تبلیغات
ادبیات معاصر - دفترچه بیمه (قسمت دوم) (جلال آل احمد)
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان




http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


و به این طریق یک سال گذشت. یک سالی که در آن معلم نقاشی ما هشت بار به دکتر مراجعه کرد. اول با علاقه و ولع و کم کم از سر بی‌میلی و فقط برای این که شاید به این وسیله بتواند آدم‌های تازه ای را بشناسد. درین مدت دکترهای مختلف نظر خود را درباره‌ی او روی ستون امراض دفترچه‌ی بیمه‌اش نوشتند. حالا معلم نقاشی دلش به این خوش بود که اقلاً فهمیده بود که چه مرگی دارد. یا چه مرگ‌هایی دارد. دو امضای ضعف اعصاب، یکی برای معاینه‌ی تمام بدن، دو تا برای سینه‌درد و سرماخوردگی، یکی برای معاینه‌ی گلو و یکی هم برای بیماری کبد و آخری برای تجزیه‌ی خون. سه تا از نسخه‌هایی را که در این مدت گرفته بود. پاره کرده بود و دور ریخته بود. چون همان امضای دکترها برایش کافی بود. و نسخه‌هایی را هم پیچیده بود دواهاشان هنوز کنار طاقچه اتاقشان افتاده بود و شیشه‌هاشان را که نه می‌خواستند، دور بریزند و نه معلم نقاشی حاضر بود لب بزند. مجبور بودند هفته‌ای یک بار گردگیری کنند. به خصوص یک شیشه‌ی بزرگ روغن ماهی بود که مزاحم‌تر از همه بود و برای سینه دردش به او داده بودند. و این‌ها خودش باعث شده بود که دواخانه‌ی کوچکی دایر کنند. و درست مثل اولین کتابی که به خانه می‌آید و گاهی هوس کتابخانه داشتن را در صاحبش می‌انگیزد، هرچه شیشه و پیشه داشتند پهلوی هم توی طاقچه چیده بودند. و گر چه تنها از شیشه‌ی «مرکورکروم» و آن هم گاهی، استفاده می‌کردند دلشان به این خوش بود که اقلاً با دیدن شیشه‌های دوا اطمینان می‌یابند که سلامتی در خانه هست.

معلم نقاشی هرگز به دوا خوردن عقیده نداشت، از یک قرص کوچک سردرد گرفته تا سولفات دوسود و از آبی که زنش با آن چشمش را می‌شست تا آمپول‌های جورواجوری که به دست و بازو یا توی رگ می‌زدند. اصلاً از دوا بیزار بود. از خود دکترها هم بیزار بود.

بچه مدرسه که بود یک روز مادرش او را به هزار حقه پیش دکتر برده بود. دکتر پیر بدعنقی بود که به ترکی بحش می‌داد و می‌زد و به او فلوس داده بود و او بعد که از مطب در آمده بودند و مادرش برای پیچیدن نسخه به دواخانه‌ی نزدیک رفته بود، گریخته بود. ترس از دکتر، بوهایی که در مطب می‌آمد، عکس‌های وحشتناکی که از در و دیوار آویخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود که گریخته بود و تا شب توی تیمچه‌های بازار و لای دسته‌های بار قایم شده بود. و غروب که خواسته بودند در تیمچه را ببندند. کاروان‌سرادار نطنزی او را پیدا کرده بود. و به خیال این‌که برای دزدی آمده است کتکش هم زده بود و بیرونش انداخته بود. او از همه جا مانده و گرسنه به خانه‌ی عمه‌اش پناه برده بود و آن‌ها هم که از همان صبح از فرار او آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و مادر هم از سر غیض او را با چوب هیزم‌های ناصاف کتک زده بود.

معلم نقاشی هیچ وقت این واقعه را فراموش نمی‌کرد و از آن پس شاید به علت همین ترس و ناراحتی، دیگر بیمار نشد و یا کم‌تر بیمار شد. غیر از حصبه‌ای که در سیزده سالگی گرفته بود و این واقعه که در دوازده سالگی اتفاق افتاد. هرگز جرأت نکرده بود مریض بشود و دو روز در خانه بخوابد. اما دفترچه‌اش را داده بودند و پیش خودش حساب این بیزاری از دکترها را رسیده بود و خودش را هم قانع کرده بود که به این احساس قوی و شدید زمان بچگی زیاد وقعی نباید بگذارد و برای شناسایی خود و به عنوان یک تجربه هم شده، از دفترچه باید استفاده کند. قبل از این که دفترچه‌ی بیمه‌ای داشته باشد. حتی یک بار هم به پای خودش به دکتر مراجعه نکرده بود. اما حالا یک سال بود به میل و رضا پیش هر دکتری که اداره‌ی بیمه معلوم می‌کرد می‌رفت.

چه چیزی به دستش آمده بود؟ غیر از همان چند امضا؟ آن بار ترسی از دکتر پیر بدعنق او را فرا گرفته بود از دوا و دکتر و بیماری، بیزارش کرده بود. و حالا؟... حالا دیگر نه ترسی از دکترها داشت نه بیزاری. چون دیگر از بچگی خیلی دور بود و نه آن اطمینانی را که در آن‌ها و طرز کارشان می‌جست یافته بود. حالا دیگر به نومیدی رسیده بود. حالا به این نتیجه رسیده بود که آن چه از طب و طبابت مفید است و مورد تردید نیست همان سولفات دوسود و فلوس و شیر خشت است. همان نسخه‌های خانگی خاله زنکی است. همان عناب و گل بنفشه. همان پر سیاوشان و برگ زوفا.

* * *

میان دو ساعت درس صبح، در اتاق دفتر مدرسه، معلم‌ها نشسته بودند و بی سر و صدا چای می‌خوردند. و هر بار که در باز می‌شد و یکی تو می‌آمد موجی از جنجال و هیاهوی بچه‌ها به درون می‌ریخت. میز ناظم مدرسه نصف دفتر را گرفته بود. در و دیوار چرک و سیاه بود. تاریکی نه تنها با گوشه‌های اتاق و زیر میزها و مبل‌ها اخت شده بود، بلکه پشت پنجره‌ها نیز با شیشه‌های زرد و تیرهای که داشتند، جا خوش کرده بود و مانده بود. غیر از معلم فرانسه و تاریخ و نقاشی و ناظم، که پشت میزش نشسته بود و کم‌تر حرف می‌زد یک معلم تازه هم بود که دماغ عقابی داشت و رنگ‌پریده بود. و معلم ورزش هم فرصت کرده بود و آمده بود. اما معلم عربی عوض شده بود. و از معلم جبر خبری نبود.

هنوز داشتند چای می‌خوردند که معلم تاریخ از ته مبل و با حرارت گفت:

- دیدید گفتم؟ پدرسوخته‌ها بیمه‌شان هم به همه چیز دیگرشان رفته! آدم خودش باید فکر خودش باشد. تنها چیزی که از بیمه‌شان فهمیدیم پولی بود که از حقوقمان کم گذاشتند. باز هم خوبیش این است که تمام شد. خلاص شدیم، من که خودم بیمه هستم.

معلم فرانسه که سیگارش را به چوب کبریت نیم سوخته‌ای زده بود و دور از خود نگه داشته بود، آهی کشید و گفت:

- آره جانم. همین بی‌ترتیبی‌هاست که مردم را نومید می‌کند. اصلاً چرا باید بیمه را راه بیندازند که بعد از یک سال مجبور شوند برش بچینند؟... آن هم با این افتضاح؟ اصلاً وقتی نمی‌توانند کاری را بکنند مگر مجبورند مردم را توی دردسر بیندازند؟ آن هم با این حرف‌هایی که آدم می‌شنود؛ با این افتضاح!...

حرف معلم فرانسه تمام نشده بود که در باز شد و یک شاگرد پرید تو و با قیافه‌ای وحشت زده و نفس بنده آمده شکایت داشت که:

- آق ناظم! این احمدی می‌خواد منو بزنه.

و ناظم برخاست، دست او را گرفت و با هم بیرون رفتند. و سکوتی که معلم‌ها را چند لحظه فرا گرفته بود شکست و معلم ورزش به صدا در آمد:

- چه بهتر آقا! بنده که اصلاً احتیاج ندارم به دکتر مراجعه کنم. یک سال حقوق بیمه بدهم که چه؟ دوا و دکتر و بیمه‌ی من ورزش تنفسی دم صبح است آقا! آدم سالم...

معلم نقاشی حرف او را برید که:

- بله آدم سالم توی ما دبیرها خیلی نادر است. غیر ازین چیز دیگری می‌خواستید بفرمایید؟

- نه می‌خواستم بگویم یک سال پول یامفت از ما گرفتند. شاید هم بشود گفت پول زور.

- دیدید آقا من حق داشتم! از اول نمی‌خواستم اصلاً بیمه بشوم. اما مگر می‌شد؟ خودشان از حقوقم کسر می‌گذاشتند. یک سال ماهی هفت تومن و نیم چه قدر می‌شود؟...

باز حرف معلم تاریخ را معلم نقاشی برید که با خنده گفت:

- جان من! مهم این نیست که پول مفت گرفتند یا پول زور. این هم مهم نیست که پول‌ها را که و چه طور سگ‌خور کرد. این مسائل از بس عادی است دیگر اهمیت خود را از دست داده. مهم نیست که معلم‌ها را یک سال کشیده‌اند توی مطب دکترها و هیچ چی که نباشد بهشان فهمانده‌اند چه مرگشان است...

معلم تازه‌ای که دماغ عقابی داشت و رنگ‌پریده بود با لهجه‌ی رشتی گفت:

- نه آقا! چه طور مهم نیست آقا؟ خیال می‌کنید بیمه همین طوری قطع شد آقا؟ یک ساله چه قدر روی بیمه خورده باشند خوب است آقا؟ خود بنده اطلاع دارم که دویست و پنجاه هزار تومن در تهران ملاخور شده، آقا! این‌ها را باید دانست آقا!

معلم نقاشی گفت:

- راست می‌گویید. باید دانست. اما باز هم این‌ها زیاد مهم نیست. مهم این است که فلان دبیر ادبیات یا جغرافی که تا حالا اصلاً فرصت نداشته به درد سر و شکم خودش برسد، رفته و از سوراخ سمبه‌های بدنش مطلع شده. بگذریم که اگر بیمه هم بود نمی‌توانست این دردها را دوا کند. اما این قدر هست که وسواس معلم‌ها زیادتر شده. یک معلم اگر تا به حال خیال می‌کرد لله‌ی بچه‌هاست، یا اگر ناراحت بود که چرا عمرش به بی‌حوصلگی می‌گذرد، یا وسواس این را داشت که سر چهل سالگی عقل از سرش بپرد، حالا به یک مطلب تازه‌تر هم پی برده؛ یک وسواس دیگر هم برایش ایجاد شده، وسواس این که می‌بیند درست مثل یک کیسه‌ی انباشته از بیماری‌های مختلف است...

معلم ورزش که با دسته‌ی کلیدش بازی می‌کرد، اعتراض کنان گفت:

- نه آقا درست نیست! که گفته همه‌ی معلم‌ها مریضند؟ میان معلم‌های ورزش صد تا یکی هم مریض پیدا نمی‌شود.

- معذرت می‌خواهم جانم، صحبت از تارزان‌ها نیست که با کره‌های بازوشان زندگی می‌کنند. صحبت از معلم‌هاست. یعنی آن‌هایی که با مغزشان زندگی می‌کنند. گذشته از این که لابد می‌دانید هر مدرسه‌ای یکی یا دو تا معلم ورزش بیش‌تر ندارد...

معلم فرانسه خودش را به میان انداخت و گفت:

- چرا بیخود سر به سر هم بگذاریم؟ مسأله این است که یک سال مردم را به خودشان امیدوار کرده‌اند و حالا یک مرتبه گندش بالا آمده. معلوم نیست چرا بیمه قطع شده. معلوم نیست اختلاف حساب سر چه بوده. و دست هیچ کس هم به هیچ جا بند نیست.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی افزود:

- چه جور هم گندش بالا آمده آقا! خود بنده اطلاع دارم که بعضی از دکترها نسخه‌های خودشان را می‌خریده‌اند آقا! برای دوست و آشنا نسخه می‌نواشته‌اند و دوای نسخه‌ها را خودشان بر می‌داشته‌اند و می‌فروخته‌اند. دوافروش‌ها تقلب می‌کرده‌اند آقا! در انتخاب دکترها هزار نظر خصوصی در کار بوده. و خیلی کثافت‌کاری‌های دیگر آقا...

معلم نقاشی لبخندزنان و از سر بی‌اعتنایی گفت:

- من با این‌ها هم کاری ندارم. این دله‌دزدی ها به این زودی ازین خراب‌شده ریشه‌کن نمی‌شود. اصلاً لازم نیست فکرش را هم بکنیم. فکر این را باید کرد که کار این همه مریض به کجا می‌کشد؟ من هر وقت به دکتر مراجعه کردم از جنجال اتاق‌های انتظار وحشت کردم. این همه مریض! آن هم در تهران! آن هم میان آدم‌هایی که به هر صورت بر دیگران رجحانی داشته‌اند که توانسته‌اند خودشان را به دکتر برسانند. فکرش را هم اذیت‌کننده است...

که در باز شد و ناظم آمد تو و با قیافه‌ای گرفته رفت پشت میزش نشست. چیزی روی یادداشت نوشت.

فراش را صدازد. که:

- این را ببر برای آقای مدیر، جوابش را بگیر و بیار.

و فراش که رفت، دنباله‌ی صحبت را معلم تاریخ گرفت:

- راستی آقایان هیچ فکر کرده‌اید که کار دکترها چه قدر بهتر از کار ماست؟

- کار قصاب هم خیلی بهتر از کار ماست. این که غصه خوردن ندارد.

معلم فرانسه بود که این را گفت و اخم‌هایش را در هم کرد و سیگارش را در آورد تا یکی دیگر آتش بزند.


معلم ورزش که تا به حال در خود فرورفته بود و صدایی بر نیاورده بود به صدا در آمد که:

- در مملکت آدم‌های مفنگی، یکی دکترها کار و بارشان خوب است؛ یکی هم مرده‌شورها.

و معلم نقاشی باز به حرف آمد و این بار تأییدکنان گفت:

- درست است که کار و بار دکترها خیلی بهتر از ما است، اما این طور که من دیدم دکترها کاسب‌های بدی هستند. خیلی هم بد. می‌دانید چرا؟ برای این که آدم وقتی از یک بقال برنج یا لوبیا می‌خرد، یا از قصاب گوشت می‌خرد، چشم دارد و می‌بیند که چه می‌خرد. اما آن چه از دکتر می‌خواهد بخرد - یعنی سلامتی را - آیا می‌تواند تشخیص بدهد؟ می‌تواند انتخاب کند؟ نه. اصلاً همین است که من در تمام این مدت در جست و جوی دکتری بودم که به او اطمینان داشته باشم. اعتماد داشته باشم. اما دکتر را مگر به این زودی می‌شود عوض کرد. تا ده تا نسخه‌ی اشتباهی ندهند، مزاج آدم به دستشان نمی‌آید. و آن وقت تازه دکتر خانوادگی شده‌اند! بله به این علت کاسب‌های بدی هستند. یا اگر بهتر گفته باشیم کسب بدی را انتخاب کرده‌اند.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی‌اش گفت:

- و بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیش‌تر هم می‌شود آقا!

- البته باید هم همین طور باشد. مردم هرچه بیش‌تر مفنگی باشند به طبیب بیش‌تر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیش‌تر نباشد، اما چند تا مطب هست؟

و چون کسی جوابی نداد، خود معلم ورزش افزود:

- سه هزار و پانصد مطب هست. ملتفت هستید؟ سه هزار و پانصد تا!

بعد در باز شد و کتابدار مدرسه در میان موجی از جنجال مدرسه که به درون ریخت، وارد شد و شاد و خندان با یک یک همکارهایش سلام و علیک کرد، و پهلوی ناظم نشست، و فراش را صدا کرد که برایش چای بیاورد و بی‌معطلی رو به معلم تاریخ گفت:

- خوب! بیست هزار تومان بیمه را گرفتی؟

که همه زدند به خنده. خود او هم بلندتر از همه خندید و معلم تاریخ با خونسردی گفت:

- نه. هفده سال دیگر مانده. خیال می‌کنی کار بیمه‌ی عمر هم مثل بیمه‌ی فرهنگی تق و لق است؟

- غصه نخور بابا! همه‌شان سر و ته یک کرباسند.

و برای این که حرف را گردانده باشد رو به دیگران گفت:

- خوب آقایان! درباره‌ی قطع شدن بیمه چه نظری دارید؟ من خیال دارم اعلام جرم کنم. می‌دانید چرا؟ خبر دارم که کار از کجا خراب شده. شنیده‌ام، پول هنگفتی به جیب زده‌اند.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی گفت:

- از قضا بحث در همین موضوع بود، آقا! بنده هم اطلاع دارم. راستی نمی‌شود اعلام جرم کرد آقا؟ شما سندی، مدرکی، چیزی در دست ندارید آقا؟

معلم نقاشی خنده‌کنان گفت:

- بر فرض هم که مدرک باشد، تازه چه فایده؟ خودتان را بی‌خود به دردسر نیندازید. من تصمیم گرفته‌ام دفترچه‌ی بیمه‌ام را قاب بگیرم بزنم بالای طاقچه. یا اصلاً صفحه‌ی مربوط به امراضش را که نوشته چه دردهایی دارم قاب بگیرم. و بزنم بالای اتاق و هر صبح و شب زیارتش کنم و به یاد ایامی بیفتم که با آن همه خواب و خیال در پی معالجه‌ی خودم بوده‌ام.

فراش که چای را آورد کاغذی پیش روی ناظم گذاشت و گفت که:

- آقای مدیر دادند.

و ناظم آن را برداشت و در سکوتی که دفتر را فرا گرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهی کشید و سر برداشت و رو به حضار گفت:

- آقایان! با کمال تأسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است. آقای مدیر خواهش کرده‌اند عصر، همه‌ی آقایان بیایند تا دسته‌جمعی برویم جنازه را برداریم.

و به فراش اشاره کرد که زنگ را بزند. وقتی زنگ به صدا درآمد درست صدای زنگ نعش کشان‌های سابق را داشت.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، دفترچه بیمه، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 1 مرداد 1390
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است