تبلیغات
ادبیات معاصر - آتش زرتشت (هوشنگ گلشیری)
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان




http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/03/25.jpg


هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های  بنیاد نشسته بودیم  دور میزی گرد با دو فلاسك چای  و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری . سه طرف اتاق  شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود  چوبی بی هیچ  قفسه بندی  پشتش  و در وسط دری بود  به اتاق تلویزیون و تلفن سكه ای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثار هاینریش بل بود  طرف چپ در هم شومینه بود كه از سر شب من و بانویی  كنده تویش گذاشته بودیم  و بالاخره با خرده چوی و كاغذ روشنش  كرده بودیم  كه  حالا داشت  خانه می كرد  و با شعله ی كوتاه سرخ میان كنده ها  می سوخت

ما ، من و بانویی ، كه یك ههفته بود رسیده بودیم  با نقاشی ایرانی  و زنش  دو سه شب بود كه صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم  گرداگردمان  آن طرف شیشه ها  سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكه هاییش روشن بود

 غیر از ما یك  زن نویسنده روس هم بود به اسم  ناتاشا و یك  زوج  آلبانیایی كه ما فقط اسم مرد را می دانستیم  . اسمش یلوی بود  كه یكی دو ماهی  اینجا بوده   تنها  و بعد كه در آلبانی جنگ داخلی می شود  سعی می كند زن و بچه هایش را بیرون بكشد و حالا چند روزی بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب  اولین باری بود كه به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی كه رسیدند  بانویی گفت: این دختر كوچكه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان

 گفتم :  از من هم می ترسد  تا مرا دید  جیغ زنان  رفت  پشت پدرش  قایم شد

 دو سه روز طول كشید تا با حضور ما اخت شد  فقط  انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد  و همه اش هم چند باری می گفت  ناین و تلفن را قطع می كرد  و ما كه به تلفن  نزدیكتر بودیم  تا صدای زنگ را می شنیدیم  می دویدیم تا قبل از قطع  تلفن برسیم  نمی دانم از كی شاید  هم از زن مرد نقاش   سیلویا كه فرانسوی بود و كمی هم فارسی می دانست  شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان  اغلب مجبور بوده اند  درازكش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند

 بانویی لیوان  چای به دست می گفت :  عصر كه آمدم تا اخبار  تلویزیون آلمان را  ببینم  كه مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است  تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند  آنیسا گفت : تیرانا   گفتم :  ناین ، ایران ، تهران    جیغ زد :  ناین  تیرانا   با مهربانی خم شدم طرفش  گفتم :  ناین  تهران   و به خودم اشاره كردم   جیغ زد :  تیرانا  تیرانا !‌   و دوید  بیرون

 هنوز  فنجان اول چای مان را نخورده بودیم كه اول  زن یلوی و بعد خودش  آمدند و با تعارف  سیلویا نشستند  یلوی رو به بانویی كرد  و گفت :  ناین  تیرانا   و خندید

 بانویی گفت :  ناین  تهران

 به  به  انگلیسی  گفت :  آمدم كه اخبار گوش بدهم . آنیسا  هم بود

 یلوی شانه بالا انداخت  و دست هایش را تكان داد  و رو به سیلویا چیزی گفت

 سیلویا گفت :  انگلیسی نمی فهمد  فقط كلمات مشترك را  تشخیص می دهد

 بانویی به فارسی  و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده  باشند  لطفا توضیج بده كه چی شده

 سیلویا به فارسی شكسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد

یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم  چند زبان دیگر .  من و با نویی  انگلیسی می دانستیم و مراد  چند كلمه ای  انگلیسی می فهمید  اما  فقط فارسی  حرف می زد  زن یلوی  ظاهرا  انگلیسی كمی می فهمید  یا نمی فهمید  و فقط همچنان لبخند می زد  ناتاشا كمی انگلیسی  می دانست  و روسی  پس  اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من  و احتمالا ناتاشا حوصله می كردند  می شد  فهمید كه هر كس چه می گوید  اما  سیلویا مریض احوال بود  شاید هم واقعا مریض بود  نمی دانم از كی شنیده بودیم كه سینه اش را عمل كرده اند

صدای تلفن كه بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید  به طرف تلفن و به  انگلیسی گفت  از پاریس است  با من كار دارند

 درست  حدس زده بود داشت  حرف می زد  انگار به روسی  ما ساكت نشسته بودیم و به آتش  و شاید به سایه ی درخت های  پرشكوفه ی آن طرف شیشه ها  نگاه می كردیم  و به صدای ناتاشا  گوش می دادیم كه بلند بلند حرف می زد  من  بلند شدم و برای چهارتامان  چای ریختم و به یلوی اشاره كردم كه می خواهد  یا نه و به  انگلیسی  گفتم : چای

با  اشاره ی سر و دست  فهماند كه نمی خواهد  و چیزی  هم گفت  سیلویا گفت :  این ها بیشتر چای كیسه ای می خورند

زن یلوی به انگلیسی گفت : بله

برایش ریختم  برداشت و بو كرد و حتی لب نزد  صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد  یلوی سری تكان داد  و با دست  انگار صدا را پس زد  از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟

 سیلویا فقط دو كلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت  بعد كه یلوی جوابش را داد دو پر شالش را كه به گرد شانه و بازوهای  لاغرش پیچانده بود بیشتر كشید و گفت : یلوی می گوید :  صداش و حركاتش خیلی  یعنی زیادی متجاوز هست  انگار فقط خودش اینجا هست

زبانه ی آتش  حالا بلندتر شده بود  و به  پوسته ی  كنده های گرد تا گردش  می رسید  چه  جانی كنده بودیم تا روشنش  كنیم  بانویی  خرده  چوب می ریخت  و من فوت می كردم  بالاخره  هم  روزنامه ای  را مچاله كردیم  و زیر خرده چوب ها  و برگ ها  گذاشتیم  تا خانه كرد   وقتی مراد  و سیلویا  كندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می كردیم  كه از میانه ی سیاهه برگ ها  و روزنامه  لرزان  لرزان قد می كشید  و به گرد خرده چوب ها می پیچید

 یلوی چیزی گفت  . سیلویا گفت :  اخبار ایران را شنیده

 مراد گفت : این كه خیلی  حرف زد

سیلویا  با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .

دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت ‌آلمان  فریاد كرده اند  زیاد . راجع به همین دادگاه برلن  خواسته اند به سفارت آلمان حمله كنند اما  پلیس بوده  زنجیر بسته بودند  دست  به دست  پلیس  ضد شورش بوده  بعد هم رفته اند

 ناتاشا آمد می خندید  خم شده بود به طرف یلوی  و بلند بلند  چیزی  می گفت  و به سر و صورتش  اشاره می كرد  و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش  وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید  یلوی نمی خندید  سر به زیر انداخت  و با صدای  نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد  سیلویا گفت :  می گوید: دوستش  قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه  از همه چیزش گفته  بعد  بالاخره  یادش آمد  چوب زیر بغل دارد

 به ناتاشا نگاه كردیم   نگاهمان كرد  متعجب بود   به  انگلیسی  توضیح داد و باز به سر و صورتش  خط بالای لب و به یخه  و حتی دامن بلوزش  و بالخره شلوارش  اشارهكرد و بالاخره  شكل دو چوب زیر بغل  را ساخت  و بلند بلند   خندید   بانویی و من هم خندیدیم  بانویی گفت :  ناتاشا می گوید  فردا دارد می رود  پاریس . بار اولش است كه به كسی كه اسما می شناخته  زنگ زده كه بیاید جلوش   ناتاشا از طرف  پرسیده  چطور بشناسمت ؟  طرف هم گفته : خوب من كلاه به سر دارم  خاكستری است  سبیل هم دارم  كراواتم زرشكی است  با خط های آبی  كتم هم  چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم   بعد هم گفته  :  اگر دیر رسیدم  ناراحت نباش ماه پیش پایم شكسته  و هنوز مجبورم  با چوب زیر بغل راه بروم

مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم  زن یلوی  فقط  لبخند می زد  یلوی انگار به آتش نگاه می كرد  ناتاشا  شكل سبیلی  بالای لبش  ساخت  به انگلیسی گفت :  سبیل  و با تكان هر دو شانه خندید  و بالاخره  كنار بانویی نشست  این بار  یلوی به  آلبانیایی حتما برای  زنش گفت  و به ناتاشا اشاره كرد  و بعد  به پشت  لبش  و پیراهنش و بالاخره شكل چوب زیر بغل را ساخت  زنش هم خندید  بی صدا  ناتاشا باز بلند خندید

 مراد گفت :  از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد  زنش همچنان لبخند می زد

مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق  ازش بپرس  برای من جالب است نكند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول

لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه كرد : می گوید :  ما ، مشكل ما مافیا هست  مافیای روسی و ایتالیایی  اسلحه دارند  همه بعضی ها هم از گرسنگی  حمله می كنند  چی می گویید ؟ ( و با دست  چیزی  را در هوا مشت كرد ) هر چه پیدا بشود كرد

گفتم : غارت

 بله مرسی  غارت می كنند  از خانه ها   مغازه ها  می گوید  خالی است

 یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی  حرف زد

 ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید  بعد مدتی با هم حرف زدند  ناتاشا بلند شده بود و داد می كشید  یلوی همچنان نرم و سر به زیر افكنده  جواب می داد

 سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم كه  اما گمان دارم سر روسی بودن  یا آلبانیایی بودن همین  مافیاهاشان حرفشان هست

 من پرسیدم : قبلش چی  می گفت ؟

 یادم نمی آید

 داشت از آنیسا اسم می برد

 بلبه بله یادم رفت  این ها  خانواده ی یلوی  بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می كرده اند  نه  خواب نه  بیدار بوده اند ( به شیشه ی كنارش اشاره كرد )  از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند  حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد  پرت می شود  نه خودش می رود  روی زمین  چه می گویید شما ؟

 ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شكسته بسته برای بانویی توضیح می داد  اول هم عذر خواست كه عصبانی شده  بانویی ترجمه كرد : می گوید: یلوی  بی رحمی می كند  ما با هم اغلب  دعوامان می شود  او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد  خوب درست است  كه مافیای روسی هست  بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او  اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل  همه ی موسسات  دولتی را و حتی كارخانجات را همان حاكمان  قبلی بین خودشان  تقسیم كرده اند  آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترك های عثمانی بوده  آخرین ملت  بالكان هم بوده كه مستقل شده  بعد هم كه  ما روسها رفتیم  كمونیست شان كردیم  آن وقت نوبت  آلبانی  آخرین كشور اروپای شرقی بود كه مستقل شد با شورش هم شروع شد  حالا همان حاكمان  قبل یك شبه شده اند لیبرال و دمكرات  مافیای ایتالیا هم آمده  جوان های گرسنه هم هستند بیكارند  چند نفر كه دور هم جمع بشوند و یكی دو خانه غارت كنند می شود یك دار و دسته  كادرهای ارتش هم دست به كار شده اند  پلیس هم  حقوق كه نمی گیرند  برای همین غارت می كنند می كشند

ناتاشا با یلوی حرف زد  یلوی هم چیزی گفت  و بالاخره  رو به سیلویا كرد و ترجمه كرد  سیلویا گفت : یك ماهی هست  كه با  هم چیز می كنند  دعوا نه  حرف می زدند  من  این  حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم  هر جا مثل هر جا می باشد  مثل یوگوسلاوی سابق  جنگ است  می كشند  به زنها ... خودتان می فهمید  انقلاب كرده اید

 گفتم : در انقلاب ایران  این حرف ها  نبود  هیچ كس به زنی تجاوز نكرد  جایی را  غارت نكردند

سیلویا گفت :  شیشه ی بانك ها را می شكستند  یك سینما را با همه هر كس كه بود توش  آتش انداختند  من  خودم بودم ایران  به صورت زن ها  اسید پاشیدند

 بانویی گفت :  این ها استثنا بود  مردم به جایی برای غارت حمله نمی كردند  شیشه ی بانك ها  را شكستند  اما حتی یك مورد هم  نشنیدیم كه كسی  پولی بردارد

سیلویا گفت : كتاب های یكی از همین طاغوت ها  - مراد بوده  دیده -  ریخته بودند  توی استخر  كتاب ها  بیشتر كتابهای خطی بوده  همه جا شبیه هم هستند

بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای كوتاه كرده اش می كشید

 به انگلیسی برای ناتاشا  توضیح دادم كه چطور بود  از تجربه هام  می گفتم  یك  ستون دو ریالی كه توی  اتاق  تلفن دیده بودم  یا زنی  بچه به بغل كه سبد میوه به  دست جلو در خانه شان ایستاده بود  و به هر كس كه می گذشت تعارف می كرد  از مردی هم  گفتم  كه كاسه  به یك دست  و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان  آب می داد  این  را هم  تعریف  كرددم  كه بچه های  محل پیت نفت  مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند  شب ها هم چوب به دست  سر كوچه پاس می دادند  آخرش هم  از موتور سواری گفتم كه اسلحه به دست دیدمش  اولین  آدم غیر ارتشی كه  اسلحه به دست دیدم  و از شادی  هورا كشیدم  گفتم : همان وقت فهمیدم كه حالا دیگر نوبتماست

 ناتاشا پرسید :  حالا كه فكر  نمی كنی  نوبت شماها بوده ؟

 گفتم :  همین طوری فكر  كردم  كه دیگر مردم  دست خالی نیستند

 ناتاشا به انگلیسی گفت :  آقای یلوی  فكر می كند  هر وقت خون و خونریزی  باشد  برنده كسی است كه می تواند  بكشد  اما من  فكرمی كنم

بعد خطاب به یلوی  و زنش  شاید  به روسی  چیزهایی  گفت  بعد یلوی  همان طور آرام و یكنواخت  جوابی داد  كه نفهمیدیم  تا بالاخره  سیلویا با آن صدای تیز و حركات دست  گفت و گفتو  باز یلوی گفت   سیلویا  گفت :  باز - چی می گویید ؟ -  مثل سگ و گربه به هم پریده اند

بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت

  مراد آهسته  از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟

 همان چیزهایی كه اوایل  انقلاب دیدیم

مراد به فارسی گفت :  سیلویا  اشتباه می كند  آن  وقایع  را از دید یك خارجی می دید  هر خشونت  جزیی  می ترساندش  وقتی توی یك راهپیمایی  راهش نداده بودند  گریه كنان  برگشت خانه   بعد از تظاهرات زن ها  در اعتراض به شعار  « یا روسری  یا توسری »  دیگر نماند

بانویی  اول برای ناتاشا ترجمه كرد  بعد  ناتاشا  برای یلوی  بعد هم  به فارسی  گفت  :  به سر خود من هم آمد   كاپشنی داشتم  كه كلاه سر خود بود

 سیلویا  گفت :  كلاه چی ؟

كلاه داشت  برای مثلا  برف  یا سرما

 سیلویا گفت :  خوب بعدش  چی ؟  بفرمایید

 هیچی  زنی  بود كه پشت  سر من می آمد اولش  خواهش كرد كه سرم را بپوشانم  چون  نامحذم هست  خودش هم كمكم كرد و كلاه  را سرم كشید  كمی كه  رفتم  سر و گردنم  عرق كرد و من كلاه  را انداختم  پشت سرم  این بار زن بی آنكه حرفی بزند به سرم كشید  باز من  انداختم و چیزی هم بهش گفتم  لبخند می زد  و با چشم و ابرو مردهای طرف  پیاده رو را نشان داد  من یكی دو صف  جلوتر رفتم  و كلاه را پس زدم  باز كسی به زور سرم كشید  خودش بود  فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره كرد  این بار  من كلاه را پشت سرم زیر لبه ی كاپشن فرو كردم و زیپش را  تا زیر گلو كشیدم  بالا  چند قدم كه جلوتر رفتم   كفلم آتش گرفت  به پشت سرم مگاه كردم  یكی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زنهای چادری  فقط یك چشمشان  پیدا بود  باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت  نمی شد ادامه داد  از صف بیرون آمدم  اما  فرداش  باز فكر كردم  اتفاقی بوده  هر روز  اتفاقی می افتاد  و ما باز فكر می كردیم  اتفاقی است  یا ساواكی ها هستند كه سنگ می پرانند

 بعد  به  انگلیسی شروع كرد تا برای ناتاشا  ترجمه كند   گوش نمی داد با یلوی داشت  حرف میزد  و حالا دیگر یلوی هم  داد می كشید  و انگشت اشاره ی دست  راستش را  رو به  ناتاشا  تكان تكان می داد

 سیلویا گفت : باز دعواشان شد

و به فرانسوی  به یلوی چیزی گفت   یلوی دستی  به صورتش  كشید و به دو  انگشت چشم هاش  را مالید  بعد سیگاری روشن كرد زیر لب  داشت با زنش  حتما  به  آلبانیایی حرف می زد

  زبانه ی  باریك  آتش  حالا  رسیده بود  به سر كنده ها   از بدنه ی  كنده ها هم زبانه می كشید و آن پایین  دیگر نه سیاهه ی  خرده  چوبی بود  و نه پوسته پوسته های سیاه  كاغذ سوخته  كه  رنگ های سرخ و صورتی در هم  می رفت  و به كناره های  گاهی  آبی  ختم  یم شد زبانه های باریك  و بلند آبی

یلوی  خطاب  به ما  من و بانویی   حرف می زد  سیلویا گفت :  معذرت  خواست  می گوید یكی  از آهنگهای  زمان انور خوجه مال من هست   عضو  حزب بوده  و عضو اتحادیه ی نویسندگان  و هنرمندان  بعدش  می گفت  یك  آهنگ  ساختم  قشنگ   خیل خیلی  زیبا  نمی دانم  چی باید گفت  نگذاشتند  پخش  بشود

 مراد  گفت : ممنوع

بله  ممنوع می گردد  اما آن  آهنگ  كه  همیشه پخش  می شود  از رادیو نه  می شده بدون  نام  آهنگ سازش   یلوی    باز هم گفت  یادم  نیست  مهم  نیست همه  جا یك جور  هست  شما هم  دارید مانندهاش  توی این  دنیا  زیاد هست

ناتاشا به انگلیسی  گفت :  من به یلوی  می گویم  چرا همه اش  را از چشم روس ها  می بیند ؟  همین بلا هم سر ما آمد  مقامات ما هم یك شبه  صاحب میلیون ها ثروت شدند  صاحب ملك و املاك و ویلا  مافیاه هم هست  قاچاق هم هست  گاهی  سیگارشان  را با دلار آتش می زنند  آن وقت زن ها  دخترهای جوان می روند  به دوبی  یك هفته دو هفته  و  بعد بر می گردند  با غذا  با پول تا خانواده شان از گرسنگی  نمیرند

به مراد ‌آهسته  گفتم :  ما را بگو كه جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی  تلف  كردیم

 ناتاشا از بانویی پرسید  : شوهرت چه گفت ؟

بانویی به انگلیسی  گفت :  این ها  یعنی  راستش  همه ی ما برای یك كتاب حتی یك  جزوه ی  چند  صفحه ای  ترجمه  از روسی  گاهی  سال ها  زندان  رفته ایم  كه مثلا  برسیم به شما  كشور ما بشود  لهشت باكو  بهشت لنینگراد   حالا ...ـ

دیگر گوش نمی دادم  به ناتاشا هم كه انگار  داشت در جواب چیزی  می گفت  گوش ندادم  خوشه خوشه های  شعله ها  كوتاه  و بلند جمع شده بودند  و زبانه ی بلند و باریك  رو به  دهانه ی  ناپیدای  لوله ی شومینه گر می كشید  با اشاره به آتش به فارسی  بلند گفتم :  آتش  زردشت

بانویی  به انگلیسی  گفت : آتش زردشت

 یلوی  خندید  و به زنش  چیزی  گفت  كه زردشت اش را فهمیدم

 سیلویا گفت : زردشت بله  آتش  قبله بوده نه ؟

هیچ كدام حرفی نزدیك كه به آتش نگاهمی كردیم به زبانه ی بلند  و رنگ در رنگ  و شاید به سینه ی آتش كه سرخ بود  و گرم و دیگر حتی یك لكه ی سیاه هم در كانونش نبود








نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، آتش زرتشت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 13 مرداد 1390
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:37 ق.ظ
Good article. I'm dealing with a few of these issues as well..
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:54 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I have have in mind your stuff previous
to and you are simply extremely great. I actually like what
you've bought here, really like what you are stating and the
way wherein you say it. You are making it entertaining and you still care for to keep
it sensible. I can't wait to learn much more from you.
That is really a wonderful web site.
جمعه 13 مرداد 1396 06:15 ب.ظ
Amazing! Its genuinely remarkable post, I have got much clear idea
about from this paragraph.
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:13 ب.ظ
I take pleasure in, lead to I discovered just what I used to be looking for.

You've ended my four day long hunt! God Bless you man. Have a great day.
Bye
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است