تبلیغات
ادبیات معاصر - داش آکل (قسمت اول) (صادق هدایت)
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.bekhan.com/images/books/1103093L.jpg


همه اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه یکدیگر را باتیر می زدند. یک روز داش آکل روی سکوی قهوا خانه دومیل چندک زده بود, همانجا که پاتوق قدیمی اش بود.قفس کرکی که رویش شله سرخ کشیده بود, پهلویش گذاشته بود و با سر انگشتش یخ را دور کاسه آبی می گردانید. نگاه کاکا رستم از در درآمد, نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و همینطور که دستش پر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت:
((به به بچه, یه چای بیار ببینم)).
داش آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه چی انداخت, به طوری که او ماست ها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی درمی آورد و درسطل آب فرو می برد, بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک می کرد.از مالش حوله دور شیشه استکان صدای غژغژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنایی خشمگین شد, دوباره داد زد:
- مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین اندانهایش گفت:
- ار وای شک شکمشان, آنهایی که ق ق قپی پا می شند! اگ لولوطی هستند!! امشب می آیند, دست و په په پنجه نرم میک کنند!))
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیرچشمی وضعیت را می پایید خنده گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بسته او برق زد و گفت:پ - بیغیرت ها رجز می خوانند, آن وقت معلوم می شود رستم صولت و افندی پیزی کیست.
همه زدند زیرخنده, نه این که به گرفتن زبان کاکارستم خندیدند, چون می دانستند که او زبانش می گیرد, ولی داش آکل درشهر مثل گاو پیشانس سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد, هرشب وقتی که توی خانه ملااسحق یهودی یک بطر عرق دوآتشه را سر می کشیدند و دم محله سر دزدک می ایستاد, کاکارستم که سهل بود, اگر جدش هم می آمد, لنگ می انداخت. خود کاکا هم می دانست که مرد میدان و حریف داش آکل نیست, چون دوبار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکارستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک می کرد.داش آکل مثل اجل معلق سر رسید و یک مشت متلک بارش کرده, به او گفته بود.
- کاکا, مردت خانه نیست. معلوم می شه که یک بست فور بیشتر کشیدی, خوب شنگلت کرده, می دانی چیه, این بی غیرت بازیها, این دون بازی ها را کنار بگذار, خودت را زده ای به لاتی, خجالت هم نمی کشی؟ این هم یک جور گدایی است که پیشه خودت کرده ای. هر شبه خدا جلو راه مردم را می گیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دومرتبه بدمستی کردی سبیلت را دود می دهم. با برگه همین قمه دونیمت می کنم.
آن وقت کاکارستم دمش را گذاش روی کولش و رفت. اما کینه داش آکل را به دل گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
ازطرف دیگر داش آکل را همه مردم شیراز دوست داشتند. چه او درهمان حال که محله سردزدک را قرق مس کرد, کاری به کار زنها و بچه ها نداشت, بلکه برعکس با همه مردم به مهربانی برخورد می کرد. واگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می کرد یا به کسی زور می گفت, دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده می شدکه داش آکل از مردم دستگیری می کرد, بخشش می نمود و اگر دنگش می گرفت بار مردم را به خانه شان می رسانید. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند, آن هم کاکارستم که روزی سه مثقال تریاک می کشید و هزار جور بامبول می زد. کاکارستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت به او شد مثل برج زهرمار نشسته بود. سبیلش را می جوید و اگر کاردش می زدند خونش درنمی آمد. بعد از چند لحظه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که بارنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی, شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب می خورد و بیشتر سایرین به خنده او می خندیدند.
کاکارستم ازجا دررفت, دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سرشاگرد قهوه چی پرت کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری به زمین غلطید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکارستم بلند شد با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سماور را بررسی کرد گفت ((رستم بود یک دست اسلحه, مابودیم و همین سماور لکنته.))
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد, ولی چون درآن کنایه به رستم زده بود, بدتر خنده شدت گرفت. قهوه چی از زور پسی به شاگردش حمله کرد, ولی داش آکل با لبخند دست کرد, یک کیسه پول از جیبش درآورد, آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت, وزن کرد و لبخند زد.
دراین بین مردی که با پستک مخمل, کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد, نگاهی به اطراف انداخت, رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت: حاجی صمد مرحوم شد.
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
خدا بیامرزدش!
مگر شما نمی دانید وصیت کرده.
من که مرده خور نیستم, برو مرده خورها را خبرکن.
آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده...
مثل اینکه از این حرف چرت داش آکل پاره شد, دوباره نگاهس به سرتاپای او کرد, دست کشید روی پیشانیش, کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد, چپق دسته خاتم خودش را درآورد, به آهستگی سر آن را توتون ریخت و با شستش دور آن را جمع کرد, آتش زد و گفت:
خدا حاجی را بیامرزد, حالا که گذشت, ولی خوب کاری نکرد, ما را توی دغمسه انداخت.خوب, تو برو, من از عقب میام.
کسی که وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آکل سه گره اش را درهم کشید, با تفنن به چپقش پک می زد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپق را خالی کرد, بلند شد قفس کرک را به دست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.
هنگامی که داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد, ختم را ورچیده بودند, فقط چند نفر قاری و جزوه کش سر پول کشمکش داشتند. بعد از این که چند دقیقه دم حوض معطل شد, اورا وارد اتاق بزرگی کردند که ارسی های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
خانم سر شما سلامت باشد, خدا بچه هایتان را به شما ببخشد.
خانم با صدای گرفته گفت:
همان شبی که حال حاجی به هم خورد, رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همه آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد, لابد شما حاجی را از پیش می شناختید.
ما پنج سال پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم.
حاجی خدابیامرز همیشه می گفت اگر یک نفر مرد هست فلانی است.
خانم, من آزادی خودم را از همه بیشتر دوست دارم, اما حالا که زیر دین مرده رفته ام, به همین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه این آدمها نشان می دهم.
بعد همینطور که سرش را برگردانید, از لای پرده دیگر دختری را با چهره برافروختخ و چشم های گیرنده بسیار سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند, ولی آن دختر خوشگل بود؟ » دختر مثل اینکه خجالت کشید, پرده را انداخت و عقب رفت. آیا ای شاید ولی درهر صورت چشمهای گیرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود, او سر را پایین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان, دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناس شهر و قیم خودشان را ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد, با یک نفر سمسار خبره, دونفر داش محل و یک نفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه برداشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. درآن را مهر و موم کرد, آنچه فروختنی بود فروخت, قباله های املاک را داد برایش خواندند, طلبهایش را وصول کرد و بدهکاری هایش را پرداخت. همه این کارها را در دو روز و دوشب روبه راه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب به طرف خانه اش می رفت. درراه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت:
تاحالا دو شب است که کاکارستم چشم به راه شما بود. دیشب می گفت یارو خوب ما رو غال گذاشت و شیخی را دید, به نظرم قولش از یادش رفته!
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت:
بی خیالش باش!
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانه دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید, ولی از آنجایی که حریفش را می شناخت و می دانست که کاکارستم با امامقلی ساخته تا اورا از رو ببرند, اهمیتی به حرف او نداد, راه خودش را پیش گرفت و رفت.درمیان راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود, هرچه می خواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم می شد.
داش آکل مردی سی و پنج ساله, تنومند ولی بدسیما بود.هرکس دفعه اول اورا می دید قیافه اش توی ذوق می زد, اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایتهایی که از دوره زندگی او ورد زبانها بود می شنیدند, آدم را شیفته او می کرد, هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیأه می گرفتند, داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت:
چشمهای میشی, ابروهای سیاه پرپشت, گونه های فراخ, بینی باریک با ریش و سبیل سیاه. ولی زخم ها کار اورا خراب کرده بود, روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق می زد و ازهمه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پایین کشیده بود.
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فانوس بود زمانی که مرد همه دارایی او به پسر یکی یکدانه اش رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود, به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت, زندگی اش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می گذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه دارایی خود را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش می کرد, یا عرق دوآتشه می نوشید و سر چهارراه ها نعره می کشید و یا درمجالس بزم با یک دسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف می کرد







نوع مطلب : صادق هدایت، 
برچسب ها : داش آکل، صادق هدایت، داش آکل صادق هدایت،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 تیر 1390
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:27 ب.ظ
My brother suggested I might like this website. He was once totally right.
This put up actually made my day. You can not consider just how a lot time I had
spent for this information! Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است