تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب اردیبهشت 1390
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان




http://www.forugh.ir/wp-content/uploads/2010/12/Aksaye-forugh-1.jpg




شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

 

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

می دود، معتاد بوی جفت خویش

 

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید






نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد، مرداب،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390



http://blog.sakkoo.com/upload_images/images_medium/forogh2_0_87832.jpg



آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

 

 

دیگر کسی به  عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

 

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

 

 

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

 

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون  میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

 

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

 

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

 

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...






نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : آیه های زمینی، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390


http://www.greenpoems.com/Forugh/forugh.jpg



دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

 

ای دختر بهار حسد می برم به تو

 

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

 

با هرچه طالبی بخدا می خرم ز تو

 

 

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

 

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

 

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

 

آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

 

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

 

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

 

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

 

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

 

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

 

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

 

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

 

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

 

 

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

 

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

 

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

 

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود







نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : دختر و بهار، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست،
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390



http://adabiat.boomobar.com/images/authors/foroogh_farrokhzad.gif




طفلی غنوده در بر من بیمار
با گونه های سرخ تب آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیا سوده

هر دم میان پنجه ی من لرزد

انگشتهای لاغر تبدارش
من ناله می كنم كه خداوندا
جانم بگیر و كم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی

پرسم ز خود كه چیست سر انجامش
اشكم به روی گونه فرو غلتد
چون بشنوم ز ناله ی خود نامش

ای اختران كه غرق تماشایید

این كودك من است كه بیمار است
سب تا سحر نخفتم و می بیند
این دیده ی من است كه بیدار است

یاد آیدم كه بوسه طلب می كرد

با خنده های دلكش مستانه
یا می نشست با نگهی بیتاب
در انتظار خوردن صبحانه

گاهی به گوش من رسد آوایش

" ماما " دلم ز فرط تعب سوزد
بینم درون بستر مغشوشی
طفلی میان آتش تب سوزد

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری
بر اظطراب و وحشت من خندد
تك ضربه های ساعت دیواری






نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد، بیمار،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390



http://www.aftabnews.ir/images/docs/000077/n00077429-b.jpg


زنگوله‌ها را به صدا درآورید

شاعر

تمام کرده‌است،

شاعر شعرهای بی‌معنا

 

و ما برابر گورش ایستاده‌ایم

دلتنگیم

و نمی‌دانیم چه بر سنگش بنویسیم.

 

سوگواریم

و نکته‌ی بی‌معنایی که خوشایند شاعر باشد

به خیال‌مان

نمی‌رسد.






نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، شاعر،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390


http://romisamofidi.com/gallery/plog-content/images/_________________________________________________________________________/____________/shams_langroodi-14.12.84__21_.JPG


خب

«حالا حكایت ماست»
ما مانده‌ایم و كمی مرگ
كه قطره‌چكانی هر روزه نصیب‌مان می‌شود.
*
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگی
كه به‌خاطر آن بمیری؟
*
همه اندوهناك‌اند
بقالی‌ها كه خریداری از كف‌شان رفته است
روزنامه‌ها، كهنه‌فروشی‌ها، شاعران
كه شغل دوم‌شان تجارت رنج است،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونه‌ی سربه‌راهی را از دست داده‌اند.
آخر چه‌وقت غمناك كردن این مردم مهربان بود؟!

*
اما نه،
تو باید می‌مردی
ببین چه منزلتی پیدا كرده شعر!
رادیوهای وطن نیز شعرهای تو را می‌خوانند

و روی شیشه‌های مغازه‌ها عكست را نصب كرده‌اند
تو همیشه سودآور بودی عمران
همیشه‌ كارهای ثمربخشی می‌كردی.

*

و می‌گویم حالا كه راه و رسم مردن خود را می‌دانی
خوب است گاه‌گاه برخیزی و دوباره فاتحه‌ای...
كه شعر دیگر بچه‌ها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را می‌دانند.

*

چه كار بجایی كردی
ماه‌ها بود بغضی توی گلوی‌مان گیر كرده بود و
بهانه‌ی خوبی در كف نبود
تنها تو بودی
با مرگ مختصرت
كه راضی‌مان می‌كردی
و تو تنها بودی
كه حق‌به‌جانب و نیمرخ
می‌توانستیم
در صفحه‌ی روزنامه‌ای به‌خاطر او بگرییم،
دیگر دوستان كه می‌دانی
خرده‌حسابی داشتیم...

*

آه عمران عزیزم!
ببین همه‌جا طنزها ستایش شعرهای توست
تو
كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
كه زیر كلاهت پیدا نبود.
*
تو باید می‌مردی
نه به‌خاطر خود
به‌خاطر ما
كه چنین مرگت
زندگی را
خنده‌آورتر كرده است.
*
اما می‌ترسم عمران
می‌ترسم كه همین كارهایت نیز شوخی بوده باشد

و سپس شرمنده‌ی این شعرها، آه‌ها، پوسترها...
می‌ترسم ناگهان ته سالن پیدا شوی
و بیایی بالا
و ببینیم آری همه‌مان مرده‌ایم
همه‌مان مرده‌ایم و چنان به كار روزمره‌ی خود مشغولیم
كه از صف محشر بازمانده‌ایم.
*
نه، عمران!
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی






نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : نامه به عمران، شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
دوشنبه 26 اردیبهشت 1390


http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1955/30-12.jpg


سگ زینتی

پارس کن!
آماده ی ترسیدنیم...






نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : سگ زینتی، شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
دوشنبه 26 اردیبهشت 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/gh3.jpg


دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟







نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، دردواره ها،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390


http://8aaad.com/شمس لنگرود.jpg


نه به قصد شکار شما

به نیت رام کردن
به حضور می رسیدیم.

می شنوید
صدای مان را
از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من!






نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شکار، شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390




http://www.pezeshkanomoomigilan.ir/upload\Shamslangroodi.jpg


به

 

چه پسرانی

 

روسپیان پا به زای من !

 

چه پسرانیدر راهند.

 

یک، دو

 

یک، دو 

 

از همین حالا رژه می روند

 

در بطن مادرشان

 

و بیرون می آیند

 

وآدم های اضافه را از شر زمین پاک می کنند

 

و حرف های اضافه را از شر زمین پاک می کنند

 

و سینمای فردین را پاک می کنند

 

مزه پپسی را پاک می کنند

 

 چه بهار دل انگیزی است عشق من!

 

زنده باد باد بهاری که مستی مشروع می آورد

 

زنده باد برگ های تازه، شب پره ها، میکرب ها

 

ننگ بر پرندگان سرخ ناشده یی در هوا

 

 که به فکر مشکل مردم نیستند

 

ننگ بر حروف واژه نامه یی که گرفتاری را معنی کرده است

 

 زنده باد هر چیز ی تا پیش از الف ، ب ، پ…

 

                                                             پت

 

 زنده باد خاموشی.

 

 به کلاه بغل دستی تان محکم بچسبید

 

که بر سرتان نرود.

 

 چه پسرانی

 

 چه پسرانی!

 

پادگان ها مزارع خواجگان حرم خواهد شد

 

پسران زیبا را

 

در کارخانه های دی. ان. دی. تکثیر می کنند

 

و به دختران زیبا

 

سکه نیم بهای آزادی می بخشند

 

 که به دنیا نیایند.

 

 از گورهای تان به در آیید لوطیان

 

از بارگاه تان به آبراهه های خیابان ها نقبی زنید،

 

به در آیید

 

بهشت تان به هتل های پنج  ستاره ی پشت خانه تان منتقل شد.

 

لطفا به کناری بایستید سرباز وطن بگذرد

 

او فرصت کافی برای کشتن خود ندارد.

 

دانه برچینیم مردم

 

 قد، قد،  قد

 

دانه برچینیم و

 

 به آنچه که نک می زنید

 

 اعتماد کنید

 

پرنده ی پنچری را

 

به زباله ها می ریزند،

 

دانه برچینیم

 

مرغ زیرک

 

گر  به دام افتد، به دام افتد، به دام افتد،  به دام افتد…  

 

 امید چیز غریبی است مردم

 

مختصرا عمری طول می کشد

 

همه چیز تمام می شود.

 

 می دانستی چه نمی خواستی

 

 نمی دانستی که چه می خواستی.

 

امید چیز غریبی است.

 

سلام ای شب معصوم

 

 سلام ای شبی که چشم های موش های خیابانی را

 

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

 

سلام پوشاننده رازها در آبراهه ها

 

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سربازان می رسند.



نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : چه پسرانی، شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390



http://www.teribon.org/base/img//2010/07/gheisar.jpg


كودك

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند

مادر، كنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد


صدای در!

ـ «شاید پدر!»







نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، طرحی برای صلح،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
شنبه 24 اردیبهشت 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQeOcxHcjYCrcwsyXLrADowV5H2n6bKasFyg02BsBI5UisHVCjx_Q&t=1



چه گریزیت ز من؟

 

چه شتابیت به راه؟

 

به چه خواهی بردن

 

در شبی این همه تاریک پناه؟

 

 

 

 مرمرین پلهء آن غرفه عاج

 

ای دریغا که ز ما بس دور است

 

لحظه ها را دریاب

 

چشم فردا کورست

 

 

 

 نه چراغیست در آن پایان

 

هر چه از دور نمایانست

 

شاید آن نقطهء نورانی

 

چشم گرگان بیابانست

 

 

 

 می فرومانده به جام

 

سر به سجاده نهادن تا کی

 

او درینجاست نهان

 

می درخشد در می

 

 

 

گر به هم آویزیم

 

ما دو سرگشته تنها، چون موج

 

به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید

 

اندر آن لحظه جادوئی موج







نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد، ظلمت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
شنبه 24 اردیبهشت 1390




http://www.iranax.ir/uploaded/pc65bdcd20027daf55ca3b65d59861dd61_012855.jpg



سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....





نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، در،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
شنبه 24 اردیبهشت 1390



http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2010/01/hoseyn-panahi-309x300.jpg



اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است
اولین اواز را من خواندم ، برای زنی که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگیل شامم را قاپید و برد
من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است
من ماگدالینم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نیلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود
خدا ،
کران بی کرانه ی شکوه پرستش من بود
و شیطان ،
اسطوره ی تنهایی اندیشه های هولناک من
اولین دستی که خوشه ی اولین انگور را چید
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه های من بود
و چتر ،
ابداع بی سامانیهای من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبیر دلتنگیهایم
من اولین کسی هستم که ،
در دایره صدای پرنده ای بر سگردانی خود
خندیده است
من اولین سیاه مست زمینم
هر چرخی که میبینید ،
بر محور شراره های شور عشق من میچرخد
اه را من به دریا اموختم
من ماگدالینم !
پوشیده در پوست خرس
و معطر به چربی وال
سرم به بوته ی خشک گونی مانند است
با این همه
هزار خورشید و ماه و زمین را
یکجا در ان میچرخانم
اولین اشک را من ریختم ،
بر جنازه ی زنی
که قوطه در شیر و خون
کنار نارگیلی مرده بود !
بی هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !




نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، به وقت گرینویچ،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
شنبه 24 اردیبهشت 1390



http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2010/01/panahi001.jpg

نازی
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به كودكی
قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم,
مثل یك خارك سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به كودكی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
كفش برگشت برامون كوچیكه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نیست
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟!!
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را كجا زیارت بكنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ... یك و دو
یك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...




نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، نازی مرد،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
شنبه 24 اردیبهشت 1390





و من آن کلاغم که در سایه محبت مترسکی به گندمزار میرسم


و نمیدانم ارزش مترسک را هنگامی که باغبان به واسطه ی حضور من نابودش میکند


و مترسک همچنان لبخند میزند که انسان شده است...







نوع مطلب : علی آریا نژاد، 
برچسب ها : مترسک، علی آریا نژاد،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390


http://djsiavash.persiangig.com/image/hosein-panahi4.jpg


من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!

كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
 




نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : اعتراف، حسین پناهی،
لینک های مرتبط : ادبیات معتصر، انسانم آرزوست،
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390


http://www.negarkhaneh.ir/fa/usergallery/2008/12/VAZHAR\34_Fixd.jpg


امروز

ذهنم پر است،
از یك مادیان و كره اش
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت





نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، فردا،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر،
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است