیرون رفتم .  چند دختر پشت جمعیت ایستاده بودند یكی  از آنها خیلی  قشنگ بود  خال سیاهی  بالای  لبش  داشت  . برگشتم و بالا  را نگاه كردم دیدم مرد پشتش  را به خیابان كرده  بود و این طرف  پشت  مغازهها   را نگاه می كرد  . خسته  و گیج  تمام خیابان  را  پیمودم  . وقتی  برگشتم  دیدم جمعیت كمتر شده   اما مرد هنوز نوك درخت نشسته بود

همان نزدیكیها  یك  بلیط  سینما خریدم  و  میان مردم  گم  شدم  اما  دائم  عكس  مردی  كه  روی  صفحه  سیاه خیابان  پهن  شده  بود  و از دو سوراخ  بینیش  دو رشته  باریك  خون  بیرون می زد  پیش  رویم   توی هوا  نقش   می بست و  بعد محو می شد .  باز دوباره همان  هیكل  ژنده پوش  با سر شكسته  ومغز پخش شده  میان  خیابان  رنگ  می گرفت  و زنده می شد

از فیلم  چیزی نفهمیدم  وقتی  بیرون آمدم  در خیابان  پرنده  پر نمی زد  اما  دكانها  هنوز باز بودند  . جمعیت  توی  خیابان  پخش  شده بود  شاگرد شوفرها  با صدای  نكره شانن  داد می زدند  : مسجد جمعه ‚ پهلوی ‚  آقا می آی ؟ ... بدو بدو

 به چنار  كه  رسیدم  دیدم  دور و برش  خلوت  بود  و  مرد هم  بالای آن  دیده نمی شد .  روبروی  چنار دو مرد  ایستاده بودند  و  با هم  حرف  می زدند  . از یكیشان  كه وسط   سرش  مو نداشت  و دستهای  پشمالوش  را تا آرنج  بیرون  انداخته  بود  پرسیدم :  آقا  ببخشین  اون مردك  خودشو  پایین  انداخت ؟

مرد   سر طاس  نگاه  بی حالش  را روی  صورتم  دواند و گفت :  آقا  حوصله داری ؟  وقتی  دید  خیابان خلوت شده  پایین اومد  بعد  خواست بره  اما...

مرد  پهلو دستیش  كه انگار  هفت ماهه  به دنیا آمده  بود  پرسید : راسی  اون برا  چی  بالای  چنار رفته بود ؟

  رفیقش  جواب داد :  نمی دونم  شاید  می خواس  خودكشی كنه  بعد  پشیمون  شد

 شاگرد دكان  كه پسرك  جوانی  بود در حالی  كه می ندید  سرش  را از مغازه  بیرون كرد  و گفت  حتما  فیلمو  تماشا  می كرده

 مردك بی حوصله گفت :  لعنت بر شیطون حرومزاده ... حالا  حالا  باید كنج  زندون  سماق  بمكه  تا دیگه  هوس  نكنه  فیلم  مفتی  تماشا كنه

***

فردا صبح  چند  سپور  شهرداری  چنار  كهنسال  خیابان  چهارباغ را  می بریدند .






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، چنار،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 20 مرداد 1390




http://books.chn.ir/manage/photo/2978-113537.JPG


هر وقت حسن آقا  را می بینیم  می گوییم :  خب چه طور شد ؟  موفق شدی ؟

می گوید :  نه نشد  باز  غار غار كرد

می گوییم :  آخر مرد حسابی  مگر مجبوری ؟

می گوید  :  من فقط  یك  طوطی  می خواهم   كه  باش  حرف بزنم   درد دل  كنم  اما این طوطی  های  حسین آقا ‚ آدم  چه  بگوید  ؟  دریغ از یك كلمه   دریغ  از  یك حسن آقای  خشك  و خالی  همین طور  كه من و شما می گوییم    اینها  فقط  بلدند  غار غار  كنند  :  غار غار

آن وقت  باز می رود   سراغ حسین آقا  یك طوطی  تازه می خرد  چند  هفته ای  یا  حتی  یكی  دو ماهی  سالی  پیداش  نمی شود  كه نمی شود  بعد یكدفعه  می آید  چشم هاش  سرخ سرخ  كاسه خون  و ریشش  نتراشیده   چمباتمه  می نشیند كلاهش  را بر می دارد  می گذارد  روی  كاسه  زانویش  و با  مشت می كوبد روی زمین كه  باز هم نشد

 می گوییم  :  این دفعه هم ؟

  می گوید : هر چه  بگویید  برایش  خریدم   با دست خودم   بش  قند و نبات  دادم  روزی  دو سه ساعت باش  حرف  زدم  نشاندمش  رو به روی آینه   اما نشد كه نشد

 می گوییم :  غار غار كه نكرد ؟

 می گوید  :  پس خیال می كنید گفت  سلام  یا گفت صبح به خیر  حسن   آقا  همین  طور كه من و شما می گوییم ؟

می گوییم : آخر   این  دفعه  دیگه چرا  گذاشتی  كلاه  سرت برود ؟

 می گوید  :  والله  خیلی  حواسم  را جمع كردم  :  بالهایش را دیدم  پنجه هاش  را  نوكش  را   هیچ  عیبی  نداشت  حسین آقا  قسم  می خورد  كه طوطی  است   اصل  اصل حرف  هم  می زد  به  فارسی   اما حالا دو سه روز است  تو  لاك رفته   اگر یكی پیدا  بشود  وقت صرفش  كند راه  می افتد  زبان  باز  می كند

  بعد اشك   تو چشم هاش  حلقه  می زند  و  تا ما نبینیم  سیگاری  سر  مشتوك  می زند  ما هم  كبریتی  می كشیم   یا یك چای  قند پهلو  جلوش می گذاریم  و  از در  و بی در حرف می زنیم  از كسادی  كارمان  می گوییم  یا مثلا  از خواب نما شدن محسن آقا  كه كم كم  دارد  فكر می كند  خود حضرت  آمده اند سر وقتش  دست  گذاشته اند روی شانه اش  و  فرموده اند  دیگر نشستن  بس است   بعد هم بالاخره حرف  را می كشانیم  به چین و ماچین   به اعراب  ...  اما  مگر می شود ؟

  حسن آقا  عین  خیالش  نیست  اگر بگویید  گندم  یاد سبزیش  می افتد   یاد بال های  سبز  طوطی  حتی  اگر   بگوییم  جنگل  یا كوه   یاد قفس  می افتد   قفس  طوطیش   كه تازگی ها   از كجا  و  از كی  خریده است   آن  هم  دست آخر  هم نمی خواهد  اعتراف كند  كه حواسش  سر جا نبوده  كه  زیر و روی  كار  را درست ندیده   طوطی  بودن   یك پرنده  كه فقط  به بالش  نیست  یا  به نوكش  اما حرفی  نمی زنیم   خاطر  حسن آقا  را می خواهیم  ساده است  پاك  است نمی دانیم  بی  غل و غش است   اما فراموشكار است   اگر امروز  سرش  را  بشكنند  پولش  را بالا  بكشند فردا  یادش  می رود  می گوییم :  آخر   حسن آقا  مگر   یادت نیست ؟  مگر همین دیروز  نبود  كه جلو  در و همسایه  آبرو  برایت نگذاشت ؟

 می گوید : كی  كجا ؟

  می گوییم  :  ما خودمان دیدیم  همه شاهدیم

 می گوید :  هر كس آب قلبش  را می خورد

  آن چیز  سیاه و سبز  غار غار كن  نوك كج  را برده بود  پیش  حسین آقا  كه حرف  نمی زند  كه یك كلمه نمی تواند بگوید  گفته بود  :  ای  مردم  خودتان گوش  دارید چشم دارید  آخر این طوطی است ؟

  می گوییم : مگر تو نبودی  كه می گفتی :  آخر لامذهب   اقلا  نگاه كن  ته بال هاش  را نگاه كن همه اش دارد سیاه می شود  می دیده  كه بال  طوطی  سیاه باشد ؟

  می گوید :  شاید عصبانی شده بودم  خون جلو  چشم هایم  را گرفته بود   حسین آقا  كه گفت  بیچاره  توضیح  هم داد

بعد هم  حتما می رود  سراغ حسین آقا  تا از دلش  در بیاورد  حتما هم چای  خورده  و نخورده  یك چیزی  مثل طوطی  می خرد  می برد  خانه اش  می گوییم :  تو را به خدا  این دفعه دیگر  حواست  را جمع كن

  می گوید  :  دیگر می فهمم استاد شده ام  بالش  را می بینم  نوكش  را  هم می بینم

 می بیند  واقعا می بیند  چند بار هم  حتی  دست  می كند  زیر بالهاش  زیر هر پر  كوچك  كه مبادا  ته یك پر سیاه بزند   سر قیمتش  هم حسابی  چانه می زند  تااین دفعه  دیگر  دولا  پهنا  باش  حساب نكنند  می گوییم  :  نكند  دزدی  كسی  می آید  طوطیت را می برد كلاغی  چیزی  جاش  می گذارد ؟

  می گوید :  مگر می شود ؟  در خانه بسته است تازه  از بالای  دیوار  هم كه بیاید پیداش  نمی كند   توی  اتاق  است بالای  سر خودم  مگر در اتاق را بشكند   یا مرا بكشد   همه ما را بكشد

مشتش  را توی  هوا تكان می دهد   خیره رو  به  دزدی  كه نیامده  فریاد می زند ك  مگر از روی  نعش  ما در بشوی

  بعد هم  آهسته  می گوید  : مادر بچه ها  خوابش  آن قدر  سبك است كه نگ  همه اش  می گوید  این چیز  كه نمی گذارد من بخوابم

می گوییم  آخر پس چرا ؟

 می گوید : من كه دیگر عقلم  قدنمی دهد  مادر بچه ها  می گوید   شاید  این دفعخ   یك كلاغ  گرفته بالهاش  را رنگ  كرده  سبز سبز

 می گوییم  نوكش  چی ؟  نوك  كلاغ كه  كج نیست

 می گوید  : من هم همین را می گویم  اما مادر بچه ها  می گوید  شاید  نوك این  زبان  بسته را گرفته روی  شعله پریموس  یا چراغ  همچین  كه نرم شده كجش  كرده

  می گوییم  : چی ؟  یعنی  حسین آقا  نوك كلاغ  را كج می كند ؟  آن  هم  با شعله پریموس ؟

  می گوید :  خب شما بگویید  مگر می شود ؟حسین آقا آن قدرها  هم بد نیست  دل رحم  است تازه كلاغ  مادر مرده  كه گناهی نكرده

 می گوییم  : خب  گیریم  یك  بار  این  كار را  بكند  دوبار  بكند  اما آخر  مگر می شود؟ حسین آقا  آن قدر  طوطی  دارد كه نگو  تازه  چه طور  میشود  نوك نرم شده  را طوری كج كرد  و خم  داد  تا درست بشود عین  نوك  یك طوطی؟

می گوید :  من  هم همش  همین را می گویم   از حسین آقا هم پرسیده ام می گوید اگر این طور است چرا خودتان  دست به كار نمی شوید ؟  چرا می آیید سراغ  من ؟  كلاغ كه  فراوان است  یكیش  را بگیرید   بالش  را رنگ بزنید   نوكش  را هم   بگیرید  رو شعله پریموس تان  ...  می گویم  ما این كار را  بكنیم  آن هم  به خاطر  جیفه دنیا  ؟  می گوید به خودت بگو

آه  می كشد ته سیگارش  را می اندازد  روی زمین   رویش  پا می كشد كلاهش  را  از روی  كاسه زانویش  بر می دارد  یكی  دو تا تلنگر بهش  می زند   كه یعنی  دیگر  باید  بروم

 می گوییم : حالا كجا ؟  نشسته بودی

می گوید  : باید بروم  با حسین آقا  حرف بزنم   از دلش  در بیاورم   به خاطر  جیفه  دنیا كه آدم  با همسایه هاش  در نمی افتد

  می گوییم :  این دفعخ  دیگر  مواظب باش  خوب چشم هات را باز كن

  پوزخند می زند  كه :  خیال كردید

  بعد هم  كه می گوییم :  خودت انتخاب كن  نگذار خودت  بهت بدهد

 می گوید  :  خیالتان راحت باشد   من دیگر استاد شده ام  اگرهم  یكیش  را توصیه  بكند بالهاش  را می بینم  یكی یكی  اگر یكیش  ته یك پرش حتی  سبز سبز نبود   می فهمم  كه  كلاغ است  تازه  نوكش  چی ؟  طوطی  ها كه می دانید نوكشان  كج است یك  جور خوش ریختی  كج است كه  آدم  از دور هم  كه ببیند  می فهمد طوطی است

می گوییم : حسن آقا تو را به خدا

كلاهش  را می گذارد  سرش   دستی  تكان می دهد  یعنی  كه خونسرد باشید  یا كه به من اعتماد  داشته باشید  می گوییم پس  اقلا  این دفعه  گوشت را هم باز كن

  می ایستد   خیره نگاهمان می كند   همان طور كه حسین  آقا حتما نگاهش  خواهد  كرد بعد بالاخره  می گوید  :  شما دیگر چرا  ؟  آمدیم  و  گفت  حسین آقا   یا حالا دم غروبی  گفت صبح به خیر  یا دست بر قضا به من گفت :  بی بی ... بی بی ؟

می گوییم خب مگر چه  عیبی  دارد ؟

 می گوید  :  البته كه دارد من  طوطی  می خرم  كه هر روز  صبح  فقط  بگوید  صبح به خیر حسن آقا

 خب چه می شود  گفت ؟  اینجا دیگر  حق  با حسن آقاست   آدم طوطی  می خرد كه باش  درد دل  كند  باش  حرف بزند  و صبح و ظهر و شب  سرش  بشود   نه  كه میان بی بی   یا حسین آقا و حسن آقا  یا سید محسن رضوی  تفاوت  قائل نشود  حالا اگر بهترین  طوطی  دنیا هم نباشد   نباشد






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : سبز مثل طوطی سیاه مثل کلاغ، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 19 مرداد 1390




http://3panj.net/wp-content/uploads/2010/12/DSC_0020-.jpg


ساعت  هفت  صبح بود  كه راه افتادیم   بارها را كه  قثط  سه تا  ساك بود گذاشتیم  توی  خرجین  یكی  از خرها و  دنبال  جاده را گرفتیم

 آنها سه  نفر بودند  یكی كه خرها  را می برد  به ایشوم   دو تای  دیگر با هم  برادر  بودند  و  مثل  ما بارهایشان  را گذاشته بودند روی  یك خر   برادر بزرگتر  چشم  سبز  و خنده رو بود آن  یكی  جوان  و  بلندقد با چهره ای  كه مثل  صخره  سخت و  گوشه دار بود  تازه توی  چشمهای  نیم بسته  و زیر پوست سوخته شده اش یك چیز وول  می خورد  كه آدم  مورمورش می شد  و می رفت  توی نخ  اینكه ساعتش  را بگذارد  توی جیبش  و پولهایش را  یك جایی گم وگور  كند

هر سه تاشان  كلاه های  دو گوشی  سرشان  بود  و  یكی  یك چوب  داشتند  كه می گذاشتند  پشت گردنهاشان   و مثل  وقتی  كه می خواهند  چوب بازی كنند  مچ  دستهاشان  را روی  چوبها  انداخته بودند

 راه افتادیم   آنها  پشت  سر  چهار  تا خر بودند  و  ما به دنبالشان   لا به لای  یك پرده  خاك  این طرف  آب باریكه  یك چشمه بود  و یك  بیشه  كبوده   و دست  راست  تپه های  پوشیده  از بوته های  یوشن و گون    وقتی  پیچیدیم  پرده های  خاك  غلیظ تر  شد  و محمد  راه افتاد میان  از میان  خرها  و  رفت  جلو  و از همان جابود كه برادر  بزرگتر  شروع  كرد  :  كی گفت  اصفهانو ول كنین  بیاین  بیابون   خاك  بخورین ؟

 من گفتم :   می خواسیم  ببینیم شما تو  این بیابونا   چیطور  زندگی می كنین

 خندید   بلند خندید  چوبش  را از پشت گردنش  برداشت  و  خرها  را  هونج كرد

  : زندگی  ترك  دسته  خره  كه  بیاین  بیبینین   ترك  كه آدم نیس  همه ش راه برو  همه ش جون بكن

راست می گفت  از بلندی قامتهاش می شد فهمید  كه  راهها  چه قدر طولانی ست  و سیاهی  كوهها  چه قدر  دور از هم  ایستاده اند

چپقش  را روشن كرد و شروع  كرد  به تركی  حرف زدن   با كاظم  كه خرها  را  می راند

 برادر كوچكتر  حرف  نمی زد  اما گاه گداری  موج خنده  توی صورتش رها  می شد  و  همان جا  میان  تخته سنگهای  قالب  صورتش  رسوب  می كرد  كلاه  دو گوشیش  نو نوار بود  ولی   سرشانه های كتش  پاره شده بود  و اپل  كت  زده  بود  بیرون  بدنش  نرمش  عجیبی  داشت  مثل  بازیگرانی  راه  می رفت  كه توی  چوب بازی می خواهند  حریق  را  غافلگیر  كنند   و چوب را  روی مچ پایش  بچسباند  روی انگشتهای پایش  بلند می شد و چوب را پشت  گردن ستبر و  سیاه شده اش  تكان می داد

 محمد  جلوتر  می رفت  همیشه  همین طور بود  اول  جلو می رفت  و پشت سرش را  هم نگاه  نمی كرد  وسطهای راه  كه از  نفس می افتاد  كم كم  می كشید  عقب   آن   وقت  نوبت  ما بود كه بایستیم  تا برسد  یا  فقط لندلندش  را بشنویم  كه :  دیوونه ها  مگه  سر می برین ؟  یه كم  آهسته برین  آخه  چند  تا كه  با هم  یه جا می رن  باهاس تا آخر  كار با هم  باشن

اسم  برادر بزرگتر  علی جون  بود  و آن  یكی  كه خرها را  می برد  به ایشوم  كاظم  اما اسم  برادر  كوچكتر  را  حتی  مش كاظم  یادش رفته بود  می گفت :  نمی دونم  شاید سهراب  باشد  شایدم  لهراسب

باورشان نمی شد  كه  ما  بتوانیم  آن همه  راه  را تاب  بیاوریم   علی جون  گفت :  خیلی  راهه  عاجز می شین

من گفتم :  ما خیلی راه  رفته ایم  این  راه واسه مون  چیزی نیس

باز خندید  و شروع كرد  به تركی حرف زدن  و محمد كه جلو  خرها  می رفت  پا سست كرد  و قتی خرها رسیدند  دستش را گرفت  دم بینیش  و گفت  :  ما همه ش كوه می ریم  هر روز جمعه  تمام  كوههای دور و بر اصفهان  رفته ایم  این  لقمه پیش  اونا  چیزی نیس

  غرورش  جریحه دار شده بود و من ترسیدم  كه نكند  با همه  این  باد و بروت ها  زه بزنیم  و  شروع  كردم  با صادق  حرف زدن  هر حرفی  كه دم  زبانم  سبز شد   بعد  كشید به بحث و تپه ها  به هم  نزدیكتر شد

 به سرچشمه   آب  كه رسیدیم  علی جون گفت :  خیلی  آب بخورین  تا دوتا  فرسخ  دیگه آب نیس

خودش  روی  زمین  دراز كشید و آب خورد  و آن دو تای دیگر  هم  محمد  در  فلاسك  را   كه  روی دوشش  بود  باز كرد  و  من و صادق  با مشتهامان  آب خوردیم وقتی راه افتادیم   باز  به تركی  حرف  زدند   و خندیدند

تپه های  كنار راه پر از  بوته های سبز  یوشن  بود  و  راه میان  تپه ها  و  بوته ها  گم می شد  چند تا كوه   در افق  دوردست  سیاهی می زد  و  ما هم  باید  می رفتیم  پشت آن  كوهها   آفتاب  توی  آسمان  آبی بیداد  می كرد

چند  تپه  دیگر را كه پشت سر گذاشتیم   محمد از خرها  و  سهترك   عقب افتاد  و  آنها  یك  تپه جلو  افتادند  و من دیدم كه داریم زه می زنیم   آن وقت  الكی  به حرف  افتادم  وقتی رسیدیم  به تركها  علی جون  سوار  یكی از خرها  بود  و داشت  چپقش  را  دود می كرد

  توی چشمهای  سبزش  خنده  موج می زد   و خوب می شد  فهمید  كه دارد دنبال  نخ  خاطراتش  را می گیرد   سر تپه  روبه رو  كه رسیدیم  باز از سر  گرفت :  شهر  و  ول كردین  اومدین   بیابون  چی ببینین ؟  اومدین  آفتاب بخورین   خاك بخورین ؟

 تا آن  تپه  دو فرسخ  راه بود  با آن همه سرازیری  و سربالایی دانه های درشت عرق روی پیشانی  و دور  كلاه محمد  برق  می زد  صادق نقاب  كلاهش  را كشیده بود  روی پیشانیش  و  لبهای  من خشك  شده بود  من  گفتم :  ما اون قدر ها  هم  نازك  نارنجی نیستیم

و یادم آمد آن  پیاده روی  هشت فرسخی كه  شرط  بستیم  و  بردیم و  پای من  تا  یك   ماه  بعد  پر از تاول بود   صادق  گفت   :  شما رو  خر نشستین  قبول نیس  باس  بیاین  پایین  با هم  راه بریم  تا ببینیم كی خسته می شه

  و خندید  علی جون  هم خندید   و به تپه ها   و راه و  به  سیاهی  كوههای  دوردست  نگاه كرد  : این ساعتو  چند خریدی ؟

  تازه  علی جون  چشمش  افتاده بود  به ساعت  پت و پهن  محمد  كه روی  مچ سوخته اش برق می زد   محمد  رفت  تو  فكر  :  صد تومن  صد و ده تومن

 من نگاه كردم  به تپه ها و آهسته زمزمه  كردم   محمد گوشی  دستش  آمد  :  اما حالا كهنه شده  یه بیس سی تومنی می ارزه

  و صادق  به حرف افتاد

نگرانی  زیادی  هم نداشتیم   برای اینكه    وقتی  كافه چی  توی ده  اینها را پیدا كرد كه می آمدند  به  ایشوم   یك ربع  ساعتی   با آنها تركی  حرف  زد  و حتما گفته بود كه اینها می روند  سر  انوشیروان  پسر امیر  فرج  خراب شوند   و تركها  حتما فهمیده بودند  كه ما بی گدار به آب نزده ایم

به صادق گفتم :  طوری  نیس   كاری نمی تونن  بكنن  ما سه تاییم   اونا  سه تا           و  ته  دلم  شور زد 

:چی با این چوباشون ؟  تاه اگه خرامونو  بردن كی می تونه  پس بگیریه ؟

بردن كه بردن

آن وقت متوجه  شدم  ساعتش   از همان  وقتی كه  راه افتادیم  روی  مچ دتسش نبود

صدای  هواپیما كه از دوردستها بلند شد  و  محمد گفت   ماشین   و پاش  سست شد  و من  رفتم توی  فكر   كه تركها  چه قدر باید  راه بروند   بعد فهمیدیم  كه هواپیماست و  من به علی  گفتم  :  هواپیما دشمن جون ترك

 چپقش   را كه فقط  یك  ته چوب بود خالی  كرد و با چشمهای  سبز و خندانش  حاشیه  آسمان آبی  را دید زد:  ترك  از هواپیما  نمی ترسه  وقتی  هواپیما  میاد  ترك می ره  رو كوه

و اشاره كرد  به كوهی  كه داشت توی  افق  سبز می شد

هواپیما  میاد روی كوه  اونوقت  ترك چی می كند؟

ترك می ره پشت  سنگ  هواپیما  هر چی می خواد بمب  بریزه   ترك در نمیاد

  و خندید  كاظم  خرها را تندتر راند و شیار خنده  دوید  روی  لپهای  سوخته  سهراب  صدای  هواپیما كه گم شد  صادق پرسید  شما كجا میرین ؟

میریم ایشوم  خودمون :  سه فرسخ بالاتر از جركون  شما زود  می رسین  ما  باس  تا شب  راه بریم

 ما  می خواستیم برویم  جركان  كه چهار فرسخ  راه بود

 من  پرسیدم  :  نزدیك  شیراز بودین   دنبال گله ؟

نه نزدیك   آباده  قاسنی  جمع می كردیم

 و نگاهش  را انداخت  به راه و شروع  كرد با برادرش  تركی  حرف زدن  بعد از  محمد كه باز داشت   عقب  می افتادپرسید : شما نمی دونین قاسنی تو شهر یه من چنده ؟

 نه

 اول یه من هفتاد تومن بود  اما حالا  یه دفعه شده  سی تومن

 من گفتم :  مگر اینجا قاسنی  پیدا نمی شه كه باس  برین آباده ؟

رو اون كوهها پیدا می شه  اما كمه   آباده  خیلی  هسن

رفتیم  جلو   صادق تشنه اش  شده بود  و اگر جلو  تركها  آب می خوردیم   پاك كنف می شدیم  یك تپه  كه جلو افتادیم  محمد  در فلاسك  را  باز كرد  و ما توی  سرازیری  همان طور  كه راه می رفتیم   گلوهامان را تر كردیم   و محمد افتاد  به حرف و من و صادق فقط  توی نخ  راه بودیم  و آسمان آبی  و گونها  و تركها  كه  دشاتند  از پشت سرمان می آمدند و حالا  دو تاشان  نشسته بودند  روی خر و یكی  داشت خرها  را می راند

جاده  می رفت   روی  تپه ها و آن دور سیاهی  چند كوه  بود اول  روی  تپه  سیاهی  چند راس  خر سبز  شد  وقتی  رسیدند  دو تا ترك بودند  با سه تا خر كه  كاه  بارشان بود   محمد گفت :   خسته نباشین

سلامت باشین

و چشمهاشان  ما را  پایید  كه پیاده می رفتیم ایشوم   بعد  یك وار پیدا شد  پیر مرد بود  و  رشید  با لباس  تمام عیار قشقاییها   و زین و  یراق اسب   چهره اش  سوخته بود و  موهای  سفیدش  از زیر  كلاه  خسرو خانی زده بود بیرون

خسته نباشین

سلامت باشین

كجا می رین ؟

ایشوم

سیگار دارین ؟

هیچ  كدام سیگاری نبودیم   :‌ نه باس  ببخشین

پاشنه زد و  رفت  پهلوی  تركها كه  عقب  می آمدند  ایستاد و چپق علی جون  را  دود كرد  از تپه  كه سرازیر  شدیم من گفتم :  خیلی  جلو افتادیم  باس  صبر كنیم   برسن

 كنار  جاده نشستیم  روی  چند تا سنگ  و یكی یك   قلپ   آب خوردیم  و من میان سنگها یك ملخ عجیب  پیدا كردم قد یك انگشت شست   صادق گفت  :  ببریمش  شهر چیز  عجیبیه

تركها كه آمدند  صادق آبشان داد

  راه كه افتادیم  ملخ توی  جیب  من بود  و من سنگینی  آن را توی  جیبم  حس  می كردم  و سوزش  رانم  را  و  تلاش  ملخ را  كه از آستر  جیبم  می آمد بالا   روی  تپه  بعدی  بود كه  باز علی جون  از سر گرفت

اینجا گردنه س   ترك می ایسته  چوب می گیره دستش  هی كجا میری ؟

و چوبش  را تكان داد  و من جمله اش  را درست كردم

بنو  میگیریه دستش  و  بادستم  نشانه  رفتم و چشم  چپم  را بستم  چشمهاش  برق  زد

 ترك  دیگه برنو نداره   فقط  چماق داره

راه كه افتادیم   تركها  شروع  كردند  به تركی  حرف زدن  و ما هم آرام آرام  انگلیسی گپ زدیم

تا حالا سه فرسخ  آمده بودیم و خورشید  درست  وسط  آسمان  بود   اما نسیم  كه می وزید   و بوته های  سبز را می لرزاند  آدم سبك می شد   و بوی  صمغ  یوشنها را تا  توی  ریه هاش  حس  می كرد

 بیاین  سوار بشین  خسته شدین

مش كاظم  اصرار  می كرد و  ما افتاده بودیم  روی قورت   پای  كوه سلطان  خلیل  كه رسیدیم  چشمه  را دیدیم   و آن  طرف تر  میان  علفهای بلند  دو  اسب  نیله   را كه فقط  سر و دمشان  پیدا بود  و  یالهاشان  كه ریخته بود  روی گردنهای ستبرشان  خیلی تشنه  بودیم  اما  ما دراز كشیدیم  روی چمنها  و  با دهان  آب خوردیم  و  بعد تركها  مش كاظم  جل و خرجین  خرها را برداشت  و گفت :  بشنینین  یه چایی  چیزی  بخورین  بعد می ریم

محمد نشسته بود روی  سبزه  اما  هنوز  از خر شیطون پایین  نمی آمد 

نه بریم  به ایشوم  كه رسیدیم  یه  چیزی  گیر میاد

 علی جون  باز از سر گرفت :  حتما  انوشیرون  یه گوسفند  براتون  می كشه  كه خودتونو  این قدر  هلاك  می كنین ؟

نصف كله قند  و یك كیسه  چای  از بندهاشان  بیرون  كشیدند  با دو كتری  سیاه شده  و دو استكان  بوته ها را  كه توی  راه  جمع كرده بودند آتش زدند  نان  خشكیده شان  را درآوردند  و ما هم  رفتیم  دور سفره  یكی یك  تكه نان  برداشتیم  و به نیش  كشیدیم  و یكی  دو تا چای  و  ولو شدیم  روی  چمن   من ملخ  را ول  كردم روی چمن  كه رنگ  سبز سیر  عجیبی  داشت

تركها نشسته بودند  تنگ آتش  خوشرنگ  بوته  و  علی جون  می خندید  و  چای می خورد

ترك  خیلی  چای می خوره   ده  تا  بیست تا

اول  من دختر  را دیدم   بعد علی جون  و چشمهاش  برق زد

گلین  گلین

محمد پرسید  :  گلین ؟

 آره  به  دختر كه تازه  عروس می شه  تركها  می گنگلین  بعد دیگه  گلین  نیس

 دختر بالا بلند  بود  باسینه ای برآمده  چینهای  شلیته اش  مثل موجهای  رودخانه  روی  بوته های سبز  غلط می خورد   صورتش  آفتاب خورده بود و چشمهاش سیاه بود  سلام كرد  و رفت  سر چشمه  و مشكش  را پر كرد  وقتی می رفت  سهراب را دیدم  كه چشمش  به چینه های  شلیته دخترك  بود و برق  گیسوان  بافته شده اش  كه ریخته بود پشتش  و از زیر  روسریش بیرون  زده بود   به  علی جون گفتم  :  كاكات  زن نداره ؟

نه 

چرا زنش  نمی دی ؟

نمی تونه زن  بگیریه  فقیره  ترك  باشداق دخترش  خیلی  می شه  ده تا  بیس تا  گوسفند  و گاو  می خواد  پول نقد  می خواد  تاجیكها  فقط  یككاغذ  می دن  زمین  قباله می كنن  ترك  زمین  نداره خونه  نداره

اشاره كرد  به تپه ها و موه سلطان  خلیل

اینا  زمینای  تركه

  خندید   شیشه های سبز و شفاف  چشمهاش  كدرشد

زمینی  كه مال خودش  نیس  باس  ول كنه بره گرمسیر

 چای كه تمام شد بنه ها  را بار كردیم  و  راه افتادیم   چند تا  تپه را كه پشت سر گذاشتیم  رسیدیم به جركان   دشت وسیعی  بود با  چند  تا  خط  سبز پر رنگ  و دو سه  تا سیاه چادر   صادق ماتش برده بود

 فقط  چند  تا سیاه چادر هس

  محمد خیلی  كنف شده بود  ما  را  این همه  راه آورده بود و شاید فكر می كرد كه حالا  هم مثل  شش سال پیش  باز یك  دشت سیاه چادر می بیند  و شبها مثل آسمان پر ستاره  یك دشت چراغ   صبحها  گله ها  می روند  روی  تپه ها و ما سوار اسب   به تاخت  می رویم  سر چشمه   و دخترهای  بلند قد  را نگاه می كنیم  كه نخ  میریسند  یا مشكهای پر آب را  می گذارند  روی خرها  و   چهار نعل  دور  می شوند  مش كاظم  گفت : ما میریم  به ایشوم  خودمون  ایشوم   انوشیروون اونجاس

و سینه كوه  روبرو  را نشان داد كه سایه  یك تكه  ابر افتاده  بود روش  محمد گفت :  پهلو  باغ بیده بول داجی ؟

  آره همونجاس

  و اشاره كرد   به یك  لكه سبز  توی سینه كوه   :  كار و بارشون   بد شده  خیلی  بدتر  از او سالها  كه  شما اومدین  تازه  پسرا  از امیر فرج جدا شدن  هر كدام  یكی  یه سیا چادر  برداشتن   و  رفتن  سی خودشون   امیر فرج هم  اونجاس

و  اشاره  كرد  به این طرف  جاده   به سیاچادری  كه وسط  دشت مثل یك  غول  سیاه روی  زمین   چمباتمه  زده  بود   محمد  ول كن  نبود

چند سال پیش  وضعشون  بد نبود  اینجاها همش چمن بود سبز بود

 علی جون خندید  چوبش  را گذاشت  پشت گردنش   می خواست  راه بیفتد :‌  اون  وقتها   آب سلا بود  حالا دیگه  آب نیس  ملخ  همه چمنا  رو خورده  ترك از اینجا رفته

  و اشاره كرد   به  كوهها  به سایه   بی رنگ  كوههایی كه تازه داشت توی  افق  می رویید   محمد  پنج تومن  گذاشت كف دست مش كاظم  و خداحافظی كردیم   وقتی خرهاشان  را هونج  كردند  و  دور شدند  محمد داد زد  :  سلام  همه تاجیكها را  به تركها برسونین  ما همه برادریم

و من خجالت  كشیدم  از خودمان   و از آن  زمینی  كه ملخ چمنهاش  را  پاك  خورده بود  و چند تا سیاه چادری  كه آن همه دور  از هم  زیر آفتاب  داغ  و  روی  زمین طاعون  زده  نشسته بودند

  ساكها  روی زمین  بود   و  من خیره  شده بودم به زمین درندشتی  كه تا  خط  تپه ها  طلایی می زد  و  به انبوه  ملخی  كه روی  زمین  خوابیده بود  محمد هنوز  ونگ می زد   و صادق  نگاه  میكرد به قدمهای  بلند  تركها  و  چوبهاشان  و راه پوشیده  از ملخی  كه میان تپه ها  و سیاهی كوههای  دور گم میشد







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، ملخ،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 18 مرداد 1390




http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/46356.jpg


هر سه نفر شك ندارند كه :

درست سر ساعت  پنج  یا پنج و نیم  و یا شش  و سه  دقیقه و دو ثانیه  وقتی آقای صلواتی  در را باز كرد  از دیدن  آن  عنق منكسر و ریش  نتراشیده و  موهای  شانه  نكرده اش  چرت  هر سه تاشان پاره شد  اما  وقتی  یكی  گفت :

-چطوری مرد ؟

به همین مختصر اكتفا نكردند  و  سر گذاشتند  توی خانه  و یكراست  رفتند   اتاق  دست راستی

اما  پس از  آن  شب   با  همه جر و بحث ها  هیچ  كدام  حاضر نشدند   مرد  و مردانه  بگویند :  من  بودم  كه  احوال  آقای  صلواتی  را پرسیدم   آقای  استجاری می گوید :   رفقا  از بس  مست  بودند   نفهمیدند  كه  آقای  صلواتی  حتی  سرش  را  هم تكان  نداد

وقتی  یكی از آنها  چراغ  را  روشن  كرد   فقط  آقای  جمالی  متوجه  شده  بود  كه كتابهای كه  سالها  بود  نو نوار  و با آن  جلدهای  چرمی  و  زركوبی  شده شان  توی  قفسه ها جا خوش  كرده  بودند  روی  زمین  پخش  و پلا  شده  اند

بدون شك  روی زمین  ولو شدند   و  یكی گفت :  صلواتی  جون  یك صلوات  بقرست  و  زود  بساط  را جور كن   كه خیلی  پكریم

 بعدها  ثابت شد  كه  این جمله  را  حتما  آقای  فكرت  گفته است  و  آقای  فكرت    هم  حرفی  ندارد  ولی دو تا پایش  را توی  یك  كفش  می كند كه :  این یكی  را  قبول  اما این دلیل  نمی شود  كه من چراغ  را روشن كرده  باشم  و  یا من  از صلواتی  پرسیده  باشم  كه  چه طوری مرد ؟

 آقای  استحجاری   می گوید  :  تو  قبول  كن  كه گفتی  : چه طوری مرد ؟  من هم  به  گردن می گیرم  كه  چراغ  را روشن كرده ام

  با همه اینها  هر سه می گویند  :  آقای صلواتی  كه آمد توی  اتاق  اول  دست  برد  گره كراواتش  را  كه شل شده بود  درست كرد  و بعد زل  زد  به ما : تو  خونه  هیچی  نیست  فقط  ...  فقط  یه نون  و پنیری  هست  اون  ام  مال  ظهره  كه تا حالا  مونده

 آقای  استجاری  گفته بود : جون بكن  مرد !  بعد  هم  بدو  سر خیابون  سور سات  را جور كن  اما  چشمات   را باز كن   زغال  جرقه ای  بت  قالب  نكنن  كه مث  اون شب ...

و  وقتی  آقای  صلواتی رنگ  به رنگ  شده بود  و من  من  كرده  بود  كه :  آخه من ...

آقای  استجاری  از توی كیفش  وافور  را كشیده بود  بیرون :  یا الله  جون بكن  تو  متاع  را بخر  بیار   باقیش  با من

 اینك چه طور شد  كه آقای  صلواتی   رفت  و  از گوشه  تاقچه  اتاق  یك  مثقال  یا  یك مثقال و نیم  یا  دو مثقال  خشك تر   تریاك  آورد  دیگر اختلاف  خیلی می شود   آقای  جمالی   حاضر است  هفت قدم  رو به  قبله  برود  و به هفت   قرآن   قسم  بخورد كه :آقای  صلواتی  همان وقت  رفت و بسته  كاغذ  را   آورد  و انداخت  جلو  من  و  گفت :  من همین  را دارم  یك شاهی  هم  پول ندارم   هر خاكی  می خواهید  به سرتان  بریزید

 آقای  فكرت   می گوید :  با همه این قسمها   آقای  صلواتی از آن  آدمها نبود  كه این طور  رك و راست  توی  روی  رفقای  چندین  و چند ساله اش  بایستد  بلكه اول مثل  معمول  من من كرد و  بعد  دست كشید  به  چانه اش  و گفت :  من یك خرده خریده ام  كه ...

و  استجاری  داد زد  كه : یاالله جون بكن

و  بعد  از این  یاالله جون بكن   ود كه آقای  صلواتی  رفت  و بسته را آورد

ولی  آقای  استجاری  دو  به شك  است  كه آیا  آن  شب  دو بار  گفته  است یاالله  جون بكن   یا سه بار   با این همه  هر سه نفر شك  ندارند  كه آن  شب  هیچ كدام  دو به شك  نشدند  كه چرا آقای  صلواتی  پس  از آوردن متاع   چراغ  خوراك پزی  را روشن  می كند   كتری  را رویش  می گذارد  و می رود  بیرون   و چند دقیقه  با زغال  و نان  و  تخم مرغ  و روغن باز می گردد  و باز بدون  شك نیمرو  را درست  می كند  و  زغالها  را روشن می كند

 تا اینجا  را همه موافقند  اما  این می ماند  كه در تمام  مدتی  كه آقای  صلواتی  داشته بساط  دود و دم  را علم  می كرده است  آیا آنها  چه بحثی  را به میان  كشیده  بودند  كه حتی  یكی  بلند  نمی شود  تا چراغ  خوراك پزی  را كه دود می كرده است  پایین بكشد ؟  اما هر سه  می گویند : وقتی  آقای  صلواتی  با  منقلش  آمد توی  اتاق   با دمغی  گفت :‌ چراغ  ... چراغ !

و  كتری  را برداشت  و چراغ را پایین  كشید و  پنجره  را كه  رو به كوچه  بود باز  كرد و نشست   كنار چراغ  و  تخممرغها  را  كه هیچ كس  نمی داند  چند تا بوده است  شكست  و ریخت توی  یك بشقاب  مسی  و گذاشت روی  چراغ

آقای  استجاری  می گوید : من بودم كه پنجره را بستم

اما باز  جمالی  جاضر  است  هفت  قدم  رو به قبله برود  و به هفت  قرآن  قسم  بخورد كه : الله  و بالله  كه پنجره  را محكم  نبستی   صلواتی  باز  رفت  و  پنجره را بست  نان و  تخم مرغ  را آورد  و وقتی  دید  كه ما دوباره  اتاق  را  آن جور  پر از دود كرده ایم  رفت  و لای  یكی  از پنجره ها  را باز كرد  و  كتری  را روی چراغ  گذاشت

 تا اینجا  قضیه  آن شب  را می شود یك جوری  راست  و ریس كرد  اما باز  می ماند  بقیه  قضایا  و به خصوص  اینكه چه طور شد  كه آقای  صلواتی  كه  دشات  آن طور تند تند تكههای  بزرگ نان  و  نیمرو  را می بلعید  یك دفعه  گفت : راستی   آدم  چه طور می تونه  دو  مثقال  تریاك  رو  یكدفعه  بخوره  و  اصلا مزه تلخیش  را  نفهمه ؟

  تنها شنیدن  همین عبارت  كافی  است كه طوفانی  از بگو  مگو  در میان  این یاران  جان  در یك  قالب  برپا  كند   هر كدام  به تنهایی می توانند  پنج جمله  بگویند  و مرا  قانع كنند  كه عینا جمله آقای صلواتی است  و به خصوص هر سه متفق القولند كه آقای  صلواتی  حتی  اسم  تریاك  را به زبان نیاورده   بلكه با اشاره به تریاكی  كه روی  حقه وافور  چسبانده شده بود  و با گفتن  از این  یا از  این متاع  و  شاید  چیز   حرفش  را  زده است

 آقای  استجاری  می گوید :  وقتی  یكی  از پنج جمله ای  را كه حتم  دارم آقای  صلواتی  گفته است  با  هزار تته پته  گفت  من  كه پشت  بساط  نشسته بودم گفتم :‌ آخه  احمق  جون   چرا آدم بخوره ؟  پس  بش  این همه  نشسته  و فكر كرده تا این اختراع   رابكنه  واسه چی  بوده ؟  مگه  واسه این نبوده  كه بدون آنكه تلخی  این  متاع  را حس  كنه   كلیش  را نفله كنه  و ككش  هم  نگزه ؟

 برای  من  مسلم   است كه اگر   آقای  استجاری  صد بار  هم این جمله را  تكرار  كند   آقای  فكرت  و آقای جمالی  سرهاشان  را  به نشانه تصدیق  پایین  می اندازند  و  به  گلهای  قالی  یا برچسب  شیشه های  مشروب خیره می شوند  اما وقتی  استجاری  نباشد  آقای  فكرت  می گوید : استجاری  چهار بار  گفت احمق جون

و آقای  جمالی  می گوید :  الله و بالله   پنج بار

  آقای  فكرت  می گوید  من    یك بست  به آقای  صلواتی  تعارف  كردم نه اینكه  زیاد آمده باشد اما  دیدم  خیلی  پكر است   و  او  مثل  همیشه شانه هایش  را بالا  انداخت  و فقط  دست  برد  و یك  چای  خوشرنگ  برای  من ریخت  و قندان  را  تكان داد  تا آبنباتهاش  رو بیاید

آقای  جمالی  می گوید :  من گفتم :  صلوات  جون  ما كه عملی  نیستیم  یعنی  این بست را كه كشیدیم  خب دیگه ... میره تا  یه بست  دیگه ...  او هم نیش باز كرد

استجاری  عقیده دارد  كه :  خندید و دست كشید  به چانه نتراشیده اش  و گره  كراواتش را محكم  كرد

 فكرت حتم دارد  كه لب  ورچید  و  دمغتر شد

  اما هر سه با هم  حاضرند  بیست و یك قدم  رو به  قبله  بروند و بیست یك  بار  به قرآن  قسم  بخورند  كه همان وقت  بود كه بلند  شد و رفت بیرون  و  در را پشت  سرش  بست  و  باز  هر سه شك ندارند  كه درست  ربع  ساعت  بود  كه صداهایی  از بیرون  شنیده شد

 جمالی  می گوید  :  الله و بالله  صدا  صدای  خرخر  گلوی  آدم نبود

فكرت می تواند  با مشتش  هفت بار روی میز بزند  و هفت بار  داد بكشد كه  :  خیر حتما صدا صدای   خرخر گلوی  آدم  بود  كه توی  طناب  خفت  افتاده  باشد  من حتی صدای  افتادن  صندلی   یا شاید كرسی  را ...

و استجاری  حاضر است  هر هفت بار توی  حرفش  بدود  كه :  به شرافتم  قسم  صدای دو تا گربه بود  كه روی پشت بام خره می كشیدند  از همان  اول  شب صداشان  می آمد  حتی  وقتی  آقای صلواتی  توی  حیاط  داشت  باد  زغالها را  می زد  دو سه بار  صدایش  را شنیدم  كه می گفت  :  پیشت  صاحب مرده ها   و دست آخر  كه پر رویی  كردند  بادبزن  یا یك چیز  دیگر  رابه طرفشان  پرت كرد

 این دیگر مسلم  است كه هر سه  متوحش  می شوند و آقای  استجاری  به  آقای  جمالی می گوید :‌ یالله  جون بكن  در را باز كن  نكند  یك بلایی  سر خودش  آورده باشد

آقای  جمالی  تكان  نمی خورد  و  آقای  فكرت  درست  سه یا چهر  بارمی گوید  :  توی  بد هچلی  افتادیم

 از اینجا  دیگر  همه حرفها  ضد و  نقیض  می شود گاهی هر سه نفر  می خواهند به من بقبولانند  كه بدون شك  یكی  از آن دو نفر  بود  كه گفته  است  : از پنجره در بریم

و من  هر شش بار حاضرم  از تعجب  شاخ در بیاورم كه :  از پنجره ؟

و گاهی  همه حاضرند مسوولیت این چند جمله  را  به  تنهایی  به  عهده بگیرند  :  شاید  هنوز تموم نكرده   بریم بلكهبتونیم  یه كاری  واسش  بكنیم

  تازه وقتی  فكر كردم  كه تنها راه حل  این است كه تك تك   آنها  را گیر  بیاورم  و  ته و توی  قضیه  را در بیاورم

آقای  جمالی  گفت : آخه من و آقای  صلواتی  پنج ساله  دوستیم  و دست كم صد بار  با هم  از  همون پنجره  زنهای  توی كوچه را دید  زده ایم  چطور  ممكنه كه من بگویم  بهتره از پنجره در بریم ؟

  آقای  فكرت   هر دو دستش  را مثل دو  بال  كركس  توی  هوا  تكان داد  و داد  زد :  من اگر چشمهام را ببندم  می توانم  بگویم  پنجره چند تا میله داره  و حتی  فاصله  میلهها از هم چند سانتی متره

 پس می ماند  آقای  استجاری  و  او  همیشه  می گوید  و  حاضر است  سند محضری  بدهد  كه :  اگر چهار سال  دوستی  با آقای  صلواتی  را ندیده بگیریم   لااقل  همه این  را  قبول  دارند  كه آن  شب  من  پنجره را  بستم  حالا  محكم  نبستم  یادم نیست اما آخر  حتما این  چشمهای  كور شده ام   دیدند  كه پنجره  میله دارد و حتی  یك  گربه  تركه  و ریقونه  نمی تواند  از لابه لاشان  رد بشود

 یك شب  كه از دهان  من پرید :   نكنه  شما  هر سهنفر  با هم گفته باشید  :  از  پنجره در بریم بهتره ؟

 جمالی بلند شد  تا قدم اول  را رو به  قبله بردارد  و فكرت  دستش  رفت كه میز كافه را با مشتش  بشكند  و استجاری  باز شرافت  و وجدانش  را از لای   دفترچه بغلیش  بیرون كشید  و  من ناچار  شدم  كه حرفم  را  پس  بگیرم

شك نیست كه هر سه ناچار بوده اند  كه لباسهایشان را  بپوشند وگره كراواتهایشان  را محكم كنند  و كفشهایشان  را ...  ولی  در به یاد آوردن  همین كارهای  ساده  هر كدام در غیاب  آن دو نفر   دیگر می گوید :  فكرت  دكمه های  شلوارش  را  توی  كوچه می بست

جمالی  كمربندش را  توی تاكسی

استجاری  آقای  استجاری  یادش  رفت  وافورش  را توی كیفش  بگذارد   دستش  بود  توی  كوچه  باور كن

 باز ین مسلم  است كه آقای  صلواتی  خودش  را در راهرو  حلق آویز  نكرده بود  پس  می ماند  آشپزخانه  و  اتاق روبرو   كه چراغهایش   روشن بوده  است   آقای   فكرت  یك  روز تلفن  كرد كه :   داداش  من به چشم  خودم نعش  حلق آویز  شده آقای  صلواتی  را از پشت  شیشه تار  اون  اتاق  دیدم   اما  به وی  خودم  نیاوردم مبادا  جمالی  زهره ترك بشه

 و  وقتی  همان وقت  به آقای   جمالی  تلفن  كردم  كه  :  بابا  ای والله

كفرش  در آمد   و نزدیك بود  از داد و بیدادش  پرده گوش  بنده را پاره كند :  غلط می كنه  این فكرت  اصلا  چشمش  چپه  كه چپه  همیشه یكی  را  دو تا می بینه  تازه  از  كجا  سایه پرده  نبوده  هان؟

برای  من مسلم است كه آقای  استجاری   آن  شب به  آشپزخانه  ظنین بوده است   اما وقتی  فهمید  كه میان فكرت  و جمالی  را شكر آب  كرده ام   دیگر حاضر نشد  توضیح  بیشتری  بدهد

  راستی نكنه  كه آقای  صلواتی  كلك زده  باشد ؟  اما هر كس  جرات  كند  این عقیده  را در حضور یكی  از آنها و یا  اگر خیلی  پردل  باشد رو به روی   هر سه  نفرشان  به  زبان  بیاورد  حتما ناچار  می شود پول میز  بلكه  تمام ظروف  شكسته شده را بپردازد  پس  آقای  صلواتی  در آن نصف  شبی  طناب   از كجا گیر آورده است ؟  و  چرا  برای  خود كشی دو و حتی  سه  وسیله  جور كرده  بوده است ؟ و اگر  قبول كنیم  كه :   ممكن  است  یعنی  احتمال  دارد  كه  آقای  صلواتی  خودش  را با برق  كشته  باشد

 مگر نمی بایست بر اثر چسبیدن  دست آقای  صلواتی  به سیم  لخت برق  هر سه  نفر  لرزش  نور چراغ  برق  را احساس  كنند ؟

 آقای استجاری  می گوید :  به شرافتم  قسم  علت  فرار ما  از اون مخمصه  فقط  و  فقط  برای  آبرومون  بود اگه  نه كه آقای  صلواتی  را كه همه مون  دوستداشتیم  اما  وقتی  این فكر توی كلهمون تخم گذاشت  كه نكنه خودشو نفله كرده باشه  پاك كلافه شدیم  نمی دونستیم  فردا به مردم محل   كلانتری  محل  دادگستری  محل  و هزار چیز محلی  دیگه چه جواب  بدهیم   تازه وقتی  یكی  مرده باشه  و به سیم  برق   ( من از اینجا فهمیدم  كه او شك ندارد كه آقای  صلواتی  خودش  را با برق آشپزخانه كشتهاست )  خشك شده باشد   آدم چهطور  می تونه  دوستش  بداره و به او بگوید   :  احمق جون

و من  با  وجود   آنكه حتم  ندارم  كه این اصطلاح   تازه تخم گذاشتن  فكر توی  كلهكسی  را آقای  استجاری  گفته باشد  ولی  فكر می كنم شاید هنوز  آقای  صلواتی  زنده باشد  برای  اینكه   از آن  شب  تا حالا  دارم قضیه  آن  شب  را سر هم  بندی  می كنم  درست  هفت  بار  او را   دم دكان كله پزی  اول  خیابان  حكیم قاآنی دیده ام  كه با وسواس  عجیبی  به مجسمه  كوچك    آن فرشته  چوبی   نگاه می كند  كه هر دو بالش  شكستهاست  ولی  هرگز   جرات  نكرده ام كه  دست روی شانه اش  بگذارم و  بگویم :  چطوری مرد ؟

 و هر بار چشمهایم   را مالانده ام كه نكند   این آدم  آقای صلواتی  خودمان نباشد  و  هر بیست و  یك بار  كه به  دوستان تلفن  كرده ام  كه  یك جوری  قضیه  را به اشان حالی كنم  تا صدای  طرف  بلند  شده است كه : حتما خودش  را  توی اون اطاق  روبرو   حلق آویز كرده بود

  من چه می دونم  اما حالا  كه رفقا  اصرار دارند  پس  حتما  تو آشپزخونه ...

با برق با  برق خودشو  نفله كرد

باز دو به شك شده ام

  تازه   اگر آقای  صلواتی  می خواسته است خودش  را با تریاك  یا طناب  و یا برق  بكشد  چرا   در خانه اش  را به روی  این سه  تا لندهور  باز كردهاست  تا آن پیسی را به  سرش  بیاورند ؟  مگر آن دفعه  یادش  رفته بود  كه نصف شبی  یك  نشمه  آوردند و  صبح زدند به چاك ؟و صلواتی  كه صورتش  مثل  شاتوت  سرخ شده  بود  آمد  پیش من كه :   بی غیرتها  كیف نشمه را زدند  و صبح زود   در رفتند  و من مجبور  شدم از بقال  سر محل  قرض  كنم  تا جیغ  و  ویغ  ضعیفه  را بخوابانم

و  بی غیرتها می خندیند

  كه   :   افتاده  بود  رو دست وپای  نشمه

آبروم  را نریز

حالا  این پول  را كه تو خنه هست بگیر  این  ساعت  را هم بردار  بعد كه می بینمت  از خجالتت  در میام

نكند  همه اینها  بازی  بوده ؟  و آقای  صلواتی  می خواسته است رفقایش  را آن چنان  بترساند  كه تا  یك  ماه   از سر حل  جدول روزنامه های  عصر  بگذرند   تا مبادا  در ستون تسلیت ها و مرگهای   نا بهنگام   و یا خبرهای  داغ قتل  و خودكشی   عاشقی  و  فاسقی  چشماشن  به عكس  حلق آویز  شده  یا   جسد جزغاله  شده    او نیفتد  و تا یك سال تمام   نگاهاشان  را از  تمام  آگهیهای  فوت  كه به در و دیوار  شهر  می چسبانند

 بدزدند  تا مبادا  زیر یكی  از این هوالباقی ها  بخوانند

 به مناسبت  سومین روز  ...  هفتمین  روز ...  سالروز  درگذشت  مرحوم  میرزا  محمد حسین  صلواتی  ولد  مرحوم  حاج  حسین  محمد صلواتی  مجلس  ترحیمی  در ....

اما هیچ  یك از ما چهار نفر  ( هر چند من  هرگز  جرات  نكردهام  عقیده  آنها را  بپرسم )‌ نمی تواند قبول  كند  كه آقای  صلواتی  كه  مال  می شناختیم   بتواند  برای  گرفتن   نقشه اش  دست بالا  دو هفته  تمام  كتابهای  عزیزش  را  آن  طور روی  زمین  پخش  و  پلا  كند  و دست كم پنج  روز  تمام از دو تیغه  كردن ریشش دست بردارد  و آن جور  خودش  را به پیسی  بیندازد  كه مجبور  شود كراوات نزند   عینك  نمره  به چشمش بگذارد   سیگار بكشد   و در تمام  طول زمستان  و تابستان  بخه  پالتو  و  حتی  كتش  را   تا  زیر گوشش  بالا  بكشد  و تا آخر  عمر   بار آن سبیل چخماقی  را روی لبهایش  تحمل كند






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : شب شک، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 17 مرداد 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR4X1_uCv8skiS1otXXNAHyrrPO_5oecePZ2sOvk4Jd6ZbAVUOR



روزی بود  و روزگاری  و شهری  بود  به اسم  علی آباد  كه  چنین  بود  و چنان  ... تا آن  روز  كه همه  مردمن این  شهر  از بهار  و پاییز طلوع و غروب  وخلاصه  از اینكه  بهارها  این همه  صدای  پرنده و چرنده  توی  گوشهاشان  زنگ  بزند  و پاییز ها  این همه برگ زرد  جمع  كنند  جانشان  به لب  رسید ‚ آمدند  و هر چه  آهن پاره و  بادیه و  بشقاب و كفگیر  داشتند  ریختند  توی  یك  كوره  بزرگ  بزرگ  و  بعد  دادند دست فلزكارهای شهر آنها هم  نشستند و  یك  تاق  گنده ضربی  درست كردند  برای  سقف  شهر  با  دویست  سیصد تا هواكش  و همهخانه ها  چراغهای  آویزی  و زنبوری  و  مهتابی  را  آوردند   خرد كردند  و دادند  یك كره  بزرگ  درست كردند  و  یك روز   با سلام  و صلوات  بردند  زیر تاق  شهرشان  آویزان كردند  و  برق  قوی  و  خیره كننده ای را دواندند توش   آن وقت  بود كه رفتند  سراغ  درختها  وپرنده ها  و  اعلامیه  پشت اعلامیه  كه:

هر یك  از آحاد  مردم  این شهر  موظف و مكلف  است كه در اسرع  وقت  یكی  از  اشجار  شهر را  ریشه كن كرده  به  خارج  شهر حمل  كند  و الا  طبق  تبصره ... ماده ...

حكم  حكم  زور  بود   اگر آنجا  بودی   میدیدی  كه چه طور  یكی یكی  مردم  با  بیل  و  كلنگ  و  اره  و مته  افتاده اند   به جان  چنارهایی  كه سالهای  سال   بهارها  سبز می شدند  و  پاییزها  برگهاشان   را كه مثل  پنجه  سر گلدسته  ها بود  ولو  می كردند  توی  خیابانها  و یا صف  دراز  مردم را  میدیدی  كه چه طور درختها  را  كول كرده بودند و  از دروازه ای  شهر می بردند  بیرون و بچه ها  و پیرزنها  هم  گلدانهای  بزرگ  و  كوچك  نرگس و یاس  را   می ریختند  توی  گودالهای  بیرون شهر

بعد  هم حكم شده  كه  حالا  نوبت  پرنده هاست و ماهیها  و مرغها  و سگها  و گربه ها  و  یك هفته  تمام  ده  بیست تا ماشین  باربری   راه افتادند  دور شهر هر كدام  با دو  تا مرد  كت  و كلفت   كه قفس  قناریها  و  بلبلها  و  ظرفهای  پر از ماهی  را  می گرفتند  و مثل  سیب زمینی  می ریختند  روی  هم  یا كتونه های  مرغها  و  كبوترها  را  بار می كردند  و  سگها و  گربهها  را كه توی  كیسه  گونی  كرده  بودند  روی  هم می چیدند  و یك ماه نگذشت  كه دیگر توی همه شهر علی آباد   یك وجب خاك  پیدا  نمی شد و  یك ساقه  سبز  علف   یا یك  پرنده  كوچك  و  حالا  شهر  شده بود  یك شهر نمونه  نه شبی  داشت  نه  پاییزی  درست مثل كشور همیشه  بهار  توی  قصه ها  خیابانهای  پاك  و  پاكیزه اش  مثل آیینه می درخشید  توی  آن همه كوچه پس كوچه  نه درشكه ای  و نه   گاری  و نه  اسبی  و راست راستی  هر چه می گشتی  و گوش  به زنگ  می ایستادی  نه واق واق  سگی  را میشنیدی  و نه  قوقولی  قوقوی خروسی  كه مردم  را  صبح  سیاه  سحر  از خواب خوش زابرا كند

مردم سر براه شهر  سر ساعت  8  كه  بوق  كارخانه ها  بلند  می شد  یك چیزی  خورده  و نخورده  لباسهاشان  را می پوشیدند  و آویزان  می شدند   به  تراموایی   اتوبوسی  چیزی   و می رفتند  سر كارهاشان  و طرفهای  ساعت  17  جوانها با دو تا  ساندویچ  و یك  پپسی توی  سینماها  پلاس  بودند  و  مردها  و زنهای  پا به سن   توی  جنده خانه ها  و كافه ها ...

و  یا می رفتند  توی  میدانهای  شهر می ایستادند  به تماشای درختهایی  كه از سنگ تراشیده بودند  و برگهاشان  حلبی  سیز  سیر بود  و  یا نگاه  می كردند  به پرنده های  فلزی  روی  شاخه های  درختها  و چراغهای  رنگارنگ   نئون  و عكسهای  لخت مادرزاد ستاره ها

 تا آن  ساعت    كه آن بلا نازل  شد   بله  بی شك و شبهه  بلا  بود  آن هم  یك بلای  آٍمانی  یعنی  خیلی  از مردم  شهر ایستاده  بودند  توی  میدان بزرگ  و نگاه  می كردند به فواره ها  و  مرغابیهای  پلاستیكی  و درختهای  سنگی  كه  یكدفعه  میان آن همه پرنده  ریز و درشت  فلزی  چشمشان افتاد  به یك قناری  كوچك كه درست  و  حسابی  آواز می خواند  و  بالهای  زرد  و قشنگش  را به هم می زد  و برای همین بود  كه یك دفعه  زنگهای  خطر   را به صدا  درآوردند  و  پاسبانها  با آن لباسهای  نو  و  براقشان  ریختند توی میدانها و كوچه ها  و خانه ها  و هر سوراخ  و سنبه ای  را گشتند 

 همه جا را گشتند  حتی  توی  زیر زمین خانه ها   و لای  همه خرت و پرت  صندوقها   را اما پیداش نكردند  كه نكردند   تازه هیچ كس  هم نفهمید  كه این قناری   كوچك  با آن بالهای  زرد  و قشنگش  از كجا  آمده بود ؟  دروازه ها  را كه بسته بودند  و  تمام  باغ و برها  هم كه شده بود  خانه و  هتل و كافه  و جنده خانه   تاق ضربی  هم  كه  یكدست  بود و بی درز  برای همین بود كه ریش سفید های عصا به دست  شهر نشستند  و عقلهاشان را سر هم كردند  آن وقت  بود كه فهمدیند  این بلا  از كجا بر سر  شهر نازل شده

  گفتند  و  نوشتند كه :

این پرنده فقط  از دروازه های  شهر آمده است

  اما آنها كه دم هر دروازهای  چند تا ششلول بند گذاشته  بودند  و  یكی  یك تور  سیمی  و یك چماق  سر نقره  داده بودند  دستشان  پس  حتما  این پرنده  توی  قطار  گونیهای   برنج و گندم  و  بنشن   بوده   یا شاید  یك شیر  پاك خورده ای  از شهر های  همسایه  یك تخم  قناری  را گذاشته   یك گوشه  دنج و گرم  وبعد  این تخم كوچك  پرنده شده  و از انبار شهر پریده   و آمده  نشسته روی  شاخه  یك درخت سنگی  و  شروع  كرده به خواندن  و  بالهای  زرد  و  قشنگش  را به هم زده

برای همین   بود  كه زنگهای  خطر را به صدا درآوردند و ریختند  توی كوچه ها  و خاه های  مردم   و  اگر  تو آنجا بودی  می دیدی   كه  چه طور بی هوا  میریختند  توی  خانه ات  اینجا را بگرد  ‌آنجا  را  بگرد  توی  پستو  را توی  صندوق  را توی  زیر زمین  را  پشت قفسه های  كتاب را  حتی  از  سر بقچه   بسته های  بیبی جونها  كه قصه های  قشنگی  از پرنده و ستاره  و  سنگریزه  بلد بودند  نمی گذشتند  اما مگر  می شد  پرنده ای  به آن كوچكی  را پیدایش  كرد

پیش می آمد  كه كارگرها  سرگرم  كار بودند  و صدای  دستگاهها  بلند بود و سواریها  ریز و درشت  مثل  جوجه   از دهانه  كارخانه  می آمدند  بیرون كه یكدفعه  یكی  از آنها  مات   مات    زل می زد  به یك گوشه  و آن وقت  از این گوش  به آن گوش   و یك  دقیقه  نمی گذشت  كه همه  دست از كار می كشیدند  و می ایستادند  به تماشای  قناری  كوچك كه بالهای  زرد  و  قشنگی داشت  اما تا زنگ  خطر كارخانه  به  صدا در می آمد  و ماشینهای  آتش نشانی  مثل  اجل معلق  سر می رسیدند  و پاسبانها  با آن لباسهای آبی و باتونهای   نو  و براقشان  می ریختند  توی كارخانه ‚ قناری ‚ مثل یك  چكه آب تو  زمین  فرو می رفت  آنها  هم   همه كرگرها  را می ریختند  بیرون  و  درهای  كارخانه  را می بستند  و  سر تلمبههای  بزرگ د.د.ت  را می گرفتند   تیو سالن  كارخانه   اما  باز  دو  سه ساعت  دیگر می دیدی  قناری  كوچك  با آن بالهای زرد  و  قشنگش   می آمد  و می نشست  روی  سر شیر  سنگی  روبروی  عمارت شهرداری  و شروع  می كرد   به خواندن  و هنوز  صدای  پای  پاسبانها  روی  سنگفرش  پاك  و  براق  شهر بلند  نشده بود   كه مردم   سر براه شهر   آویزان می شدند  به تراموا ها و   اتوبوسها  و  در می رفتند  و قناری  هم  می پرید  و می رفت  و درست ساعت  17  18  باز  توی  میدانهای  شهر پیدایش  می شد

بچه های  كوچولوی  شهر هم   كه سرشان پر بود از قصههای  پرنده ها و دلشان  غنج  می زد  برای  یك قناری  كوچك  و قشنگ  كه بگیرند  توی  مشتهاشان  و یا یك  گربه كه بگذارند  روی  پاهاشان  و  ناز كنند  و  یا یك گلدان  با یك ساقه  نازك گل  نرگس  ... آن وقت  ساعت  8  عوض  آن كه كتابهاشان  را  كه پر بود از عكس  درختهای  سنگی  و دودكشها و  شكل  و شمایل پاسبانها   بزنند   زیر بغلشان  و  مثل بچه آدم  بروند روی  نیمكتهای آهنی  كلاسها بنشینند   و  به معلمهای  باسوادشان  كه همیشه خدا  یك  عینك پنسی توی  صورتهاشان   ولو بود  گوش بدهند  و  معادله های  چند مجهولی  را حل كنند   یاغی  شده بودند   بله درست  و  حسابی   پاپیچ  مردم  شهر  و اولیای  محترم شهر  علی آباد شده  بودند    یعنی  از ساعت  5   6  كه هیچ  تنابنده ای  پیدا نبود   راه می افتادند  توی كوچه ها  و  میدانها دنبال  قناری  كوچكی  كه بالهایش  زرد و قشنگ است

تازه همه  اینها به كنار  ساعت  16   17   كه روزنامه ها  در می آمد   تمام  صفحات  اولشان  پر  بود  از  عكسهای  قد و نیم قد  قناری  كه مثلا  نشسته بود  روی  تاق  یك  اتوبوس   دو طبقه  و یا روی  مجسمههای   رنگ  و وارنگ  میدانها   و  سر مقاله  پشت سر مقاله  بود كه درباره    زحمات  طاقت فرسای  مامورین  برای  نابودی  قناری  كوچك  با  بالهای  زرد و قشنگ  به چاپ  می رسید

دست آخر  ریش سفیدهای  شهر بس  كه نشستند و چای  و بیسكویت  خوردند  و  كمیسیون  پشت كمیسیون  و گزارش  پشت گزارش  از  نا افتادند و نوشتند و گفتند  كه  :  ما عقلمون  به این كار  قد نمی ده

برای همین  بود  كه روزنامه ها  با  حروف درشت  72  نوشتند   كه :

ریش سفیدها  زه زدند

آن  وقت  بود  كه پسر بچه ها  شیر شدند  و  تیر كمانها  را علم كردند   و افتادند  به جان  پرنده های  فلزی  و  مرغابیهای  پلاستیكی  و  چراغ  كت و كلفتی  كه زیر  تاق ضربی  شهر علی آباد  آویزان  بود  و یكی  از  همان  گلوله های  گرد آهنی  بود  كه درست   خورد  به گوشه راست  چراغ  و  بی بی جونها  گفتند  كه چراغ  هم مثل خورشید  یك  چشمش  كور شد   سپورهای  شهرداری  هم  از بس  عروسك  و  گلهای   پلاستیكی  و  پرنده های  فلزی  از توی  كوچه  پسكوچه های  شهر  جمع كرده بودند خسته شدند  و  از همان  وقت  بود  كه آسفالت   یكدست  كف میدانهای  ورزش  و  خیابانها  و كوچهها ترك خورد  و  علف  سبز  و روشنی  از زمین بیرون زد  و  تاق  ضربی  شهر علی آباد  نشت كرد  و یكدفعه  مردم  حس  كردند  كه دوباره   باران بله  نم نم  باران  درست  و  حسابی  روی  سرشان  می ریزد  و بوی  نم  شامه شان  را قلقلك می دهد

كم كم  داشت  كار آب  باز می كرد  و پرونده قناری  كوچك  با بالهای  زرد  و  قشنگ     آن قدر   قطور و قطور  شده بود  كه  دیگر توی  همه اتاقهای  بایگانی  بزرگ  شهر جای  سوزن انداز نبود  تا آن كه یك روز  ساعت 8   هر چه زنگ خطر بود   به صدا درآوردند  و  هر چه پاسبان  و  پلیس آتش نشانی  بود  ریختند توی خیابانها  و كوچه های  شهر علی آباد  و مردم  را از خانه ها  و كارخانه ها  و  عرق خوریها و جنده خانه ها  كشیدند  بیرون و بعد  كه جیب  و  بغل زنها  و مردها و بچه ها  را خوب  خوب گشتند   دروازه ها را باز كردند و همه را ریختند   بیرون و همه پاسبانها  و  پلیسهای آتش نشانی   با  ماسك  و  تلمبه های بزرگ  د.د.ت  رفتند   توی  شهر  و دروازه ها  را كیپ كیپ  بستند   و هر چه  مردها  و زنهای  شهر علی آباد  با مشت  زدند به دیوارهای  شهر و  بچه ها گریه كردند هیچ  كس  دروازه ها  را باز نكرد  كه  نكرد

 بله  دروازه ها را  بستند كیپ كیپ  و هواكشها را خاموش  كردند  و با آن  تلمبه های  بزرگ  كه پر بود  از  گرد د.د.ت  ریختند توی  شهر  و از این خانه  به آن خانه ... خلاصه   همه سوراخ  سنبه های  شهر را  ضدعفونی كردند  و درزهای  تاق ضربی  را گرفتند    و آسفالتها را لكه گیری  كردند  و چراغ را  باز راست  و ریس  كردند و  دوباره برگهای  سبز  حلبی  و پرنده های  فلزی  را نشاندند  روی  شاخه های  درختهای  سنگی    و یك رنگ آبی  سیر  قشنگ قشنگ  زدند  به  تاق  و  چند  تا ابر  سفید ولو  كردند  توی  آن و وقتی  كه یك هفته  تمام  گذشت و دیدند كه دیگر خبری  از آن قناری   كوچك  با  بالهای  زرد  و قشنگ  نیست  دروازه ها را باز كردند

بله  دروازه ها  را باز كردند  باز باز  و  پاسبانها   با آن  لباسهای  آبی  و  باتونهای  نو  و  براقشان  ایستادند دم  دروازه ها  و یكی یكی  بله یكی یكی  ... پشت سر هم ... و  جیب بغل  همه شان  را ...

بله  اما   همه مردم  شهر علی آباد  رفته بودند  و  هیچ  تنابنده ای  بیرون  دروازه  نبود







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، پرنده فقط یک پرنده نبود،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 16 مرداد 1390




http://www.madomeh.com/2/files/2010/12/15.jpg


ظهر پنجشنبه خبر شدیم  كه دكتر برگشته است  و حالا  هم  مریض است   چیزیش  نبود  دربان بهداری  گفته بود كه از دیشب  تا حالا  یك كله خوابیده   هر وقت هم  كه بیدار  می شود  فقط   هق هق   گریه می كند  معمولا  بعد از ظهر های چهار شنبه  یا پنج شنبه  راه  می افتاد  و می رفت  شهر با زنش   این دفعه   هم  با زنش  رفته بود  اما  راننده باری  كهدكتر   را آورده بود  گفته بود  فقط  دكتر توی ماشین بود   گویا  از سرما  بی حس  بوده   دكتر را دم  قهوه خانه  گذاشته و رفته بود  ماشین دكتر  را وسطهای  تنگ  پیدا  كرده بودند   اول  فكر كرده بودند  باید  به ماشینی چیزی  ببندند  و  بیاورندش  ده    برای همین  با جیپ  بهداری  رفته بودند   اما  تا راننده  نشسته پشتش  و  چند تا  هم  هلش  داده اند  راه افتاده  راننده گفته :  از سرمای  دیشب  است  وگرنه  ماشین  كه چیزیش  نیست  حتی  برف پاك كن هاش  هم  عیبی  نداشته   تا وقتی  هم  كه دكتر نگفته بود  :  اختر  پس اختر كو ؟  هیچ كس  به صرافت  زن نیفتاده بود

زن دكتر قد كوتاه  بود  و لاغر  آن  قدر لاغر  و  رنگ پریده  كه انگار همین  حالا  می افتد  دو تا اتاق داشتند  توی همان بهداری  بهداری  آن  طرف  قبرستان  است  یعنی  درست  یك میدان  دور از آبادی   زن نوزده سالش  بیشتر نبود   گاه گداری  دم  در بهداری  پیداش  می شد  و یا پشت  شیشه ها  فقط   وقتی هوا آفتابی  بود از كنار   قبرستان  می آمد  ده گشتی  می زد   بیشتر  كتابی  دستش  بود  و گاهی  یك پاكت  آب نبات  یا شكلات  هم  توی  جیب  بلوز سفید  یا كیف دستیش  بچه را  خیلی  دوست داشت   برای  همین  هم بیشتر  می آمد  سراغ مدرسه  یك روز  كه به اش  پیشنهاد  كردم  اگر بخواهد می توانیم  درسی  به عهده اش  بگذاریم گفت   حوصله سر و كله زدن   با بچه ها  را ندارد  راستش  دكتر پیشنهاد  كرده بود  برای  اینكه سر زنش  گرم بشود . گاهی هم  می رفت  لب قنات  پهلوی  زنهای دیگر

  برف اول كه  افتاد دیگر  پیداش  نشد  زنها دیده  بودندش  كه كنار  بخاری  می نشسته  و چیزی  می خوانده  و یا برای  خودش  چای  می ریخته  وقتی  هم  دكتر  می رفت برای  سركشی  به دهات  دیگر  زن   راننده  یا دربان  پیش  خانم  می ماند  انگار   اول صدیقه  زن راننده  فهمیده بود   به زنها گفته بود :  اول  فكر كردم دلشوره   شوهرش  را دارد   كه هی  می رود   و كنار پنجره  می ایستاده  و به  صحرای  سفید و  روشن نگاه می كرده  صدیقه  گفته  بود :  صدای  زوزه  گرگ  كه بلند می شود می رود كنار پنجره

خوب زمستان   اگر برف  بیفتد   گرگ ها می آیند  طرف  آبادی  هر سال  همین طورهاست گاهی هم سگی  گوسفندی   یا حتی  بچه ای  گم می شود كه بعد باید  ده واری رفت  تا بلكه قلاده ای   كفشی  چیزی  را  پیدا كرد اما صدیقه  دو چشم   براق گرگ  را دیده بود و دیده  بود كه زن دكتر چه طور   به چشمهای  گرگ  نگاه می كند وقتی هم  صدیقه صداش  زده  نشنیده است

برف دوم  و سوم  كه افتاد دكتر  دیگر نتوانست برای  سركشی  به اطراف برود   وقتی  هم  دید  باید هر  چهار  یا  پنج  شب   هفته را توی  خانه اش  بماند  حاضر شد  در دوره هامان  شركت كند   دوره هامان   زنانه نبود  اما خوب  اگر  زن دكتر می آمد  می توانست  پهلوی  زن ها برود  اما زنش گفته بود  :  من توی خانه می مانم   شبهایی  هم كه  دوره به خانه دكتر می افتاد  زنش  كنار بخاری می نشست  و كتاب می خواند  و یا  می رفت كنار پنجره   و به بیابان  نگاه می كرد  یا از پنجره  این طرف  به قبرستان  و  گمنام  چراغ های  روشن ده

خانه ما بود  انگار كه دكتر گفت :  امشب باید  زودتر بروم     مثل اینكه توی  جاده یك گرگ  بزرگ  دیده بود

مرتضوی  گفت :  شاید سگ بوده

  اما  خودم به دكتر  گفتم این دور و برها   گرگ  زیاد  پیدا می شود  باید احتیاط كند  هیچ  وقت هم از ماشین  پیاده نشود

  زنم انگار گفت :   دكتر  خانمتان  چی ؟  توی  آن خانه كنار   قبرستان ؟

  دكتر گفت :  برای  همین  باید  زودتر بروم

  بعد هم گفت  كه زنش  سر  نترسی  دارد و تعریف كرد  كه یك شب  نصفه شب  كه از خواب پریده دیده كنار پنجره  نشسته  روی  یك صندلی  دكتر كه صداش  زده زن گفته : نمی دانم   چرا این گرگ همه اش می آید روبروی این پنجره

  دكتر دیده بود  كه گرگ  درست ‌آن طرف  نرده ها نشسته توی  تاریك روشن  ماه  و گاه گداری  رو به  ماه زوزه می كشد

خوب  كسی  می تواتنست فكر كند  كه همین   روبروی  پنجرخ نشستن  و خیره شدن به یك گرگ   بگیریم بزرگ  و  تنها كم كم  برای  دكتر مسئلهای  بشود  و حتی  برای  همه ما ؟   یك  شب  هم به دورمان نیامد   اول فكر كردیم   شاید زنش  مریض شده  باشد یا اقلا  دكتر ‚  اما  فردا خود زن با ماشین اداره آمد   مدرسه و گفت   اگر نقاشی  بچه ها را به اش  بدهیم  حاضر است كمكی  كند

  راستش  شاگرد ها آن قدر كم  شده بودند  كه دیگر احتیاجی  به او نبود همه شان را هم كه جمع   می كردیم  توی  یك كلاس  آقای مرتضوی  به تنهایی می توانست  بهشان برسد  اما خوب  نه من نقاشیم خوب بود  نه مرتضوی   قرار چهار شنبه  صبح   را گذاشتیم   بعد هم من حرف گرگ را  پیش كشیدم و گفتم  كه  نباید بترسد  كه اگر  در را باز نگذارد  یا مثلا  بیرون نیایند خطری  پیش نمی آید  حتی  گفتم :  اگر  بخواهند  می توانند بیایند ده خانه ای  بگیرند

  گفت : نه متشكرم   مهم  نیست

بعد هم  تعریف كرده  كه  اول ترسیده  یعنی  یك شب  كه صدای  زوزه اش  را شنیده  حس كرده  كه بایست  از نرده  آمده باشد   این طرف   وحالا  مثلا پشت پنجره  است یا در چراغ را  كه روشن  كرده سیاهیش  را دیده كه از روی  نرده   پریده و بعد   هم دو چشم براق   را دیده گفت :   درست دو زغال افروخته بود    بعد  هم گفت :  خودم هم نمی دانم  چرا وقتی  می بینمش  چشم هاش  را یا آن حالت  سكون ... می دانید  درست مثل  سگهای  گله  به دو دستش  تكیه می دهد و ساعت ها به پنجره  اتاق ما خیره می شود

  پرسیدم  :  شما دیگر چرا ؟

  فهمید ‚  گفت :  گفتم  كه نمی دانم  باور كنید وقتی می بینمش  به خصوص  چشم هاش  رادیگر  نیم توانم  از كنار  پنجره   تكان بخورم

  از  گرگ ها  همانگار  حرف زدیم   و من برایش  تعریف  كردم  كه گاهی  كه گرگ ها خیلی  گرسنه می شوند   حلقه وار می نشینند  و  به هم خیره می شوند یك ساعت  دو ساعت  یعنی  آن  قدر  كه یكی  از  ضعف بغلتد  ‌آن وقا حمله می كنند و  می خورندش  از سگهایی  هم  كه گاهی گم می شوند و فقط  قلاده شان  پیدا می شود هم حرف زدم   خانم دكتر هم گفت .   مثل اینكه كتابهای  جك  لندن  را خوانده بود می گفت :  من حالا دیگر گرگ ها را خوب  می شناسم

هفته  بعتد  كه آمد انگار  گلی  یا  برگی  برای  بچه ها كشیده بود من  كه ندیدم  شنیدم

شنبه روزی بود  كه  از بچه ها شنیدم  توی  قبرستان  تله گذاشتهاند  زنگ سوم   خودم  با یكی  از بچه ها  رفتم و دیدم   تله بزرگی  بود   دكتر از  شهر خریده بود   یك شقه  گوشت  هم توش  گذاشته بود بعد از ظهر هم زنم تعریف كرد  كه رفته  سراغ  زن دكتر   گفت   حالش  خوب نیست   گفت  انگار  زن به اش  گفته   می ترسد  بچه اش  نشود

زنم دلداریش داده بود  یك سال می شد  كه عروسی  كرده بودند   بعد هم زنم  از تله  حرف زد  و گفت  :  اینجا  معمولا  پوستش  را  می كنند  و می برند  شهر  زنم  گفت :  باور كن  یك  دفعه  چشم هاش  گشاد شد  و شروع كرد   به لرزیدن و گفت :  می شنوید  صدای خودش  است        من گفتم :  آخر خانم  حالا   این وقت  روز ؟

  مثل  اینكه  زن دكتر دویده بود  طرف  پنجره    بیرون برف می آمد  زنم  گفت :  پرده را عقب  زد  و ایستاد كنار پنجره   اصلا  یادش  رفت  كه مهمان دارد

 صبح  روز بعد   راننده  و چند تا از  رعیت ها  رفته بودند سراغ تله   دست  نخورده  بود صفر  به  دكتر گفت :  دیشب حتما نیامده

 دكتر گفت :  نه آمده  بود  خودم صداش  را  شنیدم

  به خودم گفتم این  زن  دارد دیوانه می شود  دیشب  هیچ  خوابش  نبرد  همه اش  كنار پنجره  نشسته بود   و به بیابان  نگاه می كرد   نصف  شب  كه از صدای  گرگ  بیدار  شدم  دیدم  زن  دارد  به  چفت  در ور می رود  داد  زدم :  چه كار می كنی  زن ؟

 بعد هم گفت كه چراغ  قوه   آن هم  روشن  دست زنش  بوده  رنگ  دكتر پریده   بود  و دستهاش  می لرزید   با هم رفتیم  سراغ  تله   تله سالم بود  شقه  گوشت  هنوز  سر جاش بود از جا پا ها  فهمیدیم   كه  گرگ  تا پهلوی  تله آمده  حتی  كنار  تله نشسته  بعد هم رد پاهای  گرگ  درست می رسید به كنار  نرده دور بهداری    صورت  زن  را كنار  پنجره دیدم  داشت به ما نگاه  می كرد  دكتر گفت :  من  كه نمی فهمم  تو  اقلا  یك چیزی  به این زن بگو

چشمهای  زن  گشاد شده بود   رنگش  كه پریده بود  پریده تر هم شده بود  موهای  سیاهش  رادسته  كرده بود  و  ریخته بود  جلو سینه اش  مثل  اینكه   فقط  چشمهاش  را  بزك كرده بود   كاش  لب هاش  را  لا اقل  رژ لبی  چیزی  می زد  كه  آن  قدر سفید  نزند  گفتم :  من كه تا حالا  نشنیده ام  گرگ  گرسنه  از سر   آن  همه گوشت  بگذرد

از جا پا ها  برایش  تعریف كردم  گفت :  راننده  گفته  گرسنه نبوده     نمی دانم  شاید هم خیلی  باهوش است

  فردا خبر  آوردند كه تله كنده شده  دنبال  خط  تله  را گرفته  بودند  پیدایش  كرده  بودند   نیمه جان بود  با دو تا پره بیل كشته بودندش  چندان  هم بزرگ  نبود  دكتر كه دید گفت :   الحمدالله   اما  زنش  به صدیقه گفته بود  :  خودم  دم دمهای  صبح  دیدمش  كه آن طرف  نرده ها نشسته  این  یكی  كه  گرفتند  حتما سگی   دله گرگی  چیزی بوده

  شاید  بعید هم نیست  همین  حرف ها  را  هم  به  دكتر گفته بود كه دكتر  ناچار  رفت سراغ ژاندارم ها   بعد هم  یكی  دو شب  ژاندارم ها  توی خانه دكتر  ماندند شب سوم بود كه صدای  تیر شنیدیم  فردا هم  كه ژاندارم ها و چند تا  رعیت  با راننده بهداری  دنبال خط  خون  را گرفته بودند و رسیده بودند به تپه  آن  طرف  آبادی  پشت تپه   توی  تنگ   جای  پای  گرگ ها  را دیده بودند   و ناصافی برف ها را   اما نتوانسته بودند حتی  یك  تكه استخوان سفید پیدا كنند  راننده  گفت :  بدمذهب ها  حتی استخوانهاش  را هم خورده اند

من كه باورم  نشد   به صفر آقا  هم گفتم   صفر  هم گفت :  خانم هم  وقتی شنید فقط  لبخند  زد  راستش  خود دكتر  گفت برو بهش  خبر  بده   خانم نشسته بود كنار  بخاری  و انگار  چیزی  می كشید  صدای  در را شنید  وقتی  هم  مرا دید اول كاغذهاش  را وارو كرد

  نقاشی های  خانم تعریفی  ندارد  فقط  همان گرگ را كشیده بود دو چشم  سرخ  درخشان  توی  یك صفحه  سیاه  یك طرح  سیاه  قلم  از  گرگ نشسته   و یكی  هم وقتی  دارد  گرگ  رو به  ماه  زوزه می كشد   سایه  گرگ  خیلی اغراق آمیز شده بود  طوری  كه تمام  بهداری و  قبرستان  را می پوشاند   یكی  دو تا هم طرح  پوزه  گرگ  است  كه بیشتر شبیه  پوزه سگ هاست  دندانهاش  به خصوص

عصر  چهار شنبه  دكتر رفت شهر  صدیقه گفته  حال زنش  بد بوده   دكتر به اش  گفته . باورم نشد  خودم صبح  چهارشنبه دیده بودمش  سر ساعت آمد به بچه ها  نقاشی  تعلیم داد   یكی از همان  طرح هاش  را روی  تخته سیاه كشیده بود   خودش  گفت .  وقتی  هم  ازش  پرسیدم   آخر چرا گرگ ؟  گفت :  هرچی خواستم  چیز  دیگری  بكشم   یادم نیامد  یعنی  گچ  را كه گذاشتم روی  تخته خود به خود  كشیدمش

حیف كه بچه ها در زنگ تفریح  پاكش  كرده بودند بعد  از ظهر هم  كه  نقاشی  یكی  دو تا شان را ددیم فكر كردم  شاید   بچه ها نتوانسته اند درست بكشند  آخر   طرح  بچه ها  همه درست شبیه   سگ گله شده بود   با گوشهای آویخته  و دمی  كه گرد كفلش   حلقه زده بود

  ظهر پنج شنبه  كه خبر شدم  دكتر برگشته   فكر كردم   حتما زنش  را شبانه گذاشته شهر  و برگشته سر كارش   مریضی  كه نداشت  یعنی  از دهات دیگر كه نمی آمدند اما خوب دكتر آدم وظیفه شناسی بودبعد هم كه سراغ اختر را گرفت   همه رفتند  طرف تنگ   با ماشین دكتر  و جیپ  بهداری  ژاندارم ها   هم رفته بودند   هیچ چیزی  پیدا نكرده بودند

 دكت هم كه حرفی نمی زد  به  هوش  كه می آمد اگر هم گریه نمی كرد  فقط  خیره  نگاه می كرد  به ما یكی  یك ی  و با همان  گشادگی  چشمهای  زنش   ناچار شدیم یكی  دو تا استكان عرق  به اش  بدهیم   تا به حرف  بیقتد  شاید هم نمی خواست  جلو بقیه   حرف بزند   فكر نمی كنم  با هم اختلافی  داشته بودند  اما نمی دانم چرا دكتر  همه اش  می گفت :  باور كن تقصیر مننبود

  از زنم  و حتی  از صدیقه  و  صفر هم  كه پرسیدم  هیچ كدام  به یادنداشتند  كه زن و  شوهر صداشان را برای  هم بلند كرده باشند  اما من كه  به  دكتر گفته  بودم نرود   حتی  گفتم كه برف  حتما توی تنگ  بیشتر است   شاید  هم حق  با دكتربوده  نمی دانم  آخر گفت :  حالش خوبنیست   فكر می كنم  اینجا نمی تواند  تاب بیاورد   تازه  آن نقاشی ها چی ؟

 بعدا دیدم   چند تا طرح  هم از پنجه  گرگ  كشیده بود  یكی دو تا هم  از گوشهای  آویخته اش . گفتم انگار .

دكتر كه نمی توانست  درست حرف بزند  اما انگار  وسطهای  تنگ  برف زیاد  می شود  طوری كه تمام  شیشه را می پوشاند   بعد دكتر  متوجه می شود كه  برف پاك كنش  خراب شده  ناچار شدهبود بایستد  گفت : باور كن  دیدمش  با چشمهای  خودم دیدمش  كه وسط  جاده ایستاده بود

  اختر گفته :  یك كاری  بكن. اینجا  كه از سرما یخ  می زنیم

دكتر گفت :  مگه ندیدیش ؟

دكتر هم  دستش  را برده بیرون  از شیشه  بلكه با دست برف را پاك  كند  اما  دیده چاره برف  رانمی تواند  بكند گفت :  خودت  كه  می دانی  آنجا نمی شود دور زد

 راست می گفت   بعد  هم انگار  موتور خاموش  می شود  اختر هم  كه  چراغ قوه اش  را انداخته  دیده كه گرگ  درست كنار  جادهنشسته  است گفته :  خودش  است   باور  كن  خیلی بی آزار است  شاید  اصلا  گرگ نباشد  سگ گله  باشد   یا  یك  سگ  دیگر  برو بیرون ببین می توانی  درستش  كنی

  دكتر  گفته : بروم بیرون ؟  مگر خودت ندیدیش ؟

  حتی  وقتی  این ها را می گفت   دندانهاش  به هم می خورد   رنگش  سفید شده بود  درست مثل   رنگ مات  صورت اختر  وقتی  كه پشت پنجره  می ایستاد  و به  بیابان  نگاه می كرد   یا به سگ  اختر  گفته :  چه طور است كیفم را بیندازم  براش ؟

  دكتر گفته :  كه چی بشود ؟

  گفته :  خوب   چرمی است  در ثانی  تا سرش  گرم خوردن  كیف است تو می توانی  این را  یك كاریش كنی

  قبل از  اینكه كیف را بیندازد  به  دكتر گفته  :  كاش  پالتو پوستیم  را آورده بودم

  دكتر به من گفت :  مگر  خودت نگفتی  نباید بیرون رفت   یا مثلا  در را باز كرد ؟

  اختر كه كیف را  انداخته  دكتر بیرون نرفته .  گفت : به خدا  سیاهیش  را دیدم كه  آنجا  كنار جاده ایستاده بود نه تكان می خورد  و نه زوزه می كشید

بعد هم  كه اختر با چراغ قوه  دنبال  كیفش  گشته پیدایش  نكرده  اختر گفته : پس  من خودم می روم

  دكتر گفته  :  تو كه چیزی  سرت نمی شه  یا شاید گفته :  تو كه نمی توانی  درستش  كنی   

اما یادش   بود كه تا آمده خبر بشود اختر  بیرون  بوده  دكتر ندیده  یعنی  برف نمی گذاشته  حتی  صدای   جیغ هایش  را نشینده بود بعد انگار  از ترس  در را  بسته یا  اختر بسته  بوده   خودش  كه نگفت

  صبح جمعه باز راه افتادیم   ده واری  دكتر نیامد نمی توانست    برف هنوز   می بارید  هیچ كس  انتظار   نداشت چیزی پیدا كنیم  همه جا سفید بود هر جا  را كه  به   فكرمان رسید   بیل زدیم   فقط كیف چرمی را پیداكردیم  توی  راه از صفر  كه پرسیدم گفت : برف پاك كن ها هم  هیچ باكشان نیست

من  كه نمی فهمم  تازه  وقتی   هم صدیقه  نقاشی ها را برایم  آورد بیشتر گیج  شدم  یكیادداشت  سردستی  به آنها  سنجاق شده بود  كه  مثلا تقدیم  به د بستان ما   وقتی  می خواسته  برود   سپرده به صدیقه  كه اگر  حالش  بهتر  نشده   و یا چهارشنبه   نتوانست بیاید  نقاشی  را بدهد  به من  تا  جای  مدل  ازشان  استفاده  كنیم   به صدقیه كه نمی توانستم بگویم  به دكتر هم حتی    اما آخر  طرح سگ  آن هم  سگ های  معمولی  برای  بچه های  دهاتی  چه لطفی  دارد ؟







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، گرگ،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 15 مرداد 1390



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQfRm2TM3XNdLHQAEqsdhkdFkSEJP94xR0vD-_blUY1PS1IjLE9&t=1


فاجعه  از وقتی  شروع شد كه  مادر  بچه ها  از حمام  برگشت  و  پا  گذاشت  روی   خرند  خانه  و دید كه سه  تا  بچه هاش  تاقباز  افتاده اند روی آب  حوض .  بعد از   آن  را  هم  كه  همسایه ها دیدند و شنیدند  و خیلی  هاشان  گریه كردند

غروب  كه هنوز  همسایه ها  توی  خانه  ولو  بودند  با دو تا  پاسبان  و یك  پزشك  قانونی  و مادر بچه ها  داشت  ساقههای  نازك  لاله عباسی  و  اطلسی  باغچه  را  می شكست   و خاك  باغچه  را  می ریخت  روی س رش   بابای  بچه ها  مثل  هر شب  آمد .  از میان  زنها  كه بچه به كول  ایستاده  بودند  توی  حیاط  و  تازه  كوچه می دادند  رد شد   از  جلو اتاق  اولی  كه بچه هاش  را كنار هم  دراز به دراز  خوابانده بودند گذشت  و  رفت توی  اتاق دومی  و در را  روی  خودش  بست

همه دیدند كه صورتش  مثل  یك تكه سنگ  شده بود  همان طور  گوشه دار و  بی خون  و از چشمهایش  هم چیزی  نمی شد  خواند  نه  غم  و نه  بی خبری  را  و تازه  هیچكس  هم  سر درنیاورد  كه  از كجا  بو برده بود

 شب كه شد  نعش  سه تا بچه  در خانه ماند و چند  زن  و  دو تا مردی  كه آمده  بودند   به بابای  بچه ها  سرسلامتی  بدهند  حریف  نشدند  كه در را باز كند.  هر چه  داد زدند  آقا  یدالله   آقا  یدالله  انگار  هیچ  كس  توی  اتاق  نبود  حتی  صدای  نفس  كشیدنش  هم  شنیده نمی شد   اتاق  یكپارچه   سنگ بود   فقط  از بالای  پرده ها  توی  سیاهی  اتاق   روشنی  سیگارش  بود كه مثل  یك ستاره  دور كورسو  می زد

  روز  بعد  هم  كه  همسایه ها  دست گران  كردند  و پول  كفن و دفن  بچه ها را  راه انداختند  و  پهلوی تكیه  بابارك  توی  سه تا  چال  خاكشان  كردند  بابای  بچهها  مثل هر روز  صبح  زود رفته  بود  سر كارش  و  فقط  دم دمهای  غروب  پیداش  شد  با همان  چند تا نان هر شبش  و صورتش  كه همان طور  مثل  یك  تكه سنگ  سخت و گوشه دار بود

در كه  زد  خواهر زنش  در را باز  كرد  سلام كرد  و  با  گوشه  چارقد سیاهش كشید  روی  چشمهای  سرخ  شده اش  و مرد  فقط  به دیوار  بندكشی شده دالان خانه  نگاه  كرد

توی  اتاق  كه رفت   نانها را  داد دست زنش  كه سر تا پا  سیاه  پوشیده بود  و  چمباتمه  زده بود كنار  دیوار  لباسهایش  را كند  . روی  میخ جالباسی   یك پیراهن  سیاه  آویزان بود  اما مرد  همان پیراهن  آستین  كوتاه  سفیدش  را پوشید  و رفت بالای  اتاق نشست

 خواهر زنش  بو كه سماور  و  قوری  و استكانها و بعد  منقل  پر از آتش  را آورد  توی  اتاق  و چراغ  را روشن كرد و مرد  را دید كه خیره شده بود   به دو تا عروسك  روی  تاقچه  بلند  و به آن  دستهای  كئوچك  و سرخشان  و پوسته ای  كه آدم  خیال  می كرد  یكپارچه  رگ زیر آن می رود

وقتی  در زدند  خواهر زنش  عروسكها را برداشت  و برد  توی  صندوقخانه .  باز همسایه ها  آمده  بودند   دو تا  مرد  بودند و  دو  تا زن  زنها  از همان  اول  به گل و  بوتههای  رنگ  و رو رفته  قالیها  نگاه كردند  و بخاری  كه  از روی  استكانهای  چای  بلند می شد   ومرد ها  چند تا جمله  گفتند كه مثل  یخ توی  هوای  دم كرده  اتاق  واریخت   بعد  آنها هم خیره شدند به گل و  بوته های  قالی

بابای  بچه ها  همان  طور نشسته بود و جلوش  را نگاه می كرد  صورتش  جمع شده بود و ابروها  را كشیده بود  پایین   و خوب  می شد  دید كه دیگر  خون  زیر پوست صورتش  نمی دوید  و فقط  چشمها  بود كه نگاه  می كرد   هیچ حرف  نزد  توی كارخانه هم حرفی  نزده بود   یعنی  از  خیلی  وقت  پیش  بود  كه حرف  نمی زد  و فقط صدای  یكنواخت  و  كر كننده  دستگاههای  بافندگی   و حركت  ماكوها   و دستهایش بود كه فضای  دور و برش  را  پر می كرد  و حالا مرد توی  یك دهلیز  دراز و بی انتها  بود و از پشت دیوارهای  بند كشی شده   صدای خفه  كننده دستگاههای  بافندگی  را می شنید  و  پچ پچ گرم  جرو بحثها را و بوی  سنگین نان  و تاریكی  را حس می كرد   كه  لحظه  به لحظه  غلیظ  و غلیظ تر می شد  . و  او خیلی  خسته  بود فقط  آن دورها  در انتهای  دهلیز بندكشی  شده سه دریچه  بود كه از صافی  شیشه های معرقش  هوای  روشن  و  پاك بیرون  مثل سه تا رگه  نور توی  غلظت  دهلیز نشت می كرد  . و  او  می رفت و  صدا ها  توی  گوشش  بود و توی  پوستش  و خستگی داشت  در خونش  رسوب  می گذاشت  و او می خواست  این صداها  و خستگی و بوی  سنگین نان را از پوستش  بتكاند  و به آن  سه دریچه  كوچك  برسد   به آن دریچه ها با شیشه های  معرق  رنگین  و به آن  طرف  دریچه ها  كه سكوت  بود  و دیگر بوی  سنگین  نان و غلظت  تاریكی  بیداد نمی كرد  و  حالا  توی  دهلیز  بود  و  مردها و زنها را نمی دید  فقط  وقتی مردها حرف زدند  صدای  دستگاههای  بافندگی  بیشتر اوج  گرفت  و غلظت  تاریكی  و بوی  نان  به  پوستش  چسبید

همسایه ها  كه رفتند  خواهر زنش  چیزی  آورد كه سق  زدند و فقط  مادر بچه ها بود كه هق هقش  تمامی  نداشت  وچیزی  از گلویش  پایین  نمی رفت .  سفره كه برچیده شده  خواهر زنش  گفت :

چه طوره  فردا تو مسجد یه  ختم بگیریم ؟

 مرد توی  دهلیز بود  و صورتش  مثل سنگ سخت  و گوشه دار بود :  

  چرا بچه هاتو نیاوردی ؟

و مادر  بچه ها بلندتر  گریه كرد   ومرد نگاهش   كرد و دید  كه چه قدر  خطوط  صورتش  كهنه و ناآشنا شده است  و  بعد نگاه  كرد به موهای  زن  كه از زیر چارقد  سیاهش  زده بود  بیرون و تازهداشت  می رفت كه خاكستری  بشود

 و حالا داشت بوی  نان خفه اش  می كرد و پچپچ  جر . بحث ها توی  گوشش  مثل  هزارها بلبل  صدا می كرد  و صدای  چكش  مداوم  ماكوها  و او می خواست  برود  و  دیگر فرصت  نداشت  تا بایستد  و به موهای  زن  نگاه كند  و او را به یاد بیاورد و به خطوط  صورتی   دل ببندد  كه هیچ نگاهی  روی آن  رسوب نمی كرد  می دید  كه اگر  می ایستاد  سیاهی  دهلیز  سه تا ستاره كوچك  را كه داشتند  مثل سه  تا شمع  می سوختند  می بلعید   و آن وقت  او نمی توانست  در  انبوه  آن همه صدا و بوی  سنگین  نان و غلظت   تاریكی  راه خودش  را پیدا كند

وقتی  برگشت  همه  فهمیدند  كه زه زده است  او هم  ابایی  نداشت می گفت :

آدم  همه چیز  را تحمل می كنه شلاقی  كه تو پوس آدم  می شینه  دستبند  و آتشی  سیگار و هزار  كوفت دیگه  رو اما دیگه نمی تونه  ببینه یكی  كه یه عمر با آدم  همپیاله  بوده بیاد راس راس  توی  رو  آدم بایسته  و همه چیزو بگه اون  وقت آدم برا هیچ و پوچ  یه عمریبمونه تو اون سولدونی  كه چی ؟

گذاشتندش  سر كار و  همه  دورش را خط  كشیدند  و او هم  دور همه  را فقط  با  بعضی هاشان  سلام وعلیكی  داشت  بعد  زن گرفت  و آلونكی  راه انداخت  و او شد  و سه تا بچه

  شش روز  تمام  از صبح  تا شب  كار می كرد  با آن همه تیغه  نگاه  كه می خواستند گوشش را از استخوان  جدا كنند  و زمزمههای  مداوم  جر وبحث ها  و بوی نانی  كه روی دستش به خانه می برد تا بچه ها  سق بزنند

آخر هفته  كه همه  اینها   توی  وجودش  تلنبار می شد و نگاهها و گوشه و كنایه ها  مثل  آتش   حلق و دهانش  را می سوزاند   و میرفت   كه دستهاش  مشت شود  خودش  را توی  یكی از این كافه  رستورانهای  پرك  گم و گور  می كرد  و تك  و تنها می نشست  پشت یك میز  و  دو  تا  شیشه عرق راپشت  سر هم میریخت توی  حلقومش  و بعد مست مست بر می گشت خانه

صبح جمعه  ساعت نه  ده بلند  می شد  می رفت سر حوض  سر و صورتش  را می شست  و می نشست  پهلوی  بچهها و مادر بچه ها  چای  می ریخت  و  با  بچه هاش  بازی می كرد  و بعد گلهای  اطلسی  و لالهع عباسی  باغچه بود  و حوض  كه خودش  زیر آبش  را میزد  و آبش  می كرد

 عصر هم   با ‌آنها راه می افتاد  می رفت توی خیابانها گشتی  می زد   و بر می گشت

  ولی  حالا فقط   سالن كارخانه  مانده بود  و آن همه  صداهای  دستگاههای  بافندگی  كه  زیر  انگشتهای  تر و فرزش   كه نخها را گره می زد  مثل  یك موجود  زنده  و نیرومند  جان داشت و نفسمی كشید  و از دستهاش  خون می گرفت  تا نخها  را پارچه  كند و حالا فقط   حركت مداوم ماكو   بود  كه  فضای   تهی  اطرافش  را پرمی كرد  و  صداها   بود كه می توانست خودش  را با آنها سرگرم  كند   اما آن روز  روز  كار نبود   یعنی  از قیافه های  كارگرها  خواند كه امروز  باید خبری  باشد  و  بعد یكی یكی دست  از كار كشیدند  و از سالن  بیرون رفتند و او فقط  توانست دست  یكی  از آنها را بگیرد  و بپرسد :

برا چی  كار و  لنگ می كنین ؟

این یكی   هم  حرفی  نزد  و بعد هم   كه همه  رفتند  او ماند و دستگاه  بافندگیش  كه هنوز جان  داشت  و خونمی خواست  آن  وقت  حس  كرد كه جریان برقی  كه توی  دستگاه می دود از خون  او سریعتر  و قویتر است و  او به تنهایی  نمی تواند  آن همه   خون توی  رگ  دستگاه  بریزد  تا نخها  را پارچه كند و نگاهش  دیگر نمی توانست حركت  سریع  ماكو را دنبال كند   و می دید  كه  دستهایش  می روند  تا لای  چرخ و  دنده های  ماشین گیر كند

برق را كه خاموش  كردند  او هم  دست از كاركشید   و  لباسهاش را  عوض كرد  و  از كارخانه بیرون رفت  و آنها را دید  كه  صف بسته بودند زنها و  بچه ها  جلو  و بقیه  از دنبال  با همان  لباسها  و گرد پنبه  كه  روی  لباسشان  نشسته بود  و حالا می رفتند كه از روی  ریل  بگذرند  و اومانده  بود با فضای تهی  و دستهاش  كه نمی دانست آنها  را به چه بهانه ای سرگرم كند

همه او را با آن  یكی  كه آمد   مثل شاخ شمشاد جلوش  ایستاد  و سیر تا پیاز را گفت   به یك چوب راندند  ولی  با این تفاوت  كه آن یكی  رفت توی  یكی  از اون  اداره های  ولتی  با صنار و سه شاهی  ماهانه و این یكی  ماند زیر تیغه  نگاه آن همه آدم  و آن جریان  قوی  برق  و آن  سه تا  بچه   و زنش  كه آن قدر  بیگانه شده بود و توی  یكی  از همان  عرق خوریها  بود كه حسن را دید شیك و پیك  و  سرزنده  با  لپهای  گلانداخته  و دستهایی  كه از آنها  خون می چكید .  نشستند روبروی  هم لیوان پشت  لیوان

  آن وقت  حسن  به حرف افتاد   بعد از پنج سال  پنج سال آزگار   كه یك دنیا  حرف توی  دلش  تلنبار شده بود :

می دونم از من دلخوری  اما من  ام یكی  بودم  مث  همه مث اونای  دیگر  تو  اون سولدونی   هرچی  می خواستم باهات حرف  بزنم رو نشون ندادی .  فكر  میكردی  بیرون كه می آی  برات تاق  نصرت  می زنن  اما هیچ  خبری  نبود  همه یادشان  رفته  بود  ... می دونی  این نه  تقصیر  تو  بود نه من ما دو تا فقط  دو تا عروسك  بودیم  می فهمی  دو تا عروسك

و یدالله پشت  سر هم  عرق می خورد  و نگاه  می كرد به خطوط  آشنای   صورت  دوست چندین ساله اش  كه حالا  زیر لایه  گوشت  محو  شده  بود  و نگاهش  كه  دیگر فروغ  نداشت  و فقط  همان تری  اشك بود كهجلایش می داد :

خب بسه دیگه می دونم تقصیر  تو نبود  آخه  شلاق   كه با  گوشت نمی سازه   آدم  دردش  میآد

و حسن با مشت زده بود روی میز :

بسه دیگه بازم همون حرفا این پنج سال برات بس  نبود   تا سرت  به سنگ  بخوره   می دونی  اونا ارزش  اینو ندارن  كه آدم یه عمری  براشون  تو اون سولدونی  بپوسه

 راس  میگی  ارزش  ندارن

و یدالله  یك  لیوان  دیگر خورده بود  تا شعله آتش  توی  حلق  و گلوش  را خاموش  كند  و مشتش را كه گره كرده بود گذاشت روی  میز كه سرد و نمناك  بود

خب  پس  چرا وقتی  منو تو خیابون  می بینی  رو تو بر می گردونی  حالا كه دیگه همه حرفا گذشته   فقط  من موندم و  تو پس  چرا نمی خوای  با هم باشیم ؟

  یدالله  نمی توانست حرف  بزند   پنج سال  همه دردهاش  نوازش  شده بود  برای  بچه ها  و غصه هاش آب شده بود   برای  گلهای  لاله عباسی  و اطلسی  و حالا  كه حسن كلی  روشنفكر شده بود  براش  مشكل بود   كه دوباره  به حرف بیاید :

می دونی  ما  كور  خوندیم   نباس  تنها موند  تنهایی  خیلی  مشكله  یعنی  خیلی  مرد می خواد  كه تنها باشه   من و تو مرد این كارنیستیم  می فهمی  باس  با هم بود   اما برای من و تو  دیگه كار  از كار  گذشته راهش  اینه كه  زن بسونی  و چند تا بچه بریزی  دور و بر خودت

  و حسن زده بود  زیر گریه و از آن  شب  به بعد هم یدالله ندیده بودش  و حالا كه ایستاده  توی  یكی  از غرفه های  پل   به جریان  آرام آب  نگاه می كرد و بچه ها  كه داشتند  در گرداب  پای برج  شنا می كردند  دلش  می خواست باز حسن  را می دید  تا با هم  عرق می خوردند  و حرف می زدند  و او می توانست باز گریهاش  را ببینید  و  خطوط  آشنای  صورتش  را كه زیر لایه گوشتها محو شده بود






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، دهلیز،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 14 مرداد 1390




http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/03/25.jpg


هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های  بنیاد نشسته بودیم  دور میزی گرد با دو فلاسك چای  و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری . سه طرف اتاق  شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود  چوبی بی هیچ  قفسه بندی  پشتش  و در وسط دری بود  به اتاق تلویزیون و تلفن سكه ای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثار هاینریش بل بود  طرف چپ در هم شومینه بود كه از سر شب من و بانویی  كنده تویش گذاشته بودیم  و بالاخره با خرده چوی و كاغذ روشنش  كرده بودیم  كه  حالا داشت  خانه می كرد  و با شعله ی كوتاه سرخ میان كنده ها  می سوخت

ما ، من و بانویی ، كه یك ههفته بود رسیده بودیم  با نقاشی ایرانی  و زنش  دو سه شب بود كه صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم  گرداگردمان  آن طرف شیشه ها  سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكه هاییش روشن بود

 غیر از ما یك  زن نویسنده روس هم بود به اسم  ناتاشا و یك  زوج  آلبانیایی كه ما فقط اسم مرد را می دانستیم  . اسمش یلوی بود  كه یكی دو ماهی  اینجا بوده   تنها  و بعد كه در آلبانی جنگ داخلی می شود  سعی می كند زن و بچه هایش را بیرون بكشد و حالا چند روزی بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب  اولین باری بود كه به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی كه رسیدند  بانویی گفت: این دختر كوچكه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان

 گفتم :  از من هم می ترسد  تا مرا دید  جیغ زنان  رفت  پشت پدرش  قایم شد

 دو سه روز طول كشید تا با حضور ما اخت شد  فقط  انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد  و همه اش هم چند باری می گفت  ناین و تلفن را قطع می كرد  و ما كه به تلفن  نزدیكتر بودیم  تا صدای زنگ را می شنیدیم  می دویدیم تا قبل از قطع  تلفن برسیم  نمی دانم از كی شاید  هم از زن مرد نقاش   سیلویا كه فرانسوی بود و كمی هم فارسی می دانست  شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان  اغلب مجبور بوده اند  درازكش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند

 بانویی لیوان  چای به دست می گفت :  عصر كه آمدم تا اخبار  تلویزیون آلمان را  ببینم  كه مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است  تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند  آنیسا گفت : تیرانا   گفتم :  ناین ، ایران ، تهران    جیغ زد :  ناین  تیرانا   با مهربانی خم شدم طرفش  گفتم :  ناین  تهران   و به خودم اشاره كردم   جیغ زد :  تیرانا  تیرانا !‌   و دوید  بیرون

 هنوز  فنجان اول چای مان را نخورده بودیم كه اول  زن یلوی و بعد خودش  آمدند و با تعارف  سیلویا نشستند  یلوی رو به بانویی كرد  و گفت :  ناین  تیرانا   و خندید

 بانویی گفت :  ناین  تهران

 به  به  انگلیسی  گفت :  آمدم كه اخبار گوش بدهم . آنیسا  هم بود

 یلوی شانه بالا انداخت  و دست هایش را تكان داد  و رو به سیلویا چیزی گفت

 سیلویا گفت :  انگلیسی نمی فهمد  فقط كلمات مشترك را  تشخیص می دهد

 بانویی به فارسی  و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده  باشند  لطفا توضیج بده كه چی شده

 سیلویا به فارسی شكسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد

یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم  چند زبان دیگر .  من و با نویی  انگلیسی می دانستیم و مراد  چند كلمه ای  انگلیسی می فهمید  اما  فقط فارسی  حرف می زد  زن یلوی  ظاهرا  انگلیسی كمی می فهمید  یا نمی فهمید  و فقط همچنان لبخند می زد  ناتاشا كمی انگلیسی  می دانست  و روسی  پس  اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من  و احتمالا ناتاشا حوصله می كردند  می شد  فهمید كه هر كس چه می گوید  اما  سیلویا مریض احوال بود  شاید هم واقعا مریض بود  نمی دانم از كی شنیده بودیم كه سینه اش را عمل كرده اند

صدای تلفن كه بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید  به طرف تلفن و به  انگلیسی گفت  از پاریس است  با من كار دارند

 درست  حدس زده بود داشت  حرف می زد  انگار به روسی  ما ساكت نشسته بودیم و به آتش  و شاید به سایه ی درخت های  پرشكوفه ی آن طرف شیشه ها  نگاه می كردیم  و به صدای ناتاشا  گوش می دادیم كه بلند بلند حرف می زد  من  بلند شدم و برای چهارتامان  چای ریختم و به یلوی اشاره كردم كه می خواهد  یا نه و به  انگلیسی  گفتم : چای

با  اشاره ی سر و دست  فهماند كه نمی خواهد  و چیزی  هم گفت  سیلویا گفت :  این ها بیشتر چای كیسه ای می خورند

زن یلوی به انگلیسی گفت : بله

برایش ریختم  برداشت و بو كرد و حتی لب نزد  صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد  یلوی سری تكان داد  و با دست  انگار صدا را پس زد  از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟

 سیلویا فقط دو كلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت  بعد كه یلوی جوابش را داد دو پر شالش را كه به گرد شانه و بازوهای  لاغرش پیچانده بود بیشتر كشید و گفت : یلوی می گوید :  صداش و حركاتش خیلی  یعنی زیادی متجاوز هست  انگار فقط خودش اینجا هست

زبانه ی آتش  حالا بلندتر شده بود  و به  پوسته ی  كنده های گرد تا گردش  می رسید  چه  جانی كنده بودیم تا روشنش  كنیم  بانویی  خرده  چوب می ریخت  و من فوت می كردم  بالاخره  هم  روزنامه ای  را مچاله كردیم  و زیر خرده چوب ها  و برگ ها  گذاشتیم  تا خانه كرد   وقتی مراد  و سیلویا  كندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می كردیم  كه از میانه ی سیاهه برگ ها  و روزنامه  لرزان  لرزان قد می كشید  و به گرد خرده چوب ها می پیچید

 یلوی چیزی گفت  . سیلویا گفت :  اخبار ایران را شنیده

 مراد گفت : این كه خیلی  حرف زد

سیلویا  با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .

دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت ‌آلمان  فریاد كرده اند  زیاد . راجع به همین دادگاه برلن  خواسته اند به سفارت آلمان حمله كنند اما  پلیس بوده  زنجیر بسته بودند  دست  به دست  پلیس  ضد شورش بوده  بعد هم رفته اند

 ناتاشا آمد می خندید  خم شده بود به طرف یلوی  و بلند بلند  چیزی  می گفت  و به سر و صورتش  اشاره می كرد  و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش  وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید  یلوی نمی خندید  سر به زیر انداخت  و با صدای  نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد  سیلویا گفت :  می گوید: دوستش  قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه  از همه چیزش گفته  بعد  بالاخره  یادش آمد  چوب زیر بغل دارد

 به ناتاشا نگاه كردیم   نگاهمان كرد  متعجب بود   به  انگلیسی  توضیح داد و باز به سر و صورتش  خط بالای لب و به یخه  و حتی دامن بلوزش  و بالخره شلوارش  اشارهكرد و بالاخره  شكل دو چوب زیر بغل  را ساخت  و بلند بلند   خندید   بانویی و من هم خندیدیم  بانویی گفت :  ناتاشا می گوید  فردا دارد می رود  پاریس . بار اولش است كه به كسی كه اسما می شناخته  زنگ زده كه بیاید جلوش   ناتاشا از طرف  پرسیده  چطور بشناسمت ؟  طرف هم گفته : خوب من كلاه به سر دارم  خاكستری است  سبیل هم دارم  كراواتم زرشكی است  با خط های آبی  كتم هم  چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم   بعد هم گفته  :  اگر دیر رسیدم  ناراحت نباش ماه پیش پایم شكسته  و هنوز مجبورم  با چوب زیر بغل راه بروم

مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم  زن یلوی  فقط  لبخند می زد  یلوی انگار به آتش نگاه می كرد  ناتاشا  شكل سبیلی  بالای لبش  ساخت  به انگلیسی گفت :  سبیل  و با تكان هر دو شانه خندید  و بالاخره  كنار بانویی نشست  این بار  یلوی به  آلبانیایی حتما برای  زنش گفت  و به ناتاشا اشاره كرد  و بعد  به پشت  لبش  و پیراهنش و بالاخره شكل چوب زیر بغل را ساخت  زنش هم خندید  بی صدا  ناتاشا باز بلند خندید

 مراد گفت :  از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد  زنش همچنان لبخند می زد

مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق  ازش بپرس  برای من جالب است نكند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول

لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه كرد : می گوید :  ما ، مشكل ما مافیا هست  مافیای روسی و ایتالیایی  اسلحه دارند  همه بعضی ها هم از گرسنگی  حمله می كنند  چی می گویید ؟ ( و با دست  چیزی  را در هوا مشت كرد ) هر چه پیدا بشود كرد

گفتم : غارت

 بله مرسی  غارت می كنند  از خانه ها   مغازه ها  می گوید  خالی است

 یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی  حرف زد

 ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید  بعد مدتی با هم حرف زدند  ناتاشا بلند شده بود و داد می كشید  یلوی همچنان نرم و سر به زیر افكنده  جواب می داد

 سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم كه  اما گمان دارم سر روسی بودن  یا آلبانیایی بودن همین  مافیاهاشان حرفشان هست

 من پرسیدم : قبلش چی  می گفت ؟

 یادم نمی آید

 داشت از آنیسا اسم می برد

 بلبه بله یادم رفت  این ها  خانواده ی یلوی  بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می كرده اند  نه  خواب نه  بیدار بوده اند ( به شیشه ی كنارش اشاره كرد )  از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند  حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد  پرت می شود  نه خودش می رود  روی زمین  چه می گویید شما ؟

 ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شكسته بسته برای بانویی توضیح می داد  اول هم عذر خواست كه عصبانی شده  بانویی ترجمه كرد : می گوید: یلوی  بی رحمی می كند  ما با هم اغلب  دعوامان می شود  او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد  خوب درست است  كه مافیای روسی هست  بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او  اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل  همه ی موسسات  دولتی را و حتی كارخانجات را همان حاكمان  قبلی بین خودشان  تقسیم كرده اند  آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترك های عثمانی بوده  آخرین ملت  بالكان هم بوده كه مستقل شده  بعد هم كه  ما روسها رفتیم  كمونیست شان كردیم  آن وقت نوبت  آلبانی  آخرین كشور اروپای شرقی بود كه مستقل شد با شورش هم شروع شد  حالا همان حاكمان  قبل یك شبه شده اند لیبرال و دمكرات  مافیای ایتالیا هم آمده  جوان های گرسنه هم هستند بیكارند  چند نفر كه دور هم جمع بشوند و یكی دو خانه غارت كنند می شود یك دار و دسته  كادرهای ارتش هم دست به كار شده اند  پلیس هم  حقوق كه نمی گیرند  برای همین غارت می كنند می كشند

ناتاشا با یلوی حرف زد  یلوی هم چیزی گفت  و بالاخره  رو به سیلویا كرد و ترجمه كرد  سیلویا گفت : یك ماهی هست  كه با  هم چیز می كنند  دعوا نه  حرف می زدند  من  این  حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم  هر جا مثل هر جا می باشد  مثل یوگوسلاوی سابق  جنگ است  می كشند  به زنها ... خودتان می فهمید  انقلاب كرده اید

 گفتم : در انقلاب ایران  این حرف ها  نبود  هیچ كس به زنی تجاوز نكرد  جایی را  غارت نكردند

سیلویا گفت :  شیشه ی بانك ها را می شكستند  یك سینما را با همه هر كس كه بود توش  آتش انداختند  من  خودم بودم ایران  به صورت زن ها  اسید پاشیدند

 بانویی گفت :  این ها استثنا بود  مردم به جایی برای غارت حمله نمی كردند  شیشه ی بانك ها  را شكستند  اما حتی یك مورد هم  نشنیدیم كه كسی  پولی بردارد

سیلویا گفت : كتاب های یكی از همین طاغوت ها  - مراد بوده  دیده -  ریخته بودند  توی استخر  كتاب ها  بیشتر كتابهای خطی بوده  همه جا شبیه هم هستند

بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای كوتاه كرده اش می كشید

 به انگلیسی برای ناتاشا  توضیح دادم كه چطور بود  از تجربه هام  می گفتم  یك  ستون دو ریالی كه توی  اتاق  تلفن دیده بودم  یا زنی  بچه به بغل كه سبد میوه به  دست جلو در خانه شان ایستاده بود  و به هر كس كه می گذشت تعارف می كرد  از مردی هم  گفتم  كه كاسه  به یك دست  و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان  آب می داد  این  را هم  تعریف  كرددم  كه بچه های  محل پیت نفت  مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند  شب ها هم چوب به دست  سر كوچه پاس می دادند  آخرش هم  از موتور سواری گفتم كه اسلحه به دست دیدمش  اولین  آدم غیر ارتشی كه  اسلحه به دست دیدم  و از شادی  هورا كشیدم  گفتم : همان وقت فهمیدم كه حالا دیگر نوبتماست

 ناتاشا پرسید :  حالا كه فكر  نمی كنی  نوبت شماها بوده ؟

 گفتم :  همین طوری فكر  كردم  كه دیگر مردم  دست خالی نیستند

 ناتاشا به انگلیسی گفت :  آقای یلوی  فكر می كند  هر وقت خون و خونریزی  باشد  برنده كسی است كه می تواند  بكشد  اما من  فكرمی كنم

بعد خطاب به یلوی  و زنش  شاید  به روسی  چیزهایی  گفت  بعد یلوی  همان طور آرام و یكنواخت  جوابی داد  كه نفهمیدیم  تا بالاخره  سیلویا با آن صدای تیز و حركات دست  گفت و گفتو  باز یلوی گفت   سیلویا  گفت :  باز - چی می گویید ؟ -  مثل سگ و گربه به هم پریده اند

بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت

  مراد آهسته  از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟

 همان چیزهایی كه اوایل  انقلاب دیدیم

مراد به فارسی گفت :  سیلویا  اشتباه می كند  آن  وقایع  را از دید یك خارجی می دید  هر خشونت  جزیی  می ترساندش  وقتی توی یك راهپیمایی  راهش نداده بودند  گریه كنان  برگشت خانه   بعد از تظاهرات زن ها  در اعتراض به شعار  « یا روسری  یا توسری »  دیگر نماند

بانویی  اول برای ناتاشا ترجمه كرد  بعد  ناتاشا  برای یلوی  بعد هم  به فارسی  گفت  :  به سر خود من هم آمد   كاپشنی داشتم  كه كلاه سر خود بود

 سیلویا  گفت :  كلاه چی ؟

كلاه داشت  برای مثلا  برف  یا سرما

 سیلویا گفت :  خوب بعدش  چی ؟  بفرمایید

 هیچی  زنی  بود كه پشت  سر من می آمد اولش  خواهش كرد كه سرم را بپوشانم  چون  نامحذم هست  خودش هم كمكم كرد و كلاه  را سرم كشید  كمی كه  رفتم  سر و گردنم  عرق كرد و من كلاه  را انداختم  پشت سرم  این بار زن بی آنكه حرفی بزند به سرم كشید  باز من  انداختم و چیزی هم بهش گفتم  لبخند می زد  و با چشم و ابرو مردهای طرف  پیاده رو را نشان داد  من یكی دو صف  جلوتر رفتم  و كلاه را پس زدم  باز كسی به زور سرم كشید  خودش بود  فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره كرد  این بار  من كلاه را پشت سرم زیر لبه ی كاپشن فرو كردم و زیپش را  تا زیر گلو كشیدم  بالا  چند قدم كه جلوتر رفتم   كفلم آتش گرفت  به پشت سرم مگاه كردم  یكی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زنهای چادری  فقط یك چشمشان  پیدا بود  باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت  نمی شد ادامه داد  از صف بیرون آمدم  اما  فرداش  باز فكر كردم  اتفاقی بوده  هر روز  اتفاقی می افتاد  و ما باز فكر می كردیم  اتفاقی است  یا ساواكی ها هستند كه سنگ می پرانند

 بعد  به  انگلیسی شروع كرد تا برای ناتاشا  ترجمه كند   گوش نمی داد با یلوی داشت  حرف میزد  و حالا دیگر یلوی هم  داد می كشید  و انگشت اشاره ی دست  راستش را  رو به  ناتاشا  تكان تكان می داد

 سیلویا گفت : باز دعواشان شد

و به فرانسوی  به یلوی چیزی گفت   یلوی دستی  به صورتش  كشید و به دو  انگشت چشم هاش  را مالید  بعد سیگاری روشن كرد زیر لب  داشت با زنش  حتما  به  آلبانیایی حرف می زد

  زبانه ی  باریك  آتش  حالا  رسیده بود  به سر كنده ها   از بدنه ی  كنده ها هم زبانه می كشید و آن پایین  دیگر نه سیاهه ی  خرده  چوبی بود  و نه پوسته پوسته های سیاه  كاغذ سوخته  كه  رنگ های سرخ و صورتی در هم  می رفت  و به كناره های  گاهی  آبی  ختم  یم شد زبانه های باریك  و بلند آبی

یلوی  خطاب  به ما  من و بانویی   حرف می زد  سیلویا گفت :  معذرت  خواست  می گوید یكی  از آهنگهای  زمان انور خوجه مال من هست   عضو  حزب بوده  و عضو اتحادیه ی نویسندگان  و هنرمندان  بعدش  می گفت  یك  آهنگ  ساختم  قشنگ   خیل خیلی  زیبا  نمی دانم  چی باید گفت  نگذاشتند  پخش  بشود

 مراد  گفت : ممنوع

بله  ممنوع می گردد  اما آن  آهنگ  كه  همیشه پخش  می شود  از رادیو نه  می شده بدون  نام  آهنگ سازش   یلوی    باز هم گفت  یادم  نیست  مهم  نیست همه  جا یك جور  هست  شما هم  دارید مانندهاش  توی این  دنیا  زیاد هست

ناتاشا به انگلیسی  گفت :  من به یلوی  می گویم  چرا همه اش  را از چشم روس ها  می بیند ؟  همین بلا هم سر ما آمد  مقامات ما هم یك شبه  صاحب میلیون ها ثروت شدند  صاحب ملك و املاك و ویلا  مافیاه هم هست  قاچاق هم هست  گاهی  سیگارشان  را با دلار آتش می زنند  آن وقت زن ها  دخترهای جوان می روند  به دوبی  یك هفته دو هفته  و  بعد بر می گردند  با غذا  با پول تا خانواده شان از گرسنگی  نمیرند

به مراد ‌آهسته  گفتم :  ما را بگو كه جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی  تلف  كردیم

 ناتاشا از بانویی پرسید  : شوهرت چه گفت ؟

بانویی به انگلیسی  گفت :  این ها  یعنی  راستش  همه ی ما برای یك كتاب حتی یك  جزوه ی  چند  صفحه ای  ترجمه  از روسی  گاهی  سال ها  زندان  رفته ایم  كه مثلا  برسیم به شما  كشور ما بشود  لهشت باكو  بهشت لنینگراد   حالا ...ـ

دیگر گوش نمی دادم  به ناتاشا هم كه انگار  داشت در جواب چیزی  می گفت  گوش ندادم  خوشه خوشه های  شعله ها  كوتاه  و بلند جمع شده بودند  و زبانه ی بلند و باریك  رو به  دهانه ی  ناپیدای  لوله ی شومینه گر می كشید  با اشاره به آتش به فارسی  بلند گفتم :  آتش  زردشت

بانویی  به انگلیسی  گفت : آتش زردشت

 یلوی  خندید  و به زنش  چیزی  گفت  كه زردشت اش را فهمیدم

 سیلویا گفت : زردشت بله  آتش  قبله بوده نه ؟

هیچ كدام حرفی نزدیك كه به آتش نگاهمی كردیم به زبانه ی بلند  و رنگ در رنگ  و شاید به سینه ی آتش كه سرخ بود  و گرم و دیگر حتی یك لكه ی سیاه هم در كانونش نبود








نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، آتش زرتشت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 13 مرداد 1390



http://dl.parsbook.org/server1/archive/10284151724.jpg


شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراُ مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابداُ اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت یک بر نره‌خر گردن‌کلفت را که نمی‌شود وعده گرفت! تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداُ خط بکش و بگذار سماق بمکند!
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند!!! اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند! چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟


با اوقات تلخ گفت:

 این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمیدانی که شکوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر.

 عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.

 

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای که از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است!
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد!!! 

 جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی ‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره!  هروقت میخواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌که دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد،دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد! الحمدالله سالی یک مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم!!!
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش!
گفت:  به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش! ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است!  هرگلی هست به سر خودت بزن! من اساساُ شرط کرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی!!
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم!

 پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صله‌ى ارحام نکنی کی خواهی کرد؟! لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد.

 دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند!!! 

 قدش درازتر و پک و پوزش کریه‌تر شده است!! گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود سر از یقه‌ی چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل کرم‌هایی که به مارچوبه‌ ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند!!

 از توصیف لباسش بهتر است بگذرم!! ولی همین‌قدر می‌دانم که سر زانوهای شلوارش _ که از بس شسته شده بودند به‌قدر یک وجب خورد رفته بود!! _ چنان باد کرده بود که راستی ‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن‌جا مخفی کرده است!!!
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت:

 خاک به سرم!!!

 مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟  تو که یک غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی کباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنیم.

 به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست!!!  لابد این‌قدرها از دستش ساخته است!

 به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم:  پس چه خاکی به سرم بریزم؟

با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض کنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید!

 گفتم خدا عقلت بدهد یک‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟

گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده!!! 

 گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی که نیستند بگویم ممه را لولو برد!!!  و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور کنند! خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یک غاز دیگر بخری و اصلاُ پاپی می‌شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم!

 گفت بسپارید اصلاُ بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند!!!
دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوکش را چیده، دمش را روی کولش بگذارم و به امان خدا بسپارم! گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده‌ام! این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی که می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید!!!
ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌که اصلاُ به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد!!
این حرف که در بادی امر زیاد بی پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، کم‌کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت! هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت! رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم!!!  ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارش را به کدام جانب می‌خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟!! نزدیک‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین! بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟! چه‌کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان کن که سوقات یزد است...
مصطفی قد دراز و کج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟! تو برادر کوچک من هستی! اصلاُ امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یک‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی! ما را یک‌سره فراموش کرده‌ای و انگار نه انگار که در این شهر پسرعموئی هم داری! معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری! الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی!همین الان هم به خانم می‌سپارم یک‌دست از لباس‌های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و کباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد!! این‌قدر خورده‌ایم که نزدیک است بترکیم! کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است! واقعاُ حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور کنیم!!!  از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌که مرگ ما را خواسته باشید. ..
آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی!
مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمکینی زد؛ یعنی که کشک!!  و پس از مدتی کوک‌کردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد."
چندین‌بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم که خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حکایات کتاب "سایه روشن".
دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف‌کردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند  که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و کرم کاهگل‌مالی کرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت کرده و معطر و منور و معنعن، گویی یکی از عشاق نامی سینماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد.

 خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌کار برده که لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.
آقای مصطفی‌خان با کمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌کلی آسوده می‌شد.
به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان که الکلش کم است یک گیلاس نوش‌جان بفرمایید.
لب‌ها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنیاک فرانسوی ستاره‌نشان دارم!، ولی حالا که اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌کنم!!این‌را گفته و گیلاس عرق را با یک حرکت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز کرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودکای مخصوص لنینگراد را دارد!! که اخیراُ شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای کمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد!! یک گیلاس دیگر لطفاُ پر کنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نکشید که دو ثلث شیشه‌ی عرق به‌انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شکم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد!! محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و کباب چنان قلب ماهیتش شده بود که باور کردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. کلید مشکل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌کند.
این آدم بی‌چشم و رو که از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم.

 همه گوش شده بودند و ایشان زبان! عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.
به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. یکی از حضار که کباده‌ی شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمه‌ی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.
همه‌ی حضار یک‌صدا تصدیق کردند که تخلصی بس به‌جاست و واقعاُ سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: "هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد!! بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.
اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به کائنات اعتنا نداشت.
حالا آش‌جو و کباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد کنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند.
مثل این‌که چشم‌به‌راه کله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن می‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک‌رأس غاز فربه و برشته که هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.
شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاُ تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این‌جا یک‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوکر را صدا زده گفت: "بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون."
مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک‌طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند! دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد.

 دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم.

 فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! 

خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن‌جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دسته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.
کار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده‌اند و منحصرن با کره‌ی فرنگی سرخ شده است؟

 هنوز این کلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: "حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره‌ی فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه‌ی مختصر می‌چشیم."
دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه‌ی حلقوم و کتل و گردنه‌ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعاُ مثل این بود که هرکدام یک معده‌ی یدکی هم همراه آورده باشند. 

هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به‌دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و "قطعة بعد اخرى" طعمه‌ی این جماعت کرکس صفت شده و "کان لم یکن شیئن مذکورا" در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.
مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زورکی و خوشامدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.
اما دو کلمه از آقای استاد بشنوید که تازه کیفشان گل کرده بود، در حالی که دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاک می‌کردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شکار گرازی که در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا کرده بودند و از معاشقه‌ی خود با یکی از دخترهای بسیار زیبا و با کمال آن سرزمین، چیزهایی حکایت کردند که چه عرض کنم.

 حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق کردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.
در همان بحبوحه‌ی بخوربخور که منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد.

 بیرون جستم و فوراُ برگشته رو به آقای شکارچی معشوقه‌کش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
یارو حساب کار خود را کرده بدون آن‌که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.
به مجرد این‌که از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده‌ی آب‌نکشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید  و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست

گفتم: "خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تو ازبکی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر که این ناز شستت باشد"  و باز کشیده‌ی دیگری نثارش کردم.
با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق کنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز کردید؛ کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من."
به‌قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم.
دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز کشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراُ آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.
همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌که خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.
فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با کلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودماز خانه بیرون انداخته‌ام. بی‌اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک‌نشناس را مانند موشی که از خمره‌ی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی که گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.

 ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک‌بار دیگر به کلام بلندپایه‌ی "از ماست که بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع‌ رتبه نگردم.






نوع مطلب : محمدعلی جمال زاده، 
برچسب ها : کباب غاز، محمد علی جمال زاده،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 12 مرداد 1390



http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_moarefi/11/2/1128-0.jpg


هیچ جای دنیا  تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید که “بالام جان، بالام جان” جوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌ کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌ شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و “صاحب، صاحب” گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه‌مان را از
چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره‌ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت “چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟”
گفتم ” ماشاءالله عجب سوالی می‌فرمایید، پس می‌خواهید کجایی باشم؛ البته که ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده‌اند، در تمام محله‌ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمی‌شود که پیر غلامتان را نشناسد!”
ولی خیر، خان ارباب این حرف‌ها سرش نمی‌شد و معلوم بود که کار یک شاهی و صد دینار نیست و به آن فراش‌های چنانی حکم کرد که عجالتا “خان صاحب” را نگاه دارند تا “تحقیقات لازمه به عمل آید” و یکی از آن فراش‌ها که نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت “جلو بیفت” و ما هم دیگر حساب کار خود را کرده و ماست‌ها را سخت کیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.
خداوند هیچ کافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت می‌داند که این پدر آمرزیده‌ها در یک آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی که توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یکی کلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان که معلوم شد به هیچ کدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند که آن را در یک طرفة‌العین خالی نکرده باشند و همین که دیدند دیگر کما هو حقه به تکالیف دیوانی خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرک‌خانه‌ی ساحل انزلی تو یک هولدونی تاریکی انداختند که شب اول قبر پیشش روشن بود و یک فوج عنکبوت بر در و دیوارش پرده‌داری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی که با کرجی از کشتی به ساحل می‌آمدیم از صحبت مردم و کرجی‌بانها جسته جسته دستگیرم شده بود که باز در تهران کلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حکم مخصوص از مرکز صادر شده که در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد که تمام این گیر و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا که مامور فوق‌العاده‌ای هم که همان روز صبح برای این کار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و کاردانی دیگر تر و خشک را با هم می‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بی‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو کفش حاکم بیچاره کرده و زمینه‌ی حکومت انزلی را برای خود حاضر می‌کرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یک دقیقه‌ی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.
من در اول چنان خلقم تنگ بود که مدتی اصلا چشمم جایی را نمی‌دید ولی همین که رفته رفته به تاریکی این هولدونی عادت کردم معلوم شد مهمان‌های دیگری هم با ما هستند. اول چشمم به یک نفر از آن فرنگی‌مآب‌های کذایی افتاد که دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمه‌ی لوسی و لغوی و بی‌سوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و کردارشان تماشاخانه‌های ایران را (گوش شیطان کر) از خنده روده‌بر خواهد کرد. آقای فرنگی‌مآب ما با یخه‌ای به بلندی لوله‌ی سماوری که دود خط آهن‌های نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچه‌ای نشسته و در تحت فشار این یخه که مثل کندی بود که به گردنش زده باشند در این تاریک و روشنی غرق خواندن کتاب رومانی بود. خواستم جلو رفته یک “بن جور موسیویی” قالب زده و به یارو برسانم که ما هم اهل بخیه‌ایم ولی صدای سوتی که از گوشه‌ای از گوشه‌های محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را کرد که در وهله‌ی اول گمان کردم گربه‌ی براق سفیدی است که بر روی کیسه‌ی خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ی براق سفید هم عمامه‌ی شیفته و شوفته‌ی اوست که تحت‌الحنکش باز شده و درست شکل دم گربه‌ای را پیدا کرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.
پس معلوم شد مهمان سه نفر است. این عدد را به فال نیکو گرفتم و می‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز کنم شاید از درد یکدیگر خبردار شده چاره‌ای پیدا کنیم که دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانک کلاه نمدی بدبختی را پرت کردند توی محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصی که از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلک معصوم را هم به جرم آن که چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یک نفر قفقازی نوکر شده بود در حبس انداخته است. یاروی تازه وارد پس از آن که دید از آه و ناله و غوره چکاندن دردی شفا نمی‌یابد چشم‌ها را با دامن قبای چرکین پاک کرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی کسی پشت در نیست یک طوماری از آن فحش‌های آب نکشیده که مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباکوی هکان مخصوص خاک ایران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) این و آن کرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی که دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مأمور دولتی سخت‌تر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد که تنها نیست. من که فرنگی بودم و کاری از من ساخته نبود، از فرنگی‌مآب هم چشمش آبی نمی‌خورد. این بود که پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن که مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت: “جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بکشد از دست ظلم مردم آسوده شود!”
به شنیدن این کلمات مندیل جناب شیخ مانند لکه ابری آهسته به حرکت آمد و از لای آن یک جفت چشمی نمودار گردید که نگاه ضعیفی به کلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی که بایستی در زیر آن چشم‌ها باشد و درست دیده نمی‌شد با قرائت و طمأنینه‌ی تمام کلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: ‌”مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس…”
کلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها کلمه‌ی کاظمی دستگیرش شده بود گفت: “نه جناب اسم نوکرتان کاظم نیست رمضان است. مقصودم این بود که کاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور کرده‌اند.”
این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیه‌ی قدس این کلمات صادر شد: “جزاکم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو کان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است”.
رمضان مادر مرده که از فارسی شیرین جناب شیخ یک کلمه سرش نشد مثل آن بود که گمان کرده باشد که آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف می‌زند یا مشغول ذکر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسم‌اللهی گفت و یواشکی بنای عقب کشیدن را گذاشت. ولی جناب شیخ که آرواره‌ی مبارکشان معلوم می‌شد گرم شده است بدون آن که شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به یک گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و می‌فرمودند: “لعل که علت توقیف لمصلحة یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلک رجای واثق هست که لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم که احقر را کان لم یکن پنداشته و بلارعایة‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلکه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست که بای نحو کان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغیر کتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشک به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران کالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید…”
رمضان طفلک یکباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر کشانده و مثل غشی‌ها نگاه‌های ترسناکی به آقا شیخ انداخته و زیرلبکی هی لعنت بر شیطان می‌کرد و یک چیز شبیه به آیة‌الکرسی هم به عقیده‌ی خود خوانده و دور سرش فوت می‌کرد و معلوم بود که خیالش برداشته و تاریکی هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب می‌شود. خیلی دلم برایش سوخت. جناب شیخ هم که دیگر مثل اینکه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌های مبارک را که تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچه‌ی گوسفند بی‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حرکاتی غریب و عجیب بدون آن که نگاه تند و آتشین خود را از آن یک گله دیوار بی‌گناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذکره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینکه بخواهد برایش سرپاکتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل “علقه مضغه”، “مجهول الهویه”، “فاسد العقیده”، “شارب الخمر”، “تارک الصلوة”، “ملعون الوالدین” و “ولدالزنا”‌ و غیره و غیره (که هرکدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ی هر مسلمانی کافی و از صدش یکی در یادم نمانده) نثار می‌کرد و زمانی با طمأنینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح “بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره” و “توهین و تحقیری که به مرات و به کرات فی کل ساعة” بر آن‌ها وارد می‌آید و “نتایج سوء دنیوی و اخروی” آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظه‌آمیز ایشان درهم و برهم و غامض می‌شد که رمضان که سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یک کلمه‌ی آن را بفهمد و خود چاکرتان هم که آن همه قمپز عربی‌دانی می‌کرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یکدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومه‌ی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بی‌اصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقص‌العقل متصل به این باب و آن باب دوانده و کسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌های خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمی‌شد.
در تمام این مدت آقای فرنگی‌مآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافی‌های خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچه‌ای تکانده و تُک یکی از دو سبیلش را که چون دو عقرب جراره بر کنار لانه‌ی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن می‌شد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی می‌کرد و مثل این بود که می‌خواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه.
رمضان فلک زده که دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنه‌ای که برای طلب نان به نامادری نزدیک شود به طرف فرنگی‌مآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی کرده و گفت: “آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چرکین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم که معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود عرب است. شما را به خدا آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداخته‌اند؟”
به شنیدن این کلمات آقای فرنگی‌مآب از طاقچه پایین پریده و کتاب را دولا کرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و “برادر، برادر” گویان دست دراز کرد که به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را کمی عقب کشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بی‌خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینه‌ی آهاردار بنای تنبک زدن را گذاشته و با لهجه‌ای نمکین گفت: “ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله‌ی خود را حفر می‌کنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کومیک نیست که من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یک… یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار می‌کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت
به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمی‌کنید؟”
رمضان بیچاره از کجا ادراک این خیالات عالی برایش ممکن بود و کلمات فرنگی به جای خود دیگر از کجا مثلا می‌توانست بفهمد که “حفر کردن کله” ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فکر و خیال کردن است و به جای آن در فارسی می‌گویند “هرچه خودم را می‌کشم…” یا “هرچه سرم را به دیوار می‌زنم…” و یا آن که “رعیت به ظلم” ترجمه‌ی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنیدن کلمه‌ی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال کرد که فرنگی‌مآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملک تصور نموده و گفت: “نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست. همین بیست قدمی گمرک خانه شاگرد قهوه‌چی هستم!”
جناب موسیو شانه‌ای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن که اعتنایی به رمضان بکند دنباله‌ی خیالات خود را گرفته و می‌گفت: “رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمی‌تواند در کله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه می‌کند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌کند در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشته‌ام و با روشنی کور کننده‌ای ثابت نموده‌ام که هیچ کس جرأت نمی‌کند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازه‌ی… به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بکند وطن را که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والا دکادانس ما را تهدید می‌کند. ولی بدبختانه حرف‌های ما به مردم اثر نمی‌کند. لامارتین در این خصوص خوب می‌گوید…” و آقای فیلسوف بنا کرد به خواندن یک مبلغی شعر فرانسه که از قضا من هم سابق یکبار شنیده و می‌دانستم مال شاعر فرانسوی ویکتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد.
رمضان از شنیدن این حرف‌های بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به کلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیده‌ای که صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نکیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: “مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای. مگر …ات را می‌کشند این چه علم شنگه‌ای است! اگر دست از این جهود بازی و کولی گری برنداری وامی‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند…!” رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و می‌گفت: “آخر ای مسلمانان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بکوبند، چشمم را درآورند، نعلم بکنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بکنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص کنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد. مرا با سه نفر شریک گور کرده‌اید که یکیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه کند باید کفاره بدهد و مثل جغد بغ کرده آن کنار ایستاده با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم که یک کلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود و هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه کنند کی جواب خدا را خواهد داد…؟”
بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا کرد به هق هق گریه کردن و باز همان صدای نفیر کذایی از پشت در بلند شد و یک طومار از آن فحش‌های دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.
دلم برای رمضان خیلی سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:‌”پسر جان، من فرنگی کجا بودم. گور پدر هرچه فرنگی هم کرده! من ایرانی و برادر دینی توام. چرا زهره‌ات را باخته‌ای؟ مگر چه شد؟ تو برای خودت جوانی هستی. چرا این طور دست و پایت را گم کرده‌ای…؟”
رمضان همین که دید خیر راستی راستی فارسی سرم می‌شود و فارسی راستاحسینی باش حرف می‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و کی ببوس و چنان ذوقش گرفت که انگار دنیا را بش داده‌اند و مدام می‌گفت: “هی قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائکه‌ای! خدا خودش تو را فرستاده که جان مرا بخری!” گفتم: “پسر جان آرام باش. من ملائکه که نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شک دارم. مرد باید دل داشته باشد. گریه برای چه؟ اگر هم‌قطارهایت بدانند که دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار کن…” گفت: “ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بترکد. دیدی چه طور این دیوانه‌ها یک کلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟”
گفتم: “داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلکه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!” رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینکه خیال کرده باشد من هم یک چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت “تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند که یک کلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟” گفتم “رمضان این هم که اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی…” ولی معلوم بود که رمضان باور نمی‌کرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور کند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت کنم که یک دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت “یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همه‌تان آزادید…”
رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و می‌گفت “والله من می‌دانم اینها هروقت می‌خواهند یک بندی را به دست میرغضب بدهند این جور می‌گویند، خدایا خودت به فریاد ما برس!” ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بی‌سبب است. مأمور تذکره صبحی عوض شده و به جای آن یک مأمور تازه‌ی دیگری رسیده که خیلی جا سنگین و پرافاده است و کباده‌ی حکومت رشت را می‌کشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینکه هرچه مأمور صبح ریسیده بود مأمور عصر چله کرده باشد اول کارش رهایی ما بوده. خدا را شکر کردیم می‌خواستیم از در محبس بیرون بیاییم که دیدیم یک جوانی را که از لهجه و ریخت و تک و پوزش معلوم می‌شد از اهل خوی و سلماس است همان فراش‌های صبحی دارند می‌آورند به طرف محبس و جوانک هم با یک زبان فارسی مخصوصی که بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از “موقعیت خود تعرض” می‌نمود و از مردم “استرحام” می‌کرد و “رجا داشت” که گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت “بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یکی. خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری اینجا می‌فرستی! به داده شکر و به نداده‌ات شکر!”
خواستم بهش بگویم که این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال کند دستش انداخته‌ام و دلش بشکند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارک یک درشکه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد که با جناب شیخ و خان فرنگی‌مآب دانگی درشکه‌ای گرفته و در شرف حرکت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یک دستمال آجیل به دست من داد و یواشکی در گوشم گفت “ببخشید زبان درازی می‌کنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر کرده والا چه طور می‌شود جرات می‌کنید با اینها همسفر شوید!” گفتم “رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم!” گفت “دست خدا به همراهتان، هر وقتی که از بی‌همزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوکرتان بکنید”. شلاق درشکه‌چی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی که در بین راه دیدیم که یک مأمور تذکره‌ی تازه‌ای با چاپاری به طرف انزلی می‌رود کیفی کرده و آنقدر خندیدیم که نزدیک بود روده‌بر بشویم.






نوع مطلب : محمدعلی جمال زاده، 
برچسب ها : محمدعلی جمال زاده، فارسی شکر است،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 11 مرداد 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTR0aiIQrf3CxAgo0JDX6hnTtNoEN4OmPGBCpMA6DvttW85Zb5vyQ


تعطیل تابستان شروع شده بود. در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزی چمدان بدست، سوت زنان و
شادی کنان از مدرسه خارج می شدند . فقط مهرداد کلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده باشد بحالت غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود . ناظم مدرسه با سر کچل ، شکم پیش آمده باو نزدیک شد و گفت:
- شما هم می روید ؟
مهرداد تا گوشهایش سرخ شد و سرش را پائین انداخت ، ناظم دوباره گفت:
- ما خیلی متأسفیم که سال دیگر شما در مدرسة ما نیستید . حقیقتًا از حیث اخلاق و رفتار شما  سرمشق شاگردان ما بودید ، ولی از من بشما نصیحت ، کمتر خجالت بکشید ، کمی جرئت داشته باشید ، برای جوانی مثل شما عیب است . در زندگی باید جرئت داشت !
مهرداد بجای جواب گفت :
- منهم متأسفم که مدرسة شما را ترک میکنم !
ناظم خندید ، زد روی شانه اش ، خدا نگهداری کرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه  چمدان گذاشت . مهرداد هم باو انعام « تاکسی » مهرداد را برداشت و تا آخر خیابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در داد و از هم خداحافظی کردند.
نه ماه بود که مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تکمیل زبان فرانسه بود . روزیکه در پاریس از رفقایش جدا شد مثل گوسفندی که بزحمت از میان گله جدا بکنند ، مطیع و پخته بطرف لوهاور روانه گردید . طرز رفتار و اخلاق او در مدرسه طرف تمجید ناظم و مدیر مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اکت ، در کار و درس دقیق و موافق نظامنامة مدرسه رفتار میکرد . ولی پیوسته غمگین و افسرده بود . بجز ادای تکالیف و حفظ کردن دروس و جان کندن چیز دیگری را نمیدانست . بنظر میآمد که او بدنیا آمده بود برای درس حاضر کردن ، و فکرش از محیط درس و کتاب های مدرسه ##### ن می کرد . قیافة او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهای گرد بی حالت ، مژه های سیاه، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت که سه روز یکمرتبه میتراشید . زندگی منظم و چاپی مدرسه ، خوراک چاپی ، دروس چاپی ، خواب چاپی و بیدار شده چاپی روح او را چاپی بار آورده بود . فقط گاهی مهرداد میان دیوارهای بلند و دودزدة مدرسه و شاگردانی که افکارش با آنها جور نمیآمد ، زبانی که درست نم ی فهیمد ، اخلاق و عاداتی که به آن آشنائی نداشت ، خوراکهای جور دیگر ، حس تنهائی و محرومی مینمود، مثل احساسی که یکنفر زندانی بکند . روزهای یکشنبه هم که چند ساعت اجازه می گرفت و بگردش میرفت ، چون از تآتر و سینما خوشش ن میآمد، در باغ عمومی جلو بلدیه ساعتهای دراز روی نیمکت می نشست ، دخترها و مردم را که در آمد و شد بودند، زنها را که چیز میبافتند سیاحت می کرد و گنجشکها و کبوترهای چاهی را که آزاد روی چمن میخرامیدند تماشا میکرد . گاهی هم بتقلید دیگران یک تکه نان با خودش میبرد ، ریز می کرد و جلو گنجشکها میریخت و یا اینکه کنار دریا بالای تپه ای که مشرف به فارها بود م ینشست ، به امواج آب و دورنمای شهر تماشا میکرد – چون شنیده بود لامارتین هم کنار دریاچة بورژه همین کار ر ا میکرده . و اگر هوا بد بود در یک کافه
درسهای خودش را از برمیکرد . و از بسکه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ایرانی دیگر را هم نمیشناخت که با او معاشرت بکند.
مهرداد از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در ایران میان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم اسم زن را که می شنید از پیشانی تا لاله های گوشش سرخ میشد . شاگردان فرانسوی او را مسخره میکردند و زمانی که از زن ، از رقص ، از تفریح ، از ورزش ، از عشقبازی خودشان نقل میکردند، مهرداد همیشه از لحاظ احترام حرفهای آنها را تصدیق میکرد ، بدون اینکه بتواند از وقا یع زندگی خودش بسرگذشتهای عاشقانه آنها چیزی بیفزاید ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناک و افسرده بار آمده بود ، تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند . و بعد هم برای اینکه پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و شیرینیش را خورده بودند – و این را آخرین مرحله فداکاری و منت بزرگی میدانستند که بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان یک پسر عفیف و چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که بدرد دوهزار سال پیش میخورد . مهرداد بیست و چهار سالش بود ولی هنوز به اندازة یک بچة چهارده ساله فرنگی جسارت ، تجربه ، تربیت ، زرنگی و شجاعت در زندگی نداشت . همیشه غمناک و گرفته بود مثل اینکه منتظر بماند کی روضه خوان بالای منبر برود و او گریه بکند. تنها یادگار عشقی او منحصر میش د بروزی که از تهران حرکت میکرد و درخشنده با چشم اشک آلود بمشایعت او آمده بود . ولی مهرداد لغتی پیدا نکرد که باو دلداری بدهد . یعنی خجالت مانع شد – هر چند او با دختر عمویش در یک خانه بزرگ شده و در بچگی همبازی یکدیگر بودند ، تا زمانیکه کشتی کراسین از بندر پهلوی جدا شد ، آب دریا را شکافت و ساحل ایران سبز و نمناک ، آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز بیاد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بیاد میآورد ولی بعد ک مکم درخشنده را فراموش کرد .
در مدت تحصیل مهرداد ، چندین تعطیل در مدرسه شد ، ولی تمام ا ین تعطیل ها را او در مدرسه ماند و مشغول خواندن درسهایش بود ، و همیشه بخودش وعده میداد که تلافی آنرا برای سه ماه تعطیل تابستان در بیاورد ، حالا که با رضایتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خیابان آناتول فرانس به هیکل دود زده مدرسه آخرین نگاه را کرد و پیش خودش از آن خداحافظی کرد ، یکسر رفت در پانسیونی که قب ً لا دیده بود . یک اطاق گرفت و همان شب اول از بسکه سرگذشتهای عاشقانه و کیفهای همشاگردیهایش را از تعریف گران تاورن ، کازینو ، دانسینگ روایال 1و غیره شنیده بود ، در همان شب هفتصد فرانک پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانک ماهیانه اش را در کیف بغلش گذاشت و تصمیم گرفت که برای اولین بار به کازینو برود . سر شب ریشش را تراشید ، شامش را خورد و پیش از اینکه به کازینو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوی کوچه پاریس رفت که کوچه پرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی میشد . مهرداد آهسته راه میرفت و از روی تفنن اطراف خودش را نگاه میکرد ، پشت شیشه مغازه ها را دقت میکرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در پیش داشت و امشب هم میخواست ازین آزادی خودش استفاده بکند و به کازینو برود . این بنای قشنگی که آنقدر از جلوی آن گذشته بود و هیچوقت جرئت نمیکرد که در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شاید ، کی میداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروی سیاه او بشوند ! همینطور که با تفنن میگذشت ، پشت شیشة مغازه بزرگی ایستاد و نگاه کرد . چشمش افتاد به مجسمة زنی با موی بور ک ه سرش را کج گرفته بود و لبخند می زد . مژه های بلند ، چشمهای درشت ، گلوی سفید داشت و یک دستش را بکمرش زده بود ، لباس مغز پسته ای او زیر پرتو کبود رنگ نورافکن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد . بطوریکه بی اختیار ایستاد ، خشکش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . این مجسمه نبود ، یک زن ، نه بهتر از زن یک فرشته بود که باو لبخند می زد . آن چشمهای کبود تیره ، لبخند نجیب دلربا، لبخندی که تصورش را نمیتوانست بکند ، اندام باریک ظریف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبائی او بود . باضافه این دختر با او حرف نمیزد ، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بکند ، مجبور نبود برایش دوندگی بکند ، حسادت بورزد ، همیشه خاموش ، همیشه به یک حالت قشنگ ، منتهای فکر و آمال او را مجسم می کرد . نه خوراک میخواست و نه پوشاک، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت . همیشه راضی ، همیشه خندان ، ولی از همه اینها مهمتر این بود که حرف نمیزد ، اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید .صورتی که هیچوقت چین نمیخورد . متغیر نمیشد . شکمش بالا نمیآید ، از ترکیب نمیافتاد . آنوقت سرد هم بود . همة این افکار از نظرش گذشت . آیا میتوانست ، آیا ممکن بود آنرا بدست بیاورد ، ببوید ، بلیسد ، عطری که دوست داشت به آن بزند ، و دیگر از این زن خجالت هم نمیکشید . چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم نداشت و ، او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند. اما این مجسمه را کجا بگذارد؟
نه، هیچکدام از زنهائی که تاکنون دیده بود بپای این مجسمه نمیرسیدند . آیا ممکن بود بپای آن برسند؟ لبخند و حالت چشم او بطرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیر طبیعی بنظر او جان داده بود . همة این خطها ، رنگها و تناسبی که او از ز یبائی میتوانست فرض بکند این مجسمه به بهترین طرز برایش مجسم میکرد . و چیزیکه بیشتر باعث تعجب او شد این بود که صورت آن رویهمرفته بی شباهت بیک حالتهای مخصوص صورت درخشنده نبود .
فقط چشمهای او میشی بود در صورتیکه مجسمه بور بود . اما درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود ، در صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی م یکرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برم یانگیخت . یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند ، رویش نوشته بود 350 فرانک . آیا ممکن بود این مجسمه را به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و این مجسمه مال او بشود ، مدتی خیره نگاه کرد ، ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مسخره بکنند .
ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد. اگر این مجسمه مال او بود ، اگر این مجسمه مال او بود ، اگر همیشه می توانست به آن نگاه بکند ! یکمرتبه ملتفت شد که پشت شیشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پیش خودش گمان کرد همه مردم متوجه او هستند ، ولی جرئت نمیکرد که وارد مغازه بشود و معامله را قطع بکند . اگر ممکن بود کسی مخفیانه میآمد و این مجسمه را باو می فروخت و پولش را از او می گرفت تا مجبور نمی شد که جلو چشم مردم اینکار را بکند ، آنوقت دسته ای آن شخص را می بوسید و تا زنده بود خودش را رهین منت او میدانست . از پشت شیشه دقت کرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف می زدند و یکی از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت خودش را آهسته « مغازه سیگران نمرة 102 » : مهرداد مثل شله سرخ شد بالای ، مغازه را نگاه کرد دید نوشته کنار کشید ، چند قدم دور شد .
بدون اراده راه افتاد، قلبش می تپید ، جلو خودش را درست ن میدید . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد نیمشد و میترسید مبادا کسی پیشدستی بکند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان دیگر آنقدر بی اعتنا به این مجسمه نگاه می کردند . شاید برای این بود که او را گول بزنند، چون خودش میدانست که این میل طبیعی نیست !
یادش افتاد که سرتاسر زندگی او در سایه و در تاریکی گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از ناچاری ، از رودربایستی مادرش باو اظهار علاقه میکرد . با زنهای فرنگی هم میدانست که باین آسانی نمیتواند رابطه پیدا بکند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائی ، دوندگی ، پوشیدن لباس شیک ، چاپلوسی و همة کارهائی که لازمة آن بود گریزان بود . بعلاوه خجالت مانع میشد و جربزه اش را در خود نمیدید . ولی این مجسمه مثل چراغی بود که سرتاسر زندگ ی او را روشن میکرد – مثل همان چراغ کنار دریا که آنقدر کنار آن نشسته بود و شبها نور قوسی شکل روی آب دریا میانداخت . آیا او آنقدر ساده بود، آیا نمیدانست که این میل مخالف میل عموم است و او را مسخره خواهند کرد؟ آیا نمیدانست که این مجسمه از یکمشت مقوا و چینی و ر نگ و موی مصنوعی درست شده مانند یک عروسک که بدست بچه میدهند . نه میتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه صورتش تغییر میکند؟ ولی همین صفات بود که مهرداد را دلباختة آن مجسمه کرد . او از آدم زنده که حرف بزند، که تنش گرم باشد ، که موافق یا مخالف میل او رفتار بکند ، که حسادتش را تحریک بکند میترسید و واهمه داشت. نه، این مجسمه را برای زندگیش لازم داشت و نمیتوانست ازین ببعد بدون آن کار بکند و بزندگی ادامه بدهد. آیا ممکن بود همة اینها را با سیصد و پنجاه فرانک بدست بیاورد؟
مهرداد از میان مردم دستپاچه که در آمدوشد بودند با فکر مغشوش میگذشت ، بی آنکه کسی را در راه ببیند و یا متوجه چیزی بشود . مثل یک آدم مقوائی ، مثل مجسمة بی روح و بی اراده راه میرفت، مثل آدمی که شیطان روحش را تسخیر کرده باشد . همینطور که میگذشت زنی را دید که ر و دوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک بود ، بی مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از کنار کلیسا در کوچة سن ژاک پیچید که کوچه باریک و ترسناکی بود با ساختمانهای دود زده ، و تاریک . آن زن در خانه ای داخل شد که از پنجره باز آن آهنگ رقص فکس تروت که در گرامافون میزدند شنیده می شد، که فاصله بفاصله با آواز سوزناک انگلیسی همان آهنگ را تکرار میکرد . او مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ بکیفیت این ساز نمیتوانست پی ببرد . این زن کی بود و چرا آنچا رفت ؟
چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهای سرخ میکده پست ، مردهای قاچاق ، صورتهای عجیب و غریب ، قهوه خانه های کوچک و مرمومز که بفراخور این اشخاص درست شده بود یکی بعد از دیگری از جلو چشمش می گذشت . جلو بندر نسیم نمناک و خنکی می وزید که آغشته به بوی پرک ، بوی قطران و روغن ماهی بود .
چراغهای رنگین ، سر دیرکهای آهنگ چشمک می زدند . در میان همهمه و جنجال کشتیهای بزرگ و کوچک ، قایق و کرجی بادبان دار ، یکدسته کارگر ، دزد و پاچه ورمالیده همه جور نمونه نژاد آدم دیده میشد، از آن دزدهای قهار که سورمه را از چشم می دزدند ، مهرداد بی اراده تکمه های کت خودش را انداخت و سین ه اش را صاف کرد . بعد با قدمهای تندتر بطرف شوسة اتازونی رفت که سدی از سمت جلو آن ساخته شده بود . کشتی بزرگی کنار دریا لنگر انداخته بود و چراغهای آن ردیف از دور روشن شده بود . ازین کشتیهائی که مانند دنیاهای کوچک ، مثل شهر سیار آب دریا را میشکافت و با خودش یکدسته مردمان با ر وحیه و قیافه و زبانهای عجیب و غریب از ممالک دوردست ب ه بندر وارد میکرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم میشدند . این مردمان غریب ، این زندگیهای عجیب را یکی یکی از جلو چشمش می گذرانید ، صورت بزک کردة زنها را دقت میکرد . آیا اینها بودند که مردها را فریفته و دیوا نه خودشان کرده بودند؟ آیا اینها هر کدام مجسمه ای بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت شیشة مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگی بنظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد . مثل این بود که درین ساعت او در مادة غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چیز بنظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره بودند. درسهائی که خوانده بود ، آن هیگل دودزده مدرسه ، همة اینها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشة مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازة سیگران رسید ایستاد . دوباره نگاهی به مجسمه کرد ، سر جای خودش بود ، مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلی با لباس سیاه و پیشبند سفید لبخند مصنوعی زد ، جلو آمد و گفت :
- آقا چه فرمایشی داشتید؟
مهرداد با دست پشت شیشه را نشان داد و گفت :
- این مجسمه را .
- لباس مغز پسته ای را میخواستید ؟ ما رنگهای دیگرش را هم داریم . اجازه بدهید . دو دقیقه صبر  بکنید ،
بفرمائید الان کارگر ما میپوشد به تنش ببینید . لابد برای نامزد خودتان می خواهید همین رنگ مغزپست ه ای را خواسته بودید ؟
- ببخشید ، مجسمه را میخواستم.
- مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نمیفهمم.
مهرداد ملتفت شد که پرسش بی جائی کرده ولی خودش را از تنگ و تا نینداخت ، فورًا مثل اینکه باو  الهام شد گفت :
- بله ، مجسمه را همینطور که هست با لباسش ، چون من خارجی هستم و مغازة خیاطی دارم ، این  مجسمه را همینطور که هست میخواستم. - آه ! این مشکلست ، باید از صاحب مغازه بپرسم ، (رویش را کرد بطرف زن دیگری و گفت  آهای سوزان ، مسیولئون را صدا بزن .
مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسیو لئون با ریش خاکستری ، قد کوتاه ، بدنی چاق ، لباس مشکی و زنجیر ساعت طلا بعد از مذاکره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :
- آقا شما مجسمه را خواسته بودید؟ چون همکار هستیم بشما همینطور با لباسش دو هزار و دویست فرانک میدهم با تخفیف نهصد فرانک . چون برای خ ودمان این مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانک تمام شده . لباسش هم سیصد و پنجاه فرانک ارزش دارد . ا ین قشنگترین مجسمه ای است که از چینی خالص ساخته است . « روکرو » شده بشما تبریک میگویم ، معلوم میشود شما هم خبره هستید . این کار آرتیست معروف چون ما می خواستیم م جسمه هائی بطرز جدید بیاوریم اینست که بضرر خودمان این مجمسه را میفروشیم ، ولی بدانید بطور استثناء است، چون معمو ً لا اثاثیه مغازه را ما به مشتری نمی فروشیم و ضمنًا تذکر میدهم که می توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم .
مهرداد سرخ شده بود نمی دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگوید . به عوض جواب دست کرد کیف بغلی خودش را درآورد ، دو اسکناس هزار فرانکی و یک پانصد فرانکی بدست صاحب مغازه داد و سیصد فرانک پس گرفت . آیا با سیصد فرانک می توانست یکماه زندگی بکند؟ چه اهمیتی داشت چون به منتها درجة آرزوی خودش رسیده بود !
پنج سال بعد ازین پیش آمد مهرداد با سه چمدان که یکی از آنها خیلی بزرگ و مثل تابوت بود وارد  تهران شد .
ولی چیزی که اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات هم برای او نیاورد . روز سوم که گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش کرد . مخصوصًا گوشزد کرد در این مدت شش سال درخشنده بامید او در خانه مانده است . و چندین خواستگار را رد کرده و بالاخره او مجبور است درخشنده را بگیرد . ا ما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش ریخت و جواب داد ، که من عقیده ام برگشته و تصمیم گرفته ام که هرگز زناشوئی نکنم . مادرش متأثر شد و دانست که پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پیش نیست . این تغییر اخلاق را در اثر معاشرت با کفار و تزلزل در فکر و عقیدة او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت کردند چیزی که خلاف اظهار او را ثابت بکند ندیدند و نفهمیدند که بالاخره او در چه فرقه و خطی است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ة قدیم بود ، تنها طرز افکارش عوض شده بود ، و اگر چه چندین نفر مواظب رفتار او شدند ولی از مناسبات عاشقانه اش چیزی استنباط نکردند .
اما چیزیکه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد این بود که او در اطاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمة زنی را گذاشته بود که لباس مغزپسته ای دربرداشت ، یک دستش را بکمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش افتاده بود و لبخند میزد ، یک پردة قلمکار هم جلو آن آویزان بود، و ش بها، وقتیکه مهرداد بخانه برمیگشت درها را می بست ، صفحة گرامافون را میگذاشت ، مشروب میخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب میزد ، بعد ساعتهای دراز روی نیمکت روبرو می نشست و محو جمال او می شد . گاهی که شراب او را میگرفت بلند میشد، جلو میرفت و روی زلفها و سینة آن را نوازش میکرد . تمام زندگی عشقی او بهمین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر عشق ، شهوت و آرزو بود.
پس از چندی خانواده اش و مخصوصًا درخشنده که درین قسمت کنجکاو بود پی بردند که سری درین مجسمه است . درخشنده به طعنه اسم ا ین مجسمه را عروسک پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد برای امتحان چندین بار به او تکلیف کرد که مجسمه را بفروشد و یا لباسش را بجای سوغات به درخشنده بدهد . ولی همیشه مهرداد خواهش او را رد میکرد . از طرف دیگر درخشنده برای اینکه دل مهرداد را بدست بیاورد، سلیقه و ذوق او را ازین مجسمه دریافت . موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند ، لباس مغزپست ه ای بهمان شکل مجسمه دوخت، حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت ، کار درخشنده این بود که میآمد در اطاق مهرداد ، جلو آینه تقلید مجسمه را میکرد . یکدستش را بکمرش میزد، مثل مجسمه گ ردنش را کج میگرفت و لبخند میزد ، و مخصوصًا آن حالت چشمها ، حالت دلربا که در عین حال بصورت انسان نگاه میکرد و مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکند، میخواست اص ً لا روح این مجسمه را تقلید بکند . شباهت کمی که با مجسمه داشت اینکار را تا اندازه ای آسان کرد . درخشنده ساعتهای دراز همة جزئیات تن خود را با مجسمه مقایسه میکرد و کوشش مینمود که خودش را بشکل و حالت او را درآورد و زمانی که مهرداد وارد خانه میشد ، بشیوه های گوناگون و با زرنگی مخصوصی خودش را بمهرداد نشان میداد . در ابتدا زحماتش بهدر میرفت و مهرداد باو محل نم ی گذاشت . این مسئله سبب شد که بیشتر او را باین کار ترغیب و تهییج بکند و باین وسیله کم کم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ درونی ، جنگ قلبی در او تولید گردید . مهرداد فکر میکرد از کدام یک دست بکشد؟ از انتظار و پافشاری دخترعمویش حس تحسین و کینه در دل او تولید شده بود . از یکطرف این مجسمة سرد رنگ پاک شده با لباس رنگ پریده که تجزیة جوانی و عشق ، و نمایندة بدبختی او بود و پنج سال بود که با این هیکل موهوم بیچاره احساسات و میلهایش را گول زده بود ، از طرف دیگر دخترعمویش که زجر کشیده، صبرکرده ، خودش را مطابق ذوق و سلیقة او درآورده بود، از کدام یک میتوانست چشم بپوشد  ؟ ولی حس کرد که باین آسانی نمیتواند ازین مجسمه که مظهر عشق او بود صرفنظر بکند . آیا وی یک زندگی بخصوص ، یک مکان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او خوشی ت ولید شده بود و در مخیلة او این مجسمه نبود که با یکمشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ، بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت . آیا میتوانست آنرا روی خاکروبه بیندازد یا ب ه کس دیگر بدهد . پشت شیشة مغازه بگذارد و نگاه هر بیگانه ای ب ه اسرار خوشگلی او کنجکاو بشود و با نگاهشان او را نوازش بکنند و یا آنرا بشکنند ، این لبهائی که آنقدر روی آنها را بوسیده بود ، این گردنی که آنقدر روی آنرا نوازش کرده بود ؟ هرگز ، باید با او قهر بکند و او را بکشد همانطوریکه یکنفر آدم زنده را می کشند ، بدست خودش آنرا بکشد . برای این مقصود مهرداد یک رولور کوچک خرید . ولی هر دفعه که میخواست فکرش را عملی بکند تردید داشت .
یکشب که مهرداد مست و لایعقل ، دیرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن کرد . بعد مطابق پرگرام معمولی خودش پرده را پس زد ، شیشة مشروبی از گنج ه درآورد . گرامافون را کوک کرد یک صفحه گذاشت و دو گیلاس مشروب پشت هم نوشید. بعد رفت و روی نیمکت جلو مجسمه نشست و باو نگاه کرد. مدتها بود که مهرداد صورت مجسمه را نگاه میکرد ولی آن را نمیدید، چون خودبخود در مغز او شکلش نقش می بست . فقط اینکار را بطور عادت می کرد چون سالها بود که کارش همین بود . بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد، آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت ، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی سینه اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا راست بود ، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد . نه جای شک نبود . آیا خواب نمیدید ، آیا کابوس نبود ؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جم ع آوری بکند . ناگاه همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را بکمرش زده بود میخندید و باو نزدیک میشد .  مهرداد مانند دیوانه ها حرکتی کرد که فرار بکند، ولی در اینوقت فکری بنظرش رسید ب یاراده دست کرد در جیب شلوار رولور را بیرون کشید و سه تیر بطرف مجسمه پشت هم خالی کرد . ناگهان صدای ناله ای شنید و مجسمه به زمین خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه میخورد!






نوع مطلب : صادق هدایت، 
برچسب ها : صادق هدایت، عروسک پشت پرده،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 10 مرداد 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRxPt4yfmTQqztchIEYzaY_2ZU5I_T9_jKp_kt6qDidq9BvwxnvEQ


روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده ‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و…؟

مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
 
فیروز را بارها پیش دکتر برده‌ بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک…از نظر ژنتیک…به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.
سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول  شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها کج و کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یک لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته‌بود؟
 
مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی…ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟
نادره‌ خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟
- خانه‌ات را به آتش می‌کشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بکش نسناس.
- دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش که خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده‌بود که می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.
 
چقدر دوره‌اش کرده‌بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه  چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش که بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی که نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود که بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من وکیلم که…گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.
 
با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟
 
- یکی بود. یکی نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری، میوه‌چینی. آخر تا کی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها، سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید: موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟
 
الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب می‌داد: می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.
از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟
- نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.
- خوب بزند.
- آن‌وقت برتل خاکستر بنشینیم؟
- نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.
 
بایستی رقیه را آرام می‌کرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قولنامه کرده‌است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا کی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟
 
نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در کیسه‌ سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان کنند. و اینکه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگدلشان می‌کند یا دست‌کم دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد که پاک نمانی.
آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته‌است؟
 
….می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وامی‌دارد بکنند….اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید…آب فراوانی که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.
همه‌جور درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌کارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و درخت‌های اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.
….می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او «هیچ» الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنکه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین‌جا که بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.
 
آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان در رخت‌خوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.
دراز که می‌کشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟
- نه.
 
- هر روز یک چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا کناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی‌ اصلی‌‌شان سنگ بود.
- - موسی کو تقی چه شد؟
- فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.
- فاخته تر دیگر صدایش نکرد؟
الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.







نوع مطلب : سیمین دانشور، 
برچسب ها : باغ سنگی، سیمین دانشور،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 9 مرداد 1390



http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/76325.jpg


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم ‍!






نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، وصیت نامه،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 8 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


...من دیگه چه طور می‌توانستم توی خانه پدرم بمانم؟ اصلاً دیگر توی آن خانه که بودم انگار دیوارهایش را روی قلبم گذاشته‌اند. همین پریروز این اتفاق افتاد. ولی من مگر توانستم این دو شبه، یک دقیقه در خانه پدری سر کنم؟ خیال می‌کنید اصلاً خواب به چشم‌هایم آمد؟ ابدا. تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم. انگار نه انگار که رخت خواب همیشگی‌ام بود. نه! درست مثل قبر بود. جان به سر شده بودم. تا صبح هی تویش جان کندم و هی فکر کردم. هزار خیال بد از کله‌ام گذشت. هزار خیال بد. رخت خواب همان رخت خوابی بود که سال‌ها تویش خوابیده بودم. خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می‌کرده بودم. هر بهار توی باغچه‌هایش لاله عباسی کاشته بودم؛ سر حوضش آن قدر ظرف شسته بودم؛ می‌دانستم پنجره راه آبش کی می‌گیرد و شیر آب انبارش را اگر طرف راست بپیچانی، آب هرز می‌رود. هیچ چیز فرق نکرده بود. اما من داشتم خفه می‌شدم. مثل این که برای من همه چیز فرق کرده بود. این دو روزه لب به یک استکان آب نزده‌ام. بیچاره مادرم از غصه من اگر افلیج نشود، هنر کرده است. پدرم باز همان دیروز بلند شد و رفت قم. هر وقت اتفاق بدی بیفتد، بلند می‌شود می‌رود قم. برادرم خون خودش را می‌خورد و اصلاً لام تا کام، نه با من و نه با زنش و نه با مادرم، حرف نمی‌زد. آخر چه طور ممکن است آدم نفهمد که وجود خودش باعث این همه عذاب‌هاست؟ چه طور ممکن است آدم خودش را توی یک خانه زیادی حس نکند؟ من چه طور ممکن بود نفهمم؟ دیگر می‌توانستم تحمل کنم.

امروز صبح چایی‌شان را که خوردند و برادرم رفت، من هم چادر کردم و راه افتادم. اصلاً نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم. همین طور سر گذاشتم به کوچه‌ها از این دو روزه جهنمی فرار کردم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه کار کنم. از جلوی خانه خاله‌ام رد شدم. سید اسماعیل هم سر راهم بود. ولی هیچ دلم نمی‌خواست تو بروم. نه به خانه‌ی خاله و نه به سید اسماعیل. چه دردی دوا می‌شد. و همین طور انداختم توی بازار. شلوغی بازار حالم را سر جا آورد و کمی فکر کردم. هر چه فکر کردم دیدم دیگر نمی‌توانم به خانه پدرم برگردم. با این آبروریزی! با این افتضاح! بعد از این‌که سی و چهار سال نانش را خورده‌ام و گوشه‌ی خانه‌اش نشسته‌ام! همین‌طور می‌رفتم و فکر می‌کردم. مگر آدم چرا دیوانه می‌شود؟ چرا خودش را توی آب انبار می‌اندازد؟ یا چرا تریاک می‌خورد؟ خدا آن روز نیاورد. ولی نمی‌دانید دیشب و پریشب به من چه‌ها گذشت. داشتم خفه می‌شدم. هر شب ده بار آمدم توی حیاط. ده بار رفتم روی پشت بام. چه قدر گریه کردم؟ خدا می‌داند. ولی مگر راحت شدم! حتی گریه هم راحتم نکرد. آدم این حرف‌ها را برای که بگوید؟ این حرف‌ها را اگر آدم برای کسی نگوید، دلش می‌ترکد. چه طور می‌شود تحملش را کرد. که پس از سی و چهار سال ماندن در خانه پدر، سر چهل روز، آدم را دوباره برش گردانند. و باز بیخ ریش بابا ببندند؟ حالا که مردم این حرف‌ها را می‌زنند، چرا خودم نزنم؟ آن هم خدایا خودت شاهدی که من تقصیری نداشتم. آخر من چه تقصیری داشتم؟ حتی یک جفت جوراب بی‌قابلیت هم نخواستم که برایم بخرد.

خود از خدا بی‌خبرش، از همه چیزم خبر داشت. می‌دانست چند سالم است. یک بار هم سر و رویم را دیده بود. پدرم برایش گفته بود یک بار دیدن حلال است. از قضیه موی سرم هم با خبر بود. تازه مگر خودش چه دسته گلی بود. یک آدم شل بدترکیب ریشو. با آن عینک‌های کلفت و دسته آهنی‌اش. و با آن دماغ گنده توی صورتش. خدایا تو هم اگر از او بگذری، من نمی‌گذرم. آخر من که کاغذ فدایت شوم ننوشته بودم. همه چیز راهم که خودش می‌دانست. پس چرا این بلا را سر من آورد؟ پس چرا این افتضاح را سر من در آورد؟ خدایا از او نگذر. خود لعنتی‌اش چهار بار پیش پدرم آمده بود و پایش را توی یک کفش کرده بود. خدا لعنت کند باعث و بانی را. خود لعنتی‌اش باعث و بانی بود. توی اداره وصف مرا از برادرم شنیده بود. دیگر همه کارها را خودش کرد. روزهای جمعه پیش پدرم می‌آمد و بله‌بری‌هاشان را می‌کردند و تا قرار شد جمعه دیگر بیاید و مرا یک نظر ببیند. خدایا خودت شاهدی! هنوز هم که به یاد آن دقیقه و ساعت می‌افتم، تنم می‌لرزد. یادم است از پله‌ها که بالا می‌آمد و صدای پاهایش که می‌لنگید و صدای عصایش که ترق توروق روی آجرها می‌خورد، انگار قلب من می‌خواست از جا کنده شود. انگار سر عصایش را روی قلب من می‌گذاشت. وای نمی‌دانید چه حالی داشتم. آمد یک راست رفت توی اتاق. توی اتاق برادرم که مهمان‌خانه‌مان هم بود. برادرم چند دقیقه پهلویش نشست. بعد مرا صدا کرد که آب بیاوردم و خودش به هوای سیگار آوردن بیرون رفت. من شربت درست کرده بودم. و حاضر گذاشته بودم. چادرم را روی سرم انداختم در مهمان‌خانه برسم، نصف عمر شده بودم. چهار قدم بیش‌تر نبود. اما یک عمر طول کشید. پدرم خانه نبود. برادرم هم رفته بود پایین، پیش زنش که سیگار بیاورد و مادرم دم در اتاق ایستاده بود و هی آهسته می‌گفت: «برو ننه جان! برو به امید خدا!»

ولی مگر پای من جلو می‌رفت؟ پشت در که رسیدم، دیگر طاقتم تمام شده بود. سینی از بس توی دستم لرزیده بود، نصف لیوان شربت خالی شده بود. و من نمی‌دانستم چه کار کنم. برگردم شربت را درست کنم، یا همان طور تو بروم؟ بیخ موهایم عرق کرده بود. تنم یخ کرده بود. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. خدایا اگر خودش به صدا در نمی‌آمد، من چه کار می‌کردم؟ همین طور پا به پا می‌کرم که صدای خودش بلند شد. لعنتی در آمد گفت: «خانوم! اگه شما خجالت می‌کشین، ممکنه بنده خودم بیام خدمتتون؟»

خدایا خودت شاهدی! حرفش که تمام شد، باز صدای پای چلاقش را شنیدم که روی قالی گذاشته می‌شد و آمد و در را باز کرد. و دست مرا گرفت و آهسته کشید تو. مچ دستم، هنوز که به یاد آن دقیقه می‌افتم، می‌سوزد. انگار دور مچم یک النگوی آتشین گذاشته باشند. مرا کشید تو. سینی را از دستم گرفت، روی میز گذاشت. مرا روی صندلی نشاند و خودش روبرویم نشست. من فکر کردم مبادا چادرم هم از سرم بردارد؟ ولی نه. دیگر این قدر بی‌حیا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را جمع کردم. ولی سر و صورتم و گل و گردنم پیدا بود. صورتم داغ شده بود و نمی‌دانم چه حالی بودم که او باز سر حرف را باز کرد و گفت: «خانوم!خدا خودش اجازه داده.»

و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت. و دوباره نشست. فهمیدم چرا این کار را می‌کند و بیش‌تر داغ شدم و نمی‌دانستم چه بگویم. آخر می‌بایست حرفی می‌زدم که گمان نکند گنگم. هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید. آخر برای یک دختر مثل من، که سی و چار سال توی خانه پدر، جز برادرش کسی را ندیده و از همه مردهای دیگر رو گرفته و فقط با زن‌های غریبه، آن هم توی حمام یا بازار حرف زده، چه طور ممکن است وقتی با یک مرد غریبه روبه‌رو می‌شود، دست و پایش را گم نکند؟ من که از این دخترهای مدرسه‌رفته قِرِشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غریبه را تر و خشک کرده باشم. آن هم مرد غریبه‌ای که خواستگاری آمده است. راستی لال شده بودم. و هرچه خودم را خوردم، چیزی نداشتم که بگویم. اما یک مرتبه خدا خودش به دادم رسید. همان طور که چشمم روی میز میخ‌کوب شده بود، به یاد شربت افتادم. هول هولکی گفتم: «شربت گرم می‌شه آقا!»

ولی آقا را نتوانستم درست بگویم. آب بیخ گلویم جست و حرفم را نیمه‌تمام گذاشتم. ولی او دستش که به طرف لیوان شربت رفت من جرأت بیش‌تری پیدا کردم و گفتم: «آقا سیگار میل دارین؟»

و از اتاق پریدم بیرون. وای که چه حالی داشتم! اگر برادرم نبود و باز من مجبور می‌شدم برایش سیگار هم ببرم؟! ولی خدا جوانی‌اش را ببخشد. چه برادر نازنینی است! اگر او را هم نداشتم، چه می‌کردم؟ وقتی حال مرا دید که وحشت‌زده از پله‌ها پایین می‌روم، گفت: «خواهر چته؟ مگه چی شده؟ مگه همه مردم شوهر نمی‌کنن؟»

و خودش رفت بالا و برای او سیگار برد. و دیگر کار تمام بود. این اولین مرتبه بود که او را می‌دیدم و او مرا می‌دید. خدا خودش شاهد است که وقتی توی اتاق بودم، همه‌اش دلم می‌خواست جوری بشود و او بفهمد که سرم کلاه گیس می‌گذارم.اما مگر می‌توانستم حرف بزنم؟ همان یک کلمه را هم که گفتم، جانم به لبم آمد. بعد که حالم به جا آمد، مطلب را به مادرم حالی کردم. گفت: «چیزی نیست ننه. برادرت درست می‌کنه.»

آخر من می‌دانستم که اگر از همان اول مطلب را حالی‌اش نکنیم، فایده ندارد. آخر زن او می‌شدم و او چه طور ممکن بود نفهمد که کلاه‌گیس دارم. او که دست آخر می‌فهمید، چرا از اول حالیش نکنیم؟ آخر می‌دانستم که اگر توی خانه‌اش مطلب را بفهمد، سر چهار روز کلکم را خواهد کند. ولی مگر حالا چکار کرده است؟ و مرا بگو که چه قدر شور آن مطلب را می‌زدم. خدایا، اگر تو هم از او بگذری من نمی‌گذرم. آخر من چه کرده بودم؟ چه کلاهی سرش گذاشته بودم که با من این طور رفتار کرد؟ حاضر شدم یک سال دیگر دست نگه دارد و من در این یک سال کلفتی مادر و خواهرش را بکنم. ولی نکرد. می‌دانستم که مردم می‌نشینند و می‌گویند فلانی سر چهل روز دوباره به خانه‌ی پدرش برگشت. اگر یک سال در خانه‌اش می‌ماندم، باز خودش چیزی بود. نه گمان کنید دلم برایش رفته بود ها! به خدا نه. با آن چک و چانه مرده‌شور برده‌اش و با آن پای شلش. ولی آخر ممکن بود تولی برایش راه بیندازم. و تا یک سال دیگر هم خدا خودش بزرگ بود. به همه‌ی این‌ها راضی شده بودم که دیگر نان خانه پدرم را نخورم. دیگر خسته شده بودم. سی و چهارسال صبح‌ها توی یک خانه بیدار شدن و شب توی همان خانه خوابیدن! آن هم چه خانه‌ای! سال‌های آزگار بود که هیچ خبر تازه‌ای، هیچ رفت و آمدی، هیچ عروسی، زبانم لال هیچ عزایی، در آن نشده بود. بعد از این که برادرم زن گرفت و بیا و برویی برپا شد، تنها خبر تازه خانه‌ی ما جنجال شب‌های آب بود که باز خودش چیزی بود.

و همین هم تازه ماهی یک بار بود. حتی کاسه بشقابی توی کوچه ما داد نمی‌زد. نمی‌دانید من چه می‌گویم. نمی‌خواهم بگویم خانه پدرم بد بود، ها، نه. بیچاره پدرم. اما من دیگر خسته شده بودم. چه می‌شود کرد؟ من خسته شده بودم دیگر. می‌خواستم مثلاً خانم خانه خودم باشم. خانم خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند. راضی بودم کلفتی همه‌شان را بکنم و یک سال دست نگه دارد. ولی نکرد. من حالا می‌فهمم چرا نصف بیشتر مهر را نقد داد. همه‌اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم کرده بود. که پانصد تومانش را نقد داد. و ما همه‌اش را اسباب اثاثیه خریدیم و مادرکم چهار تا تکه جهاز راه انداخت. و دویست و پنجاه تومان دیگر بر ذمه‌اش بود که وقتی مرا به خانه پدرم برگرداند گفت عده که سرآمد، خواهم داد. من حالا می‌فهمم چه قدر خر بودم! خیال می‌کنید اصلاً حرفمان شد! یا دعوایی کردیم؟ یا من بد و بی‌راهی گفتم که او این بلا را سر من در آورد؟ حاشا و للاه! در این چهل روز، حتی یک بار صدامان از در اتاق بیرون نرفت. نه صدای من و نه صدای خود پدر سوخته بدترکیبش! اما من از همان اول که دیدم باید با مادرشوهر زندگی کنم ته دلم لرزید. می‌دانید؟ آخر آدم بعضی چیزها را حس می‌کند. می‌دیدم که جنجال به پا خواهد شد و از روی ناچاری خیلی مدارا می‌کردم. باور کنید شده بودم یک سکه سیاه. با یک کلفت این رفتار نمی‌کردند. سی و چهار سال توی خونه پدرم با عزت و احترام زندگی کرده بودم و حالا شده بودم کلفت آب بیار مادرشوهر و خواهرشوهر. ولی باز هم حرفی نداشتم. باز هم راضی بودم. اصلاً به عروسیمان هم نیامدند. مادر و خواهرش را می‌گویم. دعوتشان کردیم. و نیامدند. و همین کار را خراب کرد. همین که شوهرم خودش همه کاره بود و بله‌بری‌ها را کرده بود و مادر و خواهرش هیچ‌کاره بودند. خودش می‌گفت مادر و خواهرم کاری به کار من ندارند. ولی دروغ می‌گفت. مگر می‌شود؟ مادر شیره‌ی جانش را به آدم می‌دهد. چه طور می‌شود کاری به کار آدم نداشته باشد؟ دست آخر هم خدا خودش شاهد است. همین مادر و خواهرش مرا پیش او سکه یک پول کردند.

عروسی‌مان خیلی مختصر بود.عقد و عروسی با هم بود. برادرکم قبلاً اسباب و جهازم را برده بود و خانه را مرتب کرده بود. خانه که چه می‌دانم. همه‌اش دو تا اتاق داشت. با جهاز من یکی از اتاق‌ها را مرتب کرده بودند. شب، شام که خوردیم، ما را دست به دست دادند و بردند. وای!هیچ دلم نمی‌خواهد آن شب را دوباره به یادم بیاورم. خدا نیاورد! عیش به این کوتاهی! فقط یادم است وقتی عقد تمام شد، آمد رویم را ببوسد و من توی آینه، صورت عینک‌دارش را نگاه می‌کردم.

در گوشم گفت: «واسه زیر لفظیت، یک کلاه گیس قشنگ سفارش دادم، جانم!»

و من نمی‌دانید چه حالی شدم. حتماً باید خوش‌حال می‌شدم. خوش‌حال می‌شدم که مطلب را فهمیده و به روی خودش نیاورده و با وجود همه‌ی این‌ها مرا قبول دارد. اما مثل این بود که با تخماق توی مغزم کوبیدند. دلم می‌خواست دست بکنم و از زیر عینک، چشم‌های باباقورش شده‌اش را در بیاوردم. پدرسوخته‌ی بدترکیب، وقت قحط بود که سر عقد مرا به یاد این بدبختی‌ام می‌انداخت؟ الهی خیر از عمرش نبیند! اصلاً یک لقمه شام از گلویم پایین نرفت و خون خونم را می‌خورد. و اگر توی کوچه که می‌رفتیم، آن حرف را نزده بود، معلوم نبود کارمان به کجا می‌کشید. چون من اصلاً حالم دست خودم نبود. اما خدا به دادش رسید. یعنی به دادمان رسید. توی کوچه که داشتیم به خانه‌اش می رفتیم، وسط راه، در گوشم گفت: «نمی‌خام مادر و خواهرم بفهمن. می‌دونی چرا؟» و من بی‌اختیار هوس کردم صورتش را ببوسم. اما جلوی خودم را نگه داشتم. همه‌ی بغض و کینه‌ای که در دلم عقده شده بود، آب شد. مثل این که محبتش با همین یک کلمه حرف در دلم جا گرفت. مرده‌شورش را ببرد. حالا دیگر از خودم خجالت می‌کشم که این طور گولش را خورده بودم. چه قدر خوش‌حال شده بودم. از همان جا هم بود که شست من خبردار شد. ولی به روی خودم نیاوردم. وقتی شوهر آدم دلش خوش باشد، آدم چه طور می‌تواند به دلش بد بیاورد؟ من اهمیتی ندادم. ولی از همان فردا صبح شروع شد. همان شبانه به دست‌بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود که گله کنم چرا به عروسی‌مان نیامده است. من هم دست مادرش را که بوسیدم، گله‌ام را کردم. واه، واه، روز بد نبینید. هیچ خجالت نکشید و توی روی من تازه عروس و پسرش گفت: «هیچ دلم نمی‌خاد روی عروسی رو که خودم سر عقدش نبوده‌ام، ببینم. می‌فهمین؟ دیگه مأذون نیستی دست این زنیکه رو بگیری بیاری تو اتاق من.»

درست همین جور. الهی سر تخته‌ی مرده‌شورخونه بیفتد. می‌بینید؟ از همان شب اول، کارم خراب بود. پیرسگ! ولی خودش آن قدر مهربانی کرد و آن قدر نازم را کشید که همه‌ی این‌ها را از دلم در آورد. آن شب هر جوری بود، گذشت.اصلاً شب‌ها هر جوری بود می‌گذشت. مهم روزها بود. روزها که شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها می‌ماندم. شوهرم توی محضر کار می‌کرد. روزها، تا ظهر که بر می‌گشت، و عصرها تا غروب که به خانه می‌آمد، من جهنمی داشتم. اصلاً طرف اتاقشان هم نمی‌رفتم. تنهای تنها کارم را می‌کردم. و تا می‌توانستم از توی اتاق بیرون نمی‌رفتم. دو تا اتاق خودمان را مرتب می‌کردم. همه‌ی حیاط را جارو می‌زدم. ظرف‌ها را می‌شستم. خودش قدغن کرده بود که پا به خانه خودمان هم نگذارم. و من احمق هم رضایت داده بودم. اما یک هفته که گذشت، از بس اصرار کردم، راضی شد، دو هفته یک بار شب‌های جمعه به خانه پدرم برویم. برویم شام بخوریم و برای خوابیدن برگردیم.و بعد هم دو هفته یک بار را کردم هفته‌ای یک بار. اما باز هم روزها جرأت نداشتم پا از خانه بیرون بگذارم. کاری هم نداشتم هفته‌ای یک مرتبه حمام که دیگر واجب بود.

صبح‌ها خودش هرچه لازم بود، می‌خرید و می‌داد و می‌رفت. خرجمان سوا بود. برای خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می‌خرید. می‌داد در خانه و می‌رفت. و من تا ظهر دلم به این خوش بود که دست خالی از در تو نمی‌آید. شب که می آمد، سری به اتاق مادر و خواهرش می‌زد و احوالپرسی می‌کرد و گاهی اگر چایشان به راه بود یک فنجان چایی می‌خورد و بعد پیش من می‌آمد. بدی‌اش این بود که خانه مال خودشان بود یعنی مال مادر و خواهرش. و هفته‌ی دوم بود که مرا مجبور کردند ظرف‌های آن‌ها را هم بشویم. من به این هم رضایت دادم و اگر صدا از دیوار بلند شد، از من هم بلند شد. ولی مگر جلوی زبانشان را می‌شد گرفت؟ وقتی شوهرم نبود، هزار ایراد می‌گرفتند، هزار کوفت و روفت می‌کردند. می‌آمدند از در اتاقم می‌گذشتند و نیش می‌زدند که من کلاه گیس دارم و صورتم آبله است. و چهل سالم است. ولی مگر پسرشان چه دسته گلی بود؟ و همین قضیه کلاه گیس آخرش کار را خراب کرد. آخر چه طور از آن‌ها می‌شد آن را مخفی کرد؟ از ترسم که مبادا بفهمند، باز هم به حمام محله خودمان می‌رفتم. ولی یک روز مادرش آمده بود و از دلاک حمام ما پرسیده بود. آن هم با چه حقه‌ای! خودش را به ناشناسی زده بود و برای شوهرم دل سوزانده بود که زن پیر ترشیده و آبله‌رو گرفته است. و خدا لعنت کند این دلاک‌ها را. گویا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز کرده بود و داستان کلاه گیس مرا برایش گفته بود و مسخره هم کرده بود. خدایا ازشان نگذر. مگر من چه کاری با این‌ها داشتم؟ مگر این خوش‌بختی نکبت گرفته‌ی من و این شوهر بی‌ریخت یکه نصیبم شده بود، کجای زندگی آن‌ها را تنگ کرده بود؟ چرا حسودی می‌کردند؟ خدا می‌داند چه چیزها گفته بود. روز دیگر همه‌ی این‌ها را آبگیر حمام برای من نقل کرد. حتی ادای مرا هم درآورده بود که چه طور کلاه گیسم را بر می‌دارم و سر زانویم می‌گذارم و صابون می‌زنم و شانه می‌کشم.

من البته دیگر به آن حمام نرفتم. ولی نطق هم نزدم. سر و تنم را خودم شستم و دیگر به آن جا پا نگذاشتم. آخر چه طور می‌شود توی روی این جور آدم‌ها نگاه کرد؟ به هر صورت دیگر کار از کار گذشته بود و آن چه را که نباید بفهمند، فهمیده بودند. دیگر روز من سیاه شد. شوهرم، دو سه شب، وقتی بر می‌گشت، توی اتاق آن‌ها زیادتر می‌ماند. یک شب هم همان جا شام خورد و برگشت، و من باز هم صدایم در نیامد. راستی چه قدر خر بودم! اصلاً مثل این که گناه کرده بودم. مثل این‌که گناه کار من بودم. مثل این که سر قضیه‌ی کلاه‌گیس، او را گول زده بودم! اصلاً در نیامدم یک کلمه حرف به او بزنم. تازه همه‌ی این‌ها چیزی نبود. بعد هم مجبورم کرد خرجمان را یکی کنیم. و صبح و شام توی اتاق آن‌ها برویم و شام و ناهار بخوریم. و دیگر غذا از گلوی من پایین نمی‌رفت. خدایا من چه قدر خر بودم! همه‌ی این بلاها را سر من آوردند و صدای من در نیامد! آخر چرا فکر نکردم؟ چرا شوهرم را وادار نکردم از مادر و خواهرش جدا شود؟ حاضر بودم توی طویله زندگی کنم، ولی تنها باشم. خاک بر سرم کنند! که همین طور دست روی دست گذاشتم و هرچه بار کردند کشیدم.

همه‌اش تقصیر خودم بود. سی و چهار سال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را یاد گرفتم. آخر چرا نکردم در این سی و چهار سال، هنری پیدا کنم؟ خط و سوادی پیدا کنم؟ می‌توانستم ماهی شندرغاز پس‌انداز کنم و مثل بتول خانم عمه قزی، یک چرخ زنگل قسطی بخرم و برای خودم خیاطی کنم. دخترهای همسایه‌مان می‌رفتند جوراب‌بافی و سر یک سال، خودشان چرخ جوراب‌بافی خریدند و نانشان را که در می‌آوردند هیچ، جهاز عروسی‌شان هم خودشان درست کردند؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد. برادرکم چه قدر باهام سرو کله زد که سواد یادم بدهد. ولی من بی‌عرضه! من خاک برسر! همه‌اش تقصیر خودم بود. حالا می‌فهمم. این دو روزه همه‌اش این فکرها را می‌کردم که آن همه خیال بد به کله‌ام زده بود. سی و چهار سال گوشه‌ی خانه پدرم نشستم و عزای کلاه گیسم را گرفتم. عزای بدترکیبی‌ام را گرفتم. عزای شوهر نکردن را گرفتم. مگر همه‌ی زن‌ها پنجه‌ی آفتاب‌اند؟ مگر این همه مردم که کلاه گیس می‌گذارند، چه عیبی دارند؟ مگر تنها من آبله‌رو بودم؟ همه‌اش تقصیر خودم بود. هی نشستم و هی کوفت و روفت مادر و خواهرش را شنیدم. هی گذاشتم برود ور دلشان بنشیند و از زبانشان بد و بی‌راه مرا بشنود. تا از نظرش افتادم. دیگر از نظر افتادم که افتادم. شب آخر وقتی از اتاق مادرش درآمد، دیگر لباس‌هایش را نکند و همان دم در اتاق ایستاد و گفت: «دلت نمی‌خاد بریم خونه پدرت؟»

و من یکهو دلم ریخت تو.دو شب پیش، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بودیم و شام هم آن‌جا بودیم و من یکهو فهمیدم چه خبر است. شستم خبردار شد. گفتم: « میل خودتونه!»

و دیگر چیزی نگفتم. همین طور ساکت نشسته بودم و جورابش را وصله می‌کردم. باز پرسید و من باز همان جواب را دادم. آخر گفت: «بلند شو بریم جانم. پاشو بریم احوالی بپرسیم.»

من خر را بگو که باز به خودم امید دادم که شاید از این خبرها نباشد. دست بغچه را جمع کردم. چادرم را انداختم سرم و راه افتادم. تو راه هیچ حرفی نزدیم، نه من چیزی گفتم و نه او. شام نخورده بودیم. دیگ سر اجاق بود و می‌بایست من می‌کشیدم و تو اتاق مادرش می‌بردم و با هم شام می‌خوردیم. ولی دیگ سر بار بود که ما راه افتادیم. دل من شوری می‌زد که نگو. مثل این‌که می‌دانستم چه بلایی بر سرم می‌خواهد بیاورد. ولی باز به روی خودم نمی‌آوردم.

خانه‌مان زیاد دور نبود. وقتی رسیدیم - من در که می‌زدم - درست همان حالی را داشتم که آن روز هم پشت در اتاق مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و کشید تو. شاید بدتر از آن روز هم بودم. سر تا پا می‌لرزیدم. برادرم آمد و در را باز کرد. من همچه که چشمم به برادرم افتاد مثل این‌که همه غم دنیا را فراموش کردم. اصلاً یادم رفت که چه خبرها شده است. برادرم هیچ به روی خودش نیاورد. سلام و احوال‌پرسی کرد و رفتیم تو. از دالان هم گذشتیم. و توی حیاط که رسیدیم، زن برادرم توی حیاط بود و مادرم از پنجره اتاق بالا سر کشیده بود که ببیند کیست و از پشت سرم می‌آمد. وسط حیاط که رسیدیم، نکبتی بلند بلند رو به همه گفت: «این فاطمه خانمتون. دستتون سپرده. دیگه نگذارین برگرده.»

و من تا آمدم فریاد بزنم: «آخه چرا؟ من نمی مونم. همین جوری ولت نمی‌کنم.»

که با همان پای افلیجش پرید توی دالان و در کوچه را پشت سر خودش بست. و من همان طور فریاد می‌زدم: «نمی‌مونم. ولت نمی‌کنم.»

گریه را سردادم و حالا گریه نکن کی گریه کن. مادرک بیچاره‌ام خودش را هولکی رساند به و مرا برد بالا و هی می‌پرسید: «مگر چه شده؟»

و من چه طور می‌توانستم برایش بگویم که هیچ طور نشده؟ نه دعوایی، نه حرف و سخنی، نه بگو و بشنوی. گریه‌ام که آرام شد، گفتم باهاش دعوا کرده‌ام. به خودش و مادرش فحش داده‌ام و اله و بله کرده‌ام. و همه‌اش دروغ! چه طور می‌توانستم بگویم هیچ خبری نشده و این پدرسوخته‌ی نکبتی، به همان آسانی که مرا گرفته، برم داشته آورده، در خانه پدرم سپرده و رفته؟ ولی دیگر کار از کار گذشته بود. مردکه‌ی نکبتی رفته بود که رفته بود. فردا هم رفته بود اداره برادرم و حالیش کرده بود که مرا طلاق داده، و عده‌ام که سر آمد بقیه‌ی مهرم را خواهد داد. و گفته بود یکی را بفرستید اسباب و اثاثیه فاطمه خانم را جمع کند و ببرد. می‌بینید؟ مادرم هم می‌دانست که همه قضایا زیر سر مادر و خواهرش است. ولی آخر من چطور می‌توانستم باز هم توی خانه پدرم بمانم؟ چطور می‌توانستم؟ این دو روزی که در آن جا سر کردم، درست مثل اینکه توی زندان بودم. کاش توی زندان بودم. آن جا اقلاً آدم از دیدن مادر و پدرش آب نمی‌شود. و توی زمین فرو نمی‌رود. از نگاه‌های زن برادرش این قدر خجالت نمی‌کشد. دیوارهای خانه‌مان را که این قدر به آن‌ها مأنوس بودم، انگار روی قلبم گذاشته بودند. انگار طاق اتاق را روی سرم گذاشته بودند. نه یک استکان آب لب زدم و نه یک لقمه غذا از گلویم پایین رفت. بیچاره مادرکم! اگر از غصه افلیج نشود، هنر کرده است. و بیچاره برادرم که حتماً نه رویش می‌شود برود اسباب و اثاثیه مرا بیاورد، و نه کار دیگری از دستش بر می‌آید. آخر این مردکه بدقواره، خودش توی محضر کار می‌کند و همه راه و چاه‌ها را بلد است. جایی نخوابیده بود که آّب زیرش را بگیرد.

از کجا که سر هزار تا بدبخت دیگر، عین همین بلا را نیاورده باشد؟ اما نه. هیچ پدرسوخته‌ی پپه‌ای از من پپه‌تر و بدبخت‌تر نیست. و مادر و خواهرش را بگو که هی به رخ من می‌کشیدند که خانه‌ی فلانی و فلانی برای پسرشان خواستگاری رفته‌اند! ولی کدام پدرسوخته‌ای حاضر می‌شود با این ارنعوت‌های مرده‌شوربرده سر کند؟ جز من خاک بر سر؟ که هی دست روی دست گذاشتم و نشستم تا این یک کف دست زندگی‌ام را روی سرم خراب کردند؟







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 7 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


از در باغ آسایشگاه پا به درون گذاشتم هنوز اثری از ترس و وحشت پیشین را با خود داشتم. وحشت از ورود به یک جای ناشناس. وحشتی که وقتی بچه بودم از ورود به جلسه‌ی امتحان در خودم حس می‌کردم.

با دوستم که طبیب آسایشگاه بود قرار گذاشته بودم ساعت ده صبح خودم را به شاه‌آباد برسانم. اوایل مهر بود و هنوز بیمارها در فضای آزاد زندگی می‌کردند. از همان دم در، تخت‌های چوبی و آهنی را ردیف، پهلوی هم، روی زمین گذاشته بودند. و بالای هر ردیفی از آن‌ها یک طاقه‌ی بنلد و دراز برزنت کشیده بودند. کناره‌ی ملافه‌های سفید و چرک‌مُرد بسترها، روی خاک افتاده بود و سایه‌بان بالاسر تخت‌ها را گرد گرفته بود و اولین برگ‌های خزان‌زده‌ی چنارهای بلند باغ گله به گله روی آن نشسته بود. فقط راهرو و قیر ریز وسط باغ که به صحنه‌ی نمایش منتهی می‌شد خالی بود. همه جا، کنار باغچه‌ها، دور حوض‌ها، زیر ردیف درخت‌ها، کنار جوی‌های آب که گرچه صاف و زلال و حتماً سرد بود، ولی هوسی برای آشامیدن نمی‌انگیخت، کنار ساختمان‌ها، روی مهتابی‌ها و ایوان‌ها و همه جای دیگر در پستی‌ها و بلندی‌های باغ، تخت‌ها پهلوی هم ردیف شده بودند و روی آن‌ها آدم‌های مسلول دراز کشیده بودند، یا نیم‌خیز نشسته بودند. و همه‌ی آن‌ها وقتی از پهلوی‌شان می‌گذشتیم با قیافه‌های مات و مهتابی و با چشم‌های بیمارانه‌ی درشت و گود افتاده به ما می‌نگریستند. شاید این نگاه‌های عجیب بود که چنان خواهشی را کم کم در دل من افروخت. نمی‌دانم. ولی همه‌شان این نگاه را داشتند. در قسمت زنانه و مردانه، در قسمت‌های عمومی و خصوصی و هر جای دیگر که دوست طبیبم مرا با خود برد، همه این نگاه را داشتند.

وقتی از راه رسیده بودم، دوستم گفته بود که تا ساعت یازده سینه‌ی زن‌ها را پشت دستگاه معاینه می‌کنند. و نوبت مردها از آن ساعت به بعد است. و در فرصتی که داشتیم از او خواستم مرا در باغ آسایشگاه و همه‌ی قسمت‌های مختلف آن بگرداند. و حالا دو نفری از کنار ردیف تخت خواب‌ها می‌گذشتیم. و من که در یک نظر لیوان‌های فلزی، دولابچه‌های کوچک کنار تخت‌ها، تنگ‌های لب شکسته‌ی آب و گاهی رادیوهای باتری‌دار، و خیلی به ندرت کتاب، و کمی بیش‌تر روزنامه و مجله‌های مصور، و همه جا شیشه‌های دوا و ملافه‌های روی خاک افتاده را دیده بودم، من که در یک نظر به این زندگی چندش‌آور و موقتی بیماران آشنا شده بودم و در خودم پرهیزی و احتیاطی نسبت به آن چه در آن جا دیده بودم حس می‌کردم، اکنون فرصت داشتم که با دقت به این چشم‌های فرونشسته و گودافتاده بنگرم که نگاه‌های عجیبی داشتند و از همان برخورد اول مرا به خود جلب کرده بودند.

من اگر نقاش بودم و می‌خواستم آن قیافه‌ها را، قیافه‌های بیماران آسایشگاه را، برای خودم بکشم فقط دو چشم گود افتاده و پُرولع، روی هر بستری می‌گذاشتم. در میان هر بستری جز این دو چشم حریص و نگران و جز ملافه‌های چرکمرد که تمام بدن بیماران را پوشانده بود، و گاهی نیز دست‌های زردرنگ با استخوان‌های برآمده، چیز دیگری دیده نمی‌شد. اما نگاه‌ها! راستی نگاه‌های عجیبی بود. من برای خودم در میان نگاه‌های مردم کوچه و بازار و محافلی که دیده بوده‌ام و دیده‌ام و حتی از میان نگاه چهارپایان خیلی چیزها توانسته‌ام دریابم. نگاه پاسبان‌های راهنما به تاکسی‌های عجول و مزاحم، نگاهی که یک مستخدم کافه به مشتری تازه‌واردی می‌افکند، نگاه کنجکاو و سرگردان فاحشه‌ای که تا نیمه‌شب به انتظار مشتری پشت میز کافه‌ای می‌نشیند، نگاه پیرمردها به جوان‌ها، نگاه حریص سگ گرسنه‌ای که دم قصابی کشیک می‌دهد، نگاه التماس‌کننده‌ای که فروشنده‌های بازار دارند، نگاه دو رفیق فراق‌کشیده که تازه به هم رسیده‌اند و نمی‌دانند از کجا شروع کنند، نگاه معصوم گاوی که در چراگاه، همچنان که نشخوار می‌کند انگار به چیزی گوش می‌دهد. نگاه رئیس به خدمتکار پیری که نمی‌تواند بیرونش کند و نه می‌تواند کاری از او بکشد، نگاه فقرا به مردمی که شب عید از در شیرینی‌فروشی‌ها بیرون می‌آیند، و خیلی نگاه‌های دیگر را دیده‌ام و شناخته‌ام. اما این یکی نگاه دیگری بود. نگاهی بود که تاکنون نشناخته بودم. نگاهی بود که شاید همه‌ی بیمارها، همه‌ی مسلول‌های آسایشگاه داشتند.

این نگاه‌ها به قدری مرا ناراحت کرد که اول یکی دو بار سرم را برگرداندم و از نگاه‌ها فرار کردم. ولی سرم را به هر طرف که می‌کردم دو چشم گود افتاده‌ی محزون، همین نگاه نافذ را به روی من دوخته بود. مثل این که من شاخ در آورده بودم که این طور نگاهم می‌کردند. دکتر، دوستم را می‌گویم، او حتماً با روپوش سفیدش و گوشی درازی که به دست داشت برای آن‌ها خیلی عادی بود ولی من، یک تازه‌وارد، یک ناآشنا، آدمی که لابد آن‌ها خیال می‌کردند سالم است... آهاه... پیدا کردم. خودش را گیر آوردم. من شاخ در نیاورده بودم. بلکه آن‌ها خیال می‌کردند سالمم، مسلول نیستم. و همین وقت بود که در دلم با خود، ولی خطاب به آن‌ها، گفتم: «نه دوستان من! نه. من سالم نیستم. شاید من هم مثل شما مسلول باشم. وگرنه چه آزاری داشتم که این جا بیایم؟ چرا این طور نگاهم می‌کنید؟ چرا؟ ترحمی که از نگاه شما بر می‌آید برای من اثری از کینه و نفرت را هم با خود دارد. و من تاب این یکی را ندارم. چرا این طور نگاهم می‌کنید؟» و بعد عجیب این بود که نه تنها دیگر از نگاه‌ها وحشتی نداشتم، حتی از آن وحشت پیشین نیز دیگر خبری نبود. جای آن وحشت را کم‌کم هم‌دردی و محبتی داشت پر می‌ساخت. و من با ولع و اشتیاق راست در چشم آن‌ها، همه‌ی آن‌ها، از زن و مرد، چشم می‌دوختم و جز این به هیچ چیز دیگری نمی‌نگریستم. و از این پس بود که تارهایی از شادی و سرور در دلم، در اندرون فکر و شعورم به لرزه درآمد.

در قسمت زنانه، دخترهای زیبا بودند که صورت‌های استخوانی و هاله‌ی دور چشم‌شان هنوز نتوانسته بود صورتکی یا سایه‌ای بر روی زیبایی پیش از بیماری‌شان بیفکند. حتی آن‌ها هم از این نمی‌هراسیدند که آن نگاه را داشته باشند و با همان حرص و ولع مرا برانداز کنند، مرا؛ به عقیده‌ی خودشان یک آدم سالم را! همه با همان اصرار و با همان چشم‌های گود افتاده و مات و بیمار نگاهم می‌کردند. و من در ته دلم به سادگی آن‌ها می‌خندیدم و همه‌شان را به یک ساعت دیگر وعده می‌دادم.

بعد به طرف ساختمان اصلی آسایشگاه رفتیم که اتاق عکس‌برداری و ابزار هوا دادن به دور ریه‌ها در آن بود. از پلکانی که خاک ریز باغ را به در ساختمان پیوست و اطراف آن هم باز ردیف تخت خواب‌ها بود، پایین و به درون ساختمان خزیدم که اتاق‌هایش کمابیش خالی بود. و دیوار روغن‌زده‌ی راهروها پوشیده بود از اوراقی که سلامتی را به آدم تلقین می‌کرد. سلامتی بخش‌نامه‌ای را. سلامتی روی کاغذ را: «خوب نفس بکشید. خوب بخورید. استراحت کنید. بلند حرف نزنید.» و خنده‌ام گرفت. و از فکرم گذشت که «چه مسخره! هرگز این نسخه‌های بخش‌نامه‌ای نمی‌تواند سلامتی را به آدم برگرداند.» و دیگر مصمم بودم.

هنوز زن‌ها پشت در اتاق معاینه‌ی سینه نشسته بودند. و هنوز وقت باقی بود. زن‌ها با چادر نمازهای رنگارنگ، که اغلب روی دوش‌شان افتاده بود، و مردها با شنل‌های ارمک آسایشگاه گُله به گُله در راهرو ایستاده بودند و آهسته آهسته حرف می‌زدند. اما دیگر این‌جا آن نگاه‌ها نبود. یا شاید دیگر من به نگاه‌ها عادی شده بودم. در یک اتاق باز بود و دو سه نفر داشتند بلایی به سر یک بیمار می‌آوردند. اول نفهمیدم چه می‌کنند. و چندشم شد. خیال کردم راستی دارند بلایی به سر آن بیچاره می‌آوردند. و از بیمار شنل به دوشی که کنار در ایستاده بود پرسیدم. پیش از این که جوابی بدهد ناگهان برق آن نگاه در چشمش جهید. برق نگاه طوری زننده بود که من اصلاً از سؤالی که کرده بودم پشیمان شدم. ولی دیگر او داشت می‌گفت که: «آب سینه‌اش را می‌گیرند.» این را گفت و شنلش را به خودش پیچید و رفت. او را، بیمار را، روی نیمکتی نشانده بودند، سینه‌اش را ا ز جلو به پشتی یک صندلی تکیه داده بودند و لوله‌ای به پشتش وصل کرده بودند که آب سینه‌اش را می‌کشید و توی شیشه‌ی دهن گشاده‌ای که روی میز، کنار دست‌شان گذاشته بودند، می‌ریخت. آب صورتی رنگ بود و شیشه از نیمه هم گذشته بود. دیگر از چندش هم گذشته بود و نفرتم گرفت. آن وحشت پیشین باز به سراغم آمد. این بار تارهای هراس در دلم به لرزه درآمده بود.

به سراغ دوست طبیبم رفتم که مرا تنها گذاشته بود و وقتی دانستم هوایی که به درون قفسه‌ی سینه می‌دهند بعدها این طور به صورت مایع در می‌آید، و نیز بیماری هر کس به اندازه‌ی قرمزی آبی است که از سینه‌اش می‌گیرند، باز راحت شدم و نفرتم آب شد و به صورت عرقی که بر تنم نشسته بود بیرون آمد. خودم را به درون اتاق کشاندم و ساکت و آرام روی نیمکت دیگری، کنار اتاق نشستم. و نه به طوری که توجه دیگران را جلب کنم، به بیمار می‌نگریستم که سرش را به زیر انداخته بود، به کف صندلی می‌نگریست و دست‌هایش با چیزی روی صندلی بازی می‌کرد. عین خیالش نبود. انگار مشت و مالش می‌دادند. بی خیالی او مرا باز هم آسوده‌تر ساخت و حتم کردم که صحبت از بلایی که به سرش بیاورند در کار نیست. دو سه نفر سفیدپوش با او ور می‌رفتند. شیشه‌ی دهان‌گشاد داشت پر می‌شد. من غرق تماشا بودم و داشتم تخم محبتی در دلم می‌کاشتم که یکی در گوشم گفت:

- آقا می‌دونین... بعضی وقتا سه تا شیشه آب از سینه‌ی آدم می‌گیرن. پریروز نوبت من بود. یه شیشه و نصبی آب از سینه‌ام گرفتم.

- آهاه! که این طور؟ درد هم می‌آد؟

- نه. کرخ می‌کنن. می‌دونین؟ سوزنش آن قدر بلنده که آدم می‌ترسه. اما بهتره آدم بهش نیگا نکنه خیلی بهتره. دیگه هیچ چی نمی‌ترسه.

و تخم محبتی که در دلم کاشته بودم خیلی زود بارور شده بود و شاخ و برگ آن تمام دلم را انباشته بود. خودم را در میان دوستانم حس می‌کردم. خودم را در خانه‌ی خودم می‌دیدم. مثل این بود که زندگی خودم را داشتم می‌کردم. آن که با من حرف می‌زد شب کلاهی به سر داشت و ریش کم‌پُشت یک جوان بیست و دو ساله به هر صورتش بود و ته‌لهجه‌ی عربی داشت. گفتم:

- از نجف آمده‌اید؟

خوشحال شد و گفت:

- از کجا فهمیدین!

- می‌دانم سرداب‌های نجف چه به روزگار آدم می‌آورد.

پس از لحظه‌ای سکوت گفت:

- من الان یک سال و نیمه این جام. آخر پاییز مرخصم می‌کنن. فقط برادرم می‌دونه این جام. نذاشتم اونای دیگه بفهمن...

حرفش ناتمام بود که دوستم، گوشی به دست، آمد و مرا صدا کرد. او برخاست و سلامی به دکتر داد وقتی من خواستم دنبال دکتر از اتاق بیرون بروم، گفت:

- اینشاءالله که چیزی نباشه.

و من باز خوشحال‌تر شدم. از کجا فهمیده بود که من برای چه به آن جا آمده‌ام؟ من که چیزی برایش نگفته بودم. لابد خودش فهمیده بود. یا شاید آن نگاه در چشم من هم بوده است و او از نگاه فهمیده بوده است؟!... و مزه‌ی لذتی که از این هم دردی چشیده بودم زیر دندانم بود تا از چند راهرو گذشتیم و به اتاق معاینه رسیدیم.

اتاق همین قدر روشن بود که آدم جلوی پایش را ببیند. سیاهی باریک و بیمار آدم‌هایی که در تاریکی، کنار اتاق صف کشیده بودند؛ پیدا بود. و در میان اتاق بزرگ شیخ هیولای کج و کوله‌ی دستگاه معاینه بر زمین ایستاده بود. اگر هوا خفه نبود و تاریکی اتاق چیزی هم از روحانیت و قدس با خود داشت، درست به این می‌ماند که آدم به درون دخمه‌ی یک معبد عتیق پا گذاشته باشد. دوستم مرا به آن طرف، پای رخت‌کن برد و گفت کتم را در آوردم. کراواتم را هم باز کردم. خواستم پیراهنم را هم درآورم، گفت اگر ابریشمی نیست باشد. و همان طور با پیراهن پشت دستگاه رفتم که در تاریکی عظمتش را حس می‌کردم. سلامی به دکتری دادم که روی صندلی باریک و بلند دستگاه نشسته بود. و اتاق تاریک شد. و سردی صفحه‌ی دستگاه را روی سینه‌ام حس می‌کردم. در تاریکی فقط صورت گوشتالوی دکتر در انعکاس نور سبز و کم‌رنگ دستگاه پیدا بود که بالا و پایین می‌رفت و کنجکاوی می‌کرد. و بعد صدای او شنیده شد که دم به دم می‌گفت: «دست راست بالا»، «نفس عمیق»، «عقب گرد» و حتی صداهای نفس دیگران هم شنیده نمی‌شد. در سکوت و تاریکی اتاق و در عظمت دستگاهی که بر فراز سرم حسش می‌کردم چیزی از ابهت و قدس حی می‌شد. از گرما عرق کرده بودم و حوصله‌ام داشت سر می‌رفت که اتاق روشن شد و دکتر سر برداشت. چیزی را با دوستم پچ پچ کرد و بعد رو به من گفت:

- هیچ خبری نیست. سینه از این سالم‌تر نمی‌شه.

و مرا روانه کرد. ولی چه فایده؟ گرچه دیگر هیچ خبری نبود، اما همان پچ پچ برای من کافی بود. برای من همه چیز بود. اگر چیزی نبود پس چرا با او پچ پچ کرد؟ تا کراواتم را ببندم و کتم را بپوشم یک بار دیگر اتاق تاریک شد و روشن شد و کلمات دلداری‌دهنده‌ی دکتر شنیده شد و بعد من بیرون آمدم و از دوستم که همراهم بود درباره‌ی پچ پچ پرسیدم. خندید و همان جمله‌ی اطمینان‌دهنده را گفت و افزود:

- به شرطی که سیگار کم‌تر بکشی. دکتر می‌گفت سیگار خرابش کرده.

و من دیگر نه به دوستم گوش دادم و نه به آن جوانک ریشو که بیرون در به انتظار ایستاده بود و وقتی مرا دید که بیرون می‌آیم یک الحمدلله غلیظ گفت و خداحافظی کرد.

وقتی از در ساختمان بیرون آمدم و با دوستم خداحافظی کردم، فقط حس می‌کردم که خسته‌ام. سرم را به زیر انداختم و از نگاه کردن به هر چیز، حتی به آن چشم‌های حریص، با نگاه‌های عجیب‌شان، می‌گریختم، تا از در آسایشگاه بیرون آمدم. و وقتی به شهر رسیدم و زنم با هراس و انتظار در خانه را برویم باز کرد همان جمله‌ی دکتر را از روی بی‌حوصلگی برایش بازگو کردم و از بس پاپی می‌شد و جزئیات قضایا را خواست، نزدیک بود با او دعوا هم بکنم.

ساعت پنج بعداز ظهر بود که از خانه بیرون آمدیم. قرار شد زنم به مطب دکتر برود و نوبت بگیرد و من به دنبال عکس سینه‌ام پیش عکس‌برداری بروم و بعد زنم را در مطب ببینم. دو ماه از آن روز شاه‌آباد گذشته بود. در این مدت سیگارم زیادتر شده بود. یعنی زیادترش کرده بودم. سوز پاییزه‌ی شهریار هم کار خودش را کرده بود و سینه‌ی من دوباره خراب شده بود و سرفه‌ها می‌کردم که از شدت و فشارش چشمم برق می‌زد. نه تنها آن جمله‌ی اطمینان‌دهنده‌ی دکتر آسایشگاه که از همان روز اول فراموش شده بود، بلکه هیچ دوا و درمانی و هیچ پذیرایی و محبتی که زنم در این مدت کرده بود فایده نداشت. برای خودم یک یقین قبلی تراشیده بودم. لج کرده بودم. پچ پچ آن روزی دکتر آسایشگاه سخت در گوشم جا گرفته بود. و کم کم بدل به هیاهوی گنگ آدم‌های ناشناسی شده بود که با انگشت مرا نشان می‌دادند و در گوش هم چیزی پچ پچ می‌کردند که من به زحمت درک می‌کردم چه می‌گویند:

«وای مسلول شده... وای...»

سرفه‌ها خیال زنم را ناراحت کرده بود و چندین بار بود که به دکتر مراجعه می‌کردیم. اول، سرماخوردگی و شربت و قرص بود و بعد کم کم کار به جاهای باریک کشید. یعنی به جاهای امیدوارکننده. و قرار شد بروم از سینه‌ام، از ریه‌ها، عکس بگیرم. دو روز پیش با زنم رفته بودم و عکس هم گرفته بودم و آن روز قرار بود عکس را بگیرم و برای دکتر ببرم. نمی‌خواستم زنم بیاید و سر از کار سینه‌ام در بیاورد، و برای خودم دلیل می‌آوردم: «این آدمی که به اندازه‌ی کافی به ته و توی زندگی من، و وجود من وارد شده چه لزومی دارد به این یکی هم وارد باشد؟» نمی‌خواستم اگر هم چیزی باشد (یعنی حتم داشتم که چیزی هست) او بفهمد، به هر صورت او را روانه کردم و خودم به سراغ عکس سینه‌ام رفتم. از اتوبوس که پیاده شدم یادم است سیگارم را توی جوی خیابان انداختم و به درون رفتم. توی راهرو سه چهار نفری نشسته بودند و باد سرد پاییز از لای پنجره‌های راهرو نفوذ می‌کرد. سیگار دیگری آتش زدم و در را باز کردم. یک زن چادری هم بود که بچه‌اش را به بغل داشت. سلامی کردم و اجازه گرفتم و نشستم. چند لحظه با نگاه روی میز دکتر دنبال زیر سیگاری گشتم و بعد که آن را زیر یک پاکت بزرگ یافتم برخاستم و با یک اجازه‌ی دیگر آن را برداشتم و نشستم. تازه نشسته بودم که دکتر سرش را از روی چیزی که می‌نوشت برداشت و سایه‌ای از خنده روی صورت تازه تراشیده‌اش افتاد که از آن بوی تمسخر می‌آمد. بعد دوباره سرش را روی دستش خم کرد. خوشم نیامد. دلم می‌خواست جوابی به او داده باشم. وقتی آن زن چادری راه افتاد و بچه‌اش را با خود برد، پرسیدم:

- آقای دکتر چرا این دستگاه‌تان این قدر گنده است؟

خنده‌ای زیرکانه کرد و گفت:

- برای این که مردم باورشان بشه.

- با همه به این صراحت حرف می‌زنید؟

دیگر چیزی نگفت و نمره‌ی رسید عکس مرا پرسید و به دنبال آن میان پاکت‌های بزرگ سیاه به جست و جو پرداخت. سر و وضع مرتبی داشت. روپوش سفیدش انگار تازه از زیر اتو درآمده بود و سبیل کوچک سیاهش زننده‌تر از همه بود. من هنوز ناراحت نشده بودم. پرسیدم:

- آقای دکتر، دستگاه‌تان با این بزرگیش راجع به سینه‌ی ما چه عقیده دارد؟

- فعلاً که چیزی نیست.

خشک و کوتاه و بریده گفت. پیدا بود که دیگر حوصله ندارد. چیزی را که نوشته بود تا کرد. سر پاکت آن را هم بست و با پاکت بزرگ سیاه که عکس سینه‌ام در آن بود جلوی رویم گذاشت و من کلاهم را برداشتم و راه افتادم. و از شادی در پوست نمی‌گنجیدم. شادی این که او را بی‌جواب نگذاشته بودم و بیش از آن، شادی این که عاقبت مایه‌ی امیدی گیر آورده بودم. و باز همان تارهای سرور که آن روز در آسایشگاه شاه‌آباد در دلم به لرزش آمده بود. و در را پیرمرد دربان برویم باز کرد و من خود به خود دست به جیب کردم و یک اسکناس کوچک کف دستش گذاشتم. هرگز از این عادت‌ها نداشتم.

تا به مطب دکتر برسم چند بار خواستم پاکت را باز کنم. ولی همان دو کلمه‌ی دکتر برایم کافی بود. و می‌ترسیدم مبادا درون پاکت چیز دیگری نوشته باشد.از اتوبوس پیاده شدم ، پاکت بزرگ عکس را هم چون نشانه‌ی افتخاری زیر بغل گرفته بودم و گرمایی در تمام بدنم حس می‌کردم. رفتارم به قدری غرورآمیز بود که خودم هم وحشت کردم و ترسیدم با آن وضع زنم مرا ببیند. غرور خود را فرو خوردم و رفتاری بی‌اعتنا و شاید هم ترحم‌آور به خود گرفتم و از در اتاق انتظار دکتر وارد شدم. زنم با اضطراب برخاست و از میان چند نفری که منتظر بودند، گذشت و پاکت را از دستم گرفت و بی این که چیزی بپرسد عکس را در آورد و دم روشنایی ورانداز کرد. لابد گمان می‌کرد حکم سلامتی مرا به خط نستعلیق روی صفحه‌ی سیاه عکس سینه‌ام نقش کرده‌اند. گفتم:

- تو که چیزی سر در نمی‌آوری، بابا جان!

گفت:

- خوب، چه شده؟

- نمی‌دونم. چیزی هم برای دکتر نوشته. می‌گفتش فعلاً خبری نیست.

و همه‌ی این‌ها را با خونسردی گفتم. مثل این که شیطنتی در درونم بیدار شده بود. زنم با اضطراب گفت:

- یعنی بعدش...

و خواست پاکت را باز کند. نگذاشتم. همه ما را می‌پاییدند. بعضی با چشم‌های بی‌حال. دیگران با نگاهی کنجکاو. نشستیم. هنوز نوبت‌مان نشده بود. چند لحظه‌ای گذشت که آن نگاه‌ها از ما منصرف شد و من در آن حال سیگار دیگری آتش زدم. هنوز دو سه پک نزده بودم که زنم برخاست.. دستم را گرفت و با هم بیرون آمدیم. وارد کوچه‌ای شدیم و زنم سنجاقی از میان موهای خود بیرون آورد تا سر کاغذ را باز کند. به عجله قلم تراشم را درآوردم و پاکت را از دستش گرفتم و با احتیاط سر آن را باز کردم. هنوز تای کاغذ را باز نکرده بودم که آن را از دستم قاپید و من از روی شانه‌اش نگاه کردم.کاغذ بزرگی بود و سه چهار سطر بیش‌تر در میان آن نوشته نبود و فقط این جمله از سطر دوم زیر چشم من درشت شد «ناف ریه هم تیره شده است.» بقیه‌اش از بس لغات فرنگی داشت نامفهوم بود. اما یک ناراحتی درون مرا انباشته بود «پس چرا خندید؟ چرا مسخرگی کرد؟ او که می‌دانست چرا مسخرگی کرد؟» و بیش از این فرصت نبود که به دکتر عکس‌بردار با روپوش تازه از زیر اتو درآمده‌اش بیندیشم. و همچنان که به کاغذ می‌نگریستم، به کاغذی که دیگر هیچ بود و هیچ نوشته‌ای نداشت و هیچ دستی آن را تا نکرده بود یک مرتبه به صرافت افتاده بودم که: « تنبل! چرا زودتر بازش نکردی؟ تنبل!» و تارهای سرور با مضراب «ناف تار ریه» در دلم به لرزه درآمده بود و آن نگاه‌ها زنده شده بود و آن صورت‌های استخوانی و تنگ‌های لب شکسته و ملافه‌های چرکمرد پیش چشمم جان گرفته بودند و بیمارها روی تخت‌های چوبی و آهنی خود ردیف خوابیده بودند...

بوق ماشینی که می‌خواست از کوچه بپیچد هشیارم کرد. زنم به کاغذ ماتش برده بود. دستش را گرفتم و کناری کشیدم. کاغذ را تا کردم و سر پاکت را با همان احتیاط بستم و زنم که پیدا بود دیگر طاقتش تمام شده، پرسید:

- خوب؟...

و مثل این بود که گریه می‌کرد. در جوابش به سادگی و بی‌اعتنایی گفتم:

- خوب، چه می‌شه کرد؟

و دیدم که طاقتش را ندارد. شیطنت را به زحمت زیر دندانم کوبیدم و افزودم:

- چیزی که نیست. حتماً نیست. ما که سر در نمی‌آوریم بابا جان. حالا توصبر کن...

- سر در نمی‌آوریم کدومه؟ مگه فارسی نمی‌فهمی؟

گره به صدایم آوردم و گفتم:

- نگفتم وازش نکن؟

و ملایم تر افزودم:

- تو سر در می‌آری؟ ناف ریه کجاست؟...

اما در دلم جشنی برپا بود. آرزوها بیدار شده بودند و از میان کلمات نامه‌ای که دزدکی بازش کرده بودیم دف و سنجی فراهم آورده بودند و به نشاط می‌زدند و می‌کوبیدند. زنم را با خودم کشیدم و از در خانه‌ی دکتر وارد شدیم. اتاق انتظار باز هم پر بود.اما یکی به نوبت ما مانده بود. نشستیم. و حس می‌کردم که در درون زنم چه‌ها می‌گذرد. زیاد نمی‌توانستم دروغ بگویم. چون تحمل این را هم نداشتم که به او این طور سخت بگذرد. و یادم است باز هم تا نوبت‌مان برسد چیزها برایش گفتم و دلداری‌ها دادم. به گوشش خواندم که اگر چیزی باشد برای او بیش از همه خطر دارد و آن وقت دیگر نباید با هم باشیم واگر هم من راضی نشوم، خود او نباید قبول کند از این حرف‌ها...

و بعد نوبتمان رسید. زنم به عجله برخاست و من آرام دنبال او، عکس به بغل، پا به درون اتاق دکتر گذاشتیم. سلامی کردیم و نشستیم. همان اتاق و اثاث مرتب و براق بود و همان دکتر چاق و یکتا پیراهن که بیش‌تر به درد قصابی می‌خورد و من در هر دو سه بار که پیش او رفته بودم روی میزش دنبال کارد تیز بلند قصابی گشته بودم. پاکت و عکس را روی میزش گذاشتم و نشستم. دکتر احوالم را پرسید و عکس را در آورد و روی شیشه‌ی مات نورافکنی که کنار دستش بود گذاشت. بعد چراغ پرنور اتاق را خاموش کرد و در نوری که از زیر به صفحه‌ی سیاه عکس می‌تابید آن را وارسی کرد. استخوان‌های ترقوه دنده‌ها و پیچش آن‌ها به پشت، و سایه‌ای از ستون فقرات و استخوان‌های دیگری که من نمی‌شناختم پیدا بود. به یادم افتاد که بارها پیش روی آینه همین استخوان‌ها را زیر پوست بدنم شناخته بودم و با هر کدام آن‌ها آشنا شده بودم. آیا با این اسکلت فرق زیادی داشتم؟ و بعد به یاد آن روزی افتادم که پای دستگاه عکس‌برداری لخت شده بودم و در سرمای چندش آوری که حس می‌کردم، صفحه‌ی دستگاه را به سینه‌ام چسبانده بودند و آزارم می‌دادند. دستگاه عکس‌برداری بسیار بزرگ‌تر از دستگاه آسایشگاه بود و یادم است در نفرتی که بیش از سرما احساسش می‌کردم تمام عظمت دستگاه عکس‌برداری را - که پنج شش متر درازیش بود و تا سقف می‌رسید و پایه‌های قطور آن مثل پاهای دیوی روی زمین میخکوب شده بود - به مسخره گرفته بودم. و از خودم پرسیده بودم یعنی ممکن نیست دستگاه را کوچک‌تر از این‌ها بگیرند؟... و بعد به یادم آمد که این سؤال را از دکتر عکس‌بردار هم، همان روز که رفته بودم عکسم را بگیرم - کرده بودم. و آن جوابی که داده بود! و بعد پی بردم مسأله‌ی اساسی عکس‌برداری از سینه‌ی آدم‌ها و استخوان‌های شکسته‌ی دست و پایشان نیست. اساس آن‌ها یا امیدوار ساختن آن‌هاست. و فهمیدم که چرا آن روز اتاق معاینه‌ی آسایشگاه را شبیه معابد عتیق یافته بودم که مجسمه‌ی خدای بزرگ در سکوت و تاریکی آن، احاطه شده از پیروان و کاهنان، برپا ایستاده باشد. و چرا من هم چون مؤمنی یا زائری از پا در آمده بودم که با دلی پر از امید به پیشگاه معبودی شتافته باشم.

اما آن یکی، دستگاه عکس‌برداری آن دکتر اتوکشیده، ماشین شکنجه‌ای یا دیو آزاردهنده و نفرت‌انگیزی بود که جز ترس و وحشت، جز نفرت و سرما چیزی در من به جا نگذاشته بود. شاید آن روز سرما هم خورده بودم و سرفه‌ام شدیدتر شده بود. این مطلب را برای دکتر هم گفته بودم که تازه چراغ رومیزی‌اش را روشن کرده بود و داشت با زنم حرف می‌زد. باز صحبت از سیگار بود و زنم داشت شکایت می‌کرد. پیش خودم گفتم لابد او هم حالا جملات امیدوارکننده را تکرار خواهد کرد و درباره‌ی سیگار دستورهایی خواهد داد. خواستم درباره‌ی پاکتی که برایش آورده بودم و مطالب آن، چیزی بپرسم. ولی احتیاجی به سؤال نبود. ما که آن را خوانده بودیم. و در یک آن به سرم زد داستان باز کردن آن را برایش بگویم. ولی منصرف شدم. یعنی دکتر آن قدر سالم بود و آن قدر چاق و سرخ و سفید بود که حیفم آمد با او صمیمی باشم. او همان به درد قصابی می‌خورد. و تصمیم گرفتم دیگر یک کلمه هم با او حرف نزنم. اما دکتر چیزی نوشت و پاکت کرد، گفت:

- دیگر از تخصص من خارج است. باید به دکتر متخصص رجوع کنید.

و کاغذ را به دست زنم داد و افزود:

- این را برای معرفی‌تان نوشتم. دکتر مطمئنی است.

من سخت جا خوردم و تعجب کردم و زنم وحشت‌زده پرسید:

- چه طور آقای دکتر؟ یعنی راست راستی...؟

دکتر حرفش را برید و اطمینان داد که: «نه جانم چیزی که نیست.خودم هم می‌توانم معالجه‌اش کنم. اما بهتر است پیش متخصص ریه بروید.»

رنگ از روی زنم پریده بود که زیر بغلش را گرفتم تا برخاست. وقتی خواستم خداحافظی کنم جلو رفتم و دست دکتر را، که همان طور پشت میز نشسته بود، محکم فشردم و از ته دل تشکر کردم و وقتی از در بیرون آمدیم خودم را سرزنش می‌کردم که چرا آن قدر با دکتر بد تا کرده‌ام و او را مرتب به قصاب‌ها تشبیه کرده‌ام.

  • * *

درست یک هفته معرفی نامه‌ی دکتر را ته جیبم انداختم و هر بار که زنم می‌پرسید پیش دکتر رفته‌ای یا نه، می‌گفتم مطبش را پیدا نکردم یا رفتم و نبود و یا دروغ‌های دیگری می‌ساختم. سیگارم را باز هم زیادتر کرده بودم و سرفه همچنان شدید و خراشنده بود و شب‌ها به ضرب بخور و لعاب بهدانه سینه‌ام را آرام می‌کردم و می‌خوابیدم، می‌ترسیدم پیش این دکتر تازه که نمی‌شناختمش بروم. به خصوص که درباره‌ی او تحقیقاتی هم کرده بودم و دانسته بودم که دکتر برجسته‌ای است و بیش‌تر دوستان و آشنایانم وقتی، با قیافه‌ای بی‌اعتنا، داستان خرابی سینه‌ام را برای‌شان می‌گفتم و طلب هم‌دردی می‌کردم، اسم همان دکتر را می‌آوردند. و هر بار که اسم او را از یک آشنای تازه می‌شنیدم هراسی بیش از پیش در دلم راه می‌یافت و از مراجعه به او فراری‌تر می‌شدم.

در این مدت هرگز به فکر سینه‌ام نبودم. در کلاس و خانه و کوچه و بازار آن قدر سرفه می‌کردم تا از نفس می‌افتادم. از خرابی سینه‌ام داستان‌ها سر می‌دادم. و به محض این که سرفه‌ام بند می‌آمد سیگار آتش می‌زدم. حتی سرکلاس هم سیگار می‌کشیدم. و دل همه را به حال خود می‌سوزاندم، شاید هم دیگران را از خودم عصبانی می‌کردم. زنم هر جا نشسته بود، گریه کرده بود. از عکس سینه‌ام و از ناف ریه‌ام که تار شده است، درد دل کرده بود و گفته بود سل گرفته‌ام و دیگران را به گریه انداخته بود و چاره‌جویی کرده بود و من این‌ها را که شنیده بودم به وضعی شیطنت‌آمیز شاد شده بودم. و بعد که او دیده بود و فهمیده بود هنوز به دکتر مراجعه نکرده‌ام عصبانی شده بود و دو سه بار دعوا هم کرده بودیم. و من یک مرتبه ملتفت شدم که همه‌ی اقوام و خویشان او و خودم به جنب و جوش افتاده‌اند. مردها به احوال‌پرسی می‌آمدند، چاره‌جویی می‌کردند و تعجب می‌کردند که چرا به دکتر مراجعه نمی‌کنم. عمه خانم‌ها و پیرترها دواهای خانگی تجویز می‌کردند و از مقاربت منعم می‌داشتند. و چون خجالت می‌کشیدند مطلب را به صراحت بگویند، جان می‌کندند تا مقصود خودشان را بیان کنند. و پدرم بیست تا جوجه خریده بود و فرستاده بود که روزی دو تا بخورم.و همه‌ی این‌ها برای من سرگرمی تازه‌ای شده بود.

مرکز این همه دوندگی و جنب و جوش شده بودم. در خاطرهایی که مسلماً فراموشم کرده بودند. دوباره جا گرفته بودم. وجودم را خیلی وسیع‌تر، گسترده‌تر و جامع‌تر از ایام سلامتی‌ام می‌یافتم و از این همه شادی سر کیف بودم. با آن که سیگار زیاد می‌کشیدم، غذا هم خوب می‌خوردم. سه چهار روز درسم را تعطیل کردم و در خانه ماندم. هیچ کاری نمی‌کردم. یک جا می‌نشستم یا دراز می‌کشیدم، سیگار دود می‌کردم و به زنم ایراد می‌گرفتم و بیش از همه به گله‌ی جوجه‌ها ور می‌رفتم که حیاط کوچک اجاره‌ای مان را پر کرده بودند و به هرجا سر می‌کردند و با هر چیز ور می‌رفتند، حتی یکی‌شان توی مستراح افتاد و خفه شد و دل‌مان خیلی سوخت. اما جوجه خیلی زیاد بود. نشاط و سرزندگی آن‌ها آن قدر مرا جلب کرده بود که تقریباً همه چیز را فراموش کرده بودم. نه تنها مرگ آن یکی را، حتی سرفه‌ها هم از یادم رفته بود.

عاقبت صبح یک روز شنبه بود که شال و کلاه کردیم و زنم دستم را گرفت و پیش دکتر برد. از پیش، خودش نشانی او را پیدا کرده بود و وقت هم گرفته بود و جای هیچ بهانه‌ای برای من نگذاشته بود. عکس سینه‌ام را درست مثل ورقه‌ی امتحان که به دست معلم باید داد، زیر بغل زده بودم و راه افتادیم. دیگر از آن غرور خبری نبود، فروتنی یک شاگرد مدرسه در رفتارم هویدا بود و چیزی هم از همان وحشت پیشین را با خود داشتم. وحشت از ورود به یک جای ناشناس. وحشتی که وقتی بچه بودم از ورود به جلسه‌ی امتحان در خودم حس می‌کردم. این بار از قبل می‌دانستم که باید قضایا را ساده گرفت. یا خواهد بود و یا نخواهد بود. و یا...اما بیش از این دور نمی‌رفتم. معرفی‌نامه دست زنم بود که دربان وارد اتاق‌مان کرد. اتاق انتظاری در کار نبود. یا چون ما وقت گرفته بودیم یک سره به اتاق دکتر راهنمایی شدیم. اتاق کوچک و تمیزی بود. فرش نداشت. میز دکتر سه گوش بالای اتاق بود. پنجره‌ها را با پارچه سیاه پوشانده بودند و نورافکن کوچک پهلوی دست دکتر کار کرده و رنگ و رو رفته بود. و یک دستگاه معاینه‌ی سینه، کنار اتاق ایستاده بود. دستگاه آن قدر کوچک بود که تعجب کردم. و این میل در خاطرم برخاست که دستگاه را هل بدهم و بیندازم. حتی وقتی زنم داشت می‌نشست به آن تکیه هم دادم و حس کردم که تکان می‌خورد. هیچ اثری از آن هیولای کج و کوله و معبد عتیق در ذهنم نمانده بود. همه چیز ساده بود. در دسترس آدم بود. عادی بود. هیچ چیز مرموزی وجود نداشت. هیچ چیز، ترس‌آور و یا امیدوارکننده نبود. دستگاه‌های مختلف فشارسنج و میزان‌های مختلف، گوشه و کنار اتاق، روی میزها و طاقچه‌ها بود. توی گنجه‌های شیشه‌ای ابزار جراحی و انبر و قیچی‌های براق چیده شده بود. درست مثل دکان بقالی بود. همان طور خودمانی و ساده. حتی چراغ اتاق حباب نداشت و لخت بود.

دکتر که از در وارد شد سیگار به دست داشت. آدم میانه بالایی بود. سر طاسی داشت. یخه‌اش باز بود. هیچ به یک دکتر شباهت نداشت. حتی پشت میز نرفت. پهلوی زنم نشست و کاغذ را از او گرفت و خواند، و بعد نگاهی به من کرد که ایستاده بودم و با عکس سینه‌ام ور می‌رفتم. خواستم عکس را به او بدهم، گفت احتیاجی به آن نیست و این درست به آب سردی می‌ماند که به سرم ریخته باشند! آن چه از اغراق و ترس و امید باقی مانده بود با این آب شسته شد و فرو ریخت. و من وقتی دکتر گفت لباسم را درآوردم و روی دستگاه ایستادم، تنها خودم بودم. دیگر هیچ چیز با من نبود. و هیچ کس همراهم نبود. اول حلقم را با یک دستگاه کوچک که آینه‌اش را به پیشانی گذارده بود، دید و من همان طور که دهانم باز بود و لوله دستگاه تا ته دماغم فرو رفته بود خنده امانم نمی‌داد. بعد تسمه‌ای به بازویم بست و فشار خونم را سنجید. و بعد رفت چراغ اتاق را خاموش کرد و دستگاه به صدا درآمد. خورخور می‌کرد. صدایی می‌داد که هرگز از جثه‌اش بر نمی‌آمد، دود سیگار دکتر دماغم را می‌آزرد. از نور سبز رنگ خبری نبود. همان فرمان‌ها را داد و از پشت و رو سینه‌ام را دید و بعد ماشین از صدا افتاد. در تاریکی صدا پای دکتر شنیده شد که رفت و کلید چراغ را زد.

زنم رنگ به صورتش نبود. یا چون تازه از تاریکی درآمده بودیم این طور به نظرم آمد. اما من بر خودم مسلط بودم. دیگر همه چیز برایم تمام شده بود. دستاویز پاره شده بود و دیوارهای امید و آرزو بر سر معبد عتیق و هیولا فرو ریخته بود. دکتر درباره‌ی سیگار هیچ حرفی نداشت. دو تا شربت داد که بخورم و روغنی که به سینه بمالم و چند ناسزای مؤدبانه هم به دکتر عکس‌بردار که این همه اغراق کرده بود. اما من نمی‌توانستم این همه شکست را تحمل کنم. یک بار دیگر عکس سینه‌ام را که به گوشه‌ای افتاده بود به رخش کشیدم و «ناف تیره‌ی ریه» را به گوشش خواندم. خندید. و اشاره‌ای به دستگاه کرد که من خاموش شدم. و تا لباسم را بپوشم و زنم برخیزد، ساکت و غم‌زده ماندم، زنم شاد و شنگول حرف می‌زد و دستور غذا برایم می‌گرفت. بعد هم دوستانه از دکتر تشکر کرد که خیالش را راحت کرده است و راه افتاد. زیر بغل مرا گرفت و از در بیرون آمدیم.

و توی خیابان که رسیدیم، من پاکت سیاه و بزرگ عکس سینه‌ام را زیر بغلم حس کردم. درست به کارنامه‌ی مردودی می‌ماند که به دست یک بچه مدرسه داده باشند.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، مسلول،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 6 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


هوا سرد بود. و من در انتظار اتوبوس، روی برف‌های خیابان قدم می‌زدم و زیر پالتویم می‌لرزیدم. دو روز بود برف می‌بارید و چشم من هرگز این قدر از روشنی زننده‌ی برف آزار ندیده بود که آن روز دیده بود. نگاه چشمم هنوز هم به یاد زنندگی برف روشن روز بود و گاه گاه خیره می‌شد. اتاقی که در آن درسم را داده بودم بخاری داشت و گرم بود. ولی چه سود؟ گرما که به همراه من نمی‌آمد. باز خیابان بود و برف‌های یخ‌کرده‌ی کف آن، و باز سرما بود و انتظار اتوبوس. درسم را زودتر تمام کرده بودم. خسته نبودم، ولی سردم بود. استخوان‌های شانه‌هایم را زیر پالتویم حس می‌کردم که می‌لرزید. و من یخه‌ی پالتو را بالا کشیده بودم و در انتظار اتوبوس، کنار جوی خیابان قدم می‌زدم. برف هنوز می‌بارید. کم‌کم داشت تگرگ می‌شد. دانه‌هایش ریز بود و سنگین بود و من سرمای چندش‌آور دانه‌های برف را که از بالای یخه‌ام فرو می‌رفت و روی گردنم می‌نشست، حس می‌کردم. دو تا اتوبوس آمدند و گذشتند و نگاه چشم من در میان سیاهی شب، دنبال دانه‌های برف به زمین افتاد و سرگردان بود، دنباله دانه‌های برف که سنگین بودند و سرمای چندش‌آوری به همراه خود می‌آوردند. چرخ ماشین‌ها، قیرریز خیابان را روفته بود، ولی برف باز هم نشسته بود. و من نرمی برف را زیر پاهایم حس می‌کردم که روی هم کوبیده می‌شد و صدای درهم فشرده شدن آن را در سکوت غیرعادی سرشب می‌شنیدم که نرم بود و شنیدنی بود. زیر نور چراغ خیابان، که گرفته بود و کدر بود، دانه‌های برف در میان تاریکی نورخورده‌ی فضا، رشته‌های سفیدی از خود به جا می‌گذاشتند. رشته‌های خیالی و سفیدی که به هیچ جایی از آسمان بند نبود و فقط در تاریکی شب جان می‌گرفت. خیابان خلوت بود. یک نفر دیگر هم در انتظار اتوبوس ایستاده بود. چشم من دنبال دانه‌های برف به زمین می‌افتاد و سرگردان بود.

یک بار که زیر نور مات چراغ ایستادم، نگاه چشمم روی برف تازه‌نشسته‌ی خیابان، به جای پایی افتاد! جای پایی بود بزرگ و پهن که تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه‌های برف درست رویش را نپوشانده بود.. بی‌اختیار به فکر افتادم: «یعنی می شه؟ یعنی می‌شه جا پای من باشه؟... کاش جا پای من بود!...» یک مرتبه دیدم چه قدر دلم می‌خواهد جای پای من باشد. دیدم که چه قدر آرزو دارم جا پای من روی زمین باقی مانده باشد. نزدیک بود حتم کنم که جا پای من است. ولی کس دیگری هم بود که به انتظار اتوبوس قدم می‌زد. نگاه چشمم از لای رشته‌های خیالی و سفیدی که دانه‌های برف از خود در فضا به جا می‌گذاشتند دوباره به دنبال سرگردانی خود می‌گشت و من به این فکر می‌کردم که: « یعنی می‌شه؟...یعنی منم جا پام رو زمین باقی می‌مونه؟... کاش جا پای من بود!»

دانه‌های گرد و سنگین برف از وسط بخاری که از دهانم بر می‌آمد فرو می‌افتاد و جای پایی را که زیر نگاه من افتاده بود، می‌پوشاند. و این آرزو سخت در دل من زبانه کشیده بود. و هوا سرد بود و من هنوز زیر پالتو می‌لرزیدم و در انتظار اتوبوس، برف‌های یخ‌زده را زیر پا می‌کوفتم.

یک بار که عقب‌گرد کردم و راهی را که آمده بودم از سر گرفتم، باز نگاه چشمم به جا پاها دوخته شد. جا پاهایی که رو به من می‌آمد. و دانه‌های گرد و سنگین برف هنوز روی‌شان را نپوشانده بود. آرزو سخت‌تر در دلم زبانه کشید. و نگاه چشمم بی‌اختیار به کفش آن دیگری دوخته شد که هنوز در انتظار اتوبوس قدم می‌زد. یک نیم‌چکمه‌ی برقی به پا داشت و آجیده‌ی تخت چکمه‌اش روی برف اطراف جایی که ایستاده بود، مانده بود و برف هنوز رویش ننشسته بود. و این جا پا که بزرگ بود و پهن بود، آجیده نداشت. پاشنه و تختش از هم جدا بود و جای هفت سوراخ ریز پاشنه‌اش مانده بود. یادم است که دیگر نمی‌لرزیدم. روشن‌ترین جا پاها را برگزیدم و با احتیاط جلو رفتم. جای پای راست بود. پای راستم را برداشتم و کنار آن گذاشتم و وقتی حس کردم که برف تازه نشسته زیر تخت کفشم کوبیده شد، پایم را برداشتم و «چه خوب!...یعنی می‌شه؟...اما چه خوب!...» و شادی زودگذری که به دلم نشست گرمایی نمی‌داد و شانه‌هایم زیر پالتو باز می‌لرزید.

اتوبوسی بوق زد و من به کناری رفتم. چرخ‌های اتوبوس درست از روی جا پاها گذشت و دو قدم آن طرف‌تر ایستاد و من بالا رفتم. باز می‌لرزیدم. اتوبوس خالی بود و سرد بود. انگشت‌های پایم توی کفش یخ زده بود. از لای شیشه سوز می‌آمد. و دانه‌های برفی را که با خود می‌آورد به صورت من می‌زد. نگاه چشم من که به جلو دوخته شده بود، پشت شیشه‌ی برف گرفته‌ی ماشین که می‌رسید یخ می‌کرد و به شیشه می‌چسبید. و من فکر می‌کردم: «یعنی... خوب اینم که رو برف بود! جا پای رو برف بود. هه! جا پای رو برف به چه درد می‌خوره؟ هه! یعنی ممکنه بشه؟ با این سرما! با این پای لعنتیم که داره یخ می‌زنه؟ یعنی ممکنه؟ آخه چه طور ممکنه؟...» و دیگر سخت می‌لرزیدم. توی ماشین سرد بود. شیشه‌ها تکان می‌خورد. و صدایی می‌کرد که چندش‌آور بود. زنجیر چرخ‌ها روی برف یخ‌زده کوبیده می‌شد و صدایی می‌داد و شاگرد شوفر بلند بلند حرف می‌زد. و گاهی سرش را بیرون می‌برد و داد می‌زد.

سر چهارراه پیاده شدم. کتابم از زیر بغلم داشت می‌افتاد. حتی پاهایم داشت می‌لرزید. نزدیک بود سر بخورم. دندان‌هایم را روی هم فشردم. یخه‌ام را بالاتر کشیدم. و کتاب را زیر بغلم صاف کردم و خودم را به پیاده‌رو رساندم که برفش زیر پایم یخ زده بود و سفت شده بود و می‌دانستم که جای پایم رویش باقی نخواهد ماند. پیاده رو کنار چهارراه شلوغ بود. مردم همه تند می‌رفتند. همه دست‌هاشان را توی جیب‌های‌شان کرده بودند و نفس‌شان مثل اسب، بخار می‌کرد. همه به زیر چترهای خود پناه برده بودند و همه گرم‌شان بود. لختی‌ها و پابرهنه‌ها پیداشان نبود. یا مرده بودند و زیر برف‌ها، بی زحمتی و خرجی برای دیگران، دفن شده بودند، و یا به دخمه‌هاشان پناه برده بودند که الو کنند. حتی صورت آن‌هایی که از پهلویم می‌گذشتند می‌دیدم که گل انداخته بود و داغ بود. مثل این که از یک اتاق گرم در آمده بودند و مثل این که از حمام در آمده بودند. مثل این که گرما را با خودشان آورده بودند. همه گرم‌شان بود. دستکش‌هاشان را به دست کرده بودند و جا پاهاشان روی برف تازه نشسته می‌ماند، یا نمی‌ماند. من به این یکی کاری نداشتم. به جای پای خودم می‌اندیشیدم. به خودم می‌اندیشیدم. که زیر لباس‌هایم می‌لرزیدم. و از سرما می‌گریختم و به خودم سرکوفت می‌زدم که «می‌بینی؟ می‌بینی احمق! همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب، بخار بیرون می‌زنه، می‌بینی؟ می‌بینی پاهاشونو چه محکم ور می‌دارن؟ آره؟ تو چی می‌گی؟ تو، تو که داری از سرما زه می‌زنی. تو که داری جون می‌کنی. و جاپاتم رو هیچ چی نمی‌مونه. رو هیچ چی! نه رو برف، نه رو زمین! آره جا پات رو برفم نمی‌مونه. می‌فهمی؟ حتی رو برف!»

از جام شیشه‌ی کره‌فروشی سر چهارراه که از تو بخار کرده بود و شیارهای روشن‌تری در زمینه‌ی مات آن پایین می‌دوید، نور کدری بیرون می‌تافت. و در روشنایی آن جاده‌ای که میان پیاده‌رو پیش می‌رفت پیدا بود. شاید دو نفر به زور می‌توانستند از آن بگذرند. راهی بود که روی برف باز شده بود. جاپاها در میان آن روی هم نشسته بودند و یکدیگر را زیر گرفته بودند. گوشه‌ی راست یک پاشنه با نعل ساییده شده‌اش، تخت باریک و کوتاه یک کفش زنانه، نشانه‌ی چهار تا انگشت پای چپ که برهنه روی برف نشسته بود، آجیده‌ی یک گالش بزرگ مردانه که مطمئن به جا مانده بود و نشانه‌ی کارخانه‌ی سازنده‌اش را هم می‌شد خواند، و همه جور جاپاهای دیگر، در تنگنای راه باریکی که از میان برف‌ها پیش می‌رفت کنار هم نشسته بودند، روی هم مانده بودند و من یکباره به فکر تازه‌ای افتادم: « می‌بینی؟ می‌بینی چه طور شده؟ جاپای هیشکی سالم نمونده. سالم باقی نمونده. جاپای کی سالم مونده که مال تو بمونه؟ جاپای مردم که لازم نیس باقی بمونه. جا پای مردم بایس راه رو واز کنه. مهم اینه که راه واز شه. که جاده‌ی رو برف‌ها کوبیده بشه. جاده که واز شد دیگه جاپا به چه درد می‌خوره؟ مال تو هم همین طور. گیرم که جاپات گم بشه، عوضش تو جاده گم شده. تو جاده‌ای که از رو برف‌ها جلو می‌ره. تو جاده‌ای که مردم ازش می‌آن و می‌رن. گیرم که جاپات گم می‌شه، اما عوضش جاده واز شده، جاده‌ی میون برف‌ها...»

و این دل خوشکنکی که یافته بودم و یک دم به دلم گرمایی می‌داد، می‌توانست تسلیت‌دهنده باشد، می‌توانست خیالم را راحت کند. ولی همان وقت که در فکرم به این دل خوشکنک ور می‌رفتم، جای دیگری از ذهنم، چیز دیگری می‌گفت. جای دیگر که چه می‌دانم. شاید همان جا بود. شاید از همان جا بود که این فکر هم تراوید. ولی این فکر روشن‌تر بود و بیدارتر بود و به من هی می‌زد که: «هه؟ اما عوضش جاده واز شده! آره؟ جا پای تو گم بشه که جاده واز شه؟ آها؟ جاده، اون هم واسه‌ی آدم‌هایی که همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفس‌شون مثل اسب بخار می‌کنه! واسه اینا؟ اصلاً چرا جاده واز شه؟ چرا مردم همه به برف نزنن؟ مگه کفشش رو ندارن؟ مگه چلاقن؟ پس چرا جا پای تو گم بشه؟...» و دیگر به دل خوشکنکی که یافته بودم می‌خندیدم. با خنده‌ای تلخ و چندش‌آور. با خنده‌ای که نه روی صورتم می‌توانست بدود و نه در دلم می‌توانست راه یابد. با خنده‌ای که همان زیر دندان‌هایم کوبیدمش و اگر می‌شد زیر پا می‌انداختمش.

پیاده‌رو تاریک بود. و من از میان راهی که روی برف پیاده‌رو کوبیده شده بود، می‌گذشتم. هنوز زیر پالتو می‌لرزیدم و به خودم سرکوفت می‌زدم و دل‌خوشکنکی را که یافته بودم به مسخره گرفته بودم. وقتی توی کوچه پیچیدم که زیر نور چراغی روشن می‌شد، دانه‌های برف درشت‌تر شده بود و سبک‌تر شده بود و مثل پنبه‌ای که از دم کمان حلاج‌ها می‌پرد، تلو تلو می‌خورد و به زمین می‌نشست. پای تیر چراغ، لاشه‌ی یخ‌زده‌ی یک گربه‌ی سیاه دراز کشیده بود. و من یکهو دلم تو ریخت. «نکنه گربه‌ی خودمون باشه؟ نکنه؟...» و جلو رفتم. خواستم با نوک کفشم تکانش بدهم. به برف‌ها چسبیده بود و تکان می‌خورد. گربه‌ی خودمان بود. همان گربه‌ی سیاه و تنبل و دوست‌نداشتنی که فقط بلد بود در تاریکی راهرو و زیر پای آدم بدود و از لای درهای باز مانده‌ی اتاق‌ها دزدکی سر بکشد. همان گربه‌ی حریص و کنجکاوی که در آغاز کار خیلی سعی کرده بودم رفیقش بشوم و آخر هم موفق نشده بودم. و دیگر همیشه از این می‌ترسیدم که مبادا عاقبت در تاریکی راهرو زیر پا بگیرمش و نفسش را ببرم. دلم گرفت. دلم در میان مشت نامرئی غمی که مرا گرفته بود، فشرده شد. و دیدم که می‌خواهم همه‌ی عقده‌های دلم را سر این گناهکاری که یافته بودم در بیاورم. «آخه چرا بیرون رفتی؟ آخه چرا؟ اونم تو این سرما و یخ‌بندان. اونم رو این برف‌ها آدم‌هاش دارن زه می‌زنن. آخه چرا بیرون رفتی؟...» و همان طور که زیر پالتو می‌لرزیدم و در تاریکی پلکان از سرما می‌گریختم و کلید اتاقم مثل یک تکه یخ در دستم مانده بود، دلم تنگ بود و به خودم سرکوفت می‌زدم و از این می‌ترسیدم که «مبادا جا پام باقی نمونه... رو زمین باقی نمونه...».







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، جا پا، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 5 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


نفهمیدم از چه صدایی بیدار شدم. ولی لابد از صدای آن‌ها بود. وقتی چشم‌هایم را مالاندم و ساعتم را دیدم که چهار بعد از نیمه شب بود و نگاهی به آسمان روشن و پرستاره‌ی دم صبح انداختم و نگاهم را از آن جا به ظرف آن‌ها دوختم، دیدم که هر سه تاشان بالای سرم ایستاده بودند، هنوز با هم از رادیو صحبت می‌کردند که دزد برده. و نیز مرا صدا می‌کردند.

هنوز یک ساعت و نیم وقت بود تا بوق نکره‌ی سلطنت‌آباد، که مثل صدای گاو شروع می‌کند و کم‌کم ته می‌کشد، و درست پنج دقیقه بیدارباش دراز و ناراحت‌کننده‌اش همه‌ی فضای رستم‌آباد و درروس و لویزان و چیزر را پر می‌کند و تا نیاوران و تجریش هم می‌رود، به صدا در آید. و من که در آن صبحگاه خنک و آسایش‌بخش، ترجیح می‌دادم در وقتی دریافتم که داستان دزد و دزدی است، مثل این که گذشته باشند بخوابم، از نو آسوده شدم و باز لحاف را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم و به آسمان چشم دوختم و بعد، از چهارگوش دریچه‌ی اتاق که بازش می‌گذاشتم به درون فضای اتاقم که هنوز تاریک بود و لابد بویی از دزدها را و انعکاسی از صدای نرم پای آن‌ها را در خود داشت چشم دوختم. خوب حس می‌کردم که اگر برای خوردن صبحانه صدایم کرده بودند عصبانی می‌شدم، ناراحت می‌شدم. ولی آن وقت نه ناراحت بودم و نه عصبانی. به خصوص اگر صدای آن بوق نکره بلند شده بود و مرا مثل هر روز ساعت پنج و نیم از خواب پرانده بود حتماً خیلی بیش‌تر عصبانی می‌شدم. اصلاً من نمی‌توانم به بعضی چیزها عادت کنم. در خانه‌های متعددی که زندگی کرده‌ام، اگر در اول کار به صداهای دم صبح، به عوعوی دیروقت سگ‌های شبگرد، به صدای اولین اتوبوس‌ها که آدم‌های سحرخیز را به کارشان می‌رسانند، به صدای زنگ دوچرخه‌ی شیرفروش محل و یا به صدای دیگر از خواب می‌پریده‌ام، کم‌کم عادت کرده‌ام و یکی دو هفته که از اقامتم در آن محل گذشته است همه‌ی آن صداها، حتی زننده‌ترین‌شان نیز، برایم عادی شده بوده است، و مثل صدای نفسم و یا مثل تیک تاک ساعتم که هیچ وقت از دستم بازش نمی‌کنم، برایم آشنا و خودمانی شده بوده است. ولی به این صدای دیگر، به این بوق نکره و دراز که درست مثل صدای گاو زننده و بی‌قواره است، به این همهمه‌ی ملایم و سنگین قورخانه که به خصوص شب‌ها زننده و سرشارتر است، از وقتی به رستم‌آباد آمده‌ام تا کنون نتوانسته‌ام عادت کنم.

اصلاً صداها با هم خیلی فرق دارند. گریه‌ی بچه‌ی همسایه هم ممکن است آدم را از خواب بپراند. ولی این یکی چیز دیگری است. صداها هم انسانی و غیرانسانی دارند. و من که توی تختم دراز کشیده بودم، تازه داشتم جزئیات کار دزد را در نظر می‌آوردم که آیا چراغ دستی داشته است یا نه؟ تنها بوده است یا دسته‌ای بوده‌اند؟ چه طور از صدای آمد و رفتن‌شان، من که پای پنجره‌ی اتاقم توی حیاط، خوابیده بودم، بیدار نشده بودم؟... و این جا که رسیدم زود به فکر افتادم، که دیشب مست به رخت خواب رفته بودم. و همان دم بود که حس کردم دهانم خشک است و تشنه هستم.

رفیق هم‌خانه‌ام با زنش و مادرش اصرار داشتند که زودتر بلند شوم. و من که انگار هنوز در خواب بودم عاقبت از جا برخاستم. در اول کار، حتی وقتی لباس می‌پوشیدم، هنوز نمی‌فهمیدم چه خبر شده است. مثل این بود که نیمه‌شب است و من از تشنگی بیدار شده‌ام تا آب بخورم. ولی وقتی در کوچه را باز کردم و نردبان دزد را دیدم که هنوز پای پنجره ایستاده و به خصوص وقتی چشمم به کتاب‌ها و کاغذهایم افتاد که توی کیف دستی‌ام بود و حالا همان پای نردبان پراکنده ریخته بود، فهمیدم که دزد آمده. یعنی نه این که تا آن وقت نفهمیده بودم، بلکه دیگر حتم کردم. و تازه آن وقت بود که به اتاقم برگشتم که ببینم چه چیزها را برده است.

دزد از پنجره‌ی مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا که کسی تویش نمی‌خوابید، برچیده بود و در کوچه را باز کرده بود و رفته بود. دلم فقط برای پارچه‌ی روی رادیو سوخت که لابد رادیو را هم توی همان پیچیده بود و توی چمدان گذاشته بود که جای زیادی نداشت و همه‌ی چیزهای دیگر را هم می‌توانست همان تو جا بدهد. و بعد دلم برای کیف دستی‌ام سوخت که هم چمدان حمام بود و هم جای کتاب‌ها و کاغذهایم و هم کیف خرید بازارم و هم همه چیز دیگر. هنوز یک جفت کفش مانده بود که به پا کشیدم و به طرف کلانتری رستم‌آباد راه افتادم. هوا هنوز تاریک بود و جلوی روی من یک نفر دیگر بود که به رستم‌آباد می‌رفت و من یک باره حس کردم که دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. گچ‌فروش ده بود. که برای ما هم چند وقت قبل دو بار گچ آورده بود و به من سلام می‌کرد. قدم تند کردم، به صدای پای من برگشت و در تاریکی دم صبح سلام کرد. و من از او پرسیدم کسی را ندیده بوده است که بساطی روی دوش داشته باشد و از این طرف‌ها عبور کند؟ و او گفت نه و بعد جریان را پرسید.

که «سرکار استوار» را صدا زد. و او پیرمردی بود شکسته و واریخته که داشت دکمه‌های زیر یخه‌اش را می‌بست. توی حیاط دو سه نفر دیگر زیر لحاف‌های وصله‌دار، یک نفر هم توی ایوان، روی یک تخت سفری خوابیده بودند. از سر و صدای ما، آن که روی تخت سفری خوابیده بود و یک نفر دیگر که کنار حوض زیر لحاف نازک خود مچاله شده بود، هرکدام مثل سگی که به صدای پا از خواب بپرد، بیدار شدند. من باز هم یک سیگار آتش زدم و حالا دیگر حس می‌کردم که باید داستان را با آب و تاب بیشتری و با دلسوزی و تأثری که شایسته‌ی این گونه موارد است تعریف کنم. پاسبان‌ها گرچه پاسبان‌های کلانتری رستم‌آباد هم باشند با گچ‌فروشی ساده که به آدم سلام می‌کند فرق دارند. یعنی اقلاً رسمی‌ترند و بیش‌تر به کلمات تشریفات وابسته‌اند. گذشته از این که من تا آن وقت خونسردتر از آن بودم که «سرکار استوار» کلانتری رستم‌آباد بتواند حرف‌های مرا باور کند. همین کار را هم کردم و داستان دزدی را با شرح و بسط کافی برای آن که روی تخت سفری خوابیده بود، همان طور که کنار تختش نشسته بودم و او در بستر خود نیم‌خیز شده بود، گفتم. وقتی قسمت اساسی داستانم را می‌گفتم آن که کنار حوض خوابیده بود و به حرف‌های ما گوش می‌داد از جا پرید. آفتابه را آب کرد و به گوشه‌ای تپید و من رفتم از توی دفتر کلانتری یک صندلی آوردم. کنار تخت سفری گذاشتم و حالا دیگر درد دل می‌کردیم. و آن که روی تخت خوابیده بود و من خیال می‌کردم رئیس یا معاون کلانتری است از دزدی‌هایی که پارسال شده بود حرف می‌زد و برای لحاف‌های اطلسی که یکی از دزدها برده بود و توی چاه مخفی کرده بود، تأسف می‌خورد. مردی که با من حرف می‌زد صورت جا افتاده‌ای داشت و انگار میان خواب ریشش را تراشیده بود. پیشانی‌اش بلند بود و آن طور که خوابیده بود خیلی بیش‌تر به یک معلم شباهت داشت تا به یک پاسبان. و من به این طریق خیلی خودمانی‌تر توانستم داستانم را برای او بگویم. و در انتظار هم‌دردی‌های او باشم. از صدایش فهمیدم که دندانش عاریه است و پیدا بود که دلش می‌خواست با من هم‌دردی کند.

همه‌ی آدم‌هایی را که من در کلانتری دیدم هفت نفر بودند. و همه‌شان تنها خوابیده بودند. و من همان طور که سیگارم را می‌کشیدم، و با آن که روی تخت خوابیده بود حرف می‌زدم، گمان کردم همه‌ی پاسبان‌های کلانتری همین هفت و هشت نفرند. و در این فکر بودم که «چه بد! لابد بیچاره‌ها همیشه تنها می‌خوابن! کاش فقط شب‌های کیشیک‌شون این طور باشن. اما اگه همش همین هفت هش تا باشن؟...» و غمی که به خاطر این مطلب بر دلم نشسته بود از یادم نرفت تا وقتی که فردا دوباره به کلانتری برگشتم و روی دیوار اتاق رئیس کلانتری توانستم صورت اسامی پاسبان‌های رستم‌آباد را ببینم. و ببینم که روی هم رفته نزدیک به چهل نفر هستند. و آن وقت بود که راحت شدم و با خودم گفتم «چه خوب! همش هفت هش تاشون کشیک می‌دن. پس فقط همون کشیک‌شون تنها هستن!»

آن که آفتابه به دست بیرون رفته بود، آمد. صدایی گرم و عوامانه داشت. به جای چکمه، گیوه به پا داشت. سلاحش را توی دستمال ابریشمی بست و توی جلد چرمی‌اش که به کمر خود آویخته داشت گذاشت و یک شلاق کوتاه فرنگی‌ساز هم از توی پستویش در آورد و زیر پیش سینه‌ی کتش گذاشت و من یک باره به این فکر افتادم که «اگر وقتی دزد اومده بود بیدار می‌شدم؟ اگه قرار بود باهاش کلنجار برم؟ یعنی اصلاً بیدار می‌شدم؟ یعنی ازش می‌ترسیدم؟ خودم دم چک می‌دادم؟...» و او یخه‌اش را هم تا بالا دکمه کرده بود و جلوی آن که روی تخت سفری خوابیده بود و همان طور دراز کشیده دستورهایش را می‌داد، خبردار ایستاده بود. و دستورهایی درباره‌ی طرز کار او و سرکشی به محل دزدی و گشتن چاله چوله‌ها و حلقه قنات‌های اطراف بود. بعد هم خداحافظی کردیم و دو نفری از در کلانتری بیرون آمدیم.

دیگر هوا روشن شده بود، ولی دکان‌های ده هنوز بسته بود و کسی توی کوچه نبود. سوت کارخانه هنوز کشیده نشده بود. سیگاری به او تعارف کردم و خوب یادم است که برایش از بدی وضع زندگی معلم‌ها حرف زدم. برای آن که روی تخت سفری ایوان کلانتری خوابیده بود و من خیال می‌کردم رئیس یا معاون است، این حرف‌ها را نزده بودم. ولی برای این پاسبان گشتی که لحن گرم و عوامانه داشت حتی گفتم که فکر نمی‌کنم اصلاً بتوانم جای همین اموال را پر کنم و دست آخر هم به او وعده دادم که اگر دزد گیرم آمد انعام خوبی به او بدهم. و تا به خانه برسیم او از این واقعه‌ای که دیروز عصر برایش اتفاق افتاده بود حرف زد: دو نفر جوان هیجده بیست ساله، یک بچه‌ی هشت ده ساله را با دوچرخه آورده بوده‌اند و می‌خواسته‌اند پشت باغ‌های چیزر، با او عمل «منافی عفت» بکنند. خودش همین اصطلاح را به کار برد. پدر پسرک که خبردار شده بود، شکایت کرده بوده و او مأمور جلب آن جوانک‌ها شده بوده است. و وقتی می‌گفت حاضر بوده است آن دو را زیر شلاقش بکشد، من حرفش را باور کردم. اصلاً آن روز دلم می‌خواست همه‌ی حرف‌ها را باور کنم. حرف‌های همه کسی را. پاسبان همراه من، قدش کوتاه بود و خودش را به زحمت به قدم‌های من می‌رساند. ولی شاداب بود و هیچ مثل کسی نبود که صبح سرکار عادی و خسته‌کننده‌ی روزانه‌اش می‌رود. شوق آدمی را داشت که دارد دنبال آرزوی خود می‌دود.

به خانه که رسیدیم صبحانه حاضر بود و تا چایی خنک شود او سری به محل سرقت زد و در دیوار را با رفتاری کارآگاهانه، که ناشی‌گری از آن می‌بارید، وارسی کرد. و بعد چایی‌اش را خالی سرکشید. سوت قورخانه هم کشیده شده بود که راه افتادیم تا اطراف را بگردیم. پشت دیوار خانه‌ی مقابل، کوزه‌ی روغنی را که دزد برده بود پیدا کردیم. درش باز بود و جای پنجه‌ی یک آدم روی روغن ماسیده‌ای که ته کوزه بود، باقی مانده بود و من فکر کردم: «چه حوصله‌ای داشته؟!». کوزه را به خانه آوردیم و دنبال همان برگه را گرفتیم و تا ساعت هشت راه رفتیم. تمام حلقه قنات‌ها را، تمام گودالی‌ها و سوراخ سنبه‌ها را، تمام خانه‌های نیمه‌کاره‌ی اطراف و بام و زیرزمین آن‌ها را وارسی کردیم. توی یک خانه که سرایدار داشت و سوءظن پاسبان همراه من به آن جلب شده بود، تحقیقات‌مان حسابی بود. از در که وارد شدیم سگ‌شان پارس می‌کرد. پاسبان، سرایدار خانه را صدا کرد: «آهای بیا این جا ببینم.» بعد او را به کناری برد و چیزهایی از او پرسید و بعد هم خانه را گشت. بیچاره‌ها می‌خواستند صندوق خود را و رخت خواب‌های خود را هم که تازه جمع کرده بودند و روی هم گذاشته بودند باز کنند تا او ببیند. و من همان طور که پاسبان پرس و جو می‌کرد، گرچه دلم به حال آن‌ها می‌سوخت، ته دلم شادی مخصوصی می‌یافتم. شادی مخصوصی از این که با این همه جسارت، توانسته‌ام خودم را وارد زندگی این آدم‌های ناشناس کنم و برای پیدا کردن اموال به دزدی رفته‌ام زندگی‌شان را بریزم و بپاشم. بعد هم در راه، دشتبان رستم‌آباد را دیدیم و پاسبان نشانی‌های یک جوان چشم‌زاغ به او داد که ممکن است دیشب در قهوه‌خانه‌ی دروس خوابیده باشد و به او بسپرد که اگر کسی باری به دوش نگهش دارد و بساطش را به هر صورت بگردد. و من دیگر داشت باورم می‌شد که دزد پیدا خواهد شد. بعد به خانه‌ی ویرانه‌ای سر زدیم که دو نفر زن فقیر در آن زندگی می‌کردند و یکی‌شان خیال کرده بود از طرف دولت برای بردن آن‌ها آمده‌ایم. و آمده بود مرا به جوانیم قسم می‌داد که نبریم‌شان.

وقتی همه بیابان‌های اطراف را پرسه زدیم و از وسط مزارع سیب زمینی که داشتند محصولش را بر می‌داشتند و از کنار خرمن‌ها، گذشتیم که روی کپه‌ی گندم‌های بادداده‌اش را انگ زده بودند و به کلانتری برگشتیم، من دیگر صاحب پای خود نبودم. و از این دوندگی بیهوده عصبانی بودم. ولی هنوز امیدی در کار بود. هنوز امیدوار بودم که دزد پیدا خواهد شد. پاسبان همراه من چنان رفتار کرده بود که من این طور خیال برم داشته بود. وقتی به کلانتری رسیدیم چند نفر دیگر هم آن جا بودند. نانوای محل، یک جوان باریک را که از لباسش پیدا بود کارگر قورخانه است زده بود و حاضر هم نبودند، صلح کنند. گزارش کارشان حاضر شده بود و در انتظار رئیس بودند که بیاید و گزارش را امضا کند و به شهربانی تجریش بفرستد. و از آن جا لابد به دادگاه و دادگستری و دادسرا و هزار خراب شده‌ی دیگر. و من وحشتم گرفت: «مبادا کار من به این جاها بکشه.اصلاً حوصله‌اش رو ندارم. مرده شور!» دیگر امید مبهمی را هم که دوندگی‌ها و کوشش‌های پاسبان همراهم در دل من انگیخته بود از دست داده بودم. به انتظار رئیس نتوانستم بایستم و خسته و هلاک به خانه برگشتم.

قرار گذاشته بودم که وقتی رئیس آمد، پاسبانی را به خانه‌مان بفرستند که ورقه‌ی دادخواست را همراه بیاورد تا همان جا پر کنم. یک ساعت بعد پاسبان آمد و آن کار را کردم و مدتی هم با پاسبان درد دل کردم. خوب یادم است از این که چرا آدم مجبور می‌شود از شهر فرار کند و توی این خراب شده‌ی رستم‌آباد زندگی خودش را سر گردنه بگذارد حرف‌هایم زدم و او هی سعی می‌کرد مرا دلداری بدهد. و نیز به یادم است که وقتی دادخواست را پر می‌کردم و جریان واقعه را می‌نوشتم، سعی می‌کردم در عین حال که خودم را بی‌علاقه نشان می‌دهم جملاتی را آب و تاب بنویسم و از تحریک احساسات طرف برای بیان مطالب کمک بگیرم. یک جا همچه نوشته بودم: «من نمی‌توانم به خودم جرأت این را بدهم که دزدم را محکوم کنم. نمی‌شود این کار را به آسانی کرد. ولی اگر شما به جای من بودید چه می‌کردید؟ و به خصوص اگر حتم داشتید که دیگر جای اموال دزد زده را، هرچه هم که ناچیز باشد، نمی‌توانید پر کنید.» بعد هم پاسبان رفت و من به شهر آمدم.

درست نمی‌توانم بگویم در شهر که بودم چه حالی داشتم. آن قدر هست که با روزهای دیگر فرقی نداشتم. توی کوچه و خیابان تند راه می‌رفتم. توی اتوبوس سیگار آتش می‌زدم، و توی کافه با دوستانم پرحرفی می‌کردم. سر کلاسم به عجله حرف می‌زدم و مثل هر روز می‌خندیدم. ولی چرا یادم است که در یک مورد رفتارم با سایر روزها کاملاً فرق داشت. توی کافه که بودم - و یادم است حتی سر کلاسم - داستان را با کمال معصومیت برای همه نقل می‌کردم. و در عین حال خودم را بی‌علاقه نشان می‌دادم. هیچ تعمدی در این کار نداشتم. خود به خود این طور شده بودم. مثل این که می‌خواستم از این راه تلافی اموال به دزدی رفته‌ام را در بیاورم. و دیگران - دوستان و شاگردهایم - بعد از شرح و بسطی که من می‌دادم دلسوزی می‌کردند و هم‌دردی نشان می‌دادند. و من دلم خنک می‌شد. پیش مادرم که بودم و نیز هرجای دیگر که می‌رفتم عین این بازی را در می‌آوردم و به خصوص روی بی‌علاقه نشان دادن خودم خیلی تکیه می‌کردم.

دو روز بعد قضیه به کلی فراموش شده بود. فقط سه روز بعد از واقعه که کاغذپاره‌های جیب‌هایم را وارسی می‌کردم، وقتی آن تکه کاغذی را یافتم که شماره‌ی پرونده‌ی دزدی را روی آن یادداشت کرده بودم و قرار بود به شهربانی تجریش مراجعه کنم و از آن جا به دادگاه و دادگستری و دادسرا و هزار خراب شده‌ی دیگر... یک بار دیگر به یاد همه‌ی آن دوندگی‌ها و حمق‌ها و بیهوده‌گی‌ها افتادم. دلم برای رادیو و کیفم باز سوخت و حس کردم هنوز از آن پاسبان گشتی که وعده داده بودم اگر دزد پیدا شد انعام کلانی به او بدهم؛ خجالت می‌کشم.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : دزد زده، جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 4 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg

امروز یک هفته است که خدادادخان به آرزوی خود رسیده است. یعنی به عضویت کمیته‌ی مرکزی حزب انتخاب شده است. و حالا دیگر نه تنها مدیر روزنامه‌ی «ارگان» حزب و سردبیر مجله‌ی ماهانه‌ی «تئوریک» است و چند روزنامه‌ی «ضد دیکتاتوری» را نیز بی‌اسم و رسم اداره می‌کند، بلکه حالا دیگر یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی و یکی از سران حزب به شمار می‌رود و به این دلیل هم شده ناچار است بیش از گذشته با گذشته‌ی خود قطع رابطه کند، پل‌ها را خراب کند.

خدادادخان دوستی دارد که تازگی نماینده‌ی مجلس شده است و با او رفت و آمدی دارد. در این هفته‌ای که از انتخاب شدن او می‌گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماینده شده‌اش شنیده است که «آهای یارو حالا دیگه پشتت به کوه قافه ها!» و هر بار که دوستش این را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خندیده‌اند. و بعد که خدادادخان تنها مانده، در معنای حقیقی این جمله زیاد دقت کرده است و پی برده است که حالا دیگر راستی پشتش به کوه قاف است. حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته و حالا دیگر هرز آبی نیست که به مردابی فرو برود و یا در گندابی بماند و متعفن بشود. حالا دیگر یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی، اداره کننده‌ی مطبوعات حزب، عضو اغلب کمیسیون‌ها... و چرا خودمان را معطل کنیم حالا دیگر کسی است که پشت به کوه قاف داده است.

درست است که این خبر - خبر انتخاب خدادادخان به عضویت کمیته‌ی مرکزی نه تنها برای خود او، بلکه حتی برای دشمنان او - غیر از حزبی‌ها - جالب‌ترین خبرها بوده است و گرچه منافع حزبی هم زیاد ایجاب نمی‌کرد که چنین خبر مهمی مخفی بماند، ولی چون خدادادخان از خودنمایی بیزار است اجازه نداد که روزنامه‌ی ارگان حزب آن را درج کند و فقط یکی دو ماه بعد از همان دو روزنامه‌ی (ضد دیکتاتوری) آن را در صفحه‌ی چهارم خود منتشر کرد.

البته درست است که خواهش آن دوست نماینده‌ی خدادادخان در این کار زیاد دخیل بود، ولی مبادا گمان کنید که خدادادخان برای رعایت بعضی از نکات چنین کاری کرده باشد! او برای خودش حالا دیگر گرگ باران‌دیده است. و یا اگر درست بگوییم «فولاد آب دیده»ای. او دیگر پشتش به کوه قاف است.

خدادادخان حتی قبل از این که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شود چشم و چراغ حزب بود. در جلسات حزبی، در کنفرانس‌ها، در شب‌نشینی‌های دوستانه و در اجتماعات «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» نقل محفل به شمار می‌رفت. و طنطنه‌ی کلام، قدرت بیان، قد و قامت رشید و سیاست‌مدارانه و آداب‌دانی‌های او، همه را به خود جلب می‌کرد و در برابر او از هم‌حزبی‌های تازه‌کاری که برای اولین بار به یک جلسه‌ی نسبتاً مهم پا می‌گذارد و در برابر همه چیز شیفته و شوفته می‌شوند گرفته، تا کار کشته‌ها و قدیمی‌ها «و فولادهای آب‌دیده» همه هاج و واج و فریفته‌ی گفتار و رفتار او بودند. و البته حالا هم هستند. منتهی با یک فرق.

با این فرق که آن وقت خدادادخان عضو کمیته‌ی مرکزی نبود و حالا هست. البته نه گمان کنید که این موفقیت جدید تغییری در رفتار و گفتار او داده باشد. ابداً. همان طور، مهربان همان طور صمیمی، همان طور با وقار.

خدادادخان مردی است بلند قامت و رشید، پیشانی‌اش همان طور که در خور یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی است بلند و تراشیده است و وقتی با کسی صحبت می‌کند روی موهای تنک بالای سرش از پایین به بالا دست می‌کشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه می‌کند. خیلی خوب لباس می‌پوشد وقتی پهلوی کسی ایستاده است، مرتب حاشیه‌ی کنار کتش را از بالا به پایین صاف می‌کند. این عادت او شاید برای این است که شکمش کمی برآمدگی دارد. اما قامت رشید او حتی مانع خودنمایی این عیب کوچک شده است.

البته نمی‌شود گفت که شکم خداداخان گوشت نو بالا آورده است. ولی قبل از این که به زندان بیفتد و حتی قبل از این که زندان سیاسی را تلنباری از خاطرات تلخ و شیرین پشت سر بگذارد و با کیسه‌ای انباشته از این خاطرات که توشه‌ی راه دور و دراز زندگی سیاسی خود ساخته در این راه نو قدم بگذارد، هنوز شکمش برآمدگی نداشت و هنوز آدم دراز و لاغری به نظر می‌رسید و وقتی راه می‌رفت لق لق می‌خورد. اما حالا با شکم برآمده‌ای که دارد چاق به نظر نمی‌رسید. و با قد بلندی که دارد نمی‌شود گفت دراز است. یک مرد رشید به تمامی معنی. و درست لایق کرسی ریاست یک جلسه‌ی عمومی حزب. کاملاً برازنده‌ی یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی. درست همین طور.

درست است که خدادادخان حتی قبل از انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی هم چشم و چراغ حزب بود؛ ولی در محافل «بسیار بالاتر» حزبی؛ هنوز آدم قابل اطمینانی نبود؛ و گرچه پنج سال از بهترین سال‌های جوانی خود را در زندان دیکتاتوری دفن کرده بود و در این سال‌های اخیر هم در محافل «فرهنگی و خانه‌های فرهنگی» با بسیاری از آدم‌هایی که نام‌شان به «اوف» و «ایسکی» ختم می‌شد آشنایی پیدا کرده بود، ولی هنوز به مجالس «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» پا باز نکرده بود؛ و هنوز از نظر «دستگاه رهبری» آدم قابل اعتمادی تشخیص داده نشده بود. در صورتی که هر حزب ساده‌ای هم این مطلب را می‌دانست که شرط انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی رابطه داشتن با مجالس نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه است. از حق هم نباید گذشت که قسمت اعظم این بی‌اعتمادی را خود او باعث شده بود. به این طریق که تا مدت بسیار کوتاهی قبل از انتخاب شدن به عضویت کمیته مرکزی، به قول خودش در حزب یک «پوزیسیونِ کریتیک» گرفته بود و از افراد دسته‌ای بود که انتقاد می‌کردند و با اصل «تمرکز حزبی» چندان آشنایی نداشتند.

درست است که خدادادخان به فشار همین دسته برای عضویت کمیته‌ی مرکزی پیشنهاد شده بود و آخر هم به فشار همان‌ها به این سمت انتخاب شد، ولی تقریباً شش ماه قبل از انتخاب شدن پی برده بود که اصل «تمرکز» بسیار لازم‌تر و اساسی‌تر است تا اصل «دموکراسی»؛ به همین علت رفت و آمد خود را به محافل انتقادکنندگان تقریباً بریده بود؛ و به جای آن به محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» بیش‌تر حاضر می‌شد؛ و در همین ایام بود که توانست دو سخنرانی درباره‌ی «با اصل تمرکز خو بگیریم» و «بهاویوریسم در سیستم حزبی» ایراد کند. و به هر صورت حالا نه تنها مثل همیشه چشم و چراغ همه نوع محافل حزبی و غیر حزبی و «فرهنگی و خانه فرهنگی» است؛ به خصوص از این که از آشنا شدن با محافل «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است سخت به خود می‌بالد. به قول دوست تازه نماینده شده‌اش حالا دیگر پشت به کوه قاف دارد. و در «کاربر» سیاسی آینده‌ی او حتی بدبین‌ترین دوستان او هم نمی‌توانند تردیدی بکنند.

خدادادخان همیشه یک مرد اصولی و با «پرنسیپ» بوده است. همیشه. حتی قبل از انتخاب شدن به عضویت کمیته‌ی مرکزی که به هر صورت مرکز همه‌ی «پرنسیپ»ها است، در هیچ موردی حاضر نیست از عقاید خود یک قدم پایین‌تر بگذارد. به خصوص در مسایل حزبی و اجتماعی. و درست است که او از قماش سیاست‌مدارهای معمولی این مملکت نیست که از رفت و آمد با این یا آن سفارت دستشان به جایی بند شده باشد، ولی او حتی به خاطر حفظ اصول هم شده، آن هم اصول حزبی، پس از انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی، ناچار است با یک محفل دوستانه‌ی خارجی مربوط باشد.

البته این ارتباط را نمی‌شود «ارتباط با یک محفل خارجی» دانست. بلکه بهتر است آن را «رفت و آمد به یک محفل نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» شناخت. در حقیقت چیزی هم جز این نیست. همان آدم‌ها و همان حرف‌ها و سخن‌ها و همان گفت و شنیدها و اتخاذ تصمیم‌ها. اما چه می‌شود کرد؟ برای حفظ «اصل تمرکز» در حزب و به خصوص در سیاست جهانی و «انسان دوستانه»ای که او پیروی می‌کند، ناچار باید به چنین گذشت‌ها و ناراحتی‌هایی تن در داد. و اصلاً لغت «فداکاری» را برای چه در فرهنگ‌ها نوشته‌اند؟ به هر صورت خدادادخان هم جزو آن‌هایی است که در سال ۱۳۲۰ از زندان خلاصی یافتند. البته او جزو آن دسته از زندانیان سیاسی نبود که چون... سابق چشم طمع به املاک مازندران‌شان دوخته بود، به زندان افتاده باشند. در سلک پینه‌دوزهایی هم نبود که چون یک بار کفش یک کمونیست را واکس زده بودند به زندان افتادند. در ردیف عطار و بقال‌هایی هم حساب نمی‌شد که یک مفتش تأمینات با آن‌ها خرده حساب پیدا کرده باشند. و در میان کاغذهای عطاری‌شان مستمسکی برای زندانی کردن‌شان پیدا کرده باشد. او را از نیمکت‌های مدرسه به زندان برده بودند و درست است که در تشکیلات آن زمان فعالیت شایانی نداشته است، اما زبان خارجه می‌دانسته است و احتیاج به رفقا را برآورده می‌کرده است. و دوستان او گرچه قضیه‌ی به زندان افتادن او را بر اثر یک تصادف و یا یک کلمه اشتباه نمی‌دانند، اما همه‌شان اعتراف دارند که او مستوجب این همه عذاب زندان نبوده است.

چند خبر و مقاله‌ی کوچک در مجله چاپ کردن و یکی دو کتاب را به این و آن رساندن، ابداً مستوجب چنین عقوبتی نبوده است. همه‌ی رفقا به این مطلب اذعان دارند. همه این مطلب را می‌دانسته‌اند که در مقابل اعتراف‌های شاید وهن‌آور او - البته به قول دشمنانش - سکوت اختیار کرده است. نه تنها حالا که او دیگر عضو کمیته‌ی مرکزی است و ناچار همه‌ی این خاطرات درباره‌ی او از همه مغزها باید سترده شود، حتی در آن ایام هم، در زندان که بودند، رفقا او از رفتار و از ناراحتی‌های او زیاد دلخور نمی‌شده‌اند و به او هر بد و بی‌راهی که می‌گفته است، حق می‌داده‌اند. بعضی‌هاشان حتی از او خجالت هم می‌کشیده‌اند. خود خدادادخان حالا بهتر از هر کس این مطلب را می‌داند. اما خوشبختانه اوضاع بدجوری برگشته است که او نه تنها گله و شکایتی از این قصاص ندارد، که در آن پنج سال چشیده است، حتی در درون خود ناراضی است که چرا او هم مثل دیگران فعالیتی، و از نظر دولت وقت «تقصیری» نکرده بوده است تا گرفتار شود.

خدادادخان حالا پس از این که پنج سال آزگار بی این که گناهی کرده باشد، کیفری به آن سختی چشیده، به این اصل رسیده است که وقتی در مملکتی قصاص قبل از جنایت می‌کنند، پس جنایت را هم پس از قصاص می‌شود مرتکب شد، و اگر قرار است به خاطر گناهی که آدم نکرده است کیفری ببیند، ناچار خود گناه را هم پس از چشیدن کیفر باید بکند تا حسابش پاک باشد. و حالا نه تنها او، بلکه همه‌ی رهبران و سران حزب به این اصل معتقدند و درباره ی هر آدم حزبی ایرادگیر و غرغروی و ناراحت این نسخه را می‌دهند که «بگذار چند صباح به زندان بیفتد. خودش آدم خواهد شد.» و به این طریق به زندان افتادن نه تنها یک سابقه‌ی خدمت حزبی شده، بلکه برای حزبی شدن، نسخه‌ای مجرب‌تر از این، نه به نظر خدادادخان رسیده است و نه به نظر هیچ یک از افراد «دستگاه رهبری و محافل «بسیار بالاتر.»

درست است که این نسخه درباره‌ی خود خدادادخان هم مؤثر افتاده است، اما از این نظر که سابقه‌ی خدمت درخشانی برای او باشد، نه تنها دیگران بلکه خود او هم شک دارد. و به این علت گذشته از دستور حزب که هر مؤمن به مکتب را وادار به «قطع رابطه با گذشته» می‌کند، خدادادخان حتی ازین نظر هم که شده هرگز حاضر به یادآوری گذشته‌ها نیست. حالا که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است کم‌کم به این مطلب دارد پی می‌برد که اگر در اوایل کار حزب آن «پوزیسیون کریتیک» را گرفته بوده است، شاید هم به خاطر این بوده است که از تحمل نگاه‌های هم‌زنجیران زندان دیروز خود و رهبران فعلی که آن وقایع میان‌شان گذشته و آن حرف و سخن‌ها را با او داشته‌اند، فراری بوده است.

اما با همه‌ی این‌ها گذشته، گذشته است. و خدادادخان هم از نظر قطع رابطه با گذشته راسخ‌ترین فرد حزبی است. و در عین حال که دیگر رهبران حزبی در حوزه‌ها و کنفرانس‌ها و مجالس خصوصی «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» و محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» حز نشخوار همین خاطرات کار دیگری ندارند و همه جا شناسنامه‌ی سیاسی رهبران با تعداد ساعات و ایامی که در زندان به سر برده‌اند سنجیده می‌شود؛ او، یعنی خدادادخان ناچار است سکوت کند و رو به آینده بدوزد. اما حالا که اوضاع تغییر کرده است، او نه تنها در برابر حزبی‌های تازه‌کار و یا در همان طنطنه و طمأنینه، دستی به موهای تنک سر خود می‌کشد و حاشیه‌ی کتش را صاف می‌کند و می‌گوید: «با گذشته‌ها باید برید و به آینده پیوست.»

البته از این کلیات که پا فراتر بگذاریم، داستان‌های دیگری هم درباره‌ی زمان زندان او شنیده می‌شود. داستان این که او در زندان پسر زیبایی بوده است که وضع معاش بسیار بدی داشته و ناچار هر هفته با یکی از سران سیاسی زندان هم‌خوراک و هم‌اتاق بوده است و یا این که در فلان اعتصاب غذا با هم‌زنجیرهای خود همراهی نکرده است و یا این که در فلان محاکمه گریه کرده است... این‌ها دیگر پیداست که از ساخته‌های دشمن است. یا به اصطلاح حزبی‌ها از ساخته‌های «مغز علیل جیره‌خوران امپریالیسم» البته بسیار طبیعی است که او به عنوان بی‌گناهی خود و این که ارتباطی با این همه زندانی‌های ناشناس نداشته است در محاکمه مطالبی گفته باشد، ولی از این حد که بگذریم نویسنده‌ی این سطور نیز برای هیچ یک از آن افسانه‌ها ارزشی قائل نیست و چون تکذیب آن‌ها نیز به دشمن مجال بحث بیش‌تری در این باره می‌دهد، خدادادخان هرگز درصدد تکذیب این شایعات هم برنیامده. و اگر ایمان داریم که حقیقت به هر صورت پنهان نخواهد ماند دیگر چه احتیاجی به این کارهاست؟ و به این علت است که خدادادخان با گذشته‌ی خود، و اقلاً با آن قسمت از گذشته‌ی خود، کاملاً قطع رابطه کرده است. کاملاً پل‌ها را خراب کرده است.

این ناآشنایی با گذشته‌ی خدادادخان، حتی موجب ایجاد یک شایعه‌ی عمومی شده است که او مردی است فرنگ‌رفته و تحصیل کرده که مثلاً دکترای حقوق ادبیات خود را در فلان مملکت اروپا گذرانده است.

درست است که خدادادخان هیچ گونه مدرک تحصیلی مسلمی در دست ندارد، ولی این که زبان خارجی می‌داند و این که اصرار دارد اسم‌ها و اصطلاحات و ایسم‌های فرنگی را با خط لاتین در زیر مقاله‌هایی که برای مجله‌ی ماهانه حزب می‌نویسد حاشیه برود، در کنفرانس‌های علمی «کلاس کادر» کلمات دشوار فرنگی را به کار ببرد، این‌ها حتی موجب تأیید شایعه‌ی اروپادیدگی او نیز شده است و خدادادخان نه از این لحاظ که میل داشته باشد مردم را در اشتباه خودشان باقی بگذارد و بلکه فقط از این لحاظ که گذشته را اصلاً مورد بحث نمی‌داند، با صحت و سقم تمام این شایعات کاری ندارد. گذشته از این که مگر اروپادیده‌ها چه رجحانی بر او دارند؟

خداداخان با این که یک هفته است به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است، زن و بچه هم دارد و به این طریق گذشته از مسئولیت سنگینی که در اجتماع و حزب به عهده گرفته است، مسئوول اداره‌ی امور یک خانواده هم هست. اماخوشبختی این جاست که زن فهمیده‌ای دارد و در خانه، تنها شوهر زن خود و یا پدر خانواده نیست. و حتی قبل از انتخاب اخیر، در خانه هم او را یک رهبر بزرگ، یک مرد فکور و پیشوای اجتماعی می‌دانستند که بهترین ایام جوانی خود را در زندان سیاه گذرانده است. صبح‌ها زنش او را از خواب بیدار می‌کند. آب می‌ریزد تا او صورتش را بشوید، بساط ریش‌تراشی را جمع می‌کند و خودش صبحانه‌ی او را می‌آورد. سرمقاله‌ای را که در آخرین ساعات دیشب خودش نوشته از روزنامه‌ی ارگان برایش می‌خواند و غلط‌های مطبعه‌ای آن را برایش یادداشت می‌کند. بعد لباسش را می‌آورد. کراواتش را می‌بندد. حتی رنگ آن را هم خودش انتخاب می‌کند. تعجب نکنید پارچه‌ی لباس خدادادخان را هم زنش انتخاب می‌کند و حتی به خیاط می‌دهد و می‌گیرد. چون می‌داند که شوهرش به این کارها نمی‌رسد. آخر اگر هم خدادادخان این موقعیت برجسته‌ی سیاسی را نمی‌داشت اقلاً یک شوهر رشید و خوبرو که بود. این را هم باید بیفزاییم که خدادادخان درباره‌ی مسایل مادی خانواده زیاد سخت نمی‌گیرد. یعنی کاری با مسایل مالی خانواده ندارد. درست است که اجاره‌نشینی می‌کند و تلفن هم ندارند، اما سر هر ماه یک آقایی که اسمش به «اوف» ختم می‌شود هزار تومان درست می‌آورد در خانه می‌دهد. زن خدادادخان هفته‌ای سه روز، روزی دو ساعت عصرها در یک خبرگزاری خارجی ماشین‌نویسی می‌کند. و این پول مزد کاری است که می‌کند. و با این پول نه تنها زندگی‌شان به خوشی می‌گذرد، بلکه تابستان‌ها هم می‌شود به بابلسر رفت و چند روزی کنار دریا، دور از جنجال سیاست و حزب استراحت کرد، و زن خدادادخان که به هر صورت از زنان فهمیده است، به خاطر این دلایل هم شده سعی می‌کند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد، کم‌تر مزاحم او بشود، از رفت و آمد با زنان آزادی‌خواه چیزی نپرسد و در خانه درست مثل یک رهبر بزرگ و اجتماعی با او رفتار کند و مثل پروانه دورش بگردد.

شاید فکر کنید خداداد از داشتن چنین زن خوب و فهمیده‌ای بسیار خوشبخت است. اما خداداد به این نتیجه رسیده است که هر زن دیگری را می‌گرفت جز این نمی‌توانست باشد. در مقابل او که این همه خودش را فراموش کرده است و اصلاً به خاطر این کارهای اجتماعی نمی‌تواند به خودش برسد، دیگران وظایفی دارند که گیرم زن او، نباشد باید خیلی بیش از این‌ها به او برسند. درست است که خدادادخان از داشتن چنین زنی هرگز گله‌ای نکرده است، ولی در این اواخر که حزب وسعت یافته و او نفوذ کلام خود را روی اعضای آن، از زن و مرد، می‌بیند و به خصوص چهار روز پیش در جشنی که به افتخار اعضای کمیته‌ی جدید بر پا شده بود، کم‌کم به این فکر افتاده است که چرا یک مرد سیاسی خود را پای بند اهل و عیال کند؟ به خصوص دو تا دختر خانم مبارز و نویسنده که هر وقت به اداره‌ی روزنامه می‌آیند او را بیشتر به این فکر وا می‌دارند. وقت خدادادخان خیلی تنگ است. همیشه آرزو می‌کند که کاش روزها چهل و هشت ساعت می‌داشت. یا او می‌توانست اصلاً نخوابد. شب‌ها دیر از محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگ» و مجالس «نیمه‌سیاسی و دوستانه» بر می‌گردد. و دیرتر می‌خوابد و صبح ساعت نه بر می‌خیزد. تا ریشی بتراشد و سرمقاله‌ی خودش را از روزنامه‌ی ارگان بخواند و صبحانه‌ای بخورد و دستی به سر و گوش زنش بکشد، ساعت ده شده است. و او از خانه یک سر به سراغ دوست تازه نماینده شده‌اش می‌رود که منتظر اوست و هر روز صبح پیش او «پسیکولوژی ده فول» می‌خواند و تا ظهر اگر هم از «پسیکولوژی ده فول» بحثی به میان نیاید، اقلاً شور و مشورتی کرده‌اند و به رتق و فتق امور جاری پرداخته‌اند.

سر ظهر از آن جا با ماشین دوستش به اداره‌ی روزنامه می‌رود. تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار کار عادی روزنامه و مجله‌های حزبی است. یکی از فلان کمیته‌ی حزبی شکایتی دارد. دیگری درباره‌ی «رپورتاژ» تازه‌ای که از فلان میتینگ «ضد دیکتاتوری» تهیه کرده است با او مشورت می‌کند. آن دیگری داستانی نوشته است که نمی‌داند آن را چه طور تمام کند. و آن دیگری ترجمه‌ای را که از یک مجله‌ی نیمه‌آسیایی و نیمه‌اروپایی کرده است به نظر او می‌رساند. و خلاصه هر کسی با او کاری دارد. از در اتاق کارش که وارد می‌شود تا دو ساعت بعد از ظهر نزدیک به صد نفر را راه می‌اندازد. و این گرچه خسته‌کننده‌ترین کارها است و داد خدادادخان همیشه از این «روتین» کشنده به آسمان است، اما تنها تسلای خاطر او نیز در همین‌ها است. برخوردی که در این دو ساعت با حزبی‌ها دارد، شکایات آن‌ها را که می‌رسد، دردهایی را که برای‌شان می‌زند و اصولی را که در همان مراجعه‌های کوتاه یک ربع ساعته برای هر یک از آن‌ها می‌گوید، همه این‌ها نه تنها مراجعه‌کنندگان را با دلی امیدوار از در اتاق بیرون می‌فرستد، حتی به خود او نیز قوت قلب می‌دهد.

خدادادخان سر میز ناهار به خصوص روزهایی که با زنش ناهار می‌خورد و حرفی ندارد تا بزند بیش‌تر درباره‌ی این برخوردها و اثر گرم‌کننده‌ای که دارند می‌اندیشد. حتی اخیراً این طور احساس کرده که به این طریق مطالبی را به خودش تلقین می‌کند. کم‌کم پی برده است که مهم فهمیدن، یا نفهمیدن طرف نیست. طرف می‌خواهد بفهمد، می‌خواهد نفهمد. مهم این است که گوینده، مطالب را برای خودش می‌گوید. به خودش چیزی را تلقین می‌کند یا دست کم برای موقع سخنرانی تمرینی می‌کند. و از این نظر هم که شده خدادادخان در هر صحبت کوتاهی و با هر مراجعه‌کننده‌ی حزبی و یا غیرحزبی فراموش نمی‌کند که مطالبی درباره‌ی آینده و الزام هم‌آواز شدن با آن بگوید.

دو بعداز ظهر کار روزانه که تمام شد، با آن دوست نماینده‌اش یا با رفقای کمیته و هفته‌ای دو روز هم با زنش در «هتل پالاس» ناهار می‌خورد. البته در اوایل از رفتن به هتل پالاس ناراحت بود و حس می‌کرد که «محل زندگی بورژواها» آبی نیست که او بتواند در آن شنا کند. اما بعد که فایده‌ی هر تکه از سرویس غذاخوری روی میز را درک کرد و به خصوص، پس از آن که با به کار بردن کارد و چنگال‌های جورواجور آن جا آشنا شد حس کرد که، نه زیاد هم ناراحت‌کننده نیست. و از آن وقت تاکنون به این مطلب می‌اندیشد که «با سلاح بورژووازی باید به جنگ بوروژواها رفت» و این بورژواهایی که خدادادخان به جنگ آن‌ها رفته است - به خصوص در روزهایی که با دوست تازه نماینده‌شده‌اش غذا می‌خورد - سر میز آن‌ها هستند و او را هم در شور و بحث امور سیاسی و غیرسیاسی خود شرکت می‌دهند.

معمولاً ساعت چهار بعد از ظهر خداداد خان از هتل بیرون می‌آید. و در این ساعت کار حوزه‌ها و کنفرانس‌ها و کمیته‌ها تازه شروع می‌شود. از این جلسه به آن کمیته، و از آن به این کنفرانس و از آن جا به این شورای مشورتی... و به این صورت تا ساعت یازده وقت خدادادخان به بحث و انتقاد و تصمیم می‌گذرد. و آن وقت تازه موقع محافل است. برای روزهای تعطیل به اندازه‌ی کافی میتینگ و بازرسی و مصاحبه و ملاقات‌های بسیار خصوصی با محافل «بسیار بالاتر» هست. و به هر صورت او هرگز فرصت این را نمی‌یابد که به خودش برسد؛ یا مطالعه‌ای بکند؛ یا چیزی بنویسد.

ارباب مطبوعات و نویسندگان، حتی به عنوان مبادله یا برای تقریظ هم که شده، برای او که مدیر روزنامه‌ها و مجلات حزبی است همیشه به اندازه‌ی کافی از آثار تازه‌ی خود می‌فرستند. و خود او هم گاه از محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» کتاب‌هایی می‌آورد. ولی مگر فرصت خواندن این همه کتاب و مجله و هفته‌نامه را می‌کند؟ از تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز، خدادادخان فقط هشت ساعتش را در خانه است و از این مدت شش ساعتش را حداقل باید بخوابد و در دو ساعتی که صبح‌ها خانه است دیدیم که چه قدر کار دارد. ولی با همه‌ی این‌ها خدادادخان خیلی دلش می‌خواهد قبل از این که از خانه بیرون بیاید یک ربع ساعتی هم مطالعه کند. ولی اغلب اوقات تنها کاری که می‌تواند بکند این است که از هر کتاب و مجله‌ای، چه خارجی و چه فارسی، اسم و خصوصیات و فهرست مطالب آن را به خاطر بسپارد. و اگر وقت بیش‌تری داشته باشد مقدمه‌ی آن را هم بخواند. و زیر چند جمله‌اش را خط بکشد. و بعد کتاب یا مجله را گرچه مهر «خانه‌ی فرهنگی» هم روی آن خورده باشد در یک قفسه‌ی کتابخانه‌اش که همه از این نوع است، بگذارد. خوشبختی در این جاست که خدادادخان حافظه‌ای قوی دارد. و همین نگاه‌های سرسری او را با فعالیت‌های «آکادمیک» اروپا و آسیا و به خصوص با ترقیات علمی و فرهنگی و ادبی و ممالک نیمه‌اروپایی و نیمه‌آسیایی آشنا می‌کند. البته این را هم فراموش نمی‌کند که در هر محفل و مجلسی و در هر کنفرانسی از تازه‌های عالم هنر و ادبیات و حتی علوم چیزی بر زبان براند. و اسم چند کتاب و نویسنده‌ی خارجی را ذکر کند. مثلا در روزهایی که میان اروپایی‌ها و نیمه‌اروپایی‌ها بر سر مسأله ی «ژنتیک» بحث گرفته بود، خدادادخان همیشه از آخرین نقطه نظرهای نیمه‌اروپایی‌ها اطلاع داشت. و به خصوص چون رأی نیمه‌اروپایی‌ها درباره‌ی «ژنتیسم» دلایل تازه‌ای برای طرد گذشته و قطع رابطه با آن به دست خدادادخان می‌داد، در کنفرانس‌های کوتاه کوتاهی که موقع کار یا سر میز ناهار برای مخاطب‌های خود ایراد می‌کرد، فراموش نمی‌کرد که مطلب خود را مستند به این دلایل تازه مؤکد هم بکند.

خدادادخان از بس مطالعه کرده است و از بس کتاب‌های گوناگون دیده است، اخیراً در فن مطالعه صاحب رأیی شده است. عقیده دارد که هر کتابی، چه علمی و چه ادبی و چه فلسفی، مقداری مطالب صفحه پر کن را تشخیص بدهد و از آن صرف نظر کند. خودش در مورد مطالعه، این کار را می‌کند. و کتاب‌هایی را که بیشتر مورد علاقه‌ی اوست و بیش‌تر از ایسم‌ها و اشخاص تازه اسم می‌برد و یک ربع و نیم ساعت صبح کافی برای مطالعه‌ی آن‌ها نیست توی جیب می‌گذارد، یا اگر بزرگ بود لای روزنامه می‌پیچد و موقع کار یا سر میز ناهار و یا در فاصله‌ی سخنرانی‌ها با همان روش به مطالعه‌ی آن‌ها می‌پردازد.

خدادادخان تنها اهل مطالعه نیست، اهل قلم نیز هست. گذشته از سرمقاله‌های روزنامه‌ی «ارگان» که بر روی مباحث محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگ» و مذاکرات مجالس نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه ترتیب داده می‌شود، و راستی برخی از روزها مثل توپ در محافل سیاسی می‌ترکد، در هر شماره‌ی مجله‌ی ماهانه نیز مقالاتی درباره ی «فن انتقاد» یا «رد بر پراگماتیسم برای تأیید آن» یا «چند نکته درباره‌ی بهاویوریسم» دارد، گاهی هم به عنوان تفنن، داستانی می‌نویسد و یا شعری می‌سراید. و حتی به یاد جوانی و سال‌های قبل از زندان ترجمه هم می‌کند. و البته نویسندگان تازه‌کار به اندازه‌ی کافی در اطراف روزنامه و مجله می‌پلکند که با کمال میل آثار نیمه‌تمام خدادادخان را تمام کنند یا یادداشت‌هایی را که برای فلان سخنرانی برداشته بوده است، بدل به یک مقاله‌ی سنگین برای درج در مجله‌ی ماهانه بکنند. البته درست است که خدادادخان همیشه یک مطلب را چند بار در سخنرانی‌ها، یکی دو بار در سرمقاله‌ها و بعد در «کلاس کادر» و دست آخر به صورت مقاله‌ی «تئوریک» مجله‌ی ماهانه در می‌آورد، ولی فراموش نباید کرد که تذکر و تکرار یک مطلب درباره‌ی قطع رابطه با گذشته باشد. درباره‌ی خراب کردن پل‌ها باشد.

از این‌ها گذشته خدادادخان یک بار هم کتاب نوشته است. البته تا وقت نگذشته است متذکر بشوم که رأی خدادادخان درباره‌ی فن مطالعه با کتاب خودش تطبیق نمی‌کند. استقبال عجیبی که در محافل حزبی از آن کتاب به عمل آمده نشان می‌دهد که خدادادخان به هر صورت صاحب ذوق و استعدادی است که اگر هم اداره‌کننده‌ی مطبوعات حزبی نبود، باز کتابش خواندنی بود. به این طریق ملاحظه می‌کنید که فعالیت «آکادمیک» خدادادخان جامع‌الاطراف است. و او راستی حق دارد که نتواند در زندگی به خودش برسد و انتظار داشته باشد که زنش گره‌ی کراواتش را ببندد یا حقوقش را بیاورند در خانه‌اش بدهند.

خدادادخان پیش از این که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب بشود، یکی دوسال هم در یک ایالت شمالی مسئول تشکیلات بوده است. و بعضی از دوستان او که نتوانسته‌اند موفقیت‌های او را داشته باشند، عقیده دارند که اگر او پیش از این که به محافل «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» پا باز نمی‌کند به کمیته‌ی مذهبی راه یافته است، مسلماً به این علت بوده است که در آن یکی دو سال، مقدمات کار خود را فراهم کرده بوده است. و برای این استنتاج خود دلیل هم می‌آورند که مثلاً چرا با وجود این که در اوایل به «پوزیسیون کریتیک» خود می‌بالیده است اجازه داده بوده است فلان همکار حزبی‌اش را به همین اتهام از آن ایالت شمالی اخراج کنند. و یا چرا فلان مسئول «تشکیلات دهقانان» به دستور او از ایجاد اتحادیه در برخی از روستاها خودداری کرده بوده است. و یا چرا در عکس‌هایی که از آن زمان او باقی است کلاه پوستی بلند به سر دارد و یا ششلول بسته است و یا با فلان «قوماندان» بازو به بازو عکس انداخته است... البته به هیچ کدام از این ایرادها و انتقادهایی که آدم‌های منفی‌باف حزب می‌کنند نمی‌توان اعتماد داشت. اما آن چه مسلم است این که دوست تازه نماینده شده‌ی خدادادخان که پیش او «پسیکولوژی ده فول» می‌خواند، مالک همان روستاهایی است که این شایعات درباره‌شان سر زبان‌هاست.

ولی حتی این حقیقت مسلم را هم نمی‌توان به عهده‌ی خدادادخان دانست. چون ممکن است همان دوست او - که یکی از روزنامه‌های محلی انتخاب شدنش را با کمک «قوماندان»ها دانسته بود - شخصاً باعث اخراج فلان عضو و جلوگیری از ایجاد اتحادیه‌ی دهقانان در فلان ناحیه شده باشد و آن چه مسلم‌تر است این که تمام این شایعات در آینده‌ی او و در «کاریر» آینده‌ی او کوچک‌ترین اثری نخواهد داشت. اما راستی درباره‌ی آینده‌ی خدادادخان؟ فراموش نباید کرد که چون خدادادخان یک آدم با «پرنسیب» است آینده‌ی خود را اصولاً با آینده درآمیخته است. و به این طریق هرگز از آینده‌ی خود دم نمی‌زند. یعنی برازنده‌ی او نیست. از یک رهبر بزرگ اجتماعی چیزی هم جز این انتظار نمی‌رود. درست است که او با گذشته‌ها بریده است و چشم به آینده دوخته، اما درباره‌ی آینده به همان چشم دوختن اکتفا می‌کند. و هرگز چیزی از آن چه را که از دور می‌بیند بر زبان نمی‌آورد. یعنی در خور شأن او نیست. اما اطرافیان او و همه‌ی حزبی‌ها اعتقاد دارند که فردا - وقتی نهضت به قدرت رسید - برای وزارت فرهنگ که نه - باز هم در خور شأن او نیست - مثلاً برای ریاست دانشگاه هیچ کس بهتر از او در میان سرای نهضت پیدا نمی‌شود. البته خود او هم در گوشه و کنار در این باره مطالبی شنیده است. ولی هرگز به روی خود نیاورده است. اما این را هم فراموش نکرده است که در ملاقات‌های با آن دوست تازه نماینده‌اش، گاهی درباره‌ی مقررات دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات ریاست آن سؤالاتی بکند و در میان کتاب‌هایی که اخیراً زینت‌بخش کتابخانه‌ی شخصی او شده است یک «راهنمای» دانشگاه هم هست به زبان فارسی، و چند کتاب دیگر به یک زبان نیمه‌آسیایی و نیمه‌اروپایی که روی همه‌ی آن‌ها کلمه‌ی «اورنیورسیت» را می‌شود خواند.

البته درست است که خدادادخان به آینده چشم دوخته است، ولی این طور نیست که فکر درباره‌ی این آینده او را از زندگی روز، از اجتماعی که در آن مسئولیت مهمی دارد و از رهبری مردم، منصرف کند. فکر و ذکر او این است که هر روز بهتر از روز پیش، مطبوعات حزبی را اداره کند، آدم‌های حزبی را تربیت کند، نهضت را قدم به قدم به جلو براند و هر چه بیش‌تر که ممکن است وسایلی بر انگیزد تا هم خودش و هم دیگران، از «فولادهای آب دیده» گرفته تا تازه‌کارها، گذشته را به فراموشی بسپارند و به آینده بپیوندند. حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته است. حالا دیگر آب هرزی نیست که به مردابی فرو برود. حالا دیگر عضو کمیته‌ی مرکزی شده است.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، خداداد خان، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 3 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


آن که از در عکاس‌خانه وارد شد و با لحنی عوامانه و گرم، سلام کرد مردی سی و چند ساله بود که کلاه مخملی‌اش را تا بالای گوشش پایین کشیده بود. صورتش برق می‌زد و بوی بساط سلمانی‌ها را می‌داد. یخه‌اش باز بود و کت و شلوارش انگار الان از گل چوب‌رختی مغازه‌ی دوخته‌فروشی پایین آمده بود. موی تنک دو طرفه‌ی صورتش، از طرف بالا کم‌کم تنگ‌تر می شد و هنوز به زیر کلاه نرسیده، دیگر از مو خبری نبود.

یکی از دو نفری که پشت یک میز نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند، بلند شد و در جواب سلام تازه‌وارد، سری تکان داد. یک نفر دیگر که سرش را توی دستگاه روتوش کاری کرده بود و پارچه‌ی سیاهی سرش را و دستگاه را می‌پوشاند از جایش تکان نخورد و خرت و خرت مدادش روی شیشه‌ی عکس‌ها همین طور بلند بود. آن که از پشت میز برخاسته بود، مرد بیست و چند ساله‌ی مؤدبی بود. کت تنش نبود، و گره‌ی کراواتش سفت بیخ گلویش را گرفته بود و آستین‌هایش را بالا زده بود. روی مچش یک ساعت، با صفحه‌ای پر از عقربه‌ها و نمودارهای کوچک و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت:

- چه فرمایشی داشتید؟

- آدم تو عکاس‌خانه می‌آد که عکس بگیره دیگه.

- آقا چه جور عکسی می‌خواستید؟

و با دستش به روی میز اشاره کرد که زیر یک تخته‌ی شیشه‌ی سنگ، پر بود از نمونه‌های مختلف عکس‌های کوچک و بزرگ، پرسنلی، کارت پستال، معمولی و آگراندیسمان! با قیافه‌های مختلف و ژست‌های گوناگون، نیم‌رخ، تمام‌رخ... ولی آن که از در وارد شده بود و می‌خواست عکس بگیرد و به در و دیوار نگاه می‌کرد که پوشیده بود از عکس‌های بزک‌شده و بزرگ و قاب گرفته. عکس‌هایی که تقریباً همه، موهای براق روغن‌خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودند. عکس‌های دست به زیر چانه‌زده، سیگار به لب، عروس و دامادها... و مدتی هم به چلچراغی که از سقف اتاق آویزان بود و شمع‌های برقی داشت، نگاه کرد. و بعد، دست آخر نگاهش به جایی بند نشد، به روی میز نگریست که هنوز مرد عکاس با دست نشانش می‌داد. مدتی هم به قیافه‌ها و ژست‌ها و اندازه‌های عکس‌ها نگاه کرد. و عاقبت دستش را روی یکی از آن‌ها گذاشت که عکسی بود کارت پستالی و نیم‌رخ. عکس جوانکی بود که موهای فرفری داشت و حتی خط اتوی دستمال سفید جیبش در عکس آمده بود.

- آقا چند تا عکس می‌خواستید؟

- چند تا؟

- ما یا شش تا عکس می‌ندازیم یا دوازده تا، یا بیش تر.

- دوازده تا عکس می‌خوام چه کنم؟ شیش تاشم زیاده، کم‌تر نمی‌شه؟

- نه آقا برای ما صرف نمی‌کنه.

- آخه چرا نمی‌شه؟ از ما همش یه عکس خواستن که بفرستیم خ...

و بقیه‌ی حرفش را برید و تا بناگوش سرخ شد و به چشم مرد عکاس نگریست که همان آن، روی میز دوخته شد و خودش را به نفهمی زد. مردی که می‌خواست عکس بگیرد، کمی این دست و آن دست کرد و وقتی سرخی از صورتش پرید گفت:

- خوب چه قد بایس بندگی کرد؟

- دوازده تومن آقا.

مردی که می‌خواست عکس بگیرد، گفته‌ی او را آهسته تکرار کرد و سری تکان داد و همان طور که کلاهش سرش بود دنبال مرد عکاس راه افتاد. و همچنان که به طرف اتاق عکس‌برداری می‌رفتند، مرد دستش را بالا آورد مثل این‌که می‌خواست عرق پشت لبش را با آستین خود پاک کند، ولی زود متوجه شد و توی جیب شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتی روی صندلی، جلوی دوربین نشست، دستمالش را دوباره تا کرده بود و می‌خواست توی جیب پیش سینه بگذارد که به صرافت افتاد. حیف! دستمالش سفید نبود و ابریشمی بود و بزرگ بود. یک دستمال ابریشمی بزرگ یزدی رنگین منصرف شد و دگمه‌های کتش را که بست، مرد عکاس دوربین را مرتب کرده بود و حالا به سراغ او می‌آمد.

- یک وری بنشینید، آقا!

- نمی خوام. همین طوری خوبه.

و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم‌های مرد عکاس خیره شده بود، راست و با گردنی افراشته رو به روی دوربین نشسته بود. کلاهش سرش بود و منتظر بود.

- اخه عکسی که نشان دادید نیم‌رخ بود آقا!

- خوب چی کار کنم که نیم‌رخ بود؟ حالا تموم‌رخ وردار. دوربینت که لک نمی‌شه.

مرد عکاس که تازه فهمیده بود، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.

- کراوات نمی‌بندید؟ همه جور کراوات داریم آقا!

- نه نمی‌خوام قرتی بشم. می‌خوام تو عکسم بی‌ریا باشم.

- با کلاه عکس بگیرم؟

و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود. چشم‌هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا در برود. و عکاس که زود فهمیده بود، منتظر جواب سؤال خود نشد و پشت ویترین دوربین رفت و سرش را زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد.

دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می‌کرد، حالا تو آمده بود و شاسی را آورده بود. دوربین حاضر شد. عکاس نه تند و نه آهسته شماره داد. در دوربین را گذاشت و گفت:

- تمام شد آقا!

- آه. خفه شدیم. اگه می‌دونستم این قدر دقمسه داره...

و باز بقیه‌ی حرفش را خورد و دنبال مرد عکاس راه افتاد که او را به اتاق اول آورد. از کشوی میز دسته قبضی بیرون کشید. چند تا عدد روی آن نوشت. بعد پرسید:

- اسم شریف آقا؟

- آجیل فروش.

- شغل‌تان را عرض نکردم. اسم‌تان را.

- هم شغلم آجیل‌فروشه، هم اسمم. چه قدر اصول دین می‌پرسین؟

و مرد عکاس که به اشتباه خود پی برده بود دست و پایش را جمع کرد و گفت:

- معذرت می‌خوام آقا! خیلی معذرت می‌خوام.

و پول را از دست آجیل‌فروش گرفت و توی کشو گذاشت و قبض را به دست او داد که روز دیگر برای گرفتن عکس‌هایش بیاید.

* * *

سه روز بعد همان ساعت، آجیل‌فروش از در عکاس‌خانه تو آمد و با همان لحن سلام کرد و پرسید:

- عکس‌های ما حاضره، جناب؟

- اسم شریف آقا؟... هاها، یادم آمد. بله حاضره.

و همان طور که به آجیل‌فروش صندلی نشان می‌داد، توی کشوی میز دنبال یک پاکت گشت و با قیافه‌ای گشاده و مطمئن پاکت را جلوی روی او گذاشت.

آجیل فروش، هنوز کلاهش را به سر داشت و این بار یخه‌اش بسته بود. پاکت را باز کرد و عکس‌ها را که در می‌آورد، قیافه‌ی بچه‌هایی را داشت که سرسری پی بهانه می‌گردند. ولی یک مرتبه قیافه‌اش عوض شد. خون به صورتش دوید و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عکاس که با شادی و انتظار، او را می‌نگریست چشم انداخت. و باز به عکس‌ها خیره شد که در دستش زیر و رویشان می‌کرد و چیزی نمانده بود که آن‌ها را خرد کند و وقتی حالش به جا آمد، پرسید که:

- آخه این موها... این موهای بغل صورتم... آخه من که... من...

و عکاس که از خوشحالی جانش به لبش رسیده بود، با دست به روتوش‌کننده اشاره کرد که همان طور سرش را توی دستگاهش برده بود و پارچه‌ی سیاهی سر او را و دستگاه را می‌پوشاند و خرت خرت مدادش همین طور بلند بود.

آجیل‌فروش به طرف او حرکت کرد، ولی جلوی خود را گرفت. و از همان جا که ایستاده بود، مثل این که می‌خواهد چیزی بگوید چند بار من من کرد:

- چقدر شما با معرفتین...

و عکس‌ها را به عجله توی پاکت گذاشت و دست گرمی به مرد عکاس داد. دستی هم روی دوش آن که روتوش می‌کرد زد، و دم در ایستاد و رو به مرد عکاس و آن دیگری گفت:

- قربان معرفت آقایون. اجر شماهام فراموش نمی‌شه.

و وقتی از در بیرون می رفت انگار دنبال شاگرد عکاس می‌گشت که شاگردانی کلانی برایش در نظر گرفته بود.

* * *

دو روز بعد، عصر بود که در همان عکاس‌خانه باز شد و آجیل‌فروش با یک نفر دیگر، درست مثل خودش چهارشانه و کلاه مخملی به سر وارد شدند. یک جعبه‌ی بزرگ، زیر بغل آجیل‌فروش بود و پس از این که سلام کردند و نشستند، آجیل‌فروش این طور شروع کرد:

- رفیق ما می‌خواد عکس بندازه. می‌خواد سر برهنه عکس بندازه یعنی می‌شه؟

- چه طور نمی‌شه! فقط باید کلاه‌شان را بردارند.

- نه مقصودم این نیس، مقصودم...

- ملتفتم آقای آجیل‌فروش. مگر برای امر خیر نیست؟...

قیافه‌ی هر سه نفر به خنده باز شد. آجیل‌فروش جعبه را روی میز عکاسی گذاشت و گفت:

- قابل شما رو نداره.

و رفیقش را به همراه مرد عکاس به آن اتاق دیگر فرستاد و خودش توی یک مبل فرو رفت. چلچراغی که از سقف آویزان بود و شمع‌های برقی داشت می‌سوخت. دیوارها پوشیده بود از عکس‌های بزرگ و قاب‌گرفته، عکس‌هایی که تقریباً همه موهای روغن‌خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند. عکس عروس دامادها، عکس‌های خانوادگی با برو بچه‌های قد و نیم‌قد و با همه گونه قیافه‌های دیگر.

و آن که پای دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زیر پارچه‌ی سیاه بود و خرت خرت مدادش روی شیشه‌ی عکس‌ها بلند بود.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، عکاس با معرفت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 2 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


تازه زنگ تفریح را زده بودند و معلم‌ها، یک یک، از میان هیاهوی بچه‌هایی که با سر و صدا، توی حیاط مدرسه ریخته بودند، و دوان دوان به طرف منبع آب هجوم آورده بودند، فرار می‌کردند و به طرف دفتر پناه می‌آوردند. اتاق کوچک بود. میز ناظم مدرسه نصف آن را گرفته بود. و به سختی می‌شد رفت و آمد کرد. دور تا دور بالای اتاق را سیم‌های چرک و سیاه برق و تلفن و زنگ اخبار پوشانده بود. بالای سر میز ناظم مدرسه عکس قاب گرفته و بزرگ جوانکی با لباس پیشاهنگی، خاک گرفته و رنگ و رو رفته، به دیوار آویزان بود. غیر از صندلی‌های دور اتاق، یک گنجه و یک چوب رخت و یک روشویی حلبی و یک تابلوی بزرگ اخطارها و اعلان‌های اداری، دیگر اثاث اتاق بود. یک عکس دسته‌جمعی کوچک هم روی بخاری بود که دیپلمه‌های نمی‌دانم کدام سال مدرسه را با لباس شق و رق و معلم‌ها و ناظم و مدیر همان سال نشان می‌داد.

پیش از همه معلم فرانسه وارد شد که پیرمرد کوتاه قد مرتبی بود و چوب کبریتی به ته سیگار خود فرو کرده بود، و آن را با سرانگشت دور از خود گرفته بود. مثل این که سیگار و دود آن نجس است یا میکروب دارد و باید از آن پرهیز کرد. و بعد معلم تاریخ وارد شد که کوتاه و خپله بود. گیوه به پاداشت و یخه‌اش چرک و نامرتب بود و کراواتش مثل بند جامه لوله شده بود و زیر یخه‌ی کتش فرو رفته بود. بعد معلم جبر آمد که باریک و دراز بود و راه که می‌رفت لق لق می‌خورد و عینک داشت و سیگار گوشه‌ی لبش دود می‌کرد و از بس زرد بود آدم خیال می‌کرد سل دارد. بعد معلم شرعیات وارد شد که ته‌ریشی داشت و یخه‌اش باز بود و عینک کلفتی به چشم زده بود و مثل آخوندها غلیظ حرف می‌زد و با یک یک همکارانش سلام و علیک کرد و صبحکم‌الله گفت. مثل یک گونی سنگین که به گوشه‌ای بیندازد همان دم در وا رفت. بعد کتابدار مدسه آمد که ریزه بود و سر بی‌مویی داشت و به عجله راه می‌رفت و هرهر می‌خندید و به جای سلام، به هر کس که رو می‌کرد نیشش تا بناگوش باز می‌شد. و بعد هم چند نفر دیگر آمدند و دست آخر معلم نقاشی وارد شد که عبوس بود و انگار تازه از یک دعوا خلاص شده بود. یک دسته‌ی کلفت کاغذ نقاشی زیر بغل داشت و پای صندلی که رسید سیگارش را زیر پا له کرد و نشست.

معلم‌ها تازه نشسته بودند که کتابدار مدرسه شاد و شنگول، مثل کسی که مژده‌ی بزرگی آورده باشد، به صدا درآمد:

- خوب، تبریک عرض می‌کنم، آقایان! امروز قرار است دفترچه‌های بیمه را بدهند.

معلم تاریخ به سختی خودش را از توی مبل بیرون کشید و اعتراض‌کنان فریاد زد:

- مرده‌شورشان را ببرد با بیمه‌شان. من اصلاً نمی‌خواهم بیمه بشوم. خودم بیمه هستم. من که اصلاً قبول نمی‌کنم.

- چه قبول بکنی چه نکنی از حقوقت کم می‌گذارند. آش خالته، بخوری پاته، نخوری پاته...

به این مثل لوس کتابدار مدرسه عده‌ای زورکی خندیدند. و معلم تاریخ از جوش و خروش افتاد. معلم جبر که سیگارش داشت تمام می‌شد، گفت:

- راستی می‌دانید بیمه در مقابل چه...؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدایی برخاست:

- در مقابل حمق آقایان! در مقابل حمق!

این صدای معلم نقاشی بود که عبوس بود و اوراق نقاشی را روی زانوهایش گذاشته بود و وقتی حرف می‌زد مثل این بود که فحش می‌دهد. همه به طرف او برگشتند. نگاه‌هایی که تا به حال جز خستگی چیزی نمی‌رساند و چیزی جز بی‌علاقگی نسبت به همه چیز در آن خوانده نمی‌شد، حالا کنجکاو شده بود و در بعضی از آن‌ها هم چیزی از نفرت را می‌شد حس کرد. همه‌ی همکاران معلم نقاشی می‌دانستند که او رشته‌ی فیزیک را تمام کرده و درس نقاشی مدرسه را به اصرار خودش دو سال است به او داده‌اند. همه با قیافه‌ی عبوس او آشنا بودند. با تندی‌های او خو گرفته بودند و در حالی که بیش‌تر اوقات به او حق می دادند، دم‌پرش نمی‌رفتند و از مجادله با او می‌گریختند. حتی کتابدار مدرسه که همه را دست می‌انداخت و به اصطلاح خودش می‌خواست با شوخی‌ها و مسخرگی‌های خود، خستگی را از تن همکارانش در بیاورد نیز سر به سر او نمی‌گذاشت و رعایت حالش را می‌کرد.

چند لحظه به سکوت گذشت و اگر فراش پیر مدرسه با سینی چای وارد نشده بود معلوم نبود این سکوت تا کی طول خواهد کشید. بعضی از معلم‌ها چای را که از توی سینی بر می‌داشند چند تا پول سیاه با سر و صدا توی سینی می‌انداختند و بعضی‌ها هم اصلاً چای بر نداشتند و معلم شرعیات و کتابدار مدرسه داشتند چایشان را هورت می‌کشیدند که معلم نقاشی دوباره به صدا آمد:

- بدیش این است که من اهل تعارف نیستم. رک و پوست‌کنده حرف می‌زنم. خودم را می‌گویم. اول که معلم شدم خیال می‌کردم پنج سال که بگذرد دیوانه خواهم شد. حق هم داشتم. سال دوم بود که درس می‌دادم. معلم هندسه‌ی مدرسه‌مان دیوانه شد. صاف عقل از سرش پرید. و چه جانی کندیم تا به فرهنگ ثابت کردیم که احتیاج به استراحت دارد. بیچاره مدیر مدرسه هم خیلی دوندگی کرد تا از معرفی «جانشین واجد شرایط» معافش کرد. بدبختی این بود که به خودش نمی‌شد گفت دیوانه شده‌ای و نباید به کلاس بروی. اما از رفتارش پیدا بود! می‌آمد و سر کلاس راه می‌رفت. عادتش شده بود. با این که عقل از سرش پریده بود عادتش را نمی‌توانست ترک کند. من همان وقت برایم حتم شد که چه عاقبتی در انتظار ماست. همان وقت بود که خیال می‌کردم اگر پنج سال بگذرد دیوانه خواهم شد. اما حالا که هفت سال است درس می‌دهم، کم‌کم دارم به این مطلب می‌رسم که نه. دارم احمق می‌شوم. حالا به این مطلب رسیده‌ام که آدم‌هایی پس از پنج سال تدریس دیوانه می‌شوند که آدم‌های برجسته‌ای باشند. آن معلم هندسه این طور بود. آدم‌های کودن و بی‌خاصیت مثل ما فقط احمق می‌شوند. هر چه بیش‌تر درس بدهند، احمق‌تر می‌شوند.

کتابدار وسط حرفش دوید که:

-آقا البته قیاس به نفس می‌فرمایند.

و معلم فرانسه که با استکان بازی می‌کرد گفت:

- شوخی نکنیم، آقا. حقیقت را قبول کنیم. من هم قوچان که رئیس فرهنگ بودم، بیست سال پیش را می‌گویم، معلم حسابمان روس بود. دیوانه شد. درس را ول کرد. بعد هم نفهمیدم چه طور سر به نیست شد. در این سی سال که من در فرهنگم تا حالا چهار تا از همکارهام دیوانه شده‌اند...

- من مگر چرا آمدم رشته تخصصی‌ام را ول کردم و معلم نقاشی شدم؟ بله؟ برای این که پنج سال یا هفت سال یک مطلب معین را به مغز کره‌خرهای مردم فرو کردن، بحث و مطالعه را برای ابد رها کردن، و حتی برای تدریس احتیاجی به مطالعه و تعمق نداشتن، و همان تنها اره و تیشه‌ای را که توی دانشسرا به دستمان داده‌اند روی مغز هر بچه‌ای به کار انداختن، این یا آدم را دیوانه می‌کند یا احمق. اگر آدم حسابی باشد یا تدریس را ول می‌کند یا دیوانه می‌شود و اگر حسابی نباشد کودن می‌شود. احمق می‌شود. من که به این نتیجه رسیده‌ام.

معلم جبر که وقتی حرف می‌زد لق لق می‌خورد. گفت:

- راجع به حمق که من خیالم راحت است. هر چه باید شده باشد، شده. من الان چهارده سال است درس می‌دهم. و اما به نظر من معلم‌ها را فقط در مقابل دو مرض باید بیمه کرد. در مقابل سل و در مقابل...

دستش را به طرف پیشانی رنگ پریده‌ی بلندش برد و دو سه بار با انگشت به آن زد. معلم نقاشی گفت:

- نه آقا. در مقابل حمق!

معلم شرعیات تکانی خورد و با لحنی تسلادهنده گفت:

- فقط سخت نباید گرفت آقایان. عصبانی نباید شد. گور پدرشان خواستند بفهمند، نخواستند نفهمند. شماها جوانید و خیلی حرارت دارید. یک کمی پا به سن که گذاشتید و حرارتتان تمام شد کار درست خواهد شد. بی‌خود خیالتان را ناراحت نکنید.

معلم تاریخ شاید برای اینکه بحث را عوض کرده باشد. گفت:

- من که اصلاً بیمه نمی‌شوم. مرده‌شور! من خودم بیمه‌ی عمر شده‌ام. هجده سال دیگر بیست هزار تومان پول عمرم را هم از بیمه خواهم گرفت.

- یعنی تا هجده سال دیگر خیال داری زنده بمانی؟

از این شوخی کتابدار همه خندیدند. حتی خود او هم خندید و مجلس از رسمیتی که به خود گرفته بود افتاد. صحبت‌های دونفری و خنده‌های کوتاه شروع شد. کتابدار برای این که شوخی خود را جبران کرده باشد با معلم شرعیات راجع به بیمه گرم گرفته بود و معلم تاریخ از صدی دو حق کارمندی صحبت می‌کرد و معلم شرعیات راجع به تکه زمینی که اخیراً در عباس‌آباد معامله کرده است برای پهلو دستی‌اش می‌گفت. و معلم فرانسه راجع به ترفیعات از ناظم چیزی می‌پرسید... فراش پیر آمده بود استکان‌ها را جمع می‌کرد که، در اتاق باز شد و رد میان موجی از هیاهو و جنجال حیاط مدرسه که به درون آمد، مدیر مدرسه از پیش و دو نفر کیف به دست از عقب او وارد دفتر شدند.

بعضی‌ها به احترام برخاستند. دیگران سر جای خود تکانی خوردند و دوباره بی‌حرکت ماندند. مدیر مدرسه رفت پشت میز ناظم نشست و عینکش را گذاشت و آن دو نفر کیف به دست بساط خودشان را روی میز پهن کردند. مدیر با یکی یکی معلم‌ها احوال‌پرسی کرد. راجع به کلاس‌ها پرسید. از وضع حضور و غیاب بچه‌ها سؤال کرد. و اوراق که مرتب شد معلم‌ها را یک یک از روی صورتی که زیر دست داشت صدا می‌کرد و ازشان امضا می‌گرفت و بازرس‌ها عکس دفترچه‌ی بیمه‌ی هر یک را با وضعی ناشیانه با قیافه‌ی صاحبش تطبیق می‌کردند - با دقتی که در زندان نسبت به جانی‌ها می‌کنند - و دفترچه را می‌دادند. وقتی نوبت به معلم نقاشی رسید و دفترچه‌ی بیمه‌ی «امراض و حوادث» او را به دستش دادند در او نه خیال تازه‌ای انگیخته شد و نه شادی و سروری به او دست داد. قیافه‌اش همان طور عبوس شد و اوراق نقاشی بچه‌ها را همان طور زیر بغل می‌فشرد. شاید خیلی خسته بود، شاید حواسش جای دیگری بود. اما وقتی خواستند از او باز پای چند تا ورقه امضا بگیرند کمی ناراحت شد. او حتی از امضا کردن دفتر حضور و غیاب مدرسه هم خودداری می‌کرد. برای همکارانش گفته بود: که چه؟ مثل کفترهای صحن امام‌زاده‌ها هی فضله انداختن؟ و همه جا را آلوده کردن؟ و خیلی دلش می‌خواست لیست حقوق را امضا نکند. ولی این دیگر نمی‌شد. رسید دفترچه‌ی بیمه هم همین طور بود. بازرس‌ها سخت‌گیر بودند و او ناچار خط کج و کوله‌ای پای دو سه ورقه گذاشت و در دل باز به این فضله‌ای که با قلم روی کاغذها می‌گذاشت خندید و دفترچه را بی این که نگاهی کند توی بغل گذاشت و دوباره نشست.

بعد هم زنگ خورد و یک ساعت کلنجار رفتن با بچه‌ها، و ساعت بعد که با همکارانش توی دفتر جمع شدند، باز هم صحبت از بیمه شد و وقتی برای او حساب کردند که هر ماهه چهل و هفت هشت ریال، گیرم پنج تومان از حقوقش کم خواهند کرد، راستی اوقاتش تلخ شد. جنجال و هیاهوی ساعت درس بعد، باز همه چیز را از یادش برد و ظهر که از مدرسه در آمد و با دو سه نفر از همکارانش سوار اتوبوس شد، وقتی دنبال پول توی جیب بغلش گشت، دستش به دفترچه خورد و آن را در آورد و همان طور که بلیت‌فروش باقی پولش را می‌داد آن را ورق زد و به فکرش افتاد که «نه، زیاد هم بد نیست. اگر یک وقت سجل آدم گم بشود، یعنی اگر آدم یک وقت بخواهد سجلش را گم کند، به درد می‌خورد، اما یعنی قبول می‌کنند؟...»

به دنبال این فکر یک بار دیگر سر و ته دفترچه را خوب وارسی کرد که زیاد به ریزه‌کاریهای محل تولد و اسم مادر و شماره‌ی سجل پدر نپرداخته بود و فقط اسم و سال تولد خودش را با یک عکس شسته و رفته و اتوکشیده از دوران جوانی، اول آن زده بودند. از عکس خودش که جوان بیست ساله‌ای را نشان می‌داد که هنوز زلف‌هایش نخوابیده بود و پیدا بود که به ضرب آب و شانه روزی سه چهار بار با آن ور می‌رود. خنده‌اش گرفت و بعد ورق را برگرداند. صفحات متعددی برای تصدیق طبیب‌ها و ستون‌هایی برای اسامی امراض، خالی گذاشته بودند. و اوراقی هم از آخر دفترچه بابت مقررات جوراجور بیمه‌ی عمر و حوادث و اموال و حریق سیاه شده بود، زیاد بدش نیامد. نه از این لحاظ که دفترچه‌ی بیمه هم مثل سجل، درست به یک نشانه به یک انگ می‌مانست، نه. چون او همیشه از سجل و دیپلم و سواد مصدق و معرفی‌نامه و این نوع نشانه‌ها و انگ‌ها بدش آمده بود. همه‌ی این انگ‌ها برای او مثل خرمهره‌ای بود که گاو ماده‌ی «کل قربان‌علی» را از دیگر گاوها مشخص می‌کند. این نشانه‌ها و انگ‌ها همیشه برای او حاکی از چیزی خالی از انسانیت بود. و آن‌ها را کوششی برای پست کردن آدم‌ها می‌دانست. نقاط مشترکی که همه‌ی اسب‌های فلان گردان سوار دارند. یا شباهتی که میان پرتقال‌های درون یک جعبه است، به نظر او خیلی بیش‌تر از نقاط مشترکی بود که همه‌ی آدم‌های مثلاً دیپلمه دارند. یا مثلاً همه‌ی سرهنگ‌ها دارند. به نظر او پست کردن آدم‌ها و تحقیر آن‌ها بود که به آن‌ها دیپلم بدهند، یا نشان روی دوش‌شان بکوبند؛ یا سجل «صادره از بخش ۴ مشهد» به دستشان بدهند! و به همین سادگی از دیگران ممتازشان کنند.

اصلاً به عقیده‌ی او وجه امتیاز آدم‌ها را از یکدیگر نمی‌شد از درونشان، از قوای ذهنی‌شان بیرون کشید و مثل خرمهره روی پیشانی‌شان آویزان کرد یا مثل نشان روی دوششان کوبید. و حالا این دفترچه هم فرق چندانی با آن‌های دیگر نداشت. با سجل، با دیپلم با هر نشانه یا انگ و یا خرمهره‌ی دیگر، فرق اصولی دیگری نداشت. فقط این فرق را داشت که مثل سجل، هزار سؤال و جواب در آن نشده بود و از ایل و تبار صاحبش نشانه‌ای نداشت.

همین بود که معلم نقاشی را به دفترچه علاقمند می‌ساخت. یعنی علاقمند که نمی‌ساخت. فقط به نظرش بد نیامد. شاید چون از عکس جوانی‌اش که روی آن خورده بود خوشش آمده بود... شاید هم... آهاه...همان طور که اتوبوس از یک ایستگاه با سر و صدا راه می‌افتاد صفحه‌ی خالی مخصوص به تصدیق اطبا را آورد و به ستون امراض خیره شد و اندیشد که اگر این ستون پر بشود و طبیب‌های متخصص در امراض گوناگون نظر خودشان را درباره‌ی او، درباره‌ی مغز و اعصاب و کبد و معده‌اش بنویسند او خودش را که خواهد شناخت! او که تا به حال فرصت نکرده است یک ماه در بستر بخوابد و استراحت کند، او که تا به حال نتوانسته است برای هر دل درد یا ضعفی و یا عصبانیت نزدیک به جنونی، به طبیب مراجعه کند، از این پس خواهد فهمید که در حفره‌های درونش چه‌ها می‌گذرد؟ و این امیدواری او را به دفترچه‌ی بیمه علامقه‌مند ساخت. و حس کرد که آن را با دقت و دلسوزی باید محافظت کند.

همه‌ی این فکرها را می‌کرد از همکارانش غافل مانده بود که مدتی پیش پیاده شده بودند و رفته بودند و تا به ایستگاه نزدیک خانه‌اش برسد، دو سه بار دیگر از سر شوق دفترچه را ورق زد و تصمیم گرفت همه‌ی مطالب را با زنش در میان بگذارد. و از او هم نظری بخواهد. و وقتی رسید آن قدر خسته بود که همه چیز از یادش رفت.

* * *

دفترچه را پیش روی دکتر گذاشت و نشست.

دکتر روی صندلی تکانی خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به این که مشخصات آن را روی ورقه ضبط کند. معلم نقاشی کلاهش را روی زانویش نگه داشته بود و کمی خودش را باخته بود. مثل این که پایش هم می‌لرزید. هر چه سعی کرد بر خودش مسلط شود نتوانست. مثل این که کار زشتی کرده باشد، مثل این که به گدایی آمده باشد. اما دکتر سرش پایین بود و اوراق را زیر و رو می‌کرد. و همین معلم نقاشی را کمی جرأت داد که سرش را بردارد و نگاهی به اطراف بیندازد، شاید انبساط خاطری برایش دست بدهد. اما چیزی جالب نبود. یک تخت مشمع‌پوش طرف راست بود که چکش کوچکی روی آن را گرفته بود. و طرف چپ، دیوار روغن‌زده و براق بود و رو به رویش بالای سر دکتر، یک باسمه‌ی رنگی از مناظر، خدا می‌داند سوییس یا شمال ایتالیا به دیوار آویزان بود. نه گوشی دکتر که روی میز افتاده بود و نه قپان کوچکی که در گوشه‌ی راست اتاق بود هیچ کدام چیز جالبی نبود. اما خود دکتر؟ او هم جوان سی و چند ساله‌ی کوتاهی بود که هیچ اطمینان آدم را به خودش جلب نمی‌کرد.

کتش را در آورده بود و پشت صندلی انداخته بود. کراواتش اتو خورده و مرتب بود و یخه‌ی آهاری داشت و پیدا بود که برای دوا فروشی جان می‌دهد. دکتر مشخصات دفترچه را که یادداشت کرد آن را بست، پیش او گذاشت؛ و با قیافه‌ای که می‌خواست صمیمی نشان دهد گفت:

- خوب! آقا چه شونه؟

معلم نقاشی همان طور که سیگارش را آتش می‌زد، شروع کرد:

- راستش نمی‌دانم چه مرضی دارم...

و آب به گلویش جست. و خودش را باخت. زیر چشمی به دکتر نگاهی انداخت بعد پکی به سیگار زد و حالش که جا آمد گفت:

- البته نمی‌دانم برای امراض عصبی باید این جا آمده باشم. اما خودم فکر نمی‌کنم چیزیم باشد. زنم اصرار دارد که مریضم. خیلی دلم می‌خواست او خودش بود تا برای‌تان می‌گفت چرا مریضم می‌داند...

و باز پکی به سیگار زد و برای دکتر که خیلی خونسرد می‌نمود، این طور توضیح داد:

- این را می‌دانم که عصبانی‌ام. خیلی هم عصبانی‌ام. می‌دانید یک ساعت در اتاق انتظار نشستم تا نوبتم برسد. خوب همین کافی است تا آدم را عصبانی کند. اما این دو تا زن خارجی که بلند با هم حرف می‌زدند و سر آدم را می‌خوردند، نزدیک بود مرا دیوانه کنند. لابد شما راهم خیلی خسته کردند. من عاقبت پا شدم و از اتاق بیرون رفتم. سر و صدا اذیتم می‌کند. اما کلاس! آدم را دیوانه می‌کند. شلوغ است. جنجال است. کلاس، آن هم کلاس نقاشی، خودتان می‌دانید یعنی چه! هیچ درسی خسته‌کننده نیست. اما للگی بچه‌ها! بچه‌ها را می‌دانید ساکت نگه داشتن عذابی است. آن هم هشتاد تا بچه را! و من همیشه سر کلاس عصبانی می‌شوم. تا دو سال پیش فیزیک درس می‌دادم. درسم را برای این عوض کردم که بهتر بتوانم لله باشم. اما باز هم نمی‌شود. پارسال پسرکی را آن قدر زدم که از حال رفت. خودم هم از حال رفتم. بعد که به هوش آمدم، خود آن پسر هم با دیگران آب به سر و صورتم می‌پاشید. این طوری‌ام. در خانه عصبانی‌ام. زیاد ایراد می‌گیرم. صداهای خیابان پوست آدم را می‌کند. خانه‌مان کنار خیابان است...

و یک مرتبه حس کرد که قیافه‌ی دکتر هیچ نشانه‌ای از علاقه و توجه نیست. درست مثل کاغذنویس‌های در پست‌خانه که غم‌انگیزترین و یا شادترین وقایع زندگی را هم با همان کندی و رِخت معمولی، با همان کشیده‌ها و مدهای بچگانه، بی‌هیچ تعجبی یا تحسینی می‌نویسند؛ دکتر همان طور نشسته بود. چشمش بود. چشمش را گاهی به چشم او می‌دوخت و بعد به روی میز می‌انداخت و پیدا بود که دارد خسته می‌شود. معلم پکی به سیگار زد و افزود:

- فکر نمی‌کنید به همین اندازه کافی باشد؟ خیلی دلم می‌خواست حرف بزنم. اما چه فایده؟ اتاق انتظار شما هم پر است...

و دلش آرام نشد. افزود:

- راستی کاسبی خوبی دارید. نیست؟ خیلی از معلمی بهتر است.

دکتر تبسم‌کنان بر خاست و او را روی تخت نشاند و زانوهایش را آویزان نگه داشت و با چکش دو سه بار روی کنده‌ی زانویش زد که زانویش پرید و بعد فشار خونش را اندازه گرفت و بعد سینه و قلبش را با گوشی معاینه کرد و همه‌ی این کارها را به عجله. و بعد رفت پشت میز نشست و شروع کرد به نسخه نوشتن. و معلم نقاشی یادش به روز پیش افتاد که آفتابه‌شان را برده بود بدهد لحیم کند. پیرمرد آهن‌ساز درست همین طور و با همین عجله آفتابه را وارسی کرده بود.

معلم نقاشی که دوباره نشسته بود و سیگارش را می‌کشید به قلم او چشم دوخته بود که گاهی صدا می‌کرد و با خود می‌اندیشید: این هم دکترهامان! حوصله ندارند آدم براشان حرف بزند. آن هم دکتر امراض عصبی! نه اطمینان آدم را به خودشان جلب می‌کنند نه یک خرده گذشت دارند. چه فرق می‌کند؟ همان ردنه و تیشه‌ای را که ما روی مغز بچه‌های مردم می‌اندازیم این‌ها روی تن مردم می‌اندازند. حتماً با همه‌ی مریض‌ها همین معامله را می‌کنند. مطب این هم مثل کلاس من شلوغ است. غیر از این چه می‌تواند بکند؟ لابد همه می‌آیند و می‌نشینند، هنوز دو کلمه نگفته حرفشان را می‌برد، زانو و سینه و بازوشان را معاینه می‌کند و بعد نسخه می‌دهد و بعد هم ده تومان....

و باز یک مرتبه خودش را جمع کرد. یادش افتاد که خودش پول نمی‌دهد و بیمه است... دکمه‌ی کتش را بست. سیگارش را خاموش کرد و دست‌هایش را زیر کلاهش قایم کرد و چشم به دفترچه دوخت که پیش رویش بود. اما این بار زود بر خودش مسلط شد و اندیشید: «گور پدرش! مگر پول بیمه را نمی‌گیرند؟ محض رضای خدا که قبول نکرده است. پدرسوخته‌ها!» و دکتر سر برداشت و همان طور که تاریخ و امضای نسخه را خود به خود گذاشت گفت:

- غذاهای محرک نخورید. سرکه و فلفل و امثال آن... شب زود بخوابید. اگر قبل از خواب شیر بخورید بهتر است. آمپول‌ها را هم روزی یکی تزریق کنید. قرص هم قبل از غذا؛ متأسفم که دستور داده‌اند مرخصی ندهیم، وگرنه احتیاج به یکی دو هفته استراحت داشتید.

معلم نقاشی همان طور که به دکتر گوش می‌داد، در دل می‌خندید: «اگر این‌ها بود اصلاً چرا پیش تو آمدم؟ زنم خیلی بهتر از تو این‌ها را بلد است. همین حرف‌ها را می‌زند. آمپولت را هم لابد کلسیم است....» و بلند گفت:

- متشکرم... و برخاست. دو سه برگ نسخه را تا کرد و توی جیب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد. هنوز در اتاق را باز نکرده بود که مریض بعدی پرید تو و هاج و واج کلاهش را به سر گذاشت و رفت. توی کوچه که رسید، جوی آب صاف و روانی داشت. فکر کرد: «آره! بهتره... فایده‌اش چیه؟ » و نسخه را پاره کرد و به آب داد و زیر چراغ خیابان که رسید دفترچه‌اش را باز کرد و در ستون امراض دید نوشته: «ضعف اعصاب» و جلویش را دکتر امضا کرده است.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، دفتر چه بیمه،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 1 مرداد 1390




http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


و به این طریق یک سال گذشت. یک سالی که در آن معلم نقاشی ما هشت بار به دکتر مراجعه کرد. اول با علاقه و ولع و کم کم از سر بی‌میلی و فقط برای این که شاید به این وسیله بتواند آدم‌های تازه ای را بشناسد. درین مدت دکترهای مختلف نظر خود را درباره‌ی او روی ستون امراض دفترچه‌ی بیمه‌اش نوشتند. حالا معلم نقاشی دلش به این خوش بود که اقلاً فهمیده بود که چه مرگی دارد. یا چه مرگ‌هایی دارد. دو امضای ضعف اعصاب، یکی برای معاینه‌ی تمام بدن، دو تا برای سینه‌درد و سرماخوردگی، یکی برای معاینه‌ی گلو و یکی هم برای بیماری کبد و آخری برای تجزیه‌ی خون. سه تا از نسخه‌هایی را که در این مدت گرفته بود. پاره کرده بود و دور ریخته بود. چون همان امضای دکترها برایش کافی بود. و نسخه‌هایی را هم پیچیده بود دواهاشان هنوز کنار طاقچه اتاقشان افتاده بود و شیشه‌هاشان را که نه می‌خواستند، دور بریزند و نه معلم نقاشی حاضر بود لب بزند. مجبور بودند هفته‌ای یک بار گردگیری کنند. به خصوص یک شیشه‌ی بزرگ روغن ماهی بود که مزاحم‌تر از همه بود و برای سینه دردش به او داده بودند. و این‌ها خودش باعث شده بود که دواخانه‌ی کوچکی دایر کنند. و درست مثل اولین کتابی که به خانه می‌آید و گاهی هوس کتابخانه داشتن را در صاحبش می‌انگیزد، هرچه شیشه و پیشه داشتند پهلوی هم توی طاقچه چیده بودند. و گر چه تنها از شیشه‌ی «مرکورکروم» و آن هم گاهی، استفاده می‌کردند دلشان به این خوش بود که اقلاً با دیدن شیشه‌های دوا اطمینان می‌یابند که سلامتی در خانه هست.

معلم نقاشی هرگز به دوا خوردن عقیده نداشت، از یک قرص کوچک سردرد گرفته تا سولفات دوسود و از آبی که زنش با آن چشمش را می‌شست تا آمپول‌های جورواجوری که به دست و بازو یا توی رگ می‌زدند. اصلاً از دوا بیزار بود. از خود دکترها هم بیزار بود.

بچه مدرسه که بود یک روز مادرش او را به هزار حقه پیش دکتر برده بود. دکتر پیر بدعنقی بود که به ترکی بحش می‌داد و می‌زد و به او فلوس داده بود و او بعد که از مطب در آمده بودند و مادرش برای پیچیدن نسخه به دواخانه‌ی نزدیک رفته بود، گریخته بود. ترس از دکتر، بوهایی که در مطب می‌آمد، عکس‌های وحشتناکی که از در و دیوار آویخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود که گریخته بود و تا شب توی تیمچه‌های بازار و لای دسته‌های بار قایم شده بود. و غروب که خواسته بودند در تیمچه را ببندند. کاروان‌سرادار نطنزی او را پیدا کرده بود. و به خیال این‌که برای دزدی آمده است کتکش هم زده بود و بیرونش انداخته بود. او از همه جا مانده و گرسنه به خانه‌ی عمه‌اش پناه برده بود و آن‌ها هم که از همان صبح از فرار او آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و مادر هم از سر غیض او را با چوب هیزم‌های ناصاف کتک زده بود.

معلم نقاشی هیچ وقت این واقعه را فراموش نمی‌کرد و از آن پس شاید به علت همین ترس و ناراحتی، دیگر بیمار نشد و یا کم‌تر بیمار شد. غیر از حصبه‌ای که در سیزده سالگی گرفته بود و این واقعه که در دوازده سالگی اتفاق افتاد. هرگز جرأت نکرده بود مریض بشود و دو روز در خانه بخوابد. اما دفترچه‌اش را داده بودند و پیش خودش حساب این بیزاری از دکترها را رسیده بود و خودش را هم قانع کرده بود که به این احساس قوی و شدید زمان بچگی زیاد وقعی نباید بگذارد و برای شناسایی خود و به عنوان یک تجربه هم شده، از دفترچه باید استفاده کند. قبل از این که دفترچه‌ی بیمه‌ای داشته باشد. حتی یک بار هم به پای خودش به دکتر مراجعه نکرده بود. اما حالا یک سال بود به میل و رضا پیش هر دکتری که اداره‌ی بیمه معلوم می‌کرد می‌رفت.

چه چیزی به دستش آمده بود؟ غیر از همان چند امضا؟ آن بار ترسی از دکتر پیر بدعنق او را فرا گرفته بود از دوا و دکتر و بیماری، بیزارش کرده بود. و حالا؟... حالا دیگر نه ترسی از دکترها داشت نه بیزاری. چون دیگر از بچگی خیلی دور بود و نه آن اطمینانی را که در آن‌ها و طرز کارشان می‌جست یافته بود. حالا دیگر به نومیدی رسیده بود. حالا به این نتیجه رسیده بود که آن چه از طب و طبابت مفید است و مورد تردید نیست همان سولفات دوسود و فلوس و شیر خشت است. همان نسخه‌های خانگی خاله زنکی است. همان عناب و گل بنفشه. همان پر سیاوشان و برگ زوفا.

* * *

میان دو ساعت درس صبح، در اتاق دفتر مدرسه، معلم‌ها نشسته بودند و بی سر و صدا چای می‌خوردند. و هر بار که در باز می‌شد و یکی تو می‌آمد موجی از جنجال و هیاهوی بچه‌ها به درون می‌ریخت. میز ناظم مدرسه نصف دفتر را گرفته بود. در و دیوار چرک و سیاه بود. تاریکی نه تنها با گوشه‌های اتاق و زیر میزها و مبل‌ها اخت شده بود، بلکه پشت پنجره‌ها نیز با شیشه‌های زرد و تیرهای که داشتند، جا خوش کرده بود و مانده بود. غیر از معلم فرانسه و تاریخ و نقاشی و ناظم، که پشت میزش نشسته بود و کم‌تر حرف می‌زد یک معلم تازه هم بود که دماغ عقابی داشت و رنگ‌پریده بود. و معلم ورزش هم فرصت کرده بود و آمده بود. اما معلم عربی عوض شده بود. و از معلم جبر خبری نبود.

هنوز داشتند چای می‌خوردند که معلم تاریخ از ته مبل و با حرارت گفت:

- دیدید گفتم؟ پدرسوخته‌ها بیمه‌شان هم به همه چیز دیگرشان رفته! آدم خودش باید فکر خودش باشد. تنها چیزی که از بیمه‌شان فهمیدیم پولی بود که از حقوقمان کم گذاشتند. باز هم خوبیش این است که تمام شد. خلاص شدیم، من که خودم بیمه هستم.

معلم فرانسه که سیگارش را به چوب کبریت نیم سوخته‌ای زده بود و دور از خود نگه داشته بود، آهی کشید و گفت:

- آره جانم. همین بی‌ترتیبی‌هاست که مردم را نومید می‌کند. اصلاً چرا باید بیمه را راه بیندازند که بعد از یک سال مجبور شوند برش بچینند؟... آن هم با این افتضاح؟ اصلاً وقتی نمی‌توانند کاری را بکنند مگر مجبورند مردم را توی دردسر بیندازند؟ آن هم با این حرف‌هایی که آدم می‌شنود؛ با این افتضاح!...

حرف معلم فرانسه تمام نشده بود که در باز شد و یک شاگرد پرید تو و با قیافه‌ای وحشت زده و نفس بنده آمده شکایت داشت که:

- آق ناظم! این احمدی می‌خواد منو بزنه.

و ناظم برخاست، دست او را گرفت و با هم بیرون رفتند. و سکوتی که معلم‌ها را چند لحظه فرا گرفته بود شکست و معلم ورزش به صدا در آمد:

- چه بهتر آقا! بنده که اصلاً احتیاج ندارم به دکتر مراجعه کنم. یک سال حقوق بیمه بدهم که چه؟ دوا و دکتر و بیمه‌ی من ورزش تنفسی دم صبح است آقا! آدم سالم...

معلم نقاشی حرف او را برید که:

- بله آدم سالم توی ما دبیرها خیلی نادر است. غیر ازین چیز دیگری می‌خواستید بفرمایید؟

- نه می‌خواستم بگویم یک سال پول یامفت از ما گرفتند. شاید هم بشود گفت پول زور.

- دیدید آقا من حق داشتم! از اول نمی‌خواستم اصلاً بیمه بشوم. اما مگر می‌شد؟ خودشان از حقوقم کسر می‌گذاشتند. یک سال ماهی هفت تومن و نیم چه قدر می‌شود؟...

باز حرف معلم تاریخ را معلم نقاشی برید که با خنده گفت:

- جان من! مهم این نیست که پول مفت گرفتند یا پول زور. این هم مهم نیست که پول‌ها را که و چه طور سگ‌خور کرد. این مسائل از بس عادی است دیگر اهمیت خود را از دست داده. مهم نیست که معلم‌ها را یک سال کشیده‌اند توی مطب دکترها و هیچ چی که نباشد بهشان فهمانده‌اند چه مرگشان است...

معلم تازه‌ای که دماغ عقابی داشت و رنگ‌پریده بود با لهجه‌ی رشتی گفت:

- نه آقا! چه طور مهم نیست آقا؟ خیال می‌کنید بیمه همین طوری قطع شد آقا؟ یک ساله چه قدر روی بیمه خورده باشند خوب است آقا؟ خود بنده اطلاع دارم که دویست و پنجاه هزار تومن در تهران ملاخور شده، آقا! این‌ها را باید دانست آقا!

معلم نقاشی گفت:

- راست می‌گویید. باید دانست. اما باز هم این‌ها زیاد مهم نیست. مهم این است که فلان دبیر ادبیات یا جغرافی که تا حالا اصلاً فرصت نداشته به درد سر و شکم خودش برسد، رفته و از سوراخ سمبه‌های بدنش مطلع شده. بگذریم که اگر بیمه هم بود نمی‌توانست این دردها را دوا کند. اما این قدر هست که وسواس معلم‌ها زیادتر شده. یک معلم اگر تا به حال خیال می‌کرد لله‌ی بچه‌هاست، یا اگر ناراحت بود که چرا عمرش به بی‌حوصلگی می‌گذرد، یا وسواس این را داشت که سر چهل سالگی عقل از سرش بپرد، حالا به یک مطلب تازه‌تر هم پی برده؛ یک وسواس دیگر هم برایش ایجاد شده، وسواس این که می‌بیند درست مثل یک کیسه‌ی انباشته از بیماری‌های مختلف است...

معلم ورزش که با دسته‌ی کلیدش بازی می‌کرد، اعتراض کنان گفت:

- نه آقا درست نیست! که گفته همه‌ی معلم‌ها مریضند؟ میان معلم‌های ورزش صد تا یکی هم مریض پیدا نمی‌شود.

- معذرت می‌خواهم جانم، صحبت از تارزان‌ها نیست که با کره‌های بازوشان زندگی می‌کنند. صحبت از معلم‌هاست. یعنی آن‌هایی که با مغزشان زندگی می‌کنند. گذشته از این که لابد می‌دانید هر مدرسه‌ای یکی یا دو تا معلم ورزش بیش‌تر ندارد...

معلم فرانسه خودش را به میان انداخت و گفت:

- چرا بیخود سر به سر هم بگذاریم؟ مسأله این است که یک سال مردم را به خودشان امیدوار کرده‌اند و حالا یک مرتبه گندش بالا آمده. معلوم نیست چرا بیمه قطع شده. معلوم نیست اختلاف حساب سر چه بوده. و دست هیچ کس هم به هیچ جا بند نیست.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی افزود:

- چه جور هم گندش بالا آمده آقا! خود بنده اطلاع دارم که بعضی از دکترها نسخه‌های خودشان را می‌خریده‌اند آقا! برای دوست و آشنا نسخه می‌نواشته‌اند و دوای نسخه‌ها را خودشان بر می‌داشته‌اند و می‌فروخته‌اند. دوافروش‌ها تقلب می‌کرده‌اند آقا! در انتخاب دکترها هزار نظر خصوصی در کار بوده. و خیلی کثافت‌کاری‌های دیگر آقا...

معلم نقاشی لبخندزنان و از سر بی‌اعتنایی گفت:

- من با این‌ها هم کاری ندارم. این دله‌دزدی ها به این زودی ازین خراب‌شده ریشه‌کن نمی‌شود. اصلاً لازم نیست فکرش را هم بکنیم. فکر این را باید کرد که کار این همه مریض به کجا می‌کشد؟ من هر وقت به دکتر مراجعه کردم از جنجال اتاق‌های انتظار وحشت کردم. این همه مریض! آن هم در تهران! آن هم میان آدم‌هایی که به هر صورت بر دیگران رجحانی داشته‌اند که توانسته‌اند خودشان را به دکتر برسانند. فکرش را هم اذیت‌کننده است...

که در باز شد و ناظم آمد تو و با قیافه‌ای گرفته رفت پشت میزش نشست. چیزی روی یادداشت نوشت.

فراش را صدازد. که:

- این را ببر برای آقای مدیر، جوابش را بگیر و بیار.

و فراش که رفت، دنباله‌ی صحبت را معلم تاریخ گرفت:

- راستی آقایان هیچ فکر کرده‌اید که کار دکترها چه قدر بهتر از کار ماست؟

- کار قصاب هم خیلی بهتر از کار ماست. این که غصه خوردن ندارد.

معلم فرانسه بود که این را گفت و اخم‌هایش را در هم کرد و سیگارش را در آورد تا یکی دیگر آتش بزند.


معلم ورزش که تا به حال در خود فرورفته بود و صدایی بر نیاورده بود به صدا در آمد که:

- در مملکت آدم‌های مفنگی، یکی دکترها کار و بارشان خوب است؛ یکی هم مرده‌شورها.

و معلم نقاشی باز به حرف آمد و این بار تأییدکنان گفت:

- درست است که کار و بار دکترها خیلی بهتر از ما است، اما این طور که من دیدم دکترها کاسب‌های بدی هستند. خیلی هم بد. می‌دانید چرا؟ برای این که آدم وقتی از یک بقال برنج یا لوبیا می‌خرد، یا از قصاب گوشت می‌خرد، چشم دارد و می‌بیند که چه می‌خرد. اما آن چه از دکتر می‌خواهد بخرد - یعنی سلامتی را - آیا می‌تواند تشخیص بدهد؟ می‌تواند انتخاب کند؟ نه. اصلاً همین است که من در تمام این مدت در جست و جوی دکتری بودم که به او اطمینان داشته باشم. اعتماد داشته باشم. اما دکتر را مگر به این زودی می‌شود عوض کرد. تا ده تا نسخه‌ی اشتباهی ندهند، مزاج آدم به دستشان نمی‌آید. و آن وقت تازه دکتر خانوادگی شده‌اند! بله به این علت کاسب‌های بدی هستند. یا اگر بهتر گفته باشیم کسب بدی را انتخاب کرده‌اند.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی‌اش گفت:

- و بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیش‌تر هم می‌شود آقا!

- البته باید هم همین طور باشد. مردم هرچه بیش‌تر مفنگی باشند به طبیب بیش‌تر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیش‌تر نباشد، اما چند تا مطب هست؟

و چون کسی جوابی نداد، خود معلم ورزش افزود:

- سه هزار و پانصد مطب هست. ملتفت هستید؟ سه هزار و پانصد تا!

بعد در باز شد و کتابدار مدرسه در میان موجی از جنجال مدرسه که به درون ریخت، وارد شد و شاد و خندان با یک یک همکارهایش سلام و علیک کرد، و پهلوی ناظم نشست، و فراش را صدا کرد که برایش چای بیاورد و بی‌معطلی رو به معلم تاریخ گفت:

- خوب! بیست هزار تومان بیمه را گرفتی؟

که همه زدند به خنده. خود او هم بلندتر از همه خندید و معلم تاریخ با خونسردی گفت:

- نه. هفده سال دیگر مانده. خیال می‌کنی کار بیمه‌ی عمر هم مثل بیمه‌ی فرهنگی تق و لق است؟

- غصه نخور بابا! همه‌شان سر و ته یک کرباسند.

و برای این که حرف را گردانده باشد رو به دیگران گفت:

- خوب آقایان! درباره‌ی قطع شدن بیمه چه نظری دارید؟ من خیال دارم اعلام جرم کنم. می‌دانید چرا؟ خبر دارم که کار از کجا خراب شده. شنیده‌ام، پول هنگفتی به جیب زده‌اند.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی گفت:

- از قضا بحث در همین موضوع بود، آقا! بنده هم اطلاع دارم. راستی نمی‌شود اعلام جرم کرد آقا؟ شما سندی، مدرکی، چیزی در دست ندارید آقا؟

معلم نقاشی خنده‌کنان گفت:

- بر فرض هم که مدرک باشد، تازه چه فایده؟ خودتان را بی‌خود به دردسر نیندازید. من تصمیم گرفته‌ام دفترچه‌ی بیمه‌ام را قاب بگیرم بزنم بالای طاقچه. یا اصلاً صفحه‌ی مربوط به امراضش را که نوشته چه دردهایی دارم قاب بگیرم. و بزنم بالای اتاق و هر صبح و شب زیارتش کنم و به یاد ایامی بیفتم که با آن همه خواب و خیال در پی معالجه‌ی خودم بوده‌ام.

فراش که چای را آورد کاغذی پیش روی ناظم گذاشت و گفت که:

- آقای مدیر دادند.

و ناظم آن را برداشت و در سکوتی که دفتر را فرا گرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهی کشید و سر برداشت و رو به حضار گفت:

- آقایان! با کمال تأسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است. آقای مدیر خواهش کرده‌اند عصر، همه‌ی آقایان بیایند تا دسته‌جمعی برویم جنازه را برداریم.

و به فراش اشاره کرد که زنگ را بزند. وقتی زنگ به صدا درآمد درست صدای زنگ نعش کشان‌های سابق را داشت.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، دفترچه بیمه، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 1 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


خانم نزهت‌الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر کرده و شش بار زاییده و دوتا از دخترهایش هم به خانه داماد فرستاده شده‌اند، و حالا دیگر برای خودش مادربزرگ شده است، باز هم عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است. و گرچه سر و همسر و خویشان و دوستان می‌گویند که پنجاه سالی دارد، ولی او هنوز دو دستی به جوانی‌اش چسبیده و هنوز هم در جست و جوی شوهر «ایده‌آل» خود به این در و آن در می‌زند.

هفته‌ای یک بار به آرایشگاه می‌رود و چین چروک‌های پیشانی و کنار دهان و زیر چشم‌هایش را ماساژ می‌دهد. موهایش را مثل دخترهای تازه عروس می‌آراید؛ یعنی با سنجاق و گیره بالا می‌زند. پیراهن‌های «اورگاندی» و تافته می‌پوشد، با سینه‌های باز و دامن‌های «کلوش» .و روزی یک جفت دستکش سفید هم عوض می‌کند. روزی سه ساعت از وقتش را پای آینه می‌گذراند. ده ساعت می‌خوابد و باقی‌مانده را صرف دید و بازدیدهایش می‌کند، و حالا دیگر همه دوستان و اقوام می‌دانند که اگر به خانه‌شان می‌آید و اگر در سوگ و سرورشان شرکت می‌کند و اگر گل‌ها و هدیه‌های گران -برای زایمان‌ها و ازدواج‌ها و خانه عوض کردن‌هاشان - می‌برد، و اگر برای تازه‌عروس‌ها پاگشا می‌دهد، همه برای این است که با آدم تازه‌ای - یعنی مرد تازه‌ای- آشنا شود؛ چون دیگر هیچ یک از خویشان و دوستان دور و نزدیک باقی نمانده است که لااقل یکی دوبار برای خانم نزهت‌الدوله وساطت نکرده باشد و سراغی از شوهر «ایده آل» به او نداده باشد.

خانم نزهت‌الدوله، قد بلندی دارد و این خودش کم چیزی نیست. دماغش گرچه خیلی باریک است ولی...ای... بفهمی نفهمی میلی به سمت راست دارد. البته نه خیال کنید کج است. ابدا! اگر کج بود که فوراً می‌رفت و با یک جراحی (پلاستیک)،راستش می‌کرد. فقط یک کمی نمی‌شود گفت عیب، بلکه همان یک کمی میل به سمت راست دارد. صدایش خیلی نازک است. وقتی حرف می‌زند، هرگز اخم نمی‌کند و ابروها و کنار دهانش، وقتی می‌خندد، اصلاً تکان نمی‌خورد. ماهی پانصد تومان خرج توالت و ماساژ را که نمی‌شود با یک خنده گل و گشاد به هدر داد! باری، موهایش را هفته‌ای یک بار رنگ می‌کند. الحق باید گفت که بناگوش وسیعی دارد و از آن بهتر گوش‌های بسیار ظریف و کوچکی. اما حیف که ناچار است یکی از این گوش‌های ظریف را فدای پیچ و تاب موهای خود کند. (فر) موهایش، از مسواکی که هر روز به دندان‌هایش می‌کشد مرتب‌تر است و درست است که گردنش کمی -البته باز هم بفهمی نفهمی- دراز است، ولی با دستمالی که به گردن می‌بندد، یا گردنبندهای پهنی که دو سه دور، دور گردن می‌پیچد، چه کسی می‌تواند بفهمد؟

باری، گرچه خانم نزهت‌الدوله کوچک‌ترین فرزند پدر و مادرش بوده است، ولی زودتر از خواهرهای دیگر شوهر کرده بود ه و این روزها خودش هم افتخارآمیز اعتراف می‌کند که سر و گوشش حسابی می‌جنبیده است. شوهر یکی از خواهرهایش وزیر است و شوهر آن دیگری، چهار سال پیش، در تیمارستان، خودکشی کرد. خانم نزهت‌الدوله هنوز بیست سالش نشده بود که شوهر کرد. شوهرش عضو وزارت خارجه بود. از خانواده‌های معروف بود و گذشته از آن پولدار بود. راستش را بخواهید گرچه به هر صورت عشق و عاشقی آن دو را به هم رسانده بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد، حساب‌های همدیگر را خوب وارسی کرده بودند، و بی‌گدار به آب نزده بودند. برادر داماد، معاون وزارت خارجه بود و پدر خانم نزهت‌الدوله وزیر داخله. این بود که در و تخته خوب به هم جور شد. باری، تا خانم نزهت‌الدوله آمد مزه‌ی عشق و عاشقی را بچشد که بچه‌دار شدند و عر و بوق بچه، جای بگو و بخندهای اول زندگی را گرفت و هنوز بچه‌شان دوساله نشده بود که شوهرش والی مازندران شد. پدر خانم هنوز نمرده بود و وزیر داخله بود و برای جمع و جور کردن زمین‌های مازندران و یک کاسه کردن خرده‌ملک‌های بی‌قواره‌ی آن‌جا،احتیاج به آدم کارآمد و امینی مثل دامادش داشت. زن و شوهر، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند. درست است که شوهر همه‌کاره بود و از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد در دسترس خانم نزهت‌الدوله بود، اما دیگر کار به جایی کشیده بود که وقتی میرزا منصورخان - شوهر خانم نزهت‌الدوله - از در تو می‌آمد، حوصله نداشت از فرق سر تا نوک پای خانم را ببوسد و در ولایت غربت، کار عشق و عاشقی اصلاً ته کشیده بود و بچه‌ها ناچار جای همه چیز را گرفتند و خانم که در خانه کار دیگری نداشت، برای رفع کسالت هم شده، تا توانست بچه درست کرد. سه تا دختر دیگر و یک پسر. میرزا منصورخان کم کم در خانه هم رسمی شده بود و با زنش همان رفتاری را می‌کرد که با رئیس نظمیه ایالتی. زنش را خانم صدا می‌کرد و به وسیله‌ی نوکر کلفت‌ها احوالش را می‌پرسید و اتاقش را جدا کرده بود و بااجازه وارد اتاق زنش می‌شد و بدتر از همه این‌که دیگر نمی‌خواست زنش او را منصور تنها صدا کند. می‌خواست در خانه هم مثل هر جای دیگر (حضرت والی) باشد. و این دیگر برای خانم نزهت‌الدوله تحمل‌ناپذیر بود. برای او که این همه احساساتی و عاشق‌پیشه بود و عارش می‌آمد که از خانه پا بیرون بگذارد و با زن‌های ولایتی و چلفته روسا رفت و آمد کند و این همه تنها مانده بود و در ولایت غربت این همه احتیاج به صمیمیت داشت و فقط دلش به بچه‌هایش خوش بود! بدتر از همه این که هر وقت پا از خانه بیرون می‌گذاشت، هزاران شاکی، با عریضه‌های طاق و جفت، سر راهش سبز می‌شدند و حوصله‌اش را سر می‌بردند و برای او که اصلاً کاری به این کارها نداشت، این یکی دیگر خیلی تحمل‌ناپذیر می‌نمود.

ولی خانم نزهت‌الدوله باز هم صبر کرد. درست است که پدرش را با کاغذهای خودش کاس کرده بود تا شاید حکم انتقال شوهرش را بگیرد، ولی پدرش رسماً برایش نوشته بود که یک کاسه شدن املاک مازندران خیلی مهم‌تر از زندگی خانوادگی اوست. خودش این را فهمیده بود. این بود که صبر می‌کرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافی و مشغولیت‌ها و رفت و آمدهایش را فراموش می‌کرد که شوهرش به مرکز احضار شد. بدتر از همه این‌که می‌گفتند مغضوب شده. گرچه او ککش هم نمی‌گزید و کاری به این کارها نداشت و در خیال دیگری بود. پس از شش سال تنهایی و غربت، دوباره خودش را میان سر و همسر می‌دید و مجالس رسمی را، با وصف عصا قورت‌دادگی‌های شوهرش، و چند تا قصه خنده‌داری که راجع به مازندرانی‌ها شنیده بود، گرم می‌کرد و از درددل‌هایی که با دخترخاله‌ها و عروس‌عمه‌ها می‌کرد، به یادش می‌آمد که شوهرش چقدر ناجور و خشک است و چقدر از او و از شوهر ایده‌آلش دور است. به خصوص که شوهرخواهرش هم تازه وزیر شده بود و خانم نزهت‌الدوله نمی‌توانست این رجحان را ندیده بگیرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می‌گفتند منتظر خدمت است، سرکوفت نزند و همین طور با شوهرش کجدار و مریز می‌کرد. تا یک شب توی رخت‌خواب -کارشان که تمام شد- رو به شوهرش گفت:

- منصور! راضی شد؟

و شوهر بی این که خجالتی بکشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:

- آدم تو خلا هم که می‌ره، راضی می‌شه.

و این دیگر طاقت‌فرسا بود. و خانم نزهت‌الدوله همان شب تصمیمش را گرفت. و فردا صبح، خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری، یک سر به خانه پدر آمد. درست است که پدرش هم دل خوشی از این داماد مغضوب نداشت، ولی هرچه اصرار کرد که بچه‌ها را باید از این شوهر گرفت، به خرج خانم نزهت‌الدوله نرفت که نرفت. بچه‌ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.

خانم نزهت‌الدوله -شاید در آغاز کار که شوهر می‌کرد- هنوز نمی‌دانست که شوهر ایده‌آلش چه خصوصیاتی باید داشته باشد. ولی حالا که از شوهر اولش طلاق گرفته بود و آسوده شده بود؛ می‌دانست که شوهر ایده آلش چه خصوصیاتی نباید داشته باشد. شوهر ایده‌آل او باید جوان باشد؛ پولدار باشد؛ خشک و رسمی نباشد؛ وقیح و پررو نباشد؛ چاپار دولت نباشد؛ و مهم‌تر از همه این که از در که تو آمد، از فرق سر تا نوک پای زنش را ببوسد. و به این طریق خیلی هم راضی بود و برای این که خودش را به ایده‌آل برساند، سعی می‌کرد روز به روز جوان‌تر باشد. ماهی یک کرست عوض می‌کرد؛ پستان‌بندهای جورواجوری می‌بست که سفارشی؛ در کارخانه‌های سوییس، به اندازه سینه خانم بودند و متخصص مو آرایشگر و همه جور محصولات الیزابت آردن که به جای خود... هر روز و هر ساعت پای تلفن بود و خبر می‌گرفت که آخرین تغییرات مد چه بوده و برای سر و صورت و لب و ناخن؛ چه رنگ‌های تازه‌ای را به جای رنگ‌های قدیمی جایگزین کرده‌اند.

باری، به همه شب‌نشینی‌ها می‌رفت؛ مهمانی‌های خصوصی می‌داد؛روزهای تعطیل، دوستانش را با ماشین‌های وزارتی پدرش به گردش می‌برد و با مهری که از شوهر سابقش گرفته بود؛ آن قدر پول داشت که در هر فصل بیست و یک دست لباس بدوزد و هفته‌ای یک جفت کفش بخرد. و اصلاً به عدد بیست و یک عقیده پیدا کرده بود. این هم خودش یکی از تجربیات نه سال شوهرداری او بود. روز بیست و یکم ماه بود که شوهر کرده بود و در همچه روزی طلاق گرفته بود و نیز در همچه روزی با شوهر دومش آشنا شد.

شوهر دوم خانم نزهت‌الدوله، یک افسر رشید و چشم‌آبی بود که نوارهای منگوله‌دار فرماندهی می‌بست و تازه از مأموریت جنوب برگشته بود و صورتی آفتاب‌سوخته داشت و سال دیگر سرگرد می‌شد. گرچه وضع خانوادگی مرتب و آبرومندی نداشت اما خانم نزهت‌الدوله از همان شب اول که او را در شب‌نشینی باشگاه افسران دیده بود تصمیم خودش را گرفته بود. اقوام و خویشان، با چنین ازدواجی مخالف بودند. اماپدر که آخرهای عمرش بود و می‌دانست که پس از مرگ یک وزیر، دخترهایش در خانه خواهند پوسید مخفیانه بساط عقد را راه انداخت و قرار شد عروس و داماد چند ماهی به اهواز بروند و سر و صداها که خوابید، برگردند.

و در همین مدت بود که معلوم نشد چه کسی بو برد و به گوش پدر رساند و همه اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت کشف شد که شوهر ایده‌آل خانم نزهت‌الدوله دو تا زن دیگر در همین تهران دارد. حُسن کار در این بود که صاحب عله حاضر نبود و در غیاب او حتی احتیاج به این نبود که وزیر داخله رسماً مداخله کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله‌زنک‌های فامیل، یک ماهه نشانی خانه آن دو زن دیگر را پیدا کردند هیچ، حتی دفترخانه‌هایی را که ازدواج در آن‌ها ثبت شده بود، نشان کردند و عروس و داماد که بی‌خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند، قضیه را آفتابی کردند. به نزهت‌الدوله در این سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود که اصلاً این حرف‌ها را باور نمی‌کرد، تا عاقبت خودش را برداشتند و به یکی‌یکی خانه‌ها و دفترخانه‌ها بردند تا قانعش کردند. ولی تازه، شوهر حاضر به طلاق نبود. نظامی بود و یک دنده بود و رشادت‌هایی را که در جنوب به خرج داده بود، رنگ و وارنگ روی سینه‌اش کوبیده بود و خیال می‌کرد با همین نوارها و منگوله‌ها می‌تواند با وزیر داخله مملکت جواله برود. درست است که این بار هم بی سر و صدا طلاق نزهت‌الدوله را گرفتند، ولی نشان‌های رنگ و وارنگ کار خودشان را کردند و مهر خانم نزهت‌الدله سوخت شد. خانم نزهت‌الدوله، گرچه از این تجربه هم آزموده‌تر بیرون آمد، اما ته دلش هنوز آرزوی آن افسر چشم‌آبی خوش هیکل و منگوله‌بسته را داشت و از این گذشته، هنوز در جست و جوی شوهر ایده‌آل خود بی‌اختیار بود، نقل همه مجالسی که او حضور داشت، خصوصیاتی بود که یک شوهر ایده‌آل باید داشته باشد. و چون این واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ‌ها و مادرشوهرهای فامیل، این بی بند و باری اخیر را هم از یاد بردند... کم کم در همه مجالس، از او به عنوان یک زن تجربه‌دیده و سرد و گرم چشیده یاد می‌کردند و عروس‌هاو دخترهای پا به بخت فامیل، پیش از آن‌که از مادر و خواهر خود چیزی بشنوند، به نصایح او گوش می‌دادند و با او -به عنوان صاحب‌نظر در امور زناشویی- مشورت می‌کردند. راستش را هم بخواهید، خانم نزهت‌الدوله برای به‌دست آوردن چنین عنوانی جان می‌داد. او که از هم‌دندان شدن با زن‌های پیر پاتال خانواده وحشت داشت و نمی‌خواست خودش رادر ردیف آن‌ها بشمارد -او که فرزندان خودش را مدت‌ها بود ترک کرده بود و وارثی برای تجربیات شخصی خود نداشت - ناچار همه دخترهایی را که با او مشورت می‌کردند، درست مثل دخترها یا خواهرهای خودش حساب می‌کرد و از ته دل برایشان می‌گفت که شوهر باید با آدم صمیمی باشد، وفادار باشد، چاپار دولت نباشد، وقیح نباشد خوش‌هیکل و پولدار باشد، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه این که چشم‌هایش آبی باشد. خانم نزهت‌الدوله، البته به سواد و معلومات نمی‌توانست چندان عقیده‌ای داشته باشد.

خودش پیش معلم سرخانه، چیزهایی خوانده بود. شوهرخواهرش که وزیر شده بود، چندان باسواد و معلومات نبود. شوهر اول خودش هم که آنقدر بد از آب درآمد، فارغ‌التحصیل مدرسه سن لویی بود و دوسالی هم فرنگستان مانده بود.

باری، دو سه ماهی از طلاق دوم نگذشته بود که پدرش مرد. باشکوه و جلال تمام و موزیک نظامی و ختم در مسجد سپهسالار. و خواهر برادرها تازه از تقسیم ارث و میراث فارغ شده بودند که شهریور بیست پیش آمد. شوهر اول خانم نزهت‌الدوله که مغضوب دوره‌ی سابق بود، وزیر خارجه شد و مجالس و شب‌نشینی‌ها پر شد از آدم‌های تازه به دوران رسیده‌ای که نمی‌دانستند پالتو و کلاهشان را به دست چه کسی بسپارند و اولین پیش‌خدمتی را که سر راهشان می‌دیدند، خیال می‌کردند سفیر ینگه دنیاست. خانم نزهت‌الدوله، اول کاری که کرد این بود که خانه‌ای مجزا گرفت و ماشینی خرید و چهارشنبه‌ها را روز نشست قرار داد و خودش زمام کارها را به دست گرفت. گرچه از روی اکراه و اجبار، ولی دوسه بار پیش وزیر جدید خارجه فرستاد و به هوای دیدن بچه‌ها و نوه‌هایش مخفیانه به خانه‌ی شوهر سابق دخترای شوهر کرده خودش رفت و آمد می‌کرد و تور می‌انداخت.

حیف که پدرش مرده بود، وگرنه کار را دو سه روزه رو به راه می‌کرد. اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود، بلکه اصلاً زبان دیگری در مجالس به کار می‌رفت و آدم‌ها ناشناس بودند و از دوستان قدیم خبری نیود. خانم نزهت‌الدوله نمی‌دانست چه شده. ولی همین قدر می‌دید که کسی گوشش به حرف‌های او در باب شوهر ایده‌آل بدهکار نیست. همه در فکر آزادی بودند، در فکر املاک واگذاری بودند، در فکر مجلس بودند و در فکر جواز گندم و جو بودند و بیش‌تر از همه در فکر حزب و روزنامه بودند و در همین گیر و دار و در میان همین آدم‌های تازه به دوران‌رسیده بود که خام نزهت الدوله در مجلس جشن مشروطیت، با سومین شوهر ایده‌آل خود آشنا شد.

شوهر تازه خانم نزهت‌الدوله، یکی از رؤسای عشایر غرب بود که تازه از حبس و تبعید خلاص شده بود و سر و سامانی یافته بود و با عنوان آبرومند نمایندگی مجلس، به تهران آمده بود. مردی بود چهار شانه، با سبیل‌های تابیده، صدایی کلفت و گرچه قدش کوتاه بود و کمی دهاتی به نظر می‌آمد و از نزاکت و این حرف‌ها چندان خبر نداشت، اما جوان بود و نماینده‌ی مجلس بود و یک ایل پشت سرش صف کشیده بود و ناچار پول‌دار بود. این یکی درست شوهر ایده‌آل نزهت‌الدوله بود. تابستان‌ها به ایل رفتن و سواری کردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و چکمه به پا کردن و زمستان‌ها در مجالس شبانه، با نمایدنده‌های مجلس و شوهر ایده‌آل آخری، با شرایط زمان و مکان که در گفت گوی همه کس به گوش خانم می‌خورد، مطابق بود. خانم نزهت‌الدوله که دیگر درباره امور زناشویی تجربه‌های زیادی اندوخته بود، این بار مقدمات کار را حسابی فراهم کرد. اغلب در خانه شوهر خواهرش که با وجود تغییر زمانه هنوز وزیر مانده بود قرار ملاقات می‌گذاشتند و گفقت و نیدها همه رسمی بود و حساب شده و هرچیز به جای خود. تا این که قرار شد رئیس ایل، یک روز با خواهرش که تازه از ایل آمده بود بیایند و بنشینند و درحضور وزیر و زنش بله بری‌ها را بکنند و سرانجامی به کارها بدهند. همین کار را هم کردند و وقتی گفت و گوها تمام شد و دیگر لازم نبود که به خانم نزهت‌الدوله، از حضور در مجلس، شرمی دست بدهد،خانم هم تشریف آوردند و مجلس خودمانی شد. خواهر رئیس ایل، زنی بود بسیار زیبا، با چشمانی آبی و موهای بود. قد بلندی داشت و جوان هم بود و تا خانم نزهت‌الدوله آمد از او به عنوان خواهرشوهر آینده حسادتی یا کینه‌ای به دل بگیرد، شیفته محبت‌های عجیب و غریب او شد که چایی‌اش را شیرین کرد، میوه جلویش گرفت و راجع به فر موهایش که چه قدر قشنگ بود، حرف زد و از خیاطی که پیراهن به آن زیبایی را برایش دوخته بود، نشانی گرفت. و خلاصه خانم نزهت‌الدوله، از این همه محبت، مات و مبهوت ماند. این قضیه در آخر بهار بود و قرار شد تا آقای رئیس ایل، املاک ضبط شده‌اش را از دولت پس بگیرد و در تهران کاملاً مستقر شود... خانم در یکی از نقاط شمیران خانه‌ای اجاره کند که دنج باشد و دور از گرما، تابستان را سر کنند و برای پاییز به شهر برگردند که تا آن وقت تکلیف املاک آقا حتماً معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت‌الدوله وزیر بود و می‌توانست در مجلس به دوستی یک رئیس ایل امیدوار باشد. گرچه خواهر موبور و چشم آبی، درباره‌ی صد هزار تومان مهر، کمی سخت گیری نشان می‌داد، اما رئیس ایل خیلی دست و دلباز بود. حتی قول داد که به زودی هفت نفر زن و مرد از افراد ایل خود را برای کارهای خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سیاه و سفید بزند. دست آخر روز عروسی را معین کردند و شیرینی دهان همدیگر گذاشتند و به خوبی و خوشی از هم جدا شدند.

خانم نزهت الدوله -که سر از پا نمی‌شناخت - در عرض یک هفته، خانه شهری‌اش را اجاره داد و باغ بزرگی در شمیران اجاره کرد و به تهیه‌ی مقدمات عروسی با سومین شوهر ایده‌آل خود پرداخت. به وسیله‌ی یکی از خواهرزاده‌هایش که برای تحصیل به فرنگ رفته بود یک دست لباس کامل عروسی وارد کرد که بست و یک متر دنباله داشت. و چهارصد و بیست و یک نفر از اعیان و وزرا و نمایندگان را از دو هفته پیش دعوت کرد و با دو تا از مهمان‌خانه‌های بزرگ شهر، برای پذیرایی آن شب، قرارداد بست. وکامیون‌های شرکت کتیرا -که هم خانم نزهت‌الدوله و هم شوهرخواهرش درآن سهم داشتند - سه روز تمام، مرغ و گوشت و سبزی و میوه و مشروب به شمیران می‌بردند و خلاصه از هیچ خرجی مضایقه نکردند. عاقبت شوهر ایده‌آلش را یافته بود. به سر و همسر می‌گفت:

- اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ایده‌آلش صرف نکند، پس در چه راهی صرف کند؟

مجلس عروسی البته بسیار مجلل بود. یکی از شب‌های مهتابی اوایل تابستان بود و هوا بسیار مساعد بود.از دو روز پیش، تمام درخت‌های باغ را با تلمبه‌های بزرگ شسته بودند و لای تمام شاخ و برگ‌های آن‌ها چراغ‌های رنگارنگ کشیده بودند. فواره‌ها کار می‌کردند و دو دسته ارکستر آمده بودند و «پیست» رقص -که تازه از زیر دست نجار و بنا درآمده بود- گنجایش صد و پنجاه جفت رقاص که نه، رقصنده را دشت. شراب را از توی قدح‌های گلسرخی بزرگ، با ملاقه‌های طلاکوب، توی لیوان‌های تراش‌دار باریک و بلند می‌ریختند؛ و به جای همه چیز، بوقلمون سرخ کرده روی میز بود. و شیرین پلو و خاویار، چیزهایی بود که اصلاً کسی نگاهشان هم نمی‌کرد. میز شام را به صورت T چیده بودند که درازای آن بیست و یک متر بود و عروس و داماد بالای میز، روی یک جفت صندلی خاتم‌کار اصفهان، نشسته بودند. شام را با سرود شاهنشاهی افتتاح کردند و از طرف نخست‌وزیر و رئیس مجلس و خانواده‌های عروس و داماد نطق‌های غرای تبریک‌آمیز رد و بدل شد و همگی حضار، بارها از طرف دولت و ملت، به عروس و داماد و خاندان جلیل آن‌ها تبریک گفتند و جام‌های خود را به سلامتی آن‌ها نوشیدند.

مجلس خیلی آبرومند برگزار شد. نه کسی مستی را از حد گذراند و نه حتی یک لیوان شکست. میز بزرگی که طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودند، انباشته شده بود از هدایای مهمانان و دسته گل‌های بزرگ. در همان شب، دوستی‌های تازه به وجود آمد و کدورت‌های گذشته را در بشقاب‌ها و جام‌های همدیگر ریختند و خوردند و حتی استیضاحی که باید در اواخر همان هفته از دولت به عمل می‌آمد، در همان مجلس مسکوت ماند. فقط یک ناراحتی به جا ماند و آن این که همان شب خانه را دزد زد و صبح که اهل خانه بیدار شدند، دیدند تمام هدایا، به اضافه‌ی هرچه جواهر و طلا و نقره و ترمه که روی میزها و سر بخاری‌های دیواری پخش بوده است -و دو جفت قالیچه‌ی ابریشمی که زیر صندلی عروس و داماد پهن کرده بودند -از دست رفته است. مجلس شب پیش تا ساعت سه طول کشیده بود و طبیعی بود که در چنان شبی، حتی خدمتکاران هم -در اثر خالی کردن ته گیلاس‌ها- مست کرده باشند. و مسلماً دزدها نمی‌توانسته‌اند چنین فرصتی را غنیمت نشمارند. با همه این‌ها، زندگی عروس و داماد از فردا به خوبی و خوشی شروع شد. درست است که شوهرخواهر خانم نزهت‌الدوله مطلب را حتی در کابینه مطرح کرد و با وجود دوستی‌های تازه برقرار شده شب عروسی، نزدیک بود شوهر خانم نزهت‌الدوله، به عنوان عدم امنیت، دولت را در مجلس استیضاح کند... ولی قضیه به این خاتمه یافت که رئیس شهربانی وقت را عوض کردند و رئیس جدید، به تعداد کلانتری‌های شمیران افزود و گشت شبانه گذاشت. آقا هم تمام خدمتکاران خانه را که سر جهازی خانم بودند، از آشپز تا باغبان اخراج کرد و به جای آن‌ها هفت نفر از افراد ایل را که تلگرافی احضار کرده بودند، گذاشت. اما خانم نزهت‌الدوله خم به ابرو نیاورد. این دزدی کلان را قضا و بلایی دانست که قرار بود به جان سعادت تازه آن‌ها بزند. و از این گذشته، داماد به قدری مهربان بود که جایی برای تأسف بر اموال دزدزده نمی‌ماند. نمی‌گذاشت خانم حتی از جایش تکان بخورد. خودش خمیر دندان روی مسواک خانم می‌گذاشت. آب دوش و وان را خودش سرد و گرم می‌کرد. لقمه برایش می‌گرفت. بند لباس زیرش را می‌بست. خلاصه این که دو هفته از مجلس مرخصی گرفته بود و در خانه را به روی اغیار بسته بود و سیر تا پیاز کارهای خانه را خودش می‌رسید و راستی نمی‌گذاشت آب در دل خانم تکان بخورد.

خانم نزهت‌الدوله هم در این مدت خانه دیگرش را فروخت و از نو جای اثاث دزد برده را پر کرد. قالی‌ها و مبل‌ها و پرده‌ها، هر کدام زینت یک موزه بودند. هر اتاقی «رادیوگرام» و یخچال و «کولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند، در نزدیک‌ترین فاصله دستشتان بود. در این نیمه‌ماه عسل، آقا همه کاره بود. به کلفت نوکرها سرکشی می‌کرد. و به باغبان‌ها و گل‌کاری‌های فصل به فصلشان می‌رسید. برق و تلفن و آب و اجاره‌خانه را مرتب کرده بود و حتی با کمک‌هایی که در یک معامله آب‌خشک‌کن، با بایگانی کل کشور، به صاحبخانه کرده بود، قبض سه ماه اجاره را بی‌اینکه پولی بدهد، گرفته بود. و سر سفره به خانم هدیه کرده بود و چون پانزده روز مرخصی‌اش داشت تمام می‌شد، سر همان سفره پیشنهاد کرده بود که چطور است از خواهرش دعوت کند که تابستان را به شمیران بیاید و با هم باشند! و خانم نزهت‌الدوله که راستش نمی‌دانست با این تنهایی بعدی چه بکند و از طرفی مهربانی‌های خواهرشوهر را فراموش نکرده بود، رضایت داد و از فردای مرخصی آقا، همه کارهای خانه به عهده خواهر شوهر بود. و خانم نزهت‌الدوله واقعاً یک پارچه عروس خانم بود. صبح تا شام وقتش را جلوی آینه، یا در حمام، یا پای میز غذا می‌گذراند. آرایشگرها و ماساژورها را با ماشین خانم به خانه می‌آوردند که به دستور آن‌ها روزی سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگی روی صورتش می‌گذاشت و اصلاً از خانه بیرون نمی‌رفت و گوشش به صدای قشنگ خواهر شوهرش عادت کرده بود که می رفت و می‌آمد و می‌گفت:

- به به! چه پوستی! چه طراوتی! خوش به حال برادرم!

و روزی صد بار، و هزار بار. و خانم نزهت‌الدوله راستی جوان شده بود! شوهر جوان، دست به تر و خشک نزدن، گوجه فرنگی روی صورت،...اصلا حظ می‌کرد. یک ماه به این طریق گذشت. درست است که آقا کمی لاغر شده بود، اما به خانم نزهت‌الدوله هرگز مثل این یک ماه خوش نگذشته بود. از روز اول ماه دوم عروسی‌شان، زن و شوهر شروع کردند به پس دادن بازدیدها. هر روز دو سه جا می‌رفتند؛ ولی مگر به این زودی‌ها تمام می‌شد؟ و بدتر از همه این بود که خانم نزهت‌الدوله خسته می‌شد. روز دوم یا سوم دید و بازدید بود که عصر به خانه خواهر نزهت‌الدوله رفتند که شوهرش وزیر بود و با اصرار شب هم ماندند. یک وزیر، به هر صورت نمی‌توانست با یک نماینده مجلس و یا یک رئیس ایل کاری نداشته باشد و خواهرها هم انگار یک عمر همدیگر را ندیده بودند! چه حرف‌ها داشتند که بزنند! تا دوی بعداز نیمه شب بیدار بودند و قرار و مدارها و درددل‌ها و نقشه‌ها.... و بعد هم خوابیدند و صبح هنوز خانم نزهت‌الدوله از رخت خواب بیرون نیامده بود که شوهرش را پای تلفن خواستند که بله باز دیشب خانه را دزد زده. خواهر آقا را توی یک اتاق کرده‌اند و درش را بسته‌اند. سیم تلفن را بریده‌اند و دست و پای هر هفت خدمتکار خانه را بسته‌اند. و توی انبار حبس کرده‌اند و هر چه در خانه بوده است، برده‌اند. از قالی‌های بزرگ و شمعدان‌ها و چلچراغ‌های سنگین گرفته تا مبل‌ها و رادیوگرام‌ها و یخچال‌ها. خلاصه این‌که خانه را لخت کرده‌اند. این بار خانم نزهت‌الدوله که جای خود داشت، حتی شوهرش هم تاب نیاورده بود و همان پای تلفن زانوهایش تاشده بود و نشسته بود. تنها برگه‌ای که از دزدها به دست آمد، این بود که جای چرخ‌های کامیون‌های متعدد روی شن باغ به جا مانده بود. فوراً رئیس شهربانی وقت، در مطبوعات مورد حمله قرار گرفت که در عرض دو ماه، دو بار خانه یک نماینده ملت را به روی دزدها باز گذاشته و طرح یک استیضاح جدید داشت در مجلس به پانزده امضا حد نصاب خود می‌رسید که وزیر داخله، یک هفته بعداز شب دزدی، با یک مانور ماهرانه، طی یک ماده واحده(!) تقاضای سلب مصونیت از داماد تازه یعنی رئیس ایل کرد! و آن‌هایی که سرشان توی حساب نبود، گیج شده بودند و نمی‌دانستند سیاست روس است یا انگلیس است یا امریکا...! و اصلاً این همه جنجال از کجا آب می‌خورد.

حالا نگو همان فردای دزدی اخیر، دوتا از خدمتکارهای سابق خانم نزهت‌الدوله که سر جهاز خانم بودند و رئیس ایل بیرونشان کرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت‌الدوله آمده بودند و سوءظن خودشان را نسبت به رئیس ایل و خواهرش بیان کرده بودند و تا عصر تمام فامیل خانم نزهت‌الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجی‌ها کمک گرفته بودند و دو روز زاغ سیاه خواهرشوهر موبور و چشم‌آبی را چوب زده بودند تا دست آخر در خیابان عین‌الدوله خانه‌اش را گیر آورده بودند و روز بعد، یکی از خواهرخوانده‌های پیر و رند خانواده، به هوای این که «ننه قربون شکلت دم غروبه، الان نمازم قضا می‌شه.»، خدمتکار خانه را فریفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و کنار حوض نمازی خوانده بود و از شیشه‌ها، یکی یکی مبل‌ها و اثاث خانم نزهت‌الدوله را وارسی کرده بود و بعد هم سر درد دل را با کلفت خانه باز کرده بود و از بدی زمانه و بی‌دینی مردم به این جا رسیده بود که اطمینان کلفت خانه را به دست بیاورد و کشف کند که خانم صاحب‌خانه یک خانم موبور چشم‌آبی بسیار مهربان و نجیب است که زن رئیس یک ایل هم هست. و همان شبانه، وزیر داخله دستور داده بود که شهربانی دست به کار بشود و به خانه جدید رئیس ایل بریزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند. و همه قضایا را صورت مجلس کنند و یک پرونده حسابی بسازند! درست است که نشانه‌ای از جواهرها و نقره‌ها و ترمه‌های دزدی اول به دست نیامده بود، ولی رئیس ایل این عمل شهربانی را منافی مصونیت پارلمانی خود می‌دید و داشت طرح استیضاح خود را به امضای این و آن می‌رساند که ماده واحده سلب مصونیت از او تقدیم مجلس شد؛ به اتکای یک پرونده قطور شهربانی و شهادت بیست و یک نفر از خدمتکاران و اهل محل.

باری، داشت آبروریزی عجیبی می‌شد که سرجنبان‌های مملکت دست به کار شدند و وزیر داخله را با رئیس ایل آشتی دادند، به شرط این که هم لایحه سلب مصونیت و هم طرح استیضاح مسکوت بماند و مهر خانم نزهت‌الدوله هم بخشیده بشود. و این بار خانم که نزهت‌الدوله طلاق می‌گرفت، حتم داشت که برای حفظ آبروی دولت و ملت دارد فداکاری می‌کند و از سومین شوهر ایده‌آل خودش چشم می‌پوشد. و حالا خانم نزهت‌الدوله که از این تجربه هم آزموده‌تر بیرون آمد؛ عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است و هنوز در جست و جوی شوهر ایده‌آل خود این در و آن در می‌زند. باز خانه شهری‌اش را خریده و گران‌ترین مبل‌ها و فرش‌هارا توی اتاقش جمع کرده. ماهی پانصد تومان خرج ماساژ سینه و صورت خود می‌کند. رنگ موهایش را هفته‌ای یک بار عوض می‌کند. پیراهن‌های اورگاندی با سینه‌ی باز می‌پوشد. وقتی حرف می‌زند، هرگز اخم نمی‌کند و وقتی می‌خنددد، ابروهایش و کنار دهانش اصلاً تکان نمی‌خورد و مهم‌تر از همه این که پس از عمری زندگی و سه بار شوهر کردن، به این نتیجه رسیده است که شوهر ایده‌آل او از این نوکیسه و تازه به دوران رسیده هم نباید باشد.

و دیگر این که کم کم دارد باورش می‌شود که تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ایده‌آل، عیب کوچکی است که در دماغ او است و این روزها در این فکر است که برود و با یک جراحی «پلاستیک»، دماغش را درست کند.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، خانم نزهت الدوله، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 31 تیر 1390


http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیا و برو بیش از همه سال بود. زن‌ها ناهارشان را سر پا خورده بودند و هرچه کرده بودند، نتوانسته بودند بچه‌ها را بخوابانند. مردها را از خانه بیرون کرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند. داد و بی داد بچه‌ها که نحس شده بودند و خودشان نمی‌دانستند که خوابشان می‌آید - سر و صدای ظرف‌هایی که جا به جا می‌کردند - و برو بیای زن‌های همسایه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته‌ای سکینه، کلفت خانه - که دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند - همه این سر و صداها از لب بام هم بالاتر می‌رفت و همراه دود دمه‌ای که در آن بعد از ظهر از همه فضای حیاط بر می‌خاست، به یاد تمام اهل محل می‌آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می‌پزند. و آن هم سمنوی نذری. چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.

مریم خانم، زن حاج عباس قلی آقا، سنگین و گوشتالو، با پاهای کوتاه و آستین‌های بالازده‌اش غل می‌خورد و می‌رفت و می‌آمد. یک پایش توی آشپزخانه بود که از کف حیاط پنج پله می‌رفت و یک پایش توی اتاق زاویه و انبار و یک پایش پای سماور. بااین که همه کارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مأمور ظرف‌ها کرده بود و رقیه‌اش را که کوچک‌تر بود، پای سماور نشانده بود و خودش هم مأمور آشپزخانه بود... با همه این دلش نمی‌آمد دخترها را تنها بگذارد. این بود که هی می‌رفت و می‌آمد؛ به همه جا سر می‌کشید؛ نفس زنان به هم کس فرمان می‌داد؛ با تازه‌واردها تعارف می‌کرد؛ بچه‌ها را می‌ترساند که شیطنت نکنند؛ دعا و نفرین می‌کرد؛ به پاتیل سمنو سر می‌کشید:

- رقیه!... آهای رقیه! چایی واسه گلین خانم بردی؟

- چشم الان می‌برم.

- آهای عباس ذلیل‌شده! اگر دستم بهت برسه، دم خورشید کبابت می‌کنم.

- مگه چی کار کرده‌ام؟ خدایا! فیش!

- خانم جون خیلی خوش اومدید. اجرتون با فاطمه زهرا. عروستون حالش چه طوره؟

- پای شما رو می‌بوسه خانم. ایشالاه عروسی دختر خودتون. خدا نذرتون رو قبول کنه.

- عمقزی به نظرم دیگه وقتش شده که آتیش زیر پاتیلو بکشیم؛ ها؟

- نه، ننه.هنوز یه نیم ساعتی کار داره.

- وای خواهر، چرا این قدر دیر اومدی؟ مجلس ختم که نبود خواهر!

و به صدای مریم خانم که با خواهرش خوش و بش می‌کرد، بچه‌ها فریاد کنان ریختند که:

- آی خاله نباتی. خاله نباتی.

و با دست‌های دراز از سر و کله‌ی هم بالا رفتند. خاله بچه نداشت و تمام بچه‌های خانواده می‌دانستند که جواب سلامشان نبات است. خاله از زیر چادر، کیف پارچه‌اش را در آورد؛ زیپ آن را کشید و یکی یک دانه آب نبات توی دست بچه‌ها گذاشت. اما بچه‌ها یکی دو تا نبودند. مریم خانم پنج تا بچه بیش‌تر نداشت؛ فاطمه و رقیه و عباس و منیر و منصور. اما آن روز خدا عالم است دست چند تا بچه برای آب نبات دراز شد. دو سیر و نیم آب نباتی که خاله سر راه خریده بود، در یک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فریاد بچه‌ها بلند بود که:

- خاله نباتی، خاله نباتی.

وقتی همه آب نبات‌ها تمام شد و خاله همه گوشه‌های کیف را هم گشت، یک پنج قرانی در آورد و عباس را که پسری هشت ساله بود، کناری کشید. پول را توی مشتش گذاشت و در گوشش گفت:

- بدو باریکلا! یک قرونش مال خودت. چار زارشم آب نبات بخر، بده بچه‌ها!...

- اما حلال حروم نکنی‌ها؟

هنوز جمله‌ی آخر تمام نشده بود که عباس رو به در حیاط، پا به دو گذاشت و بچه‌ها همه به دنبالش.

- الحمدالله، خواهر!کاش زودتر اومده بودی. از دستشون ذله شدیم.

با این که بچه‌ها رفتند، چیزی از سر و صدای خانه کاسته نشد. زن‌ها با گیس‌های تنگ بافته و آستین‌های بالازده چاک یخه‌هایی که از بس برای شیر دادن بچه‌ها پایین کشیده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می‌کردند؛ احیاط می‌کردند. به هم کمک می‌کردند؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هیجانی داشتند. همه تند و تند می‌رفتند و می‌آمدند؛ به هم تنه می‌زدند؛ سلام می‌کردند؛ شوخی می‌کردند؛ متلک می‌گفتند، یا راجع به عروس‌ها و هووها و مادرشوهرهای همدیگر نیش و کنایه رد و بدل می کردند:

- وای عمقزی پسرت رو دیدم. حیوونی چه لاغر شده بود! این عروس حشریت بگو کمتر بچزونتش.

- وا! چه حرف‌ها! قباحت داره دختر. هنوز دهنت بوی شیر می‌ده.

- اوا صغرا خانم! خاک بر سرم! دیدی نزدیک بود این زهرای جونم مرگ شده هووی تورم خبر کنه. اگر این مادر فولادزره خبردار می‌شد، همه هوردود می‌کشیدیم و مثل این دودها می‌رفتیم هوا.

- ای بابا! اونم یک بنده خدا است. رزق مارو که نمی‌خورده.

- پس رزق کی رو می‌خوره؟ اگه این عفریته پای شوهرت ننشسته بود که حال و روزگار تو همچین نبود.

جمله‌ی آخر را مریم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف می‌گذشت و می‌خواست به صندوق‌خانه ببرد. دم در صندوق‌خانه، رو به خواهرش که پا به پای او می‌آمد، آهسته افزود:

- می‌بینی خواهر؟ کرم از خود درخته. همین خاله خانباجی‌های بی‌شعور و پپه هستند که شوهر الدنگ من می‌ره با پنشش تا بچه سرم هوو می‌آره.

- راستی آبجی خانم! چه خبر تازه از آن ورها؟ هنوز هووت نزاییده؟

- ایشالا که ترکمون بزنه. می‌گن سه روزه داره درد می‌بره. سرتخته مرده‌شورخونه! حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته، عرق پیشونیش رو پاک می‌کنه. بی‌غیرت فرصت رو غنیمت دونسته.

- نکنه واسه همین بوده که امسال گندم بیشتری سبز کردی.

- اوا خواهر! چه حرف‌ها؟ تو دیگه چرا سرکوفت می‌زنی؟

و از صندوق‌خانه در آمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حیاط بود.

- بریم سری به اجاق بزنیم خواهر! یک من گندم امسال، کیله رو از دستم در برده. تو هم نیگاهی بکن! هر چی باشه کدبانوتر از منی.

و دم در مطبخ که رسیدند، مریم خانم برگشت و رو به تمام زن‌هایی کرد که ظرف می‌شستند، یا بچه کوچولوهاشان را سرپا می‌گرفتند، یا شلوارهای خیس شده بچه‌ها را لبه ایوان پهن می‌کردند، یا سرهاشان را توی یخه هم کرده بودند و چیزی می‌گفتند و کرکر می‌خندیدند. و گفت:

- آهای! قلچماق‌ها و دخترهاش بیاند. حالا وقتشه که حاجت بخواهین.

و خنده‌کنان به خواهرش گفت:

- حالا دیگه به هم زدنش زور می‌بره. دیگه کار خورده و خوابیده‌ها است.

و از پله‌ها پایین رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دخترهای پا به بخت و زن‌های قد و قامت‌دار.

مریم خانم امسال به نذر پنج تن، یک من گندم بیش‌تر از سال‌های پیش سبز کرده بود. بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت. پاتیل را هم از شیرفروش سر گذر کرایه می‌کردند و وقتی دم می‌کشید، از سر بار بر می‌داشتند. و این همه ظرف هم لازم نبود. اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند. فرستاده بودند پاتیل مسجد بزرگ را آورده بودند و به متولی مسجد که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات‌گویان از در چهار اطاق تو آورده بود دو تومان انعام داده بودند و چون دیده بودند که اجاق برایش کوچک است، فرستاده بودند از توی زیرزمین ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که خدا عالم است چند سال پیش، از آجر فرش حیاط زیاد مانده بود و وسط مطبخ اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتیل را بار گذاشته بودند. وقتی هم که پاتیل را آب‌گیری می‌کردند، تا بیست و چهار سطل شمرده بودند، ولی از بس بچه‌ها شلوغ کرده بودند و خاله خانباجی‌ها صلوات فرستاده بودند، دیگر حساب از دستشان در رفته بود. بعد هم فرش یکی از اتاق‌ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند، دسته دسته دور اتاق و توی اطاقچه‌ها چیده بودند. هرچه کاسه و بشقاب مس بود، هرچه چینی و بدل چینی بود و هرچه سینی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند. ته صندوق‌ها را هم گشته بودند و چینی مرغی‌های قدیمی را هم بیرون آورده بودند که در سراسر عمر خانواده، فقط موقع تحویل حمل و سر بساط هفت سین آفتابی می‌شود، و یا در عروسی و خدای نکرده عزایی.

فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، یک طرف اتاق خانه را تخت چوبی گذاشته بود و ظرف‌های قیمتی را روی آن چیده بود و ظرف‌های دیگر را به ترتیب کوچکی و بزرگی آن‌ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود و دو ساعت پیش ناهار که خورده بودند، به مادرش خبر داده بود که جمعاً هشتاد و شش تا کاسه و بادیه و جام و قدح و خورش‌خوری و ماست‌خوری و سینی و لگن جمع شده. و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود، به این نتیجه رسیده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسایه‌ها را صدا کرده بود و خواسته بود هر کدامشان هر چه ظرف زیادی دارند بیاورند و این سفارش را هم کرده بود که:

- اما قربون شکلتون، دلم می‌خواد فقط مس و تس بیارید ها... اگه چینی باشه، نبادا خدای نکرده یکیش عیب کنه و روسیاهی به من بمونه.

و حالا زن‌های همسایه که چادرشان را دور کمرشان پیچیده و گره زده بودند پشت سر هم از راه می‌رسیدند و دسته دسته ظرف‌های مس خودشان را می‌آوردند و به فاطمه خانم می‌سپردند. و فاطمه ظرف‌های هر کدام را می‌شمرد و تحویل می‌گرفت و با کوره سوادی که داشت، سنجاق زلفش را در می‌آورد و با نوک آن روی گچ دیوار می‌نوشت:

- گلین خانم، یک دست کاسه لعابی - همدم سادات، دو تا لگنچه روحی - آبجی بتول، سه تا بادیه مس...

دو نفر هم پارچ آورده بودند و یک نفر هم سطل. و فاطمه پیش خود فکر کرده بود: «چه پرمدعا!»

و ظرف‌ها را که تحویل می‌گرفت، می‌گفت:

- خودتون هم نشونش بکنین که موقع بردن، گم و گور نشه!

- واه! چه حرف‌ها؟ فاطمه خانم جون، خودت که ماشاالله سواد داری و صورت ور می‌داری.

- نه آخه محض احتیاط می‌گم. کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.

و همسایه‌ها که هر کدام توی کوچه یا دالان خانه کاسه و بادیه خودشان را شمرده بودند و حتی با نوک کاردی یا چیزی زیر کعبش را خطی یا دایره‌ای کشیده بودند و نشان کرده بودند، خودشان را بی‌اعتنا نشان می‌دادند و پشت چشم نازک می‌کردند و می‌رفتند. زن میراب محل هم یکی از همین همسایه‌ها بود که کاسه و بادیه می‌آوردند. بچه به بغل آمد و از زیر چادرش یک جام مس را با سر و صدا روی تخت گذاشت و گفت:

- روم سیاه فاطمه خانم! تو خونه گدا گشنه‌ها که ظرف پیدا نمی‌شه.

فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف‌های همسایه‌ها را روی گچ دیوار جمع می‌زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد برق زد و بعد نگاهی به صورت زن میراب انداخت و گفت:

- اختیار دارین خانم جون، واسه خودنمایی که نیست. اجرتون با حضرت زهرا.

و روی دیوار علامتی گذاشت و زن میراب که رفت، جام را برداشت و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به آن زد و طنین زنگ آن را به دقت شنید. بعد آن را به گوش خود نزدیک کرد و این بار با سنجاق زلفش ضربه‌ای دیگر به آن زد و صدای کش‌دار و زیل آن را گوش کرد و یک مرتبه تمام خاطراتی که با این صدا و این جام همراه بود، در مغزش بیدار شد. به یادش آمد که چند بار با همین جام زمین خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می‌خورد، از برخورد دندان‌هایش با جام لذت برده بود و اوایل بلوغ که نمی‌گذاشتند زیاد توی آینه نگاه کند، چه قدر در آب همین جام مسی صورتش را برانداز کرده بود و دست به زلف‌هایش فرو کرده بود و عاقبت به یادش آمده که چهار سال پیش، در یکی از همین روزهای سمنو پزان، جام گم شد و هر چه گشتند، گیرش نیاوردند که نیاوردند. یک بار دیگر هم آن را به صدا در آورد و این بار با یک کاسه مس دیگر به آن ضربه‌ای زد و صدا چنان خوش‌آهنگ و طنین‌دار و بلند بود که خواهرش رقیه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و چشمش که به جام افتاد، پرید آن را گرفت و گفت:

- الهی شکر خواهر! دیدی گفتم آخرش پیدا می‌شه؟! من یه شمع نذر کرده بودم.

- هیس! صداشو در نیار. بدو در گوش مادر بگو بیاد این جا.

دو دقیقه بعد، مادر نفس‌زنان، با چشم‌های پف‌کرده و صورت گل‌انداخته، خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد، گفت:

- آره. خودشه. تیکه تیکه اسباب جهازم یادمه، ذلیل شین الهی! کدوم پدر سوخته آوردش؟

- یواش مادر! زن میراب محل آوردش. یعنی کار خودشه؟

مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود، به آب دهان تر کرد و گفت:

- پس چی؟ از این پدرسوخته‌ها هر چه بگی بر می‌آد. گوسفند قربونی رو تا چاشت نمی‌رسونند.

- حالا چرا گناه مردمو می‌شوری مادر؟

- چی می‌گی دختر؟ یعنی شوهر دیوثش تو راه آب گیرش آورده؟ خونه خرس و بادیه مس؟ فعلاً صداشو در نیار. یادتم باشه تو یه ظرف دیگه براش سمنو بکشیم. بابای قرمساقت که آمد، می‌گم با خود میراب قضیه رو حل کنه. کارت هم تموم شد، درو قفل کن که مال مردم حیف و میل نشه. خودتم بیا دو سه تا دسته بزن شاید بختت واز شه.

- ای مادر! این حرف‌ها کدومه؟ مگه خودت با این همه نذر و نیاز تونستی جلوی بابام رو بگیری؟

مادر باز پشت دستش را با زبان تر کرد و اخمش را توی هم کشید و گفت:

- خوبه. خوبه. تو دیگه سوزن به تخم چشم من نزن! خودم می‌دونم و دختر پیغمبر. تا حاجتم رو نگیرم، دست از دامنش ور نمی‌دارم. پاشو بیا که دیگه هم زدنش از پیر پاتال‌ها بر نمی‌آد.

و هنوز در اتاق ظرف‌خانه را نبسته بودند که باز حیاط پر شد از جنجال بچه‌ها که بکوب بکوب و فریادزنان ریختند تو و دو تای از آن‌ها که آخر همه بودند گریه‌کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که:

- این عباس به اونای دیگه دو تا آب نبات داد، به ما یکی. اوهوو اوهوو...

خاله تازه داشت بچه‌ها را آرام می‌کرد و در پی نقشه‌ای بود که همه‌شان را دنبال نخود سیاه دیگری بفرستند، که یک مرتبه شلپ صدایی بلند شد و یکی از زن‌ها فریاد کشید. بچه‌اش توی حوض افتاده بود. دور حوض می‌دوید و سوز و بریز می‌کرد. چه بکنند؟ چه نکنند؟ حوض گود بود و کسی آب‌بازی نمی‌دانست و مردها را هم که دست به سر کرده بودند. ناچار فاطمه خانم، همان طور با لباس پرید توی حوض و بچه را در آورد که تا نیم ساعت از دهان و دماغش آب می‌آمد و مثل ماست سفید شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست کردند و شانه‌هایش را مالیدند. و فاطمه که از حوض در آمده بود، پیراهن به تنش چسبیده بود و موهایش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمایان شده بود و برجستگی سینه‌اش می‌لرزید. هوله آوردند و چادر نماز دورش گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سر خشک‌کن قرمز به سرش بستند و به عجله بردندش توی مطبخ.

دیگر چیزی به دم کردن پاتیل نمانده بود. مرتب سه نفری پای آن کشیک می‌دادند و با یک بیلچه دسته‌دار و بلند، سمنو را به هم می‌زدند که ته نگیرد و نسوزد. اولی که خسته می‌شد، دومی، و بعد از او سومی. توی مطبخ همه چشم‌هایشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از چشم‌هایشان راه می‌افتاد و صورتشان را می‌سوزاند، با دامن پیراهن پاکش می‌کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه‌هاشان حس می‌کردند. در بزرگ مسی پاتیل را حاضر کرده بودند و رویش خاکستر ریخته بودند و منتظر بودند که فاطمه خانم آخرین دسته‌ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند تا در پاتیل را بگذارند و آتش زیر آن را بکشند و روی درش بریزند... که ای داد بی‌داد! یک مرتبه مریم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال آشیخ عبدالله نفرستاده‌اند. فریادش از همان توی مطبخ بلند شد که:

- آهای عباس ذلیل شده! جای این همه عذاب دادن، بدو آشیخ عبدالله رو خبر کن بیاد. خونه‌ش رو بلدی؟

و خاله خانم آب نباتی یک پنج قرانی دیگر از کیفش و از مطبخ رفت بیرون که کف دست عباس بگذارد و روانه‌اش کند. و حالا دیگر عرق از سر و روی فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتیل رسیده بود. پاتیل را دم کردند و سر و روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارویی زدند و خاکسترها و ذغال‌های نیم‌سوز را زیر اجاق کردند و چند تا کناره گلیم آوردند و چهار طرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی‌شوهر را بیرون فرستادند و یک صندلی برای روضه‌خوان گذاشتند و پیر و پاتال‌ها و شوهردارها چادر سر کرده و مرتب آمدند و دور تا دور مطبخ به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله نشستند.

با این که آتش زیر پاتیل را کشیده بودند و دود و دمه تمام شده بود، همه عرق می‌ریختند و خودشان را با دستمال یا بادبزن باد می‌زدند و سکینه -کلفت خانه- ترق و توروق از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و چای و قلیان می‌آورد و بادبزن به دست زن‌ها می‌داد. بیست و چند نفری بودند. یک قلیان زیر لب عمقزی گل بته بود که میان مریم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و دسته‌های چارقد ململش روی زانوهایش افتاده بود و یکی دیگر زیر لب بی بی زبیده؛ که مادرشوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم‌های ماتش را به یک نقطه دوخته بود. عمقزی گل‌بته همان طور که دود قلیان را در می‌آورد؛ با خاله آب نباتی حرف می‌زد:

- دختر جون! صد بار بهت گفتم این دکتر مکترها رو ول کن! بیا پهلوی خودم تا سرچله آبستنت کنم!

- عمقزی! من که جری ندارم. گفتی چله بری کن، کردم. گفتی تو مرده‌شورخونه از روی مرده بپر که پریدم و نصف گوشت تنم آب شد. خدا نصیب نکنه. هنوز یادش که می‌افتم تنم می‌لرزه. گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم. خیال می‌کنی روزی چهل تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن، کار آسونی بود؟ اونم یک هفته تموم؟ بقال چقال که هیچی، دیگه همه مشتری‌های چلوکبابی زیر بازارچه هم منو شناخته بودن. می‌بینی که از هیچی کوتاهی نکرده‌ام. اما چی کار کنم که قسمتم نیست. بایس بچه‌های طاق و جفت مردمو ببینم و آه بکشم. شوهرم هم که دست وردار نیست و تازه به کله‌اش زده که دوا و درمون پیش این دکترا فایده نداره. می‌خواد ورم داره ببره فرنگستون.

- واه! واه! سر برهنه تو دیار کفرستون! همینت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست این کافرهای خدانشناس؟ تازه مگه خیال می‌کنی چه غلطی می‌کنن؟ فوت و فن کار همشون پیش خودمه. نطفه سگ و گربه رو می‌گیرن می‌کنن تو شکم زن‌های مردم.

- حالا که حرفه عمقزی. نه اون پولش رو داره، نه من از خونه بابام آوردم. خرج داره؛ بی‌خودی که نیست.

عمقزی ذغال‌های نیمه گرفته سرقلیان را با دستش زیر و رو کرد و رو به مریم خانم گفت:

- خوب مادر، تو چیکار کردی؟

- هیچی. همین جوری چشم به راهم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشه. با این تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف‌العمر شده‌ام. حتماً دخترکم رو چشم زده‌اند. از این عفریته هم هیچ خبری نشد.

- اگه هرچی گفتم کردی، خیالت تخت باشه. آخرش به کی دادی برد.

مریم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پایید که دو به دو و سه به سه گپ می‌زدند و چای می‌خوردند؛ آهسته در گوش عمقزی گفت:

- تو این زمونه به کی میشه اطمینون کرد؟ این دختره‌ی سلیطه هم که زیر بار نرفت. پتیاره! آخرش خودم بردم. به هوای این که سمنوپزون نزدیکه و رفع کدورت کرده باشم، رفتم خونش که مثلاً واسه امروز دعوتش کنم. می‌دونستم که همین روزها پا به ماهه. ده یا دوازده روز درست یادم نیست. من که هوش و حواس ندارم. سر و روی همدیگه رو بوسیدیم و مثلاً آشتی هم کردیم. به حق فاطمه زهرا درست مثل این‌که لب افعی رو می‌بوسیدم. فاطمه هم باهام بود. یک خرده که نشستیم، به هوای دست به آب رسوندن، اومدیم بیرون. آب انبارشون یه پنجره تو حیاط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن. همچی که از جلوش رد می‌شدم، انداختمش تو آب انبار. اما نمی‌دونی عمقزی! نمی‌دونی چه حالی شده بودم. آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خیال کرده بود باز قلبم گرفته. رنگ به صورتم نمانده بود. این قلب پدرسگ‌صاحاب داشت از کار می‌افتاد. پدرسوخته‌ی لگوری خیلی هم به حالم دل سوزوند. و با اون خیکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد. هیشکی هم بو نبرد.اما نمی‌دونم چرا دلم همین جور شور می‌زنه. می‌دونی که شوهر قرمساقم، صبح تا حالا رفته اون جا. نه خبری. نه اثری. دلم داره از حلقم بیرون می‌آد.

- آخه دیگه چرا؟ بیا دو تا پک قلیون بکش حالت جا می‌آد.

- واه، واه، با این قلبی که من دارم؟ پس می‌افتم عمقزی!

- هان؟ چیه ننه جون؟

- اگه یه چیزی ازت بپرسم بدت نمی‌آد؟

- چرا بدم بیاد ننه جون؟

- راستشو بگو ببینم عمقزی، توش چی‌چی‌ها ریخته بودی؟

عمقزی لب از نی قلیان برداشت و چشمش را به چشم مریم خانم دوخت و پرسید:

- چه طور مگه؟ آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم می‌ره.

- می‌دونی چیه عمقزی؟ آخه سه روز بعدش همه ماهی‌های آب انبارشون مردند.

- خوب فدای سرت ننه. قضا و بلا بوده. به جون ماهی‌ها خورده. کاش به جون هووت خورده بود.اگه بچه‌دار بشه و تورو پیش شوهرت سکه یه پول بکنه، بهتره یا ماهی‌های آب انبارشون بمیره؟

- آخه عمقزی بدیش اینه که فرداش آب انبار رو خالی کردن. یعنی نکنه بو برده باشن؟

- نه، ننه. اون طلسم یه روزه آب شده. خیالت تخت باشه.الهی به حق پنش تن که نومید برنگردی!

و سرش را رو به طاق کرد و زیر لب زمزمه‌ای را با دود قلیان بیرون فرستاد. و هنوز دوباره قلیان را به صدا در نیاورده بود که صدای بی بی زبیده از آن طرف مطبخ بلند شد که به یک نقطه مات زده، می‌پرسید:

- مریم خانم! واسه دختر دم بختت فکری کردی؟

- چه فکری دارم بکنم بی‌بی؟ منتظر بختش نشسته. مگه ما چه کردیم؟ انقدر تو خونه بابا نشستیم، تا یک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت و ورداشت و برد. باز رحمت به شیر ما که گذاشتیم دخترمون سه تا کلاس هم درس بخونه. ننه بابای ما که از این هم در حقمون کوتاهی کردند. خدا رفتگان همه رو به صاحب این دستگاه ببخشه.

- ای ننه. دعا کن پیشونیش بلند باشه. درس خونده‌هاشم این روزها بی‌شوهر می‌مونن. غرضم اینه که اگه یه جوون سر به زیر و پا به راه پیدا بشه، مبادا به این بهونه‌های تازه در اومده پشت پا به بخت دخترت بزنی!

مریم خانم خودش را به عمقزی نزدیک کرد و به طوری که خواهرش هم بشنود، گفت:

- دومادی که این کورمفینه واسه دخترم پیدا کنه، لایق گیس خودشه. مگه چه گلی به سر خواهرم زده که...

خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای این که موضوع را برگردانده باشد، رو به مادر شوهر خود گفت:

- خانم بزرگ! دیدین گفتم یک من بادوم و فندق کمه؟ به زور اگه به هر کاسه‌ای یک دونه برسد.

- ننه اسراف حرومه. فندوق و بادوم سمنو، شیکم سیر کن که نیست. خدا نذرت رو قبول کنه. یه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...

حرف بی‌بی زبیده تمام نشده بود که سکینه تق تق کنان از پله‌ها آمد پایین و در گوش مریم خانم چیزی گفت و تا مریم خانم آمد به خودش بجنبد یک زن باریک و دراز، با موهای جو گندمی - که چادر نمازش را دور کمرش گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشیده‌ای روی سر داشت - پایش را از آخرین پله مطبخ گذاشت پایین و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی مریم خانم، که قلبش مثل دنگک رزازها می‌کوبید، نشست و لگن را از روی سرش برداشت و گذاشت زمین. بعد نفس تازه کرد و بی این که چادرش را از کمرش باز کند یا سر لگن را بردارد، گفت:

- خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.

مریم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه جواب بدهد. عمقزی قلیانش را از زیر لب برداشت و در حالی که یک چشمش به لگن بود و چشم دیگرش به زن باریک و دراز، مردد ماند.

همه زن‌هایی که به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله، دور تادور مطبخ نشسته بودند، می‌دانستند که زن باریک و دراز، کلفت هووی مریم خانم است و بیش‌ترشان هم می‌دانستند که همین روزها هووی مریم خانم قرار است فارغ بشود؛ اما دیگر چیزی نمی‌دانستند. ناچار به هم نگاه می‌کردند و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبیده که چیزی نمی‌دید، تند تند پک به قلیان می‌زد و گوش‌هایش را تیز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل‌دستی‌اش، خاله زهرا، می‌زد و می‌پرسید:

- یه هو چی شد ننه؟ هان؟

خاله زهرا که خیال کرده بود لگن به این بزرگی را برای سمنو آورده‌اند، هرهر خندید و آهسته در گوش بی بی زبیده - همان طور قلیان می‌کشید و بی‌تابی می‌کرد- گفت:

- خدا رحم کنه به این اشتها! لگن به این گندگی!

مریم خانم همین طور خشکش زده بود و قلبش می‌کوبید و جرأت نداشت حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد. عاقبت عمقزی گل بته تکانی خورد و قلیانش را که مدتی بود ساکت مانده بود، کنار زد و در حالی که می‌گفت:

- ننه! مریم خانم! چرا ماتت برده؟

دست کرد و سرپوش لگن را برداشت، که یک مرتبه مریم خانم جیغی کشید و پس افتاد. مطبخ دوباره شلوغ شد. دخترهای مریم خانم خودشان را با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی، مادرشان را کشان کشان بیرون بردند. زن‌هایی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتیل نشسته بودند و چیزی ندیده بودند، هجوم آورده بودند و سرک می‌کشیدند و چیزی نمانده بود که پاتیل از سر بار برگردد. اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته بود و فکرهایش را هم کرده بود و می‌دانست چه باید بکند. فریادی کشید و سکینه را صدا زد. همه ساکت شدند و آن‌هایی که هجوم آورده بودند، سر جاهایشان نشستند وقتی که سکینه از پلکان مطبخ پایین آمد، عمقزی به او گفت:

- همین الانه، چادرتو میندازی سرت! این لگنو ور می‌داری می‌بری خونه صاحبش! از قول ما سلام می‌رسونی و می‌گی آدم تخم مول خودش رو نمی‌ذاره تو طبق، دور شهر بگردونه! فهیمدی؟

- بله.

سکینه این را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا نرفته بود که آشیخ عبدالله یاالله گویان و عصازنان از پلکان سرازیر شد و زن‌ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند. و وقتی آشیخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حدیث کسا که «بابی انت و امی یا ابا عبدالله...» تازه نفس مریم خانم به جا آمده بود و صدای ناله بریده بریده‌اش از آن طرف حیاط تا پای پاتیل سمنو می‌آمد...







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : سمنو پزان، جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،