تبلیغات
ادبیات معاصر - داش آکل (قسمت دوم) (صادق هدایت)
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.bekhan.com/images/books/1103093L.jpg


همه معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود می شد, ولی چیزی که شگفت آور به نظر می آمد این که تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چندبار هم که رفقا زیرپایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. ولی روزی که وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید, در زندگیش تغییر کلی رخ داد, از یکطرف خودش را زیر دین مرده می دانست و زیر بار مسئولیت رفته بود و از طرف دیگر دلباخته مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هرچیز اورا در فشار گذاشته بود. کسی که توی مال خودش توپ بسته بود, و از لاابالی گری مقداری از دارایی خودش را آتش زده بود, هر روز از صبح زود که بلند می شد به فکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیآدتر بکند. زن و بچه های او را درخانه کوچکتر برد, خانه شخصی آنها را کرایه داد, برای بچه هایش معلم سرخانه آورد, دارایی اورا به جریان انداخت و ازصبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و املاک حاجی بود.
از این به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه داش ها و لاتها که بااو همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود, دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز می خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود.در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل می رفتند و گفته می شد:
داش آکل را می گویی؟ دهنش می چاد, سگ کی باشه؟ یارو خوب دک شد, درخانه حاجی موس موس می کند, گویا چیزی می ماسد, دیگر مردم محله سردزدک که می رسد دمش را توپاش می گیرد و رد می شود.
کاکارسم با عقده ای که دردل داشت با لکنت زبانش می گفت:
سر پیری و معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو چشم مردم پاشید, کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خرد نمی کردند. هرجا که وارد می شد درگوشی باهم پچ پچ می کردند و اورا دست می انداختند. داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را می شنید و به روی خودش نمی آورد و اهمیتی هم می داد, چون عشق مرجان به طوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت. شبها از روی پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود و جلو قفس می نشست و با طوطی درد و دل می کرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را می کرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او می داد ولی از طرف دیگر او نمی خواست که پایبند زن وبچه بشود, می خواست آزاد باشد, همانطوری که بار آمده بود. و درضمن به صورت پر از زخم خود در آینه نگاه می کرد و پیش خود می گفت:
شاید مرا دوست نداشته باشد.بله شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند و ...نه, از مردانگی به دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟این عشق مرا می کشد...مرجان.....تو مرا کشتی .... به که بگویم؟ مرجان....عشق تو مرا کشت....!
هفت سال به همین منوال گذشت, داش آکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی ذره ای فروگذار نکرد. در این مدت همه بچه های حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند.
ولی, آنچه نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد, آن هم چه شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بودو ازاین واقعه خم به ابروی داش آکل نیامد, بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرایی مهمانهای مردانه معین کرد . همه کله گنده ها, تاجرها و بزرگان شهر شیراز در این جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد ظهر آن روز, وقتی که مهمانها گوش تا گوش دور اتاق روی قالی ها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود, داش آکل با همان سر و وضع قدیمیش, با موهای پاشنه نخواب شانه کرده, شب بند قداره, شال جوزه گره, شلوار دبیت مشکی, کلاه طاسوله نو وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک انبال او وارد شدند.
همه مهمان ها به سرتا پای او خیره شدند. داش آکل با قدم های بلند جلو امام جمعه رفت, ایستاد و گفت:
آقای امام, حاجی خدابیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت.پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده ساله شده. این هم حساب و کتاب دارایی حاجی است.(اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت. سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود, سرش را زیرانداخت و با چشمهای اشک آلود از در بیرون رفت.درکوچه نفس راحتی کشید, حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده, ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر می داشت, همینطور که می گذشت خانه ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت, بی درنگ از پله های نم کشیده آجری آن داخل حیاط کهنه و دودزده ای شد که دورتادورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجره های سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آب حوض خز بسته بود. بوی ترشیده, بوی پرک و سدابه های کهنه درهوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد, خنده ساختگی کرد.
داش آکل به حالت پکر گفت:
جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه کنیم.
ملا اسحق سرش را تکان داد, از پلکان زیرزمین پایین رفت و پس از چند دقیقه با یک بطری بالا آمد. داش آکل بطری را از دست او گرفت, گردن آن را به جرز دیوار زد و سرش پرید, آنوقت تا نصف آن را سرکشید, اشک در چشمهایش جمع شد, جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خودرا پاک کرد. پسر ملا اسحق که بچه کثیفی بود, باشکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود, به داش آکل نگاه می کرد, داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچه حیاط بود و در دهنیش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد, روی دوش داش آکل زد و سرزبانی گفت:
مزه لوطی خاک است.
بعد دست کرد زیر پارچه لباس او و گفت:
این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا ورافتاده و هروقت نخواستی من خوب می خرم.
داش آکل لبخند افسرده ای زد, از جیبش پولی درآورد و کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد می کرد. کوچه ها هنوز دراثر باران نمناک و بوی کاهگل و بهارنارنج در هوا پیچیده بود. صورت مرجان, گونه های سرخ و چشمهای سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشته خود را به یاد آورد, یادگارهای پیشین از جلوی او یک به یک رد می شدند. دلش نمی خواست به خانه خودش برود.انگار از خانه خودش می ترسید.تصمیم گرفت باز هم عرق بخورد و باطوطی درد ودل کند! سرتاسر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری به یادش افتاد, از روی بی حوصلگی زمزمه کرد:
به شب نشینی زندانیان برم حسرت که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است.
آهنگ دیگری به یاد آورد, کمی بلندتر خواند:
دلم دیوانه شد, ای عاقلان آرید زنجیری که نبود چاره دی<انه جز زنجیر تدبیری!
این شعر را با لحن ناامیدی و غم وغصه خواند, اما مثل اینکه حوصله اش سررفت, یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزدک رسید.اینجا میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل و دماغ داشت آنجا را قرق می کرد و هیچکس جرات نمی کرد جلو بیاید. بی اراده رفت روی سکوی سنگی خانه ای نشست.سرش درد می کرد, ناگهان سایه تاریکی نمایان شد که از دور به سوی او می آمد و همین که نزدیک شد گفت:
لولولوطی لوطی را شه شب تار می شناسه.
داش آکل کاکارستم را شناخت, بلند شد, دستش را به کمرش زد, تف بر زمین انداخت و گفت:
اورای بابای بی غیرتت, توگمان کردی خیلی لوطی هستی, اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!
کاکارستم خنده تمسخرآمیزی کرد, جلوآمد و گفت:
خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفها په په پیدات نیست! ام امشب خاخانه ی حاجی ع ع عقدکنان است, مک تو تو را راه نه نه...
داش آکل حرفش را برید:
خدا تورا شناخت که نصف زبانت داد, آن نصف دیگرش را هم من امشب می گیرم.
دست برد قمه خودرا بیرون کشید. کاکارستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را به دست گرفت. داش آکل سر قمه اش را به زمین کوبید, دست به سینه ایستاد و گفت:
حالا یک لوطی می خواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!
کاکا رستم ناگهان به او حمله کرد, ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ایستادند, ولی کسی جرات پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
برو, برو بردار, اما به شرط اینکه ایندفعه غرس تر نگهداری, چون امشب می خوام خورده حسابهایمان را پاک بکنم!
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد, و هردو به هم گلاویز شدند. تا نیم ساعت روی زمین می غلتیدند, عرق از سر و رویشان می ریخت, ولی پیروزی نصیب هیچ کدام نمی شد.در میان کشمکش سر داش آکل به سختی روی سنگفرش خورد, نزدةک بود که از حال برود.
کاکارستم هم اگرچه به قصد جان می زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود.اما درهمین وقت چشمش به قمه داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود, با همه زور و توانایی خودش آن را از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فروبرد. چنان فروکرد که دستهای هردوشان از کار افتاد.
بلند کردند, چکه های خون از » تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمی پهلویش به زمین می ریخت. دستش را روی زخم گذاشت, چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید, دوباره به زمین خورد, بعد اورا برداشته روی دست به خانه اش بردند.
فردا صبح همین که خبر زخم خوردن داش آکل به خانه حاجی صمد رسید, ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده, کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده, به دشواری نفس می کشید. داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت, با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
در دنیا... همین طوطی..... داشتم..... جان شما.... جان طوطی.... اورا بسپرید... به...
دوباره خاموش شد, ولی خان دستمالی ابریشمی را درآورد, اشک چشمش را پاک کرد. داش آکل از حال رفت و یک ساعت بعد مرد.
همه اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود, مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پر و بال, نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی با لحن خراشیده ای گفت:
مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مراکشت.
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.







نوع مطلب : صادق هدایت، 
برچسب ها : داش آکل، صادق هدایت، داش آکل صادق هدایت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 22 تیر 1390
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:52 ب.ظ
Marvelous, what a blog it is! This webpage gives helpful information to us, keep it up.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است