تبلیغات
ادبیات معاصر - عکاس با معرفت (جلال آل احمد)
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


آن که از در عکاس‌خانه وارد شد و با لحنی عوامانه و گرم، سلام کرد مردی سی و چند ساله بود که کلاه مخملی‌اش را تا بالای گوشش پایین کشیده بود. صورتش برق می‌زد و بوی بساط سلمانی‌ها را می‌داد. یخه‌اش باز بود و کت و شلوارش انگار الان از گل چوب‌رختی مغازه‌ی دوخته‌فروشی پایین آمده بود. موی تنک دو طرفه‌ی صورتش، از طرف بالا کم‌کم تنگ‌تر می شد و هنوز به زیر کلاه نرسیده، دیگر از مو خبری نبود.

یکی از دو نفری که پشت یک میز نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند، بلند شد و در جواب سلام تازه‌وارد، سری تکان داد. یک نفر دیگر که سرش را توی دستگاه روتوش کاری کرده بود و پارچه‌ی سیاهی سرش را و دستگاه را می‌پوشاند از جایش تکان نخورد و خرت و خرت مدادش روی شیشه‌ی عکس‌ها همین طور بلند بود. آن که از پشت میز برخاسته بود، مرد بیست و چند ساله‌ی مؤدبی بود. کت تنش نبود، و گره‌ی کراواتش سفت بیخ گلویش را گرفته بود و آستین‌هایش را بالا زده بود. روی مچش یک ساعت، با صفحه‌ای پر از عقربه‌ها و نمودارهای کوچک و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت:

- چه فرمایشی داشتید؟

- آدم تو عکاس‌خانه می‌آد که عکس بگیره دیگه.

- آقا چه جور عکسی می‌خواستید؟

و با دستش به روی میز اشاره کرد که زیر یک تخته‌ی شیشه‌ی سنگ، پر بود از نمونه‌های مختلف عکس‌های کوچک و بزرگ، پرسنلی، کارت پستال، معمولی و آگراندیسمان! با قیافه‌های مختلف و ژست‌های گوناگون، نیم‌رخ، تمام‌رخ... ولی آن که از در وارد شده بود و می‌خواست عکس بگیرد و به در و دیوار نگاه می‌کرد که پوشیده بود از عکس‌های بزک‌شده و بزرگ و قاب گرفته. عکس‌هایی که تقریباً همه، موهای براق روغن‌خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودند. عکس‌های دست به زیر چانه‌زده، سیگار به لب، عروس و دامادها... و مدتی هم به چلچراغی که از سقف اتاق آویزان بود و شمع‌های برقی داشت، نگاه کرد. و بعد، دست آخر نگاهش به جایی بند نشد، به روی میز نگریست که هنوز مرد عکاس با دست نشانش می‌داد. مدتی هم به قیافه‌ها و ژست‌ها و اندازه‌های عکس‌ها نگاه کرد. و عاقبت دستش را روی یکی از آن‌ها گذاشت که عکسی بود کارت پستالی و نیم‌رخ. عکس جوانکی بود که موهای فرفری داشت و حتی خط اتوی دستمال سفید جیبش در عکس آمده بود.

- آقا چند تا عکس می‌خواستید؟

- چند تا؟

- ما یا شش تا عکس می‌ندازیم یا دوازده تا، یا بیش تر.

- دوازده تا عکس می‌خوام چه کنم؟ شیش تاشم زیاده، کم‌تر نمی‌شه؟

- نه آقا برای ما صرف نمی‌کنه.

- آخه چرا نمی‌شه؟ از ما همش یه عکس خواستن که بفرستیم خ...

و بقیه‌ی حرفش را برید و تا بناگوش سرخ شد و به چشم مرد عکاس نگریست که همان آن، روی میز دوخته شد و خودش را به نفهمی زد. مردی که می‌خواست عکس بگیرد، کمی این دست و آن دست کرد و وقتی سرخی از صورتش پرید گفت:

- خوب چه قد بایس بندگی کرد؟

- دوازده تومن آقا.

مردی که می‌خواست عکس بگیرد، گفته‌ی او را آهسته تکرار کرد و سری تکان داد و همان طور که کلاهش سرش بود دنبال مرد عکاس راه افتاد. و همچنان که به طرف اتاق عکس‌برداری می‌رفتند، مرد دستش را بالا آورد مثل این‌که می‌خواست عرق پشت لبش را با آستین خود پاک کند، ولی زود متوجه شد و توی جیب شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتی روی صندلی، جلوی دوربین نشست، دستمالش را دوباره تا کرده بود و می‌خواست توی جیب پیش سینه بگذارد که به صرافت افتاد. حیف! دستمالش سفید نبود و ابریشمی بود و بزرگ بود. یک دستمال ابریشمی بزرگ یزدی رنگین منصرف شد و دگمه‌های کتش را که بست، مرد عکاس دوربین را مرتب کرده بود و حالا به سراغ او می‌آمد.

- یک وری بنشینید، آقا!

- نمی خوام. همین طوری خوبه.

و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم‌های مرد عکاس خیره شده بود، راست و با گردنی افراشته رو به روی دوربین نشسته بود. کلاهش سرش بود و منتظر بود.

- اخه عکسی که نشان دادید نیم‌رخ بود آقا!

- خوب چی کار کنم که نیم‌رخ بود؟ حالا تموم‌رخ وردار. دوربینت که لک نمی‌شه.

مرد عکاس که تازه فهمیده بود، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.

- کراوات نمی‌بندید؟ همه جور کراوات داریم آقا!

- نه نمی‌خوام قرتی بشم. می‌خوام تو عکسم بی‌ریا باشم.

- با کلاه عکس بگیرم؟

و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود. چشم‌هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا در برود. و عکاس که زود فهمیده بود، منتظر جواب سؤال خود نشد و پشت ویترین دوربین رفت و سرش را زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد.

دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می‌کرد، حالا تو آمده بود و شاسی را آورده بود. دوربین حاضر شد. عکاس نه تند و نه آهسته شماره داد. در دوربین را گذاشت و گفت:

- تمام شد آقا!

- آه. خفه شدیم. اگه می‌دونستم این قدر دقمسه داره...

و باز بقیه‌ی حرفش را خورد و دنبال مرد عکاس راه افتاد که او را به اتاق اول آورد. از کشوی میز دسته قبضی بیرون کشید. چند تا عدد روی آن نوشت. بعد پرسید:

- اسم شریف آقا؟

- آجیل فروش.

- شغل‌تان را عرض نکردم. اسم‌تان را.

- هم شغلم آجیل‌فروشه، هم اسمم. چه قدر اصول دین می‌پرسین؟

و مرد عکاس که به اشتباه خود پی برده بود دست و پایش را جمع کرد و گفت:

- معذرت می‌خوام آقا! خیلی معذرت می‌خوام.

و پول را از دست آجیل‌فروش گرفت و توی کشو گذاشت و قبض را به دست او داد که روز دیگر برای گرفتن عکس‌هایش بیاید.

* * *

سه روز بعد همان ساعت، آجیل‌فروش از در عکاس‌خانه تو آمد و با همان لحن سلام کرد و پرسید:

- عکس‌های ما حاضره، جناب؟

- اسم شریف آقا؟... هاها، یادم آمد. بله حاضره.

و همان طور که به آجیل‌فروش صندلی نشان می‌داد، توی کشوی میز دنبال یک پاکت گشت و با قیافه‌ای گشاده و مطمئن پاکت را جلوی روی او گذاشت.

آجیل فروش، هنوز کلاهش را به سر داشت و این بار یخه‌اش بسته بود. پاکت را باز کرد و عکس‌ها را که در می‌آورد، قیافه‌ی بچه‌هایی را داشت که سرسری پی بهانه می‌گردند. ولی یک مرتبه قیافه‌اش عوض شد. خون به صورتش دوید و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عکاس که با شادی و انتظار، او را می‌نگریست چشم انداخت. و باز به عکس‌ها خیره شد که در دستش زیر و رویشان می‌کرد و چیزی نمانده بود که آن‌ها را خرد کند و وقتی حالش به جا آمد، پرسید که:

- آخه این موها... این موهای بغل صورتم... آخه من که... من...

و عکاس که از خوشحالی جانش به لبش رسیده بود، با دست به روتوش‌کننده اشاره کرد که همان طور سرش را توی دستگاهش برده بود و پارچه‌ی سیاهی سر او را و دستگاه را می‌پوشاند و خرت خرت مدادش همین طور بلند بود.

آجیل‌فروش به طرف او حرکت کرد، ولی جلوی خود را گرفت. و از همان جا که ایستاده بود، مثل این که می‌خواهد چیزی بگوید چند بار من من کرد:

- چقدر شما با معرفتین...

و عکس‌ها را به عجله توی پاکت گذاشت و دست گرمی به مرد عکاس داد. دستی هم روی دوش آن که روتوش می‌کرد زد، و دم در ایستاد و رو به مرد عکاس و آن دیگری گفت:

- قربان معرفت آقایون. اجر شماهام فراموش نمی‌شه.

و وقتی از در بیرون می رفت انگار دنبال شاگرد عکاس می‌گشت که شاگردانی کلانی برایش در نظر گرفته بود.

* * *

دو روز بعد، عصر بود که در همان عکاس‌خانه باز شد و آجیل‌فروش با یک نفر دیگر، درست مثل خودش چهارشانه و کلاه مخملی به سر وارد شدند. یک جعبه‌ی بزرگ، زیر بغل آجیل‌فروش بود و پس از این که سلام کردند و نشستند، آجیل‌فروش این طور شروع کرد:

- رفیق ما می‌خواد عکس بندازه. می‌خواد سر برهنه عکس بندازه یعنی می‌شه؟

- چه طور نمی‌شه! فقط باید کلاه‌شان را بردارند.

- نه مقصودم این نیس، مقصودم...

- ملتفتم آقای آجیل‌فروش. مگر برای امر خیر نیست؟...

قیافه‌ی هر سه نفر به خنده باز شد. آجیل‌فروش جعبه را روی میز عکاسی گذاشت و گفت:

- قابل شما رو نداره.

و رفیقش را به همراه مرد عکاس به آن اتاق دیگر فرستاد و خودش توی یک مبل فرو رفت. چلچراغی که از سقف آویزان بود و شمع‌های برقی داشت می‌سوخت. دیوارها پوشیده بود از عکس‌های بزرگ و قاب‌گرفته، عکس‌هایی که تقریباً همه موهای روغن‌خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند. عکس عروس دامادها، عکس‌های خانوادگی با برو بچه‌های قد و نیم‌قد و با همه گونه قیافه‌های دیگر.

و آن که پای دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زیر پارچه‌ی سیاه بود و خرت خرت مدادش روی شیشه‌ی عکس‌ها بلند بود.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، عکاس با معرفت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 2 مرداد 1390
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:56 ق.ظ
hello!,I really like your writing so much! percentage we communicate extra about your post on AOL?

I require an expert on this space to solve my problem.
Maybe that is you! Looking ahead to see you.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:05 ب.ظ
Just desire to say your article is as astonishing.
The clarity in your post is just spectacular and i could assume you are
an expert on this subject. Well with your permission let me
to grab your RSS feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the enjoyable work.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 05:27 ق.ظ
This paragraph gives clear idea in support of the new
users of blogging, that really how to do
running a blog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است