تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب تیر 1390
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


خانم نزهت‌الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر کرده و شش بار زاییده و دوتا از دخترهایش هم به خانه داماد فرستاده شده‌اند، و حالا دیگر برای خودش مادربزرگ شده است، باز هم عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است. و گرچه سر و همسر و خویشان و دوستان می‌گویند که پنجاه سالی دارد، ولی او هنوز دو دستی به جوانی‌اش چسبیده و هنوز هم در جست و جوی شوهر «ایده‌آل» خود به این در و آن در می‌زند.

هفته‌ای یک بار به آرایشگاه می‌رود و چین چروک‌های پیشانی و کنار دهان و زیر چشم‌هایش را ماساژ می‌دهد. موهایش را مثل دخترهای تازه عروس می‌آراید؛ یعنی با سنجاق و گیره بالا می‌زند. پیراهن‌های «اورگاندی» و تافته می‌پوشد، با سینه‌های باز و دامن‌های «کلوش» .و روزی یک جفت دستکش سفید هم عوض می‌کند. روزی سه ساعت از وقتش را پای آینه می‌گذراند. ده ساعت می‌خوابد و باقی‌مانده را صرف دید و بازدیدهایش می‌کند، و حالا دیگر همه دوستان و اقوام می‌دانند که اگر به خانه‌شان می‌آید و اگر در سوگ و سرورشان شرکت می‌کند و اگر گل‌ها و هدیه‌های گران -برای زایمان‌ها و ازدواج‌ها و خانه عوض کردن‌هاشان - می‌برد، و اگر برای تازه‌عروس‌ها پاگشا می‌دهد، همه برای این است که با آدم تازه‌ای - یعنی مرد تازه‌ای- آشنا شود؛ چون دیگر هیچ یک از خویشان و دوستان دور و نزدیک باقی نمانده است که لااقل یکی دوبار برای خانم نزهت‌الدوله وساطت نکرده باشد و سراغی از شوهر «ایده آل» به او نداده باشد.

خانم نزهت‌الدوله، قد بلندی دارد و این خودش کم چیزی نیست. دماغش گرچه خیلی باریک است ولی...ای... بفهمی نفهمی میلی به سمت راست دارد. البته نه خیال کنید کج است. ابدا! اگر کج بود که فوراً می‌رفت و با یک جراحی (پلاستیک)،راستش می‌کرد. فقط یک کمی نمی‌شود گفت عیب، بلکه همان یک کمی میل به سمت راست دارد. صدایش خیلی نازک است. وقتی حرف می‌زند، هرگز اخم نمی‌کند و ابروها و کنار دهانش، وقتی می‌خندد، اصلاً تکان نمی‌خورد. ماهی پانصد تومان خرج توالت و ماساژ را که نمی‌شود با یک خنده گل و گشاد به هدر داد! باری، موهایش را هفته‌ای یک بار رنگ می‌کند. الحق باید گفت که بناگوش وسیعی دارد و از آن بهتر گوش‌های بسیار ظریف و کوچکی. اما حیف که ناچار است یکی از این گوش‌های ظریف را فدای پیچ و تاب موهای خود کند. (فر) موهایش، از مسواکی که هر روز به دندان‌هایش می‌کشد مرتب‌تر است و درست است که گردنش کمی -البته باز هم بفهمی نفهمی- دراز است، ولی با دستمالی که به گردن می‌بندد، یا گردنبندهای پهنی که دو سه دور، دور گردن می‌پیچد، چه کسی می‌تواند بفهمد؟

باری، گرچه خانم نزهت‌الدوله کوچک‌ترین فرزند پدر و مادرش بوده است، ولی زودتر از خواهرهای دیگر شوهر کرده بود ه و این روزها خودش هم افتخارآمیز اعتراف می‌کند که سر و گوشش حسابی می‌جنبیده است. شوهر یکی از خواهرهایش وزیر است و شوهر آن دیگری، چهار سال پیش، در تیمارستان، خودکشی کرد. خانم نزهت‌الدوله هنوز بیست سالش نشده بود که شوهر کرد. شوهرش عضو وزارت خارجه بود. از خانواده‌های معروف بود و گذشته از آن پولدار بود. راستش را بخواهید گرچه به هر صورت عشق و عاشقی آن دو را به هم رسانده بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد، حساب‌های همدیگر را خوب وارسی کرده بودند، و بی‌گدار به آب نزده بودند. برادر داماد، معاون وزارت خارجه بود و پدر خانم نزهت‌الدوله وزیر داخله. این بود که در و تخته خوب به هم جور شد. باری، تا خانم نزهت‌الدوله آمد مزه‌ی عشق و عاشقی را بچشد که بچه‌دار شدند و عر و بوق بچه، جای بگو و بخندهای اول زندگی را گرفت و هنوز بچه‌شان دوساله نشده بود که شوهرش والی مازندران شد. پدر خانم هنوز نمرده بود و وزیر داخله بود و برای جمع و جور کردن زمین‌های مازندران و یک کاسه کردن خرده‌ملک‌های بی‌قواره‌ی آن‌جا،احتیاج به آدم کارآمد و امینی مثل دامادش داشت. زن و شوهر، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند. درست است که شوهر همه‌کاره بود و از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد در دسترس خانم نزهت‌الدوله بود، اما دیگر کار به جایی کشیده بود که وقتی میرزا منصورخان - شوهر خانم نزهت‌الدوله - از در تو می‌آمد، حوصله نداشت از فرق سر تا نوک پای خانم را ببوسد و در ولایت غربت، کار عشق و عاشقی اصلاً ته کشیده بود و بچه‌ها ناچار جای همه چیز را گرفتند و خانم که در خانه کار دیگری نداشت، برای رفع کسالت هم شده، تا توانست بچه درست کرد. سه تا دختر دیگر و یک پسر. میرزا منصورخان کم کم در خانه هم رسمی شده بود و با زنش همان رفتاری را می‌کرد که با رئیس نظمیه ایالتی. زنش را خانم صدا می‌کرد و به وسیله‌ی نوکر کلفت‌ها احوالش را می‌پرسید و اتاقش را جدا کرده بود و بااجازه وارد اتاق زنش می‌شد و بدتر از همه این‌که دیگر نمی‌خواست زنش او را منصور تنها صدا کند. می‌خواست در خانه هم مثل هر جای دیگر (حضرت والی) باشد. و این دیگر برای خانم نزهت‌الدوله تحمل‌ناپذیر بود. برای او که این همه احساساتی و عاشق‌پیشه بود و عارش می‌آمد که از خانه پا بیرون بگذارد و با زن‌های ولایتی و چلفته روسا رفت و آمد کند و این همه تنها مانده بود و در ولایت غربت این همه احتیاج به صمیمیت داشت و فقط دلش به بچه‌هایش خوش بود! بدتر از همه این که هر وقت پا از خانه بیرون می‌گذاشت، هزاران شاکی، با عریضه‌های طاق و جفت، سر راهش سبز می‌شدند و حوصله‌اش را سر می‌بردند و برای او که اصلاً کاری به این کارها نداشت، این یکی دیگر خیلی تحمل‌ناپذیر می‌نمود.

ولی خانم نزهت‌الدوله باز هم صبر کرد. درست است که پدرش را با کاغذهای خودش کاس کرده بود تا شاید حکم انتقال شوهرش را بگیرد، ولی پدرش رسماً برایش نوشته بود که یک کاسه شدن املاک مازندران خیلی مهم‌تر از زندگی خانوادگی اوست. خودش این را فهمیده بود. این بود که صبر می‌کرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافی و مشغولیت‌ها و رفت و آمدهایش را فراموش می‌کرد که شوهرش به مرکز احضار شد. بدتر از همه این‌که می‌گفتند مغضوب شده. گرچه او ککش هم نمی‌گزید و کاری به این کارها نداشت و در خیال دیگری بود. پس از شش سال تنهایی و غربت، دوباره خودش را میان سر و همسر می‌دید و مجالس رسمی را، با وصف عصا قورت‌دادگی‌های شوهرش، و چند تا قصه خنده‌داری که راجع به مازندرانی‌ها شنیده بود، گرم می‌کرد و از درددل‌هایی که با دخترخاله‌ها و عروس‌عمه‌ها می‌کرد، به یادش می‌آمد که شوهرش چقدر ناجور و خشک است و چقدر از او و از شوهر ایده‌آلش دور است. به خصوص که شوهرخواهرش هم تازه وزیر شده بود و خانم نزهت‌الدوله نمی‌توانست این رجحان را ندیده بگیرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می‌گفتند منتظر خدمت است، سرکوفت نزند و همین طور با شوهرش کجدار و مریز می‌کرد. تا یک شب توی رخت‌خواب -کارشان که تمام شد- رو به شوهرش گفت:

- منصور! راضی شد؟

و شوهر بی این که خجالتی بکشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:

- آدم تو خلا هم که می‌ره، راضی می‌شه.

و این دیگر طاقت‌فرسا بود. و خانم نزهت‌الدوله همان شب تصمیمش را گرفت. و فردا صبح، خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری، یک سر به خانه پدر آمد. درست است که پدرش هم دل خوشی از این داماد مغضوب نداشت، ولی هرچه اصرار کرد که بچه‌ها را باید از این شوهر گرفت، به خرج خانم نزهت‌الدوله نرفت که نرفت. بچه‌ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.

خانم نزهت‌الدوله -شاید در آغاز کار که شوهر می‌کرد- هنوز نمی‌دانست که شوهر ایده‌آلش چه خصوصیاتی باید داشته باشد. ولی حالا که از شوهر اولش طلاق گرفته بود و آسوده شده بود؛ می‌دانست که شوهر ایده آلش چه خصوصیاتی نباید داشته باشد. شوهر ایده‌آل او باید جوان باشد؛ پولدار باشد؛ خشک و رسمی نباشد؛ وقیح و پررو نباشد؛ چاپار دولت نباشد؛ و مهم‌تر از همه این که از در که تو آمد، از فرق سر تا نوک پای زنش را ببوسد. و به این طریق خیلی هم راضی بود و برای این که خودش را به ایده‌آل برساند، سعی می‌کرد روز به روز جوان‌تر باشد. ماهی یک کرست عوض می‌کرد؛ پستان‌بندهای جورواجوری می‌بست که سفارشی؛ در کارخانه‌های سوییس، به اندازه سینه خانم بودند و متخصص مو آرایشگر و همه جور محصولات الیزابت آردن که به جای خود... هر روز و هر ساعت پای تلفن بود و خبر می‌گرفت که آخرین تغییرات مد چه بوده و برای سر و صورت و لب و ناخن؛ چه رنگ‌های تازه‌ای را به جای رنگ‌های قدیمی جایگزین کرده‌اند.

باری، به همه شب‌نشینی‌ها می‌رفت؛ مهمانی‌های خصوصی می‌داد؛روزهای تعطیل، دوستانش را با ماشین‌های وزارتی پدرش به گردش می‌برد و با مهری که از شوهر سابقش گرفته بود؛ آن قدر پول داشت که در هر فصل بیست و یک دست لباس بدوزد و هفته‌ای یک جفت کفش بخرد. و اصلاً به عدد بیست و یک عقیده پیدا کرده بود. این هم خودش یکی از تجربیات نه سال شوهرداری او بود. روز بیست و یکم ماه بود که شوهر کرده بود و در همچه روزی طلاق گرفته بود و نیز در همچه روزی با شوهر دومش آشنا شد.

شوهر دوم خانم نزهت‌الدوله، یک افسر رشید و چشم‌آبی بود که نوارهای منگوله‌دار فرماندهی می‌بست و تازه از مأموریت جنوب برگشته بود و صورتی آفتاب‌سوخته داشت و سال دیگر سرگرد می‌شد. گرچه وضع خانوادگی مرتب و آبرومندی نداشت اما خانم نزهت‌الدوله از همان شب اول که او را در شب‌نشینی باشگاه افسران دیده بود تصمیم خودش را گرفته بود. اقوام و خویشان، با چنین ازدواجی مخالف بودند. اماپدر که آخرهای عمرش بود و می‌دانست که پس از مرگ یک وزیر، دخترهایش در خانه خواهند پوسید مخفیانه بساط عقد را راه انداخت و قرار شد عروس و داماد چند ماهی به اهواز بروند و سر و صداها که خوابید، برگردند.

و در همین مدت بود که معلوم نشد چه کسی بو برد و به گوش پدر رساند و همه اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت کشف شد که شوهر ایده‌آل خانم نزهت‌الدوله دو تا زن دیگر در همین تهران دارد. حُسن کار در این بود که صاحب عله حاضر نبود و در غیاب او حتی احتیاج به این نبود که وزیر داخله رسماً مداخله کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله‌زنک‌های فامیل، یک ماهه نشانی خانه آن دو زن دیگر را پیدا کردند هیچ، حتی دفترخانه‌هایی را که ازدواج در آن‌ها ثبت شده بود، نشان کردند و عروس و داماد که بی‌خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند، قضیه را آفتابی کردند. به نزهت‌الدوله در این سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود که اصلاً این حرف‌ها را باور نمی‌کرد، تا عاقبت خودش را برداشتند و به یکی‌یکی خانه‌ها و دفترخانه‌ها بردند تا قانعش کردند. ولی تازه، شوهر حاضر به طلاق نبود. نظامی بود و یک دنده بود و رشادت‌هایی را که در جنوب به خرج داده بود، رنگ و وارنگ روی سینه‌اش کوبیده بود و خیال می‌کرد با همین نوارها و منگوله‌ها می‌تواند با وزیر داخله مملکت جواله برود. درست است که این بار هم بی سر و صدا طلاق نزهت‌الدوله را گرفتند، ولی نشان‌های رنگ و وارنگ کار خودشان را کردند و مهر خانم نزهت‌الدله سوخت شد. خانم نزهت‌الدوله، گرچه از این تجربه هم آزموده‌تر بیرون آمد، اما ته دلش هنوز آرزوی آن افسر چشم‌آبی خوش هیکل و منگوله‌بسته را داشت و از این گذشته، هنوز در جست و جوی شوهر ایده‌آل خود بی‌اختیار بود، نقل همه مجالسی که او حضور داشت، خصوصیاتی بود که یک شوهر ایده‌آل باید داشته باشد. و چون این واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ‌ها و مادرشوهرهای فامیل، این بی بند و باری اخیر را هم از یاد بردند... کم کم در همه مجالس، از او به عنوان یک زن تجربه‌دیده و سرد و گرم چشیده یاد می‌کردند و عروس‌هاو دخترهای پا به بخت فامیل، پیش از آن‌که از مادر و خواهر خود چیزی بشنوند، به نصایح او گوش می‌دادند و با او -به عنوان صاحب‌نظر در امور زناشویی- مشورت می‌کردند. راستش را هم بخواهید، خانم نزهت‌الدوله برای به‌دست آوردن چنین عنوانی جان می‌داد. او که از هم‌دندان شدن با زن‌های پیر پاتال خانواده وحشت داشت و نمی‌خواست خودش رادر ردیف آن‌ها بشمارد -او که فرزندان خودش را مدت‌ها بود ترک کرده بود و وارثی برای تجربیات شخصی خود نداشت - ناچار همه دخترهایی را که با او مشورت می‌کردند، درست مثل دخترها یا خواهرهای خودش حساب می‌کرد و از ته دل برایشان می‌گفت که شوهر باید با آدم صمیمی باشد، وفادار باشد، چاپار دولت نباشد، وقیح نباشد خوش‌هیکل و پولدار باشد، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه این که چشم‌هایش آبی باشد. خانم نزهت‌الدوله، البته به سواد و معلومات نمی‌توانست چندان عقیده‌ای داشته باشد.

خودش پیش معلم سرخانه، چیزهایی خوانده بود. شوهرخواهرش که وزیر شده بود، چندان باسواد و معلومات نبود. شوهر اول خودش هم که آنقدر بد از آب درآمد، فارغ‌التحصیل مدرسه سن لویی بود و دوسالی هم فرنگستان مانده بود.

باری، دو سه ماهی از طلاق دوم نگذشته بود که پدرش مرد. باشکوه و جلال تمام و موزیک نظامی و ختم در مسجد سپهسالار. و خواهر برادرها تازه از تقسیم ارث و میراث فارغ شده بودند که شهریور بیست پیش آمد. شوهر اول خانم نزهت‌الدوله که مغضوب دوره‌ی سابق بود، وزیر خارجه شد و مجالس و شب‌نشینی‌ها پر شد از آدم‌های تازه به دوران رسیده‌ای که نمی‌دانستند پالتو و کلاهشان را به دست چه کسی بسپارند و اولین پیش‌خدمتی را که سر راهشان می‌دیدند، خیال می‌کردند سفیر ینگه دنیاست. خانم نزهت‌الدوله، اول کاری که کرد این بود که خانه‌ای مجزا گرفت و ماشینی خرید و چهارشنبه‌ها را روز نشست قرار داد و خودش زمام کارها را به دست گرفت. گرچه از روی اکراه و اجبار، ولی دوسه بار پیش وزیر جدید خارجه فرستاد و به هوای دیدن بچه‌ها و نوه‌هایش مخفیانه به خانه‌ی شوهر سابق دخترای شوهر کرده خودش رفت و آمد می‌کرد و تور می‌انداخت.

حیف که پدرش مرده بود، وگرنه کار را دو سه روزه رو به راه می‌کرد. اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود، بلکه اصلاً زبان دیگری در مجالس به کار می‌رفت و آدم‌ها ناشناس بودند و از دوستان قدیم خبری نیود. خانم نزهت‌الدوله نمی‌دانست چه شده. ولی همین قدر می‌دید که کسی گوشش به حرف‌های او در باب شوهر ایده‌آل بدهکار نیست. همه در فکر آزادی بودند، در فکر املاک واگذاری بودند، در فکر مجلس بودند و در فکر جواز گندم و جو بودند و بیش‌تر از همه در فکر حزب و روزنامه بودند و در همین گیر و دار و در میان همین آدم‌های تازه به دوران‌رسیده بود که خام نزهت الدوله در مجلس جشن مشروطیت، با سومین شوهر ایده‌آل خود آشنا شد.

شوهر تازه خانم نزهت‌الدوله، یکی از رؤسای عشایر غرب بود که تازه از حبس و تبعید خلاص شده بود و سر و سامانی یافته بود و با عنوان آبرومند نمایندگی مجلس، به تهران آمده بود. مردی بود چهار شانه، با سبیل‌های تابیده، صدایی کلفت و گرچه قدش کوتاه بود و کمی دهاتی به نظر می‌آمد و از نزاکت و این حرف‌ها چندان خبر نداشت، اما جوان بود و نماینده‌ی مجلس بود و یک ایل پشت سرش صف کشیده بود و ناچار پول‌دار بود. این یکی درست شوهر ایده‌آل نزهت‌الدوله بود. تابستان‌ها به ایل رفتن و سواری کردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و چکمه به پا کردن و زمستان‌ها در مجالس شبانه، با نمایدنده‌های مجلس و شوهر ایده‌آل آخری، با شرایط زمان و مکان که در گفت گوی همه کس به گوش خانم می‌خورد، مطابق بود. خانم نزهت‌الدوله که دیگر درباره امور زناشویی تجربه‌های زیادی اندوخته بود، این بار مقدمات کار را حسابی فراهم کرد. اغلب در خانه شوهر خواهرش که با وجود تغییر زمانه هنوز وزیر مانده بود قرار ملاقات می‌گذاشتند و گفقت و نیدها همه رسمی بود و حساب شده و هرچیز به جای خود. تا این که قرار شد رئیس ایل، یک روز با خواهرش که تازه از ایل آمده بود بیایند و بنشینند و درحضور وزیر و زنش بله بری‌ها را بکنند و سرانجامی به کارها بدهند. همین کار را هم کردند و وقتی گفت و گوها تمام شد و دیگر لازم نبود که به خانم نزهت‌الدوله، از حضور در مجلس، شرمی دست بدهد،خانم هم تشریف آوردند و مجلس خودمانی شد. خواهر رئیس ایل، زنی بود بسیار زیبا، با چشمانی آبی و موهای بود. قد بلندی داشت و جوان هم بود و تا خانم نزهت‌الدوله آمد از او به عنوان خواهرشوهر آینده حسادتی یا کینه‌ای به دل بگیرد، شیفته محبت‌های عجیب و غریب او شد که چایی‌اش را شیرین کرد، میوه جلویش گرفت و راجع به فر موهایش که چه قدر قشنگ بود، حرف زد و از خیاطی که پیراهن به آن زیبایی را برایش دوخته بود، نشانی گرفت. و خلاصه خانم نزهت‌الدوله، از این همه محبت، مات و مبهوت ماند. این قضیه در آخر بهار بود و قرار شد تا آقای رئیس ایل، املاک ضبط شده‌اش را از دولت پس بگیرد و در تهران کاملاً مستقر شود... خانم در یکی از نقاط شمیران خانه‌ای اجاره کند که دنج باشد و دور از گرما، تابستان را سر کنند و برای پاییز به شهر برگردند که تا آن وقت تکلیف املاک آقا حتماً معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت‌الدوله وزیر بود و می‌توانست در مجلس به دوستی یک رئیس ایل امیدوار باشد. گرچه خواهر موبور و چشم آبی، درباره‌ی صد هزار تومان مهر، کمی سخت گیری نشان می‌داد، اما رئیس ایل خیلی دست و دلباز بود. حتی قول داد که به زودی هفت نفر زن و مرد از افراد ایل خود را برای کارهای خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سیاه و سفید بزند. دست آخر روز عروسی را معین کردند و شیرینی دهان همدیگر گذاشتند و به خوبی و خوشی از هم جدا شدند.

خانم نزهت الدوله -که سر از پا نمی‌شناخت - در عرض یک هفته، خانه شهری‌اش را اجاره داد و باغ بزرگی در شمیران اجاره کرد و به تهیه‌ی مقدمات عروسی با سومین شوهر ایده‌آل خود پرداخت. به وسیله‌ی یکی از خواهرزاده‌هایش که برای تحصیل به فرنگ رفته بود یک دست لباس کامل عروسی وارد کرد که بست و یک متر دنباله داشت. و چهارصد و بیست و یک نفر از اعیان و وزرا و نمایندگان را از دو هفته پیش دعوت کرد و با دو تا از مهمان‌خانه‌های بزرگ شهر، برای پذیرایی آن شب، قرارداد بست. وکامیون‌های شرکت کتیرا -که هم خانم نزهت‌الدوله و هم شوهرخواهرش درآن سهم داشتند - سه روز تمام، مرغ و گوشت و سبزی و میوه و مشروب به شمیران می‌بردند و خلاصه از هیچ خرجی مضایقه نکردند. عاقبت شوهر ایده‌آلش را یافته بود. به سر و همسر می‌گفت:

- اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ایده‌آلش صرف نکند، پس در چه راهی صرف کند؟

مجلس عروسی البته بسیار مجلل بود. یکی از شب‌های مهتابی اوایل تابستان بود و هوا بسیار مساعد بود.از دو روز پیش، تمام درخت‌های باغ را با تلمبه‌های بزرگ شسته بودند و لای تمام شاخ و برگ‌های آن‌ها چراغ‌های رنگارنگ کشیده بودند. فواره‌ها کار می‌کردند و دو دسته ارکستر آمده بودند و «پیست» رقص -که تازه از زیر دست نجار و بنا درآمده بود- گنجایش صد و پنجاه جفت رقاص که نه، رقصنده را دشت. شراب را از توی قدح‌های گلسرخی بزرگ، با ملاقه‌های طلاکوب، توی لیوان‌های تراش‌دار باریک و بلند می‌ریختند؛ و به جای همه چیز، بوقلمون سرخ کرده روی میز بود. و شیرین پلو و خاویار، چیزهایی بود که اصلاً کسی نگاهشان هم نمی‌کرد. میز شام را به صورت T چیده بودند که درازای آن بیست و یک متر بود و عروس و داماد بالای میز، روی یک جفت صندلی خاتم‌کار اصفهان، نشسته بودند. شام را با سرود شاهنشاهی افتتاح کردند و از طرف نخست‌وزیر و رئیس مجلس و خانواده‌های عروس و داماد نطق‌های غرای تبریک‌آمیز رد و بدل شد و همگی حضار، بارها از طرف دولت و ملت، به عروس و داماد و خاندان جلیل آن‌ها تبریک گفتند و جام‌های خود را به سلامتی آن‌ها نوشیدند.

مجلس خیلی آبرومند برگزار شد. نه کسی مستی را از حد گذراند و نه حتی یک لیوان شکست. میز بزرگی که طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودند، انباشته شده بود از هدایای مهمانان و دسته گل‌های بزرگ. در همان شب، دوستی‌های تازه به وجود آمد و کدورت‌های گذشته را در بشقاب‌ها و جام‌های همدیگر ریختند و خوردند و حتی استیضاحی که باید در اواخر همان هفته از دولت به عمل می‌آمد، در همان مجلس مسکوت ماند. فقط یک ناراحتی به جا ماند و آن این که همان شب خانه را دزد زد و صبح که اهل خانه بیدار شدند، دیدند تمام هدایا، به اضافه‌ی هرچه جواهر و طلا و نقره و ترمه که روی میزها و سر بخاری‌های دیواری پخش بوده است -و دو جفت قالیچه‌ی ابریشمی که زیر صندلی عروس و داماد پهن کرده بودند -از دست رفته است. مجلس شب پیش تا ساعت سه طول کشیده بود و طبیعی بود که در چنان شبی، حتی خدمتکاران هم -در اثر خالی کردن ته گیلاس‌ها- مست کرده باشند. و مسلماً دزدها نمی‌توانسته‌اند چنین فرصتی را غنیمت نشمارند. با همه این‌ها، زندگی عروس و داماد از فردا به خوبی و خوشی شروع شد. درست است که شوهرخواهر خانم نزهت‌الدوله مطلب را حتی در کابینه مطرح کرد و با وجود دوستی‌های تازه برقرار شده شب عروسی، نزدیک بود شوهر خانم نزهت‌الدوله، به عنوان عدم امنیت، دولت را در مجلس استیضاح کند... ولی قضیه به این خاتمه یافت که رئیس شهربانی وقت را عوض کردند و رئیس جدید، به تعداد کلانتری‌های شمیران افزود و گشت شبانه گذاشت. آقا هم تمام خدمتکاران خانه را که سر جهازی خانم بودند، از آشپز تا باغبان اخراج کرد و به جای آن‌ها هفت نفر از افراد ایل را که تلگرافی احضار کرده بودند، گذاشت. اما خانم نزهت‌الدوله خم به ابرو نیاورد. این دزدی کلان را قضا و بلایی دانست که قرار بود به جان سعادت تازه آن‌ها بزند. و از این گذشته، داماد به قدری مهربان بود که جایی برای تأسف بر اموال دزدزده نمی‌ماند. نمی‌گذاشت خانم حتی از جایش تکان بخورد. خودش خمیر دندان روی مسواک خانم می‌گذاشت. آب دوش و وان را خودش سرد و گرم می‌کرد. لقمه برایش می‌گرفت. بند لباس زیرش را می‌بست. خلاصه این که دو هفته از مجلس مرخصی گرفته بود و در خانه را به روی اغیار بسته بود و سیر تا پیاز کارهای خانه را خودش می‌رسید و راستی نمی‌گذاشت آب در دل خانم تکان بخورد.

خانم نزهت‌الدوله هم در این مدت خانه دیگرش را فروخت و از نو جای اثاث دزد برده را پر کرد. قالی‌ها و مبل‌ها و پرده‌ها، هر کدام زینت یک موزه بودند. هر اتاقی «رادیوگرام» و یخچال و «کولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند، در نزدیک‌ترین فاصله دستشتان بود. در این نیمه‌ماه عسل، آقا همه کاره بود. به کلفت نوکرها سرکشی می‌کرد. و به باغبان‌ها و گل‌کاری‌های فصل به فصلشان می‌رسید. برق و تلفن و آب و اجاره‌خانه را مرتب کرده بود و حتی با کمک‌هایی که در یک معامله آب‌خشک‌کن، با بایگانی کل کشور، به صاحبخانه کرده بود، قبض سه ماه اجاره را بی‌اینکه پولی بدهد، گرفته بود. و سر سفره به خانم هدیه کرده بود و چون پانزده روز مرخصی‌اش داشت تمام می‌شد، سر همان سفره پیشنهاد کرده بود که چطور است از خواهرش دعوت کند که تابستان را به شمیران بیاید و با هم باشند! و خانم نزهت‌الدوله که راستش نمی‌دانست با این تنهایی بعدی چه بکند و از طرفی مهربانی‌های خواهرشوهر را فراموش نکرده بود، رضایت داد و از فردای مرخصی آقا، همه کارهای خانه به عهده خواهر شوهر بود. و خانم نزهت‌الدوله واقعاً یک پارچه عروس خانم بود. صبح تا شام وقتش را جلوی آینه، یا در حمام، یا پای میز غذا می‌گذراند. آرایشگرها و ماساژورها را با ماشین خانم به خانه می‌آوردند که به دستور آن‌ها روزی سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگی روی صورتش می‌گذاشت و اصلاً از خانه بیرون نمی‌رفت و گوشش به صدای قشنگ خواهر شوهرش عادت کرده بود که می رفت و می‌آمد و می‌گفت:

- به به! چه پوستی! چه طراوتی! خوش به حال برادرم!

و روزی صد بار، و هزار بار. و خانم نزهت‌الدوله راستی جوان شده بود! شوهر جوان، دست به تر و خشک نزدن، گوجه فرنگی روی صورت،...اصلا حظ می‌کرد. یک ماه به این طریق گذشت. درست است که آقا کمی لاغر شده بود، اما به خانم نزهت‌الدوله هرگز مثل این یک ماه خوش نگذشته بود. از روز اول ماه دوم عروسی‌شان، زن و شوهر شروع کردند به پس دادن بازدیدها. هر روز دو سه جا می‌رفتند؛ ولی مگر به این زودی‌ها تمام می‌شد؟ و بدتر از همه این بود که خانم نزهت‌الدوله خسته می‌شد. روز دوم یا سوم دید و بازدید بود که عصر به خانه خواهر نزهت‌الدوله رفتند که شوهرش وزیر بود و با اصرار شب هم ماندند. یک وزیر، به هر صورت نمی‌توانست با یک نماینده مجلس و یا یک رئیس ایل کاری نداشته باشد و خواهرها هم انگار یک عمر همدیگر را ندیده بودند! چه حرف‌ها داشتند که بزنند! تا دوی بعداز نیمه شب بیدار بودند و قرار و مدارها و درددل‌ها و نقشه‌ها.... و بعد هم خوابیدند و صبح هنوز خانم نزهت‌الدوله از رخت خواب بیرون نیامده بود که شوهرش را پای تلفن خواستند که بله باز دیشب خانه را دزد زده. خواهر آقا را توی یک اتاق کرده‌اند و درش را بسته‌اند. سیم تلفن را بریده‌اند و دست و پای هر هفت خدمتکار خانه را بسته‌اند. و توی انبار حبس کرده‌اند و هر چه در خانه بوده است، برده‌اند. از قالی‌های بزرگ و شمعدان‌ها و چلچراغ‌های سنگین گرفته تا مبل‌ها و رادیوگرام‌ها و یخچال‌ها. خلاصه این‌که خانه را لخت کرده‌اند. این بار خانم نزهت‌الدوله که جای خود داشت، حتی شوهرش هم تاب نیاورده بود و همان پای تلفن زانوهایش تاشده بود و نشسته بود. تنها برگه‌ای که از دزدها به دست آمد، این بود که جای چرخ‌های کامیون‌های متعدد روی شن باغ به جا مانده بود. فوراً رئیس شهربانی وقت، در مطبوعات مورد حمله قرار گرفت که در عرض دو ماه، دو بار خانه یک نماینده ملت را به روی دزدها باز گذاشته و طرح یک استیضاح جدید داشت در مجلس به پانزده امضا حد نصاب خود می‌رسید که وزیر داخله، یک هفته بعداز شب دزدی، با یک مانور ماهرانه، طی یک ماده واحده(!) تقاضای سلب مصونیت از داماد تازه یعنی رئیس ایل کرد! و آن‌هایی که سرشان توی حساب نبود، گیج شده بودند و نمی‌دانستند سیاست روس است یا انگلیس است یا امریکا...! و اصلاً این همه جنجال از کجا آب می‌خورد.

حالا نگو همان فردای دزدی اخیر، دوتا از خدمتکارهای سابق خانم نزهت‌الدوله که سر جهاز خانم بودند و رئیس ایل بیرونشان کرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت‌الدوله آمده بودند و سوءظن خودشان را نسبت به رئیس ایل و خواهرش بیان کرده بودند و تا عصر تمام فامیل خانم نزهت‌الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجی‌ها کمک گرفته بودند و دو روز زاغ سیاه خواهرشوهر موبور و چشم‌آبی را چوب زده بودند تا دست آخر در خیابان عین‌الدوله خانه‌اش را گیر آورده بودند و روز بعد، یکی از خواهرخوانده‌های پیر و رند خانواده، به هوای این که «ننه قربون شکلت دم غروبه، الان نمازم قضا می‌شه.»، خدمتکار خانه را فریفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و کنار حوض نمازی خوانده بود و از شیشه‌ها، یکی یکی مبل‌ها و اثاث خانم نزهت‌الدوله را وارسی کرده بود و بعد هم سر درد دل را با کلفت خانه باز کرده بود و از بدی زمانه و بی‌دینی مردم به این جا رسیده بود که اطمینان کلفت خانه را به دست بیاورد و کشف کند که خانم صاحب‌خانه یک خانم موبور چشم‌آبی بسیار مهربان و نجیب است که زن رئیس یک ایل هم هست. و همان شبانه، وزیر داخله دستور داده بود که شهربانی دست به کار بشود و به خانه جدید رئیس ایل بریزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند. و همه قضایا را صورت مجلس کنند و یک پرونده حسابی بسازند! درست است که نشانه‌ای از جواهرها و نقره‌ها و ترمه‌های دزدی اول به دست نیامده بود، ولی رئیس ایل این عمل شهربانی را منافی مصونیت پارلمانی خود می‌دید و داشت طرح استیضاح خود را به امضای این و آن می‌رساند که ماده واحده سلب مصونیت از او تقدیم مجلس شد؛ به اتکای یک پرونده قطور شهربانی و شهادت بیست و یک نفر از خدمتکاران و اهل محل.

باری، داشت آبروریزی عجیبی می‌شد که سرجنبان‌های مملکت دست به کار شدند و وزیر داخله را با رئیس ایل آشتی دادند، به شرط این که هم لایحه سلب مصونیت و هم طرح استیضاح مسکوت بماند و مهر خانم نزهت‌الدوله هم بخشیده بشود. و این بار خانم که نزهت‌الدوله طلاق می‌گرفت، حتم داشت که برای حفظ آبروی دولت و ملت دارد فداکاری می‌کند و از سومین شوهر ایده‌آل خودش چشم می‌پوشد. و حالا خانم نزهت‌الدوله که از این تجربه هم آزموده‌تر بیرون آمد؛ عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است و هنوز در جست و جوی شوهر ایده‌آل خود این در و آن در می‌زند. باز خانه شهری‌اش را خریده و گران‌ترین مبل‌ها و فرش‌هارا توی اتاقش جمع کرده. ماهی پانصد تومان خرج ماساژ سینه و صورت خود می‌کند. رنگ موهایش را هفته‌ای یک بار عوض می‌کند. پیراهن‌های اورگاندی با سینه‌ی باز می‌پوشد. وقتی حرف می‌زند، هرگز اخم نمی‌کند و وقتی می‌خنددد، ابروهایش و کنار دهانش اصلاً تکان نمی‌خورد و مهم‌تر از همه این که پس از عمری زندگی و سه بار شوهر کردن، به این نتیجه رسیده است که شوهر ایده‌آل او از این نوکیسه و تازه به دوران رسیده هم نباید باشد.

و دیگر این که کم کم دارد باورش می‌شود که تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ایده‌آل، عیب کوچکی است که در دماغ او است و این روزها در این فکر است که برود و با یک جراحی «پلاستیک»، دماغش را درست کند.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، خانم نزهت الدوله، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 31 تیر 1390


http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیا و برو بیش از همه سال بود. زن‌ها ناهارشان را سر پا خورده بودند و هرچه کرده بودند، نتوانسته بودند بچه‌ها را بخوابانند. مردها را از خانه بیرون کرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند. داد و بی داد بچه‌ها که نحس شده بودند و خودشان نمی‌دانستند که خوابشان می‌آید - سر و صدای ظرف‌هایی که جا به جا می‌کردند - و برو بیای زن‌های همسایه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته‌ای سکینه، کلفت خانه - که دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند - همه این سر و صداها از لب بام هم بالاتر می‌رفت و همراه دود دمه‌ای که در آن بعد از ظهر از همه فضای حیاط بر می‌خاست، به یاد تمام اهل محل می‌آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می‌پزند. و آن هم سمنوی نذری. چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.

مریم خانم، زن حاج عباس قلی آقا، سنگین و گوشتالو، با پاهای کوتاه و آستین‌های بالازده‌اش غل می‌خورد و می‌رفت و می‌آمد. یک پایش توی آشپزخانه بود که از کف حیاط پنج پله می‌رفت و یک پایش توی اتاق زاویه و انبار و یک پایش پای سماور. بااین که همه کارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مأمور ظرف‌ها کرده بود و رقیه‌اش را که کوچک‌تر بود، پای سماور نشانده بود و خودش هم مأمور آشپزخانه بود... با همه این دلش نمی‌آمد دخترها را تنها بگذارد. این بود که هی می‌رفت و می‌آمد؛ به همه جا سر می‌کشید؛ نفس زنان به هم کس فرمان می‌داد؛ با تازه‌واردها تعارف می‌کرد؛ بچه‌ها را می‌ترساند که شیطنت نکنند؛ دعا و نفرین می‌کرد؛ به پاتیل سمنو سر می‌کشید:

- رقیه!... آهای رقیه! چایی واسه گلین خانم بردی؟

- چشم الان می‌برم.

- آهای عباس ذلیل‌شده! اگر دستم بهت برسه، دم خورشید کبابت می‌کنم.

- مگه چی کار کرده‌ام؟ خدایا! فیش!

- خانم جون خیلی خوش اومدید. اجرتون با فاطمه زهرا. عروستون حالش چه طوره؟

- پای شما رو می‌بوسه خانم. ایشالاه عروسی دختر خودتون. خدا نذرتون رو قبول کنه.

- عمقزی به نظرم دیگه وقتش شده که آتیش زیر پاتیلو بکشیم؛ ها؟

- نه، ننه.هنوز یه نیم ساعتی کار داره.

- وای خواهر، چرا این قدر دیر اومدی؟ مجلس ختم که نبود خواهر!

و به صدای مریم خانم که با خواهرش خوش و بش می‌کرد، بچه‌ها فریاد کنان ریختند که:

- آی خاله نباتی. خاله نباتی.

و با دست‌های دراز از سر و کله‌ی هم بالا رفتند. خاله بچه نداشت و تمام بچه‌های خانواده می‌دانستند که جواب سلامشان نبات است. خاله از زیر چادر، کیف پارچه‌اش را در آورد؛ زیپ آن را کشید و یکی یک دانه آب نبات توی دست بچه‌ها گذاشت. اما بچه‌ها یکی دو تا نبودند. مریم خانم پنج تا بچه بیش‌تر نداشت؛ فاطمه و رقیه و عباس و منیر و منصور. اما آن روز خدا عالم است دست چند تا بچه برای آب نبات دراز شد. دو سیر و نیم آب نباتی که خاله سر راه خریده بود، در یک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فریاد بچه‌ها بلند بود که:

- خاله نباتی، خاله نباتی.

وقتی همه آب نبات‌ها تمام شد و خاله همه گوشه‌های کیف را هم گشت، یک پنج قرانی در آورد و عباس را که پسری هشت ساله بود، کناری کشید. پول را توی مشتش گذاشت و در گوشش گفت:

- بدو باریکلا! یک قرونش مال خودت. چار زارشم آب نبات بخر، بده بچه‌ها!...

- اما حلال حروم نکنی‌ها؟

هنوز جمله‌ی آخر تمام نشده بود که عباس رو به در حیاط، پا به دو گذاشت و بچه‌ها همه به دنبالش.

- الحمدالله، خواهر!کاش زودتر اومده بودی. از دستشون ذله شدیم.

با این که بچه‌ها رفتند، چیزی از سر و صدای خانه کاسته نشد. زن‌ها با گیس‌های تنگ بافته و آستین‌های بالازده چاک یخه‌هایی که از بس برای شیر دادن بچه‌ها پایین کشیده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می‌کردند؛ احیاط می‌کردند. به هم کمک می‌کردند؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هیجانی داشتند. همه تند و تند می‌رفتند و می‌آمدند؛ به هم تنه می‌زدند؛ سلام می‌کردند؛ شوخی می‌کردند؛ متلک می‌گفتند، یا راجع به عروس‌ها و هووها و مادرشوهرهای همدیگر نیش و کنایه رد و بدل می کردند:

- وای عمقزی پسرت رو دیدم. حیوونی چه لاغر شده بود! این عروس حشریت بگو کمتر بچزونتش.

- وا! چه حرف‌ها! قباحت داره دختر. هنوز دهنت بوی شیر می‌ده.

- اوا صغرا خانم! خاک بر سرم! دیدی نزدیک بود این زهرای جونم مرگ شده هووی تورم خبر کنه. اگر این مادر فولادزره خبردار می‌شد، همه هوردود می‌کشیدیم و مثل این دودها می‌رفتیم هوا.

- ای بابا! اونم یک بنده خدا است. رزق مارو که نمی‌خورده.

- پس رزق کی رو می‌خوره؟ اگه این عفریته پای شوهرت ننشسته بود که حال و روزگار تو همچین نبود.

جمله‌ی آخر را مریم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف می‌گذشت و می‌خواست به صندوق‌خانه ببرد. دم در صندوق‌خانه، رو به خواهرش که پا به پای او می‌آمد، آهسته افزود:

- می‌بینی خواهر؟ کرم از خود درخته. همین خاله خانباجی‌های بی‌شعور و پپه هستند که شوهر الدنگ من می‌ره با پنشش تا بچه سرم هوو می‌آره.

- راستی آبجی خانم! چه خبر تازه از آن ورها؟ هنوز هووت نزاییده؟

- ایشالا که ترکمون بزنه. می‌گن سه روزه داره درد می‌بره. سرتخته مرده‌شورخونه! حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته، عرق پیشونیش رو پاک می‌کنه. بی‌غیرت فرصت رو غنیمت دونسته.

- نکنه واسه همین بوده که امسال گندم بیشتری سبز کردی.

- اوا خواهر! چه حرف‌ها؟ تو دیگه چرا سرکوفت می‌زنی؟

و از صندوق‌خانه در آمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حیاط بود.

- بریم سری به اجاق بزنیم خواهر! یک من گندم امسال، کیله رو از دستم در برده. تو هم نیگاهی بکن! هر چی باشه کدبانوتر از منی.

و دم در مطبخ که رسیدند، مریم خانم برگشت و رو به تمام زن‌هایی کرد که ظرف می‌شستند، یا بچه کوچولوهاشان را سرپا می‌گرفتند، یا شلوارهای خیس شده بچه‌ها را لبه ایوان پهن می‌کردند، یا سرهاشان را توی یخه هم کرده بودند و چیزی می‌گفتند و کرکر می‌خندیدند. و گفت:

- آهای! قلچماق‌ها و دخترهاش بیاند. حالا وقتشه که حاجت بخواهین.

و خنده‌کنان به خواهرش گفت:

- حالا دیگه به هم زدنش زور می‌بره. دیگه کار خورده و خوابیده‌ها است.

و از پله‌ها پایین رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دخترهای پا به بخت و زن‌های قد و قامت‌دار.

مریم خانم امسال به نذر پنج تن، یک من گندم بیش‌تر از سال‌های پیش سبز کرده بود. بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت. پاتیل را هم از شیرفروش سر گذر کرایه می‌کردند و وقتی دم می‌کشید، از سر بار بر می‌داشتند. و این همه ظرف هم لازم نبود. اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند. فرستاده بودند پاتیل مسجد بزرگ را آورده بودند و به متولی مسجد که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات‌گویان از در چهار اطاق تو آورده بود دو تومان انعام داده بودند و چون دیده بودند که اجاق برایش کوچک است، فرستاده بودند از توی زیرزمین ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که خدا عالم است چند سال پیش، از آجر فرش حیاط زیاد مانده بود و وسط مطبخ اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتیل را بار گذاشته بودند. وقتی هم که پاتیل را آب‌گیری می‌کردند، تا بیست و چهار سطل شمرده بودند، ولی از بس بچه‌ها شلوغ کرده بودند و خاله خانباجی‌ها صلوات فرستاده بودند، دیگر حساب از دستشان در رفته بود. بعد هم فرش یکی از اتاق‌ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند، دسته دسته دور اتاق و توی اطاقچه‌ها چیده بودند. هرچه کاسه و بشقاب مس بود، هرچه چینی و بدل چینی بود و هرچه سینی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند. ته صندوق‌ها را هم گشته بودند و چینی مرغی‌های قدیمی را هم بیرون آورده بودند که در سراسر عمر خانواده، فقط موقع تحویل حمل و سر بساط هفت سین آفتابی می‌شود، و یا در عروسی و خدای نکرده عزایی.

فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، یک طرف اتاق خانه را تخت چوبی گذاشته بود و ظرف‌های قیمتی را روی آن چیده بود و ظرف‌های دیگر را به ترتیب کوچکی و بزرگی آن‌ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود و دو ساعت پیش ناهار که خورده بودند، به مادرش خبر داده بود که جمعاً هشتاد و شش تا کاسه و بادیه و جام و قدح و خورش‌خوری و ماست‌خوری و سینی و لگن جمع شده. و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود، به این نتیجه رسیده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسایه‌ها را صدا کرده بود و خواسته بود هر کدامشان هر چه ظرف زیادی دارند بیاورند و این سفارش را هم کرده بود که:

- اما قربون شکلتون، دلم می‌خواد فقط مس و تس بیارید ها... اگه چینی باشه، نبادا خدای نکرده یکیش عیب کنه و روسیاهی به من بمونه.

و حالا زن‌های همسایه که چادرشان را دور کمرشان پیچیده و گره زده بودند پشت سر هم از راه می‌رسیدند و دسته دسته ظرف‌های مس خودشان را می‌آوردند و به فاطمه خانم می‌سپردند. و فاطمه ظرف‌های هر کدام را می‌شمرد و تحویل می‌گرفت و با کوره سوادی که داشت، سنجاق زلفش را در می‌آورد و با نوک آن روی گچ دیوار می‌نوشت:

- گلین خانم، یک دست کاسه لعابی - همدم سادات، دو تا لگنچه روحی - آبجی بتول، سه تا بادیه مس...

دو نفر هم پارچ آورده بودند و یک نفر هم سطل. و فاطمه پیش خود فکر کرده بود: «چه پرمدعا!»

و ظرف‌ها را که تحویل می‌گرفت، می‌گفت:

- خودتون هم نشونش بکنین که موقع بردن، گم و گور نشه!

- واه! چه حرف‌ها؟ فاطمه خانم جون، خودت که ماشاالله سواد داری و صورت ور می‌داری.

- نه آخه محض احتیاط می‌گم. کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.

و همسایه‌ها که هر کدام توی کوچه یا دالان خانه کاسه و بادیه خودشان را شمرده بودند و حتی با نوک کاردی یا چیزی زیر کعبش را خطی یا دایره‌ای کشیده بودند و نشان کرده بودند، خودشان را بی‌اعتنا نشان می‌دادند و پشت چشم نازک می‌کردند و می‌رفتند. زن میراب محل هم یکی از همین همسایه‌ها بود که کاسه و بادیه می‌آوردند. بچه به بغل آمد و از زیر چادرش یک جام مس را با سر و صدا روی تخت گذاشت و گفت:

- روم سیاه فاطمه خانم! تو خونه گدا گشنه‌ها که ظرف پیدا نمی‌شه.

فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف‌های همسایه‌ها را روی گچ دیوار جمع می‌زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد برق زد و بعد نگاهی به صورت زن میراب انداخت و گفت:

- اختیار دارین خانم جون، واسه خودنمایی که نیست. اجرتون با حضرت زهرا.

و روی دیوار علامتی گذاشت و زن میراب که رفت، جام را برداشت و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به آن زد و طنین زنگ آن را به دقت شنید. بعد آن را به گوش خود نزدیک کرد و این بار با سنجاق زلفش ضربه‌ای دیگر به آن زد و صدای کش‌دار و زیل آن را گوش کرد و یک مرتبه تمام خاطراتی که با این صدا و این جام همراه بود، در مغزش بیدار شد. به یادش آمد که چند بار با همین جام زمین خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می‌خورد، از برخورد دندان‌هایش با جام لذت برده بود و اوایل بلوغ که نمی‌گذاشتند زیاد توی آینه نگاه کند، چه قدر در آب همین جام مسی صورتش را برانداز کرده بود و دست به زلف‌هایش فرو کرده بود و عاقبت به یادش آمده که چهار سال پیش، در یکی از همین روزهای سمنو پزان، جام گم شد و هر چه گشتند، گیرش نیاوردند که نیاوردند. یک بار دیگر هم آن را به صدا در آورد و این بار با یک کاسه مس دیگر به آن ضربه‌ای زد و صدا چنان خوش‌آهنگ و طنین‌دار و بلند بود که خواهرش رقیه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و چشمش که به جام افتاد، پرید آن را گرفت و گفت:

- الهی شکر خواهر! دیدی گفتم آخرش پیدا می‌شه؟! من یه شمع نذر کرده بودم.

- هیس! صداشو در نیار. بدو در گوش مادر بگو بیاد این جا.

دو دقیقه بعد، مادر نفس‌زنان، با چشم‌های پف‌کرده و صورت گل‌انداخته، خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد، گفت:

- آره. خودشه. تیکه تیکه اسباب جهازم یادمه، ذلیل شین الهی! کدوم پدر سوخته آوردش؟

- یواش مادر! زن میراب محل آوردش. یعنی کار خودشه؟

مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود، به آب دهان تر کرد و گفت:

- پس چی؟ از این پدرسوخته‌ها هر چه بگی بر می‌آد. گوسفند قربونی رو تا چاشت نمی‌رسونند.

- حالا چرا گناه مردمو می‌شوری مادر؟

- چی می‌گی دختر؟ یعنی شوهر دیوثش تو راه آب گیرش آورده؟ خونه خرس و بادیه مس؟ فعلاً صداشو در نیار. یادتم باشه تو یه ظرف دیگه براش سمنو بکشیم. بابای قرمساقت که آمد، می‌گم با خود میراب قضیه رو حل کنه. کارت هم تموم شد، درو قفل کن که مال مردم حیف و میل نشه. خودتم بیا دو سه تا دسته بزن شاید بختت واز شه.

- ای مادر! این حرف‌ها کدومه؟ مگه خودت با این همه نذر و نیاز تونستی جلوی بابام رو بگیری؟

مادر باز پشت دستش را با زبان تر کرد و اخمش را توی هم کشید و گفت:

- خوبه. خوبه. تو دیگه سوزن به تخم چشم من نزن! خودم می‌دونم و دختر پیغمبر. تا حاجتم رو نگیرم، دست از دامنش ور نمی‌دارم. پاشو بیا که دیگه هم زدنش از پیر پاتال‌ها بر نمی‌آد.

و هنوز در اتاق ظرف‌خانه را نبسته بودند که باز حیاط پر شد از جنجال بچه‌ها که بکوب بکوب و فریادزنان ریختند تو و دو تای از آن‌ها که آخر همه بودند گریه‌کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که:

- این عباس به اونای دیگه دو تا آب نبات داد، به ما یکی. اوهوو اوهوو...

خاله تازه داشت بچه‌ها را آرام می‌کرد و در پی نقشه‌ای بود که همه‌شان را دنبال نخود سیاه دیگری بفرستند، که یک مرتبه شلپ صدایی بلند شد و یکی از زن‌ها فریاد کشید. بچه‌اش توی حوض افتاده بود. دور حوض می‌دوید و سوز و بریز می‌کرد. چه بکنند؟ چه نکنند؟ حوض گود بود و کسی آب‌بازی نمی‌دانست و مردها را هم که دست به سر کرده بودند. ناچار فاطمه خانم، همان طور با لباس پرید توی حوض و بچه را در آورد که تا نیم ساعت از دهان و دماغش آب می‌آمد و مثل ماست سفید شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست کردند و شانه‌هایش را مالیدند. و فاطمه که از حوض در آمده بود، پیراهن به تنش چسبیده بود و موهایش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمایان شده بود و برجستگی سینه‌اش می‌لرزید. هوله آوردند و چادر نماز دورش گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سر خشک‌کن قرمز به سرش بستند و به عجله بردندش توی مطبخ.

دیگر چیزی به دم کردن پاتیل نمانده بود. مرتب سه نفری پای آن کشیک می‌دادند و با یک بیلچه دسته‌دار و بلند، سمنو را به هم می‌زدند که ته نگیرد و نسوزد. اولی که خسته می‌شد، دومی، و بعد از او سومی. توی مطبخ همه چشم‌هایشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از چشم‌هایشان راه می‌افتاد و صورتشان را می‌سوزاند، با دامن پیراهن پاکش می‌کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه‌هاشان حس می‌کردند. در بزرگ مسی پاتیل را حاضر کرده بودند و رویش خاکستر ریخته بودند و منتظر بودند که فاطمه خانم آخرین دسته‌ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند تا در پاتیل را بگذارند و آتش زیر آن را بکشند و روی درش بریزند... که ای داد بی‌داد! یک مرتبه مریم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال آشیخ عبدالله نفرستاده‌اند. فریادش از همان توی مطبخ بلند شد که:

- آهای عباس ذلیل شده! جای این همه عذاب دادن، بدو آشیخ عبدالله رو خبر کن بیاد. خونه‌ش رو بلدی؟

و خاله خانم آب نباتی یک پنج قرانی دیگر از کیفش و از مطبخ رفت بیرون که کف دست عباس بگذارد و روانه‌اش کند. و حالا دیگر عرق از سر و روی فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتیل رسیده بود. پاتیل را دم کردند و سر و روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارویی زدند و خاکسترها و ذغال‌های نیم‌سوز را زیر اجاق کردند و چند تا کناره گلیم آوردند و چهار طرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی‌شوهر را بیرون فرستادند و یک صندلی برای روضه‌خوان گذاشتند و پیر و پاتال‌ها و شوهردارها چادر سر کرده و مرتب آمدند و دور تا دور مطبخ به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله نشستند.

با این که آتش زیر پاتیل را کشیده بودند و دود و دمه تمام شده بود، همه عرق می‌ریختند و خودشان را با دستمال یا بادبزن باد می‌زدند و سکینه -کلفت خانه- ترق و توروق از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و چای و قلیان می‌آورد و بادبزن به دست زن‌ها می‌داد. بیست و چند نفری بودند. یک قلیان زیر لب عمقزی گل بته بود که میان مریم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و دسته‌های چارقد ململش روی زانوهایش افتاده بود و یکی دیگر زیر لب بی بی زبیده؛ که مادرشوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم‌های ماتش را به یک نقطه دوخته بود. عمقزی گل‌بته همان طور که دود قلیان را در می‌آورد؛ با خاله آب نباتی حرف می‌زد:

- دختر جون! صد بار بهت گفتم این دکتر مکترها رو ول کن! بیا پهلوی خودم تا سرچله آبستنت کنم!

- عمقزی! من که جری ندارم. گفتی چله بری کن، کردم. گفتی تو مرده‌شورخونه از روی مرده بپر که پریدم و نصف گوشت تنم آب شد. خدا نصیب نکنه. هنوز یادش که می‌افتم تنم می‌لرزه. گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم. خیال می‌کنی روزی چهل تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن، کار آسونی بود؟ اونم یک هفته تموم؟ بقال چقال که هیچی، دیگه همه مشتری‌های چلوکبابی زیر بازارچه هم منو شناخته بودن. می‌بینی که از هیچی کوتاهی نکرده‌ام. اما چی کار کنم که قسمتم نیست. بایس بچه‌های طاق و جفت مردمو ببینم و آه بکشم. شوهرم هم که دست وردار نیست و تازه به کله‌اش زده که دوا و درمون پیش این دکترا فایده نداره. می‌خواد ورم داره ببره فرنگستون.

- واه! واه! سر برهنه تو دیار کفرستون! همینت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست این کافرهای خدانشناس؟ تازه مگه خیال می‌کنی چه غلطی می‌کنن؟ فوت و فن کار همشون پیش خودمه. نطفه سگ و گربه رو می‌گیرن می‌کنن تو شکم زن‌های مردم.

- حالا که حرفه عمقزی. نه اون پولش رو داره، نه من از خونه بابام آوردم. خرج داره؛ بی‌خودی که نیست.

عمقزی ذغال‌های نیمه گرفته سرقلیان را با دستش زیر و رو کرد و رو به مریم خانم گفت:

- خوب مادر، تو چیکار کردی؟

- هیچی. همین جوری چشم به راهم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشه. با این تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف‌العمر شده‌ام. حتماً دخترکم رو چشم زده‌اند. از این عفریته هم هیچ خبری نشد.

- اگه هرچی گفتم کردی، خیالت تخت باشه. آخرش به کی دادی برد.

مریم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پایید که دو به دو و سه به سه گپ می‌زدند و چای می‌خوردند؛ آهسته در گوش عمقزی گفت:

- تو این زمونه به کی میشه اطمینون کرد؟ این دختره‌ی سلیطه هم که زیر بار نرفت. پتیاره! آخرش خودم بردم. به هوای این که سمنوپزون نزدیکه و رفع کدورت کرده باشم، رفتم خونش که مثلاً واسه امروز دعوتش کنم. می‌دونستم که همین روزها پا به ماهه. ده یا دوازده روز درست یادم نیست. من که هوش و حواس ندارم. سر و روی همدیگه رو بوسیدیم و مثلاً آشتی هم کردیم. به حق فاطمه زهرا درست مثل این‌که لب افعی رو می‌بوسیدم. فاطمه هم باهام بود. یک خرده که نشستیم، به هوای دست به آب رسوندن، اومدیم بیرون. آب انبارشون یه پنجره تو حیاط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن. همچی که از جلوش رد می‌شدم، انداختمش تو آب انبار. اما نمی‌دونی عمقزی! نمی‌دونی چه حالی شده بودم. آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خیال کرده بود باز قلبم گرفته. رنگ به صورتم نمانده بود. این قلب پدرسگ‌صاحاب داشت از کار می‌افتاد. پدرسوخته‌ی لگوری خیلی هم به حالم دل سوزوند. و با اون خیکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد. هیشکی هم بو نبرد.اما نمی‌دونم چرا دلم همین جور شور می‌زنه. می‌دونی که شوهر قرمساقم، صبح تا حالا رفته اون جا. نه خبری. نه اثری. دلم داره از حلقم بیرون می‌آد.

- آخه دیگه چرا؟ بیا دو تا پک قلیون بکش حالت جا می‌آد.

- واه، واه، با این قلبی که من دارم؟ پس می‌افتم عمقزی!

- هان؟ چیه ننه جون؟

- اگه یه چیزی ازت بپرسم بدت نمی‌آد؟

- چرا بدم بیاد ننه جون؟

- راستشو بگو ببینم عمقزی، توش چی‌چی‌ها ریخته بودی؟

عمقزی لب از نی قلیان برداشت و چشمش را به چشم مریم خانم دوخت و پرسید:

- چه طور مگه؟ آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم می‌ره.

- می‌دونی چیه عمقزی؟ آخه سه روز بعدش همه ماهی‌های آب انبارشون مردند.

- خوب فدای سرت ننه. قضا و بلا بوده. به جون ماهی‌ها خورده. کاش به جون هووت خورده بود.اگه بچه‌دار بشه و تورو پیش شوهرت سکه یه پول بکنه، بهتره یا ماهی‌های آب انبارشون بمیره؟

- آخه عمقزی بدیش اینه که فرداش آب انبار رو خالی کردن. یعنی نکنه بو برده باشن؟

- نه، ننه. اون طلسم یه روزه آب شده. خیالت تخت باشه.الهی به حق پنش تن که نومید برنگردی!

و سرش را رو به طاق کرد و زیر لب زمزمه‌ای را با دود قلیان بیرون فرستاد. و هنوز دوباره قلیان را به صدا در نیاورده بود که صدای بی بی زبیده از آن طرف مطبخ بلند شد که به یک نقطه مات زده، می‌پرسید:

- مریم خانم! واسه دختر دم بختت فکری کردی؟

- چه فکری دارم بکنم بی‌بی؟ منتظر بختش نشسته. مگه ما چه کردیم؟ انقدر تو خونه بابا نشستیم، تا یک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت و ورداشت و برد. باز رحمت به شیر ما که گذاشتیم دخترمون سه تا کلاس هم درس بخونه. ننه بابای ما که از این هم در حقمون کوتاهی کردند. خدا رفتگان همه رو به صاحب این دستگاه ببخشه.

- ای ننه. دعا کن پیشونیش بلند باشه. درس خونده‌هاشم این روزها بی‌شوهر می‌مونن. غرضم اینه که اگه یه جوون سر به زیر و پا به راه پیدا بشه، مبادا به این بهونه‌های تازه در اومده پشت پا به بخت دخترت بزنی!

مریم خانم خودش را به عمقزی نزدیک کرد و به طوری که خواهرش هم بشنود، گفت:

- دومادی که این کورمفینه واسه دخترم پیدا کنه، لایق گیس خودشه. مگه چه گلی به سر خواهرم زده که...

خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای این که موضوع را برگردانده باشد، رو به مادر شوهر خود گفت:

- خانم بزرگ! دیدین گفتم یک من بادوم و فندق کمه؟ به زور اگه به هر کاسه‌ای یک دونه برسد.

- ننه اسراف حرومه. فندوق و بادوم سمنو، شیکم سیر کن که نیست. خدا نذرت رو قبول کنه. یه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...

حرف بی‌بی زبیده تمام نشده بود که سکینه تق تق کنان از پله‌ها آمد پایین و در گوش مریم خانم چیزی گفت و تا مریم خانم آمد به خودش بجنبد یک زن باریک و دراز، با موهای جو گندمی - که چادر نمازش را دور کمرش گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشیده‌ای روی سر داشت - پایش را از آخرین پله مطبخ گذاشت پایین و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی مریم خانم، که قلبش مثل دنگک رزازها می‌کوبید، نشست و لگن را از روی سرش برداشت و گذاشت زمین. بعد نفس تازه کرد و بی این که چادرش را از کمرش باز کند یا سر لگن را بردارد، گفت:

- خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.

مریم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه جواب بدهد. عمقزی قلیانش را از زیر لب برداشت و در حالی که یک چشمش به لگن بود و چشم دیگرش به زن باریک و دراز، مردد ماند.

همه زن‌هایی که به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله، دور تادور مطبخ نشسته بودند، می‌دانستند که زن باریک و دراز، کلفت هووی مریم خانم است و بیش‌ترشان هم می‌دانستند که همین روزها هووی مریم خانم قرار است فارغ بشود؛ اما دیگر چیزی نمی‌دانستند. ناچار به هم نگاه می‌کردند و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبیده که چیزی نمی‌دید، تند تند پک به قلیان می‌زد و گوش‌هایش را تیز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل‌دستی‌اش، خاله زهرا، می‌زد و می‌پرسید:

- یه هو چی شد ننه؟ هان؟

خاله زهرا که خیال کرده بود لگن به این بزرگی را برای سمنو آورده‌اند، هرهر خندید و آهسته در گوش بی بی زبیده - همان طور قلیان می‌کشید و بی‌تابی می‌کرد- گفت:

- خدا رحم کنه به این اشتها! لگن به این گندگی!

مریم خانم همین طور خشکش زده بود و قلبش می‌کوبید و جرأت نداشت حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد. عاقبت عمقزی گل بته تکانی خورد و قلیانش را که مدتی بود ساکت مانده بود، کنار زد و در حالی که می‌گفت:

- ننه! مریم خانم! چرا ماتت برده؟

دست کرد و سرپوش لگن را برداشت، که یک مرتبه مریم خانم جیغی کشید و پس افتاد. مطبخ دوباره شلوغ شد. دخترهای مریم خانم خودشان را با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی، مادرشان را کشان کشان بیرون بردند. زن‌هایی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتیل نشسته بودند و چیزی ندیده بودند، هجوم آورده بودند و سرک می‌کشیدند و چیزی نمانده بود که پاتیل از سر بار برگردد. اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته بود و فکرهایش را هم کرده بود و می‌دانست چه باید بکند. فریادی کشید و سکینه را صدا زد. همه ساکت شدند و آن‌هایی که هجوم آورده بودند، سر جاهایشان نشستند وقتی که سکینه از پلکان مطبخ پایین آمد، عمقزی به او گفت:

- همین الانه، چادرتو میندازی سرت! این لگنو ور می‌داری می‌بری خونه صاحبش! از قول ما سلام می‌رسونی و می‌گی آدم تخم مول خودش رو نمی‌ذاره تو طبق، دور شهر بگردونه! فهیمدی؟

- بله.

سکینه این را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا نرفته بود که آشیخ عبدالله یاالله گویان و عصازنان از پلکان سرازیر شد و زن‌ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند. و وقتی آشیخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حدیث کسا که «بابی انت و امی یا ابا عبدالله...» تازه نفس مریم خانم به جا آمده بود و صدای ناله بریده بریده‌اش از آن طرف حیاط تا پای پاتیل سمنو می‌آمد...







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : سمنو پزان، جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 30 تیر 1390



http://book.aryapdf.com/up/uploads/1258443774.jpg


ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:


- بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.

عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان می‌افتاد شروع می‌كرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! یواش‌تر.

و دویدم به طرف پلكان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو كه می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تكان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌كردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود كه از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد كه نگو. و همسایه‌مان داشت كفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای كفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان كردم كه تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توی خانه زندگی می‌كرد. یكی از كفترها دور قوزك پاهایش هم پرداشت. چرخی و یك میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پای این كفتره چرا اینجوریه؟

گفت:

- به! صد تا یكی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونك زدم.

- گفتم: ناخونك؟

- آره یكیشون بی‌معرفتی كرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با این همسایه‌ی كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یك بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد كه مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌كردم سلامش می‌كردم و دو كلمه‌ای درباره‌ی كفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:

- پس اسمش قرقیه؟

كه فریاد بابام آمد بالا كه: كره خر كجا موندی؟

ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پایین. نزیك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم یك چكه آب از دستش روی دستم افتاد كه چندشم شد. درست مثل اینكه یك چك ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.

- بدو ببین كیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.

هر وقت بابام دیر می‌كرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز كردم. مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلا با ما بد بود. بابام هیچوقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود كه با ما كج افتاده بود. و من تعجب می‌كردم كه پس چرا باز هم كاغذهای بابام را می‌آورد. برای اینكه نكند یك بار این فكرها به كله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.

- كره خر كی بود؟

صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم: - پست‌چی بود.

- وازش كن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟

بابام رو كرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌كرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت اصلا از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سركوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یكی از آخوندهای محضردار محلمان بود كه تازگی كلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.

- ده بخون چرا معطلی بچه؟

و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل...»

كه بابام كاغذ را از دستم كشید بیرون و در همان آن شنیدم كه:

- بده ببینم كره خر!

و من در رفتم. عصبانی كه می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم كه یك‌ریز می‌گفت: - پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!

به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلا توی كاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یك نگاهی كه به همه‌اش انداختم فهمیدم كه روی هم رفته باید كاغذ دعوت باشد. یادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرفها خبری نبود كه عادت داشتم روی همه كاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» كه نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد كلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.

از كنار حوض كه می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان كه نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌كردند.

بعد دیدم دلم خنك نمی‌شود. یك مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌كرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی كه از روضه برمی‌گشت.

- سلام. ناهار چی داریم؟

- می‌بینی كه ننه. علیك سلام. بابات رفت؟

- نه هنوز.

بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغها را كنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغها را گذاشتم توی دهنم و همانطور كه می‌مكیدم گفتم:

- من گشنمه.

- برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.

دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم كه تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه كرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسك درست می‌كرد خپله و كلفت و بدریخت. گفتم:

- گه سگ باز خودتو لوس كردی رفتی اون بالا؟

و یك لگد زدم به بساطش كه صدایش بلند شد:

- خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!

حوصله نداشتم كتكش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود كه اگر مادرم نسقم می‌كرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود كه محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. كتابهایم را گذاشتم یك طرف و كتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه كنم كه برای بابام فقط ازین دو جا كاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یكی از تمبرهای عراق را دوست داشتم كه برجی بود مارپیچ و به نوكش كه می‌رسید باریك می‌شد. یك سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یك مگس. آرزو می‌كردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش...

- عباس!

باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چكارم دارد؟ از آن فریادها بود كه وقتی می‌خواست كتكم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.

- بیا كره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یك توك پا بیاد اینجا.

- آخه بذار بچه یك لقمه نون زهرمار كنه...

مادرم بود. نفهمیدم كی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم كه حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.

- زنیكه لجاره! باز توكار من دخالت كردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو كون برهنه ببرمت جشن.

بابام چنان سرخ شده بود كه ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا كاسبكارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی كه هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست كجا به كجاست و من بدتر ازو. رگهای گردن بابام از طناب هم كلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با یك لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:

- بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.

هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود كه از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد كه نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی كوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد كه رسیدم دهانم را هم پاك كرده بودم.

فقط كفشهای پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت كج و كوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا كه دیدند تك و توك بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من می‌افتاد می‌فهمیدند كه لابد باز آقا نمی‌آید.

بعد دویدم طرف بازار. از دم كبابی كه رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود كباب همه جا را پر كرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های كباب كه مشهدی علی زیر و روشان می‌كرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه كه روی پیشخوان بود. و گذشتم. چلویی هیچوقت اشتهای مرا تیز نمی‌كرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن كارهای بد می‌كنند. دكان آشی سوت و كور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دكان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دكانش یك بره‌ی درسته و پوست كنده وسط یك مجمعه قوز كرده بود و گردنش به كنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سكوی آن طرف یك مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یك گوشكوب بزرگ -خیلی بزرگ- روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌كردم و گرنه از ناهار خبری نبود.

آخر بازارچه سرپیچ یك آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبك زده بود و مشتریها آش را هورت می‌كشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وكلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند كردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوشهایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و كنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو میكردم كه سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌كردم. یكی را برای كتابها- یكی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌كوبیدم برای خرت و خورتهایی كه نمی‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اینهم حجره‌ی عمو. اما هیچكس نبود. دم در حجره یك خورده پا به پا كردم و دور خودم چرخیدم كه شاگردش نمی‌دانم از كجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام كردم و قضیه را گفتم. و همان طور كه او ملچ ملچ می‌كرد داستان كاغذی را كه آمده بود و حرفی را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یك تكه نان یك قاشق فسنجان خالی ریخت كه من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا كرد وگذاشت زیر بغلش و شبكلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می دانستم چرا این كار را می‌كند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یك پاسبان یخه عمویم را گرفت كه چرا كلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود كه آنروز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم كه آن اتفاق افتاد.

در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید كرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بكند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد كمیسری و درستش می‌كرد. این بود كه باز عمو پرسید امروز رئیس كمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس كمیسری را می‌شناختم. یكی دو بار اول صبحها كه می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل اینكه از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌كرد و یااللهی می‌گفت و یك راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.

به خانه كه رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یك كله رفتم پای سفره كه مادرم فقط یك گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی كه باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام كه می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد كه كاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یك خورده كفترهای اصغرآقا را تماشا كنم. اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود كه باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار كوتاه! آخر من كه نمی‌توانستم با شلوار كوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی كه پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌كردند و «شلوار كوتاه كلاه بره...» بله دیگر هیچكس از متلك خوشش نمی‌آید. و همین جوری شد كه آخر ناظم از مدرسه بیرونم كرد كه «یا شلوارت را كوتاه كن یا برو مكتب خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فكر به كله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دكمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد كه چطور دم مدرسه كه رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و بكشم پایین. همینطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم كه سر شرط‌بندی با حسن خیكی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف كرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود كه سعی می‌كردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را كه می‌زدند آنقدر خودم را توی مستراح معطل می‌كردم تا همه می‌رفتند و كسی نمی‌دید كه با شلوارم چه حقه‌ای سوار كرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه كاری به این كار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». كه اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فكرش را كه می‌كردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است كه لقب مبصرمان بود.

در مدرسه كه رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی كوچه داشتم این كار را می‌كردم كه شنیدم یكی گفت:

- خدا لعنتتون كنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.

سرم را بالا كردم. زن گنده‌ای بود و كلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر كلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را كرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فكر كردم «زنیكه چكار به كار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه.

عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یكی از پسكوچه‌های نزدیك خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی كوچه آب می‌داد و چشم آجانها را كه دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا كه می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:

- میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف كه توپ مرواری رو سر به نیست كرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه كه از زیرش رد می‌كردی انگار آبی كه رو آتش بریزی.

و من یادم افتاد كه وقتی كلاس اول بودم چقدر از سروكول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی كرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشك كرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش كه وسط كاج‌های بلند میدان ارك بود سنگ پله پله كرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه كیفی داشت! و چایی‌ام را با یك تكه سنگك هورت كشیدم.

- حالا بیا یك كار دیگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كمیسری از زیر قنداق تفنگ درش كن.

- مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف كمیسری رفت؟ خدا بدور!

- خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش كنه بعد هم یك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.

و داشتند بحث می كردند كه صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها كه من چایی دومم را هرت كشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم كه صدای مادرم درآمد.

- ننه قربون شكلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریكلا.

فیشی كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد كه:

- خجالت بكش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرك از سر و روی خودت هم بالا میره. تو كه حرف گوش كن بودی.

این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی كوچه چادر را از سر زن‌ها می‌كشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم كه نگو. و بدیش این بود كه همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر اینكه هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست كم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام كه ته مطبخ بود. دست كم دو روز یك بار. درست است كه از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌كندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یكی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم كج و كوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد كه باز چرا شاخه‌ها را از زیر كشیده‌ای.

سراغ هیزم‌ها كه رفتم مرغ‌ها جیغ و داد كنان در رفتند. هوا كیپ گرفته بود ومرغها خیال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را كه می‌چیدم یك موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود كه ول كردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌كرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌كرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا كه دید گفت:

- ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واكن. مشد حسین رفته مسجد.

فهمیدم كه لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریك می‌شد كه رفتم دم در. یك صاحب منصب بود و دنبالش یك زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. كیف به دست داشت و نوك پنجه راه می‌رفت. سلام كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روی كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چكار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یك دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریك بود و ندیدند كه من ترسیده‌ام. نكند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را كشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیك و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت كه فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:

- دختر ما دست شما سپرده. من میرم خدمت حاجی‌آقا.

مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود كه به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را كه بردم دیدم عمو آنجاست و رئیس كمیسری هم هست و یك نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور كرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهای دیگر هر كدام زیر یك پایه. چایی را كه می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:

- بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.

كه آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یك امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوالها خوشش می‌آمد. یا وقتی كه قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت كاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یكی از این سوالها می‌رفتم پیشش یا با یك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنكه كیست.

مادرم پایین كرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یك بوی مخصوصی توی اطاق بود كه اول نفهمیدم. اما یك مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود كه معلم ورزشمان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وكنار كرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش كشیده بود. من كه از در وارد شدم داشت می‌گفت:

- خانوم امروز مزاجش كار كرده؟

و خواهرم گفت: - نه خانوم‌‌جون. همینه كه دلش درد میكنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه كنه. اما انگار نه انگار.

و مادرم پرسید: - شما خودتون چند تا بچه دارین؟

زنیكه سرش را انداخت زیر و گفت: - اختیار دارین من درس میخونم.

- جه درسی؟

- درس قابلگی.

سرش را تكان داد و خندید. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.

و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بیخودی ورقش می‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روی كرسی باز كرد و زنیكه دو سه جای شكم بچه را دست مالید كه مثل شكم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود كه فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌كرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!

- غلط زیادی نكن،‌ ذلیل شده!

و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق كنم. تا استكان‌ها را جمع كنم و قلیان را ببرم شنیدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشكر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یك اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای كربلا ومكه‌اش را. و حالا دو تا نشون به كول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم كه مادرم چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسیده بود كه عمروعاص تك و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌كرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا كنم. از بوی آن زنكه هم بدم آمده بود كه عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع می‌شدیم و یك كاری می‌كردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها كلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌كردیم. یا توی كوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتك چاركش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌كردیم. یا یك كار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را كه همان روز عصر توی مدرسه با یك قلم نیی خوش تراش عوض كرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابی كه بغل دستش آویزان بود و یك دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌كدامشان نبودند. چه كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خودخدا» از ته كوچه می‌آمد كه لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و كشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوكش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یك زن چادر نمازی سرش را از خانه روبرویی درآورد و نگاهی توی كوچه انداخت و خوب كه هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همین جور كه تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو كه یك مرتبه شنیدم:

- هوپ! گرفتمش.

ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:

- آب پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.

هوا تاریك تاریك بود و نور چراغ كوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریكی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌كرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد كه «باهات یك فسنجون حسابی درست می‌كنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشك.» یا «نمیدونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یكی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.

اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رختشویی می‌كرد. ده روزی یك بار. و می‌گفت مرتب كتكش می‌زند و بیرونش می‌كند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌كند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:

- ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟

گفت:- مزه گندم شادونه. نمیدونی! قد یه گنجشك بود.

گفتم: - نكنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس كجا پیدا میشه؛

گفت:- به! تو كجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبركن.

و دست كرد توی جیب كت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی كبریتی می‌گشت كه مگس‌هایش را توی آن قایم می‌كرد كه دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم كه برگردم خانه. كه در خانه‌مان صدا كرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم كه به فكرم رسید «چرا همچی كردی؟ اونا ابوالفضل رو كجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:

- آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟

و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همینقدر كه باهاش بری مهمونی...

آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!

ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟... آها ... آها ... فهمیدم.

نگاهی به قوطی كبریت انداختم كه خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.

در باز بود و در تاریكی دالان شنیدم كه عمو، می‌گفت:

- عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ...

صدای پای من حرفش را برید. نزدیك كه شدم رئیس كمیسری را هم دیدم. بیخودی سلامی بهشان كردم و یكراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلكید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپیدم زیر كرسی. بوی دود ته دماغم را میخاراند و توی فكر ابوالفضل بودم و قوطی كبریت خالی‌اش و كشفی كه كرده بودم كه شنیدم عمو گفت:

- آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیك بود سر پیری هو سرت بیاریم.

عمو مادرم را جاری صدا می‌كرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم كه گفت:

- این دختره رو میگی میز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.

و عمو گفت: - جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!

فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولك‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله بگله و تك و توك. یك جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌كرد. و هر شب كه خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:

- حاجی آقا كجا رفته؟

- نمیدونم ننه كله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.

و چایی كه می‌خوردیم برای هر دو ما گفت كه دیشب كفترهای اصغرآقا را كروپی دزد برده. كه ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد و فضله‌ی كفترها گله بگله سفیدی می‌زد.






نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، جشن فرخنده،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 29 تیر 1390



باز گشته ام از سفر

سفر از من

باز نمی گردد



نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، سفر،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 28 تیر 1390



http://img.tebyan.net/big/1389/01/1249424312215121941931142439214622813583228.jpg


شب بخیر

بچه های عزیز !

شب بخیر

که خیلی دیر است !

 

به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید

که چه زیبا برق می زنند

به بمب افکن ها ، تانک ها نگاه کنید

هیچ بچه ی آمریکایی شانس شما را ندارد

آنها همه ی این چیزها را

فقط بر پرده ی سینما می بینند ،

بخوابید بچه ها !

و به یاد داشته باشید

جای شما در بهشت است

اما

چیزی بخورید و بنوشید

که صف محشر طولانی است و گرسنه تان خواهد شد .

 

بخواید بچه ها !

اما

یادتان نرود صورتتان را بشویید

فرشتگان

انتظار بچه های تمیز را می کشند

و هیچ در فکر دلتنگی مادر نباشید

آنها مرگ را ترجیح می دهند و زود نزد شما می آیند.

 

ما هم قول می دهیم

پای محسمه ی آزادی

گورهای ظریفی برای شما بسازیم

تا رهگذران و توریست ها

دسته گــُلی بر آن بگذارند و

با رضایت خاطر بخندند !







نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی، شب بخیر، شب بخیر شمس لنگرودی، شعر شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 28 تیر 1390




سرگرم تماشای خرده‌ریزه‌های سر راه شدیم


به مقصد نرسیدیم.

قطار رفته است

اکنون باید

پی قاطری بگردیم.

 سر راه‌مان زیبا بود

مقصد

چیزی نداشت

اما

آنچه را که نشان کرده بودند آنجا بود.

ای زندگی

اگر این بار آتشی روشن شد

حکماً برای گرم کردن دست‌های ما نیست

در قبیله‌ی آدمخواران مانده‌ایم.






نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، مقصد، شعر شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی، مقصد شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
دوشنبه 27 تیر 1390



برای چه پاورچین پاورچین در قلبم راه می‌روید


محرمانه چرا به حرف دلم گوش می‌کنید

از صحنه‌های دلم

برای کجا فیلم می‌گیرید.

 

برای خروج از قلبم

نیازی

به کودتای نظامی نبود

دوست‌تان داشتم

به دلم راه داده‌ام.

 

بیرون می‌روید

مزدتان را می‌گیرید

در کافه‌های سر راه می‌نشینید

و به یاد دلم می‌لرزید

با سر نیزه که نمی‌شود به دلی وارد شد.







نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، محرمانه، محرمانه شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 26 تیر 1390





دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم





نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، عصا، اشعار شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 25 تیر 1390






http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTE2MC6Q_uQfXnxTBE9eRQYzPuT4Cp678pNPTIWmAVB8-VzSqr9Tg&t=1





سرنشین طیاره‌ی برفی!


آرام باش

طیاره‌ات به زمین نخواهد نشست.

 

طیاره‌ی برفی‌ات آب خواهد شد

و تو با ابرها به زمین خواهی ریخت

اما هرگز

به خانه‌ی خود نخواهی رسید.

 

آرام باش

چقدر آرزوی پریدن داشتی!


 




نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، سرنشین طیاره برفی، شعر شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 25 تیر 1390



دریا موج می‌زند


ماهی‌ها را جمع می‌کند

و اداره‌ی شیلات را

فرا می‌خواند.

 

کدام شما

لرز دهان ماهی‌ها را

بر جداره‌ی رگ‌هاتان

احساس می‌کنید،

زیر پوست کدام شما

ماهی‌ها جمع می‌شوند

و چشم گل آلودشان می‌سوزد

 

دریا موج می‌زند

و ما اکنون

در کامیون بزرگی در راهیم

در اضطراب توده‌یی از ماهی‌ها
که دعا می‌خوانند. 





نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : دریا موج میزند، شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 24 تیر 1390



http://www.armans.info/gallery/admin/profiles/forogh.jpg



عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد الوده تیره و دلگیر

چهره ها  در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده همچو چشمی کور

خالی از اب و نشانه ی او

مردی اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ی او

گنبد اشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می امد

مرد کوری عصا زنان می رفت

اشنایی ز دور می امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهایی مرا به خود خوانندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهایی ز خود مرا راندند

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبو هش

سبزی پیری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسید

در کامین مکان نشانه ی اوست

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانه ی اوست

از دل خاک سرد ایینه

ناگهان پیکرش چو گل رویید

موج زد دیدگان مخملی اش

اه در وهم هم مرا می دید

تکیه دادم به سینه ی دیوار

گفتم اهسته این تویی کامی

لیک دیدم کز ان گذشته ی تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود







نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : بازگشت، بازگشت فروغ فرخزاد، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 24 تیر 1390
http://up.patoghu.com/images/2nn8pc06m5vphv8xefpa.jpg


"دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌كردم كاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت� ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا كه دقت می‌كنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده‌ام تنها چیزی كه خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

***

" آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم كیف بكنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و كسانی‌كه تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجره‌ی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناكی كه اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌كنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

***

" هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همه‌ی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدم‌های خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی می‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همه‌ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می‌خواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را به كمر میزدم، مرده‌ها را كه می‌بردند تماشا می‌كردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی‌زدم تا اینكه محمد علی از آن می‌چشید آنوقت می‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم، به خیالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ی این‌ها چقدر دور و محو شده �! همیشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است.

" دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هایش را بیرون كشیده بود با آن‌ها بازی می كرد. می‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دست‌هایش را از پشت بسته بودند. فریاد می‌كشید و خون به چشمش خشك شده بود. من می‌دانم همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم است:


" مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه می‌خواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.


" همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه‌ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌های كوچك به شكل وافوری‌ها ته باغ زیر درخت كاج قدم می‌زند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه

می‌كند، هر كه او را ببیند می‌گوید چه آدم بی‌آزار بیچاره‌ای كه گیر یكدسته دیوانه افتاده. اما من او را می‌شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چكیده. یك قفس جلو پنجره‌اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هوای قفس بیایند و آنها را بكشد.

" دیروز بود دنبال یك گربه‌ی گل باقالی كرد: همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش كه بپرسند می‌گوید مال مرغ حق است.


" از همه‌ی اینها غریب‌تر رفیق و همسایه‌ام عباس است، دو هفته نیست كه او را آورده‌اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر می‌داند. می‌گوید كه هر كاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است.

هر كسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، كارش می گیرد و اگر علامه‌ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یك تخته سیم كشیده به خیال خودش تار درست كرده و یك شعر هم گفته كه روزی هشت بار برایم می‌خواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آورده‌اند، شعر یا تصنیف غریبی گفته :

" دریغا كه بار دگر شام شد،

" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،

" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

دیروز بود در باغ قدم می‌زدیم. عباس همین شعر را می‌خواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه می‌آیند. من آن‌ها را دیده بودم و می‌شناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبله‌روی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف می‌زد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد.


***

"تا كنون نه كسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یك سال است. آخرین بار سیاوش بود كه به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و درس‌هایمان را با هم مذاكره می‌كردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می‌دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یك ماه پیش از عقدكنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسیش رفتم ولی گفتند كه حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.

"خوب یادم است، نزدیك امتحان بود، یك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هایم را با چند تا جزوه‌ی مدرسه روی میز ریختم همین كه آمدم لباسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است. ششلول را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی كه برمی‌گشتم از آن بالا در خانه‌ی سیاوش نگاه كردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :


"سیاوش تو هستی؟"


او مرا شناخت و گفت:


"بیا تو كسی خانه مان نیست."


"صدای تیر را شنیدی؟"


" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز كرد. همین طور كه سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میكرد پرسید:


"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"


"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمی‌دهد."


"گمان می‌كنند كه من ناخوشم، ولی اشتباه میكنند."


دوباره پرسیدم:


"این صدای تیر را شنیدی؟"


" بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود.


" بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روی صندلی مقابل من كنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود. كنار اطاق یك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:


" من یك گربه‌ی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه كشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمی‌گشتم نازی جلو می‌دوید، میو میو می‌كرد، خودش را به من می‌مالید، وقتی كه می‌نشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزه‌اش را به صورتم می‌زد، با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم. گویا گربه‌ی ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پیش او در می‌آمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز می‌خواند و از موی گربه پرهیز می‌كرد، دوری می‌جست. لابد نازی پیش خودش خیال می‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ی خوراكی‌های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.


" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالودی به چنگش می‌افتاد و او را به یك جانور درنده تبدیل می‌كرد. چشم‌های او درشت‌تر می‌شد و برق می‌زد، چنگال‌هایش از توی غلاف در می‌آمد و هر كس را كه به او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد. بعد، مثل چیزی كه خودش را فریب بدهد، بازی در می‌آورد. چون با همه‌ی قوه‌ی تصور خودش كله‌ی خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر آن می‌زد، براق می‌شد، خودش را پنهان می‌كرد، در كمین می‌نشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبردستی و چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار می‌نمود. بعد از آنكه از نمایش خسته می‌شد، كله‌ی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر می‌خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن می‌گشت و تا یكی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز می‌كرد و نه تملق می‌گفت.


" در همان حالی كه نازی اظهار دوستی می‌كرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی‌كرد، خانه‌ی ما را مال خودش می‌دانست، و اگر گربه‌ی غریبه گذارش به آنجا می‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و ناله‌های دنباله‌دار شنیده می‌شد.


" صدایی كه نازی برای خبر كردن ناهار می‌داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌ای كه از گرسنگی می‌كشید با فریادهایی كه در كشمكش‌ها می‌زد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه می‌انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر می‌كرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك ناله‌ی دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت می‌كشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاه‌های نازی از همه چیز پرمعنی‌تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان می‌داد، بطوری كه انسان بی اختیار از خودش می‌پرسید: در پس این كله‌ی پشم‌آلود، پشت این چشم‌های سبز مرموز چه فكرهایی و چه احساساتی موج می‌زند!


" پارسال بهار بود كه آن پیش‌آمد هولناك رخ داد. می‌دانی در این موسم همه‌ی جانوران مست می‌شوند و به تك و دو می‌افتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همه‌ی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه ای كه همه‌ی تن او را به تكان می‌انداخت، ناله‌های غم‌انگیز می‌كشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازی یكی از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آن‌ها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربه‌های لوس خانگی و پاكیزه در نزد ماده‌ی خودشان جلوه‌ای ندارند. برعكس گربه‌های روی تیغه‌ی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را می‌دهد طرف توجه ماده‌ی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می‌خواندند. تن نرم و نازك نازی كش و واكش می‌آمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده می‌شد و ناله های شادی می‌كردند. تا سفیده‌ی صبح این كار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق می‌شد.


" شب‌ها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كار می‌كردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه می‌خرامیدند. من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا كمرش شكست، یك جست بلند برداشت و بدون اینكه صدا بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینه‌ی دیوار باغ افتاد و مرد.


" تمام خط سیر او لكه‌های خون چكیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را بوییده و راست سر كشته‌ی او رفت. دو شب و دو روز پای مرده‌ی او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس می‌كرد، مثل اینكه به او می‌گفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تكان نمی‌خوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست كه عاشقش مرده است.


" فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر كرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مرده‌ی آن دیگری چه شد؟


" یكشب صدای مرنو مرنو همان گربه‌ی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش می‌برید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم. چون برق چشم‌هایش در تاریكی پیدا بود ناله‌ی طویلی كشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چكیده بود. از آن شب تا حالا هر شب می‌آید و با همان صدا ناله می‌كشد. آن‌های دیگر خوابشان سنگین است نمی‌شنوند. هر چه به آنها می‌گویم به من میخندند ولی من می‌دانم، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نیامده، هرجا می‌روم، هر اطاقی می‌خوابم، تمام شب این گربه‌ی بی‌انصاف با حنجره‌ی ترسناكش ناله می‌كشد و جفت خودش را صدا می‌زند.


امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاییكه گربه هر شب می‌نشیند و فریاد می‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هایش در تاریكی می‌دانستم كه كجا می‌نشیند. تیر كه خالی شد صدای ناله‌ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چكید. تو كه به چشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی؟


" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.


رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت:


"البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می‌شناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت می‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیده‌اند.


"بله من دیده ام."


" ولی سیاوش جلو آمد قه‌قه خندید، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:


" می‌دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می‌زند و خوب شعر می‌گوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند.


" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:


"بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. می‌دانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله می‌كشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده‌اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم:


" دریغا كه بار دگر شام شد،

" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،

" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

" به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه‌قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.


" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه‌ی پنجره آن‌ها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند."





نوع مطلب : صادق هدایت، 
برچسب ها : صادق هدایت، سه قطره خون، داستان صادق هدایت، سه قطره خون صادق هدایت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 23 تیر 1390



http://www.bekhan.com/images/books/1103093L.jpg


همه اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه یکدیگر را باتیر می زدند. یک روز داش آکل روی سکوی قهوا خانه دومیل چندک زده بود, همانجا که پاتوق قدیمی اش بود.قفس کرکی که رویش شله سرخ کشیده بود, پهلویش گذاشته بود و با سر انگشتش یخ را دور کاسه آبی می گردانید. نگاه کاکا رستم از در درآمد, نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و همینطور که دستش پر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت:
((به به بچه, یه چای بیار ببینم)).
داش آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه چی انداخت, به طوری که او ماست ها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی درمی آورد و درسطل آب فرو می برد, بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک می کرد.از مالش حوله دور شیشه استکان صدای غژغژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنایی خشمگین شد, دوباره داد زد:
- مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین اندانهایش گفت:
- ار وای شک شکمشان, آنهایی که ق ق قپی پا می شند! اگ لولوطی هستند!! امشب می آیند, دست و په په پنجه نرم میک کنند!))
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیرچشمی وضعیت را می پایید خنده گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بسته او برق زد و گفت:پ - بیغیرت ها رجز می خوانند, آن وقت معلوم می شود رستم صولت و افندی پیزی کیست.
همه زدند زیرخنده, نه این که به گرفتن زبان کاکارستم خندیدند, چون می دانستند که او زبانش می گیرد, ولی داش آکل درشهر مثل گاو پیشانس سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد, هرشب وقتی که توی خانه ملااسحق یهودی یک بطر عرق دوآتشه را سر می کشیدند و دم محله سر دزدک می ایستاد, کاکارستم که سهل بود, اگر جدش هم می آمد, لنگ می انداخت. خود کاکا هم می دانست که مرد میدان و حریف داش آکل نیست, چون دوبار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکارستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک می کرد.داش آکل مثل اجل معلق سر رسید و یک مشت متلک بارش کرده, به او گفته بود.
- کاکا, مردت خانه نیست. معلوم می شه که یک بست فور بیشتر کشیدی, خوب شنگلت کرده, می دانی چیه, این بی غیرت بازیها, این دون بازی ها را کنار بگذار, خودت را زده ای به لاتی, خجالت هم نمی کشی؟ این هم یک جور گدایی است که پیشه خودت کرده ای. هر شبه خدا جلو راه مردم را می گیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دومرتبه بدمستی کردی سبیلت را دود می دهم. با برگه همین قمه دونیمت می کنم.
آن وقت کاکارستم دمش را گذاش روی کولش و رفت. اما کینه داش آکل را به دل گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
ازطرف دیگر داش آکل را همه مردم شیراز دوست داشتند. چه او درهمان حال که محله سردزدک را قرق مس کرد, کاری به کار زنها و بچه ها نداشت, بلکه برعکس با همه مردم به مهربانی برخورد می کرد. واگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می کرد یا به کسی زور می گفت, دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده می شدکه داش آکل از مردم دستگیری می کرد, بخشش می نمود و اگر دنگش می گرفت بار مردم را به خانه شان می رسانید. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند, آن هم کاکارستم که روزی سه مثقال تریاک می کشید و هزار جور بامبول می زد. کاکارستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت به او شد مثل برج زهرمار نشسته بود. سبیلش را می جوید و اگر کاردش می زدند خونش درنمی آمد. بعد از چند لحظه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که بارنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی, شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب می خورد و بیشتر سایرین به خنده او می خندیدند.
کاکارستم ازجا دررفت, دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سرشاگرد قهوه چی پرت کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری به زمین غلطید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکارستم بلند شد با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سماور را بررسی کرد گفت ((رستم بود یک دست اسلحه, مابودیم و همین سماور لکنته.))
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد, ولی چون درآن کنایه به رستم زده بود, بدتر خنده شدت گرفت. قهوه چی از زور پسی به شاگردش حمله کرد, ولی داش آکل با لبخند دست کرد, یک کیسه پول از جیبش درآورد, آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت, وزن کرد و لبخند زد.
دراین بین مردی که با پستک مخمل, کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد, نگاهی به اطراف انداخت, رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت: حاجی صمد مرحوم شد.
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
خدا بیامرزدش!
مگر شما نمی دانید وصیت کرده.
من که مرده خور نیستم, برو مرده خورها را خبرکن.
آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده...
مثل اینکه از این حرف چرت داش آکل پاره شد, دوباره نگاهس به سرتاپای او کرد, دست کشید روی پیشانیش, کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد, چپق دسته خاتم خودش را درآورد, به آهستگی سر آن را توتون ریخت و با شستش دور آن را جمع کرد, آتش زد و گفت:
خدا حاجی را بیامرزد, حالا که گذشت, ولی خوب کاری نکرد, ما را توی دغمسه انداخت.خوب, تو برو, من از عقب میام.
کسی که وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آکل سه گره اش را درهم کشید, با تفنن به چپقش پک می زد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپق را خالی کرد, بلند شد قفس کرک را به دست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.
هنگامی که داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد, ختم را ورچیده بودند, فقط چند نفر قاری و جزوه کش سر پول کشمکش داشتند. بعد از این که چند دقیقه دم حوض معطل شد, اورا وارد اتاق بزرگی کردند که ارسی های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
خانم سر شما سلامت باشد, خدا بچه هایتان را به شما ببخشد.
خانم با صدای گرفته گفت:
همان شبی که حال حاجی به هم خورد, رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همه آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد, لابد شما حاجی را از پیش می شناختید.
ما پنج سال پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم.
حاجی خدابیامرز همیشه می گفت اگر یک نفر مرد هست فلانی است.
خانم, من آزادی خودم را از همه بیشتر دوست دارم, اما حالا که زیر دین مرده رفته ام, به همین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه این آدمها نشان می دهم.
بعد همینطور که سرش را برگردانید, از لای پرده دیگر دختری را با چهره برافروختخ و چشم های گیرنده بسیار سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند, ولی آن دختر خوشگل بود؟ » دختر مثل اینکه خجالت کشید, پرده را انداخت و عقب رفت. آیا ای شاید ولی درهر صورت چشمهای گیرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود, او سر را پایین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان, دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناس شهر و قیم خودشان را ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد, با یک نفر سمسار خبره, دونفر داش محل و یک نفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه برداشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. درآن را مهر و موم کرد, آنچه فروختنی بود فروخت, قباله های املاک را داد برایش خواندند, طلبهایش را وصول کرد و بدهکاری هایش را پرداخت. همه این کارها را در دو روز و دوشب روبه راه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب به طرف خانه اش می رفت. درراه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت:
تاحالا دو شب است که کاکارستم چشم به راه شما بود. دیشب می گفت یارو خوب ما رو غال گذاشت و شیخی را دید, به نظرم قولش از یادش رفته!
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت:
بی خیالش باش!
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانه دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید, ولی از آنجایی که حریفش را می شناخت و می دانست که کاکارستم با امامقلی ساخته تا اورا از رو ببرند, اهمیتی به حرف او نداد, راه خودش را پیش گرفت و رفت.درمیان راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود, هرچه می خواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم می شد.
داش آکل مردی سی و پنج ساله, تنومند ولی بدسیما بود.هرکس دفعه اول اورا می دید قیافه اش توی ذوق می زد, اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایتهایی که از دوره زندگی او ورد زبانها بود می شنیدند, آدم را شیفته او می کرد, هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیأه می گرفتند, داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت:
چشمهای میشی, ابروهای سیاه پرپشت, گونه های فراخ, بینی باریک با ریش و سبیل سیاه. ولی زخم ها کار اورا خراب کرده بود, روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق می زد و ازهمه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پایین کشیده بود.
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فانوس بود زمانی که مرد همه دارایی او به پسر یکی یکدانه اش رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود, به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت, زندگی اش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می گذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه دارایی خود را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش می کرد, یا عرق دوآتشه می نوشید و سر چهارراه ها نعره می کشید و یا درمجالس بزم با یک دسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف می کرد







نوع مطلب : صادق هدایت، 
برچسب ها : داش آکل، صادق هدایت، داش آکل صادق هدایت،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 تیر 1390



http://www.bekhan.com/images/books/1103093L.jpg


همه معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود می شد, ولی چیزی که شگفت آور به نظر می آمد این که تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چندبار هم که رفقا زیرپایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. ولی روزی که وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید, در زندگیش تغییر کلی رخ داد, از یکطرف خودش را زیر دین مرده می دانست و زیر بار مسئولیت رفته بود و از طرف دیگر دلباخته مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هرچیز اورا در فشار گذاشته بود. کسی که توی مال خودش توپ بسته بود, و از لاابالی گری مقداری از دارایی خودش را آتش زده بود, هر روز از صبح زود که بلند می شد به فکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیآدتر بکند. زن و بچه های او را درخانه کوچکتر برد, خانه شخصی آنها را کرایه داد, برای بچه هایش معلم سرخانه آورد, دارایی اورا به جریان انداخت و ازصبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و املاک حاجی بود.
از این به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه داش ها و لاتها که بااو همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود, دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز می خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود.در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل می رفتند و گفته می شد:
داش آکل را می گویی؟ دهنش می چاد, سگ کی باشه؟ یارو خوب دک شد, درخانه حاجی موس موس می کند, گویا چیزی می ماسد, دیگر مردم محله سردزدک که می رسد دمش را توپاش می گیرد و رد می شود.
کاکارسم با عقده ای که دردل داشت با لکنت زبانش می گفت:
سر پیری و معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو چشم مردم پاشید, کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خرد نمی کردند. هرجا که وارد می شد درگوشی باهم پچ پچ می کردند و اورا دست می انداختند. داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را می شنید و به روی خودش نمی آورد و اهمیتی هم می داد, چون عشق مرجان به طوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت. شبها از روی پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود و جلو قفس می نشست و با طوطی درد و دل می کرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را می کرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او می داد ولی از طرف دیگر او نمی خواست که پایبند زن وبچه بشود, می خواست آزاد باشد, همانطوری که بار آمده بود. و درضمن به صورت پر از زخم خود در آینه نگاه می کرد و پیش خود می گفت:
شاید مرا دوست نداشته باشد.بله شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند و ...نه, از مردانگی به دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟این عشق مرا می کشد...مرجان.....تو مرا کشتی .... به که بگویم؟ مرجان....عشق تو مرا کشت....!
هفت سال به همین منوال گذشت, داش آکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی ذره ای فروگذار نکرد. در این مدت همه بچه های حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند.
ولی, آنچه نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد, آن هم چه شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بودو ازاین واقعه خم به ابروی داش آکل نیامد, بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرایی مهمانهای مردانه معین کرد . همه کله گنده ها, تاجرها و بزرگان شهر شیراز در این جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد ظهر آن روز, وقتی که مهمانها گوش تا گوش دور اتاق روی قالی ها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود, داش آکل با همان سر و وضع قدیمیش, با موهای پاشنه نخواب شانه کرده, شب بند قداره, شال جوزه گره, شلوار دبیت مشکی, کلاه طاسوله نو وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک انبال او وارد شدند.
همه مهمان ها به سرتا پای او خیره شدند. داش آکل با قدم های بلند جلو امام جمعه رفت, ایستاد و گفت:
آقای امام, حاجی خدابیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت.پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده ساله شده. این هم حساب و کتاب دارایی حاجی است.(اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت. سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود, سرش را زیرانداخت و با چشمهای اشک آلود از در بیرون رفت.درکوچه نفس راحتی کشید, حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده, ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر می داشت, همینطور که می گذشت خانه ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت, بی درنگ از پله های نم کشیده آجری آن داخل حیاط کهنه و دودزده ای شد که دورتادورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجره های سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آب حوض خز بسته بود. بوی ترشیده, بوی پرک و سدابه های کهنه درهوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد, خنده ساختگی کرد.
داش آکل به حالت پکر گفت:
جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه کنیم.
ملا اسحق سرش را تکان داد, از پلکان زیرزمین پایین رفت و پس از چند دقیقه با یک بطری بالا آمد. داش آکل بطری را از دست او گرفت, گردن آن را به جرز دیوار زد و سرش پرید, آنوقت تا نصف آن را سرکشید, اشک در چشمهایش جمع شد, جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خودرا پاک کرد. پسر ملا اسحق که بچه کثیفی بود, باشکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود, به داش آکل نگاه می کرد, داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچه حیاط بود و در دهنیش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد, روی دوش داش آکل زد و سرزبانی گفت:
مزه لوطی خاک است.
بعد دست کرد زیر پارچه لباس او و گفت:
این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا ورافتاده و هروقت نخواستی من خوب می خرم.
داش آکل لبخند افسرده ای زد, از جیبش پولی درآورد و کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد می کرد. کوچه ها هنوز دراثر باران نمناک و بوی کاهگل و بهارنارنج در هوا پیچیده بود. صورت مرجان, گونه های سرخ و چشمهای سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشته خود را به یاد آورد, یادگارهای پیشین از جلوی او یک به یک رد می شدند. دلش نمی خواست به خانه خودش برود.انگار از خانه خودش می ترسید.تصمیم گرفت باز هم عرق بخورد و باطوطی درد ودل کند! سرتاسر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری به یادش افتاد, از روی بی حوصلگی زمزمه کرد:
به شب نشینی زندانیان برم حسرت که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است.
آهنگ دیگری به یاد آورد, کمی بلندتر خواند:
دلم دیوانه شد, ای عاقلان آرید زنجیری که نبود چاره دی<انه جز زنجیر تدبیری!
این شعر را با لحن ناامیدی و غم وغصه خواند, اما مثل اینکه حوصله اش سررفت, یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزدک رسید.اینجا میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل و دماغ داشت آنجا را قرق می کرد و هیچکس جرات نمی کرد جلو بیاید. بی اراده رفت روی سکوی سنگی خانه ای نشست.سرش درد می کرد, ناگهان سایه تاریکی نمایان شد که از دور به سوی او می آمد و همین که نزدیک شد گفت:
لولولوطی لوطی را شه شب تار می شناسه.
داش آکل کاکارستم را شناخت, بلند شد, دستش را به کمرش زد, تف بر زمین انداخت و گفت:
اورای بابای بی غیرتت, توگمان کردی خیلی لوطی هستی, اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!
کاکارستم خنده تمسخرآمیزی کرد, جلوآمد و گفت:
خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفها په په پیدات نیست! ام امشب خاخانه ی حاجی ع ع عقدکنان است, مک تو تو را راه نه نه...
داش آکل حرفش را برید:
خدا تورا شناخت که نصف زبانت داد, آن نصف دیگرش را هم من امشب می گیرم.
دست برد قمه خودرا بیرون کشید. کاکارستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را به دست گرفت. داش آکل سر قمه اش را به زمین کوبید, دست به سینه ایستاد و گفت:
حالا یک لوطی می خواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!
کاکا رستم ناگهان به او حمله کرد, ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ایستادند, ولی کسی جرات پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
برو, برو بردار, اما به شرط اینکه ایندفعه غرس تر نگهداری, چون امشب می خوام خورده حسابهایمان را پاک بکنم!
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد, و هردو به هم گلاویز شدند. تا نیم ساعت روی زمین می غلتیدند, عرق از سر و رویشان می ریخت, ولی پیروزی نصیب هیچ کدام نمی شد.در میان کشمکش سر داش آکل به سختی روی سنگفرش خورد, نزدةک بود که از حال برود.
کاکارستم هم اگرچه به قصد جان می زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود.اما درهمین وقت چشمش به قمه داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود, با همه زور و توانایی خودش آن را از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فروبرد. چنان فروکرد که دستهای هردوشان از کار افتاد.
بلند کردند, چکه های خون از » تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمی پهلویش به زمین می ریخت. دستش را روی زخم گذاشت, چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید, دوباره به زمین خورد, بعد اورا برداشته روی دست به خانه اش بردند.
فردا صبح همین که خبر زخم خوردن داش آکل به خانه حاجی صمد رسید, ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده, کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده, به دشواری نفس می کشید. داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت, با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
در دنیا... همین طوطی..... داشتم..... جان شما.... جان طوطی.... اورا بسپرید... به...
دوباره خاموش شد, ولی خان دستمالی ابریشمی را درآورد, اشک چشمش را پاک کرد. داش آکل از حال رفت و یک ساعت بعد مرد.
همه اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود, مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پر و بال, نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی با لحن خراشیده ای گفت:
مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مراکشت.
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.







نوع مطلب : صادق هدایت، 
برچسب ها : داش آکل، صادق هدایت، داش آکل صادق هدایت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 22 تیر 1390


http://www.pic.iran-forum.ir/images/fkantgdqmfil4aahlkv.jpg





درها به طنین های تو وا کردم

 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
 و شکستم آویز فریب
 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم







نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها : سهراب سپهری، و شکستم و دویدم و فتادم، شعر سهراب سپهری، اشعار سهراب سپهری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 21 تیر 1390



http://www.mandegar.info/1388/mordad/Pic/panahi-hosain.jpg


كیست ؟

كجاست ؟
ای آسمان بزرگ
در زیر بال های خسته ام
چقدر كوچك بودی تو







نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : جغد، حسین پناهی، جغد حسین پناهی، شعر حسین پناهی، اشعار حسین پناهی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 20 تیر 1390




http://picsuq.persiangig.com/image/hoseinpanahimov.jpg


حق با تو بود

می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته كرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
كاش تنها نبودم
فكر می كنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
كاش تنها نبودی
آن وقت كه می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسكی می روم و ....
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش كن
می دانم كه هیچ كس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف كنم
گوش كن
یكی بود یكی نبود
زنی بود كه به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن كلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشكر نشسته بود و كتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
كدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش كه منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه
بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ !!
تصور كن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
كه انعكاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیك می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یك دسته می كردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم







نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، شعر حسین پناهی، اشعار حسین پناهی، پروانه ها، پروانه ها حسین پناهی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، کوروش ره گم کرده، ادبیات معاصر،
دوشنبه 20 تیر 1390




http://hamoon.persiangig.com/weblog/panahi.jpg


من بانوی تاج دار ِ عشقم را

كه در قصر غصه و سوسن سكنا دارد
شبانه به كوچه های سر گردانیم دعوت می كنم
بانوی عشق من
با تاج سوسنش
پا برهنه و گرسنه
به كوچه های سرگردانی من می آید.ر
آخرین بار
او را به جایی بردم
تا به وضوح ببیند
اژدهای هزار چشمی را
كه بر پیچك هزار پیچ شاخك هایش
گنجشكی تنها
گل سرخی را
در آواز پیوسته صدا می زدچ







نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها : حسین پناهی، شعر حسین پناهی، اشعار حسین پناهی، گنجشک، گنجشک حسین پناهی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
یکشنبه 19 تیر 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSdWYP42FJ1_2llT6EbW5JrgQRSLCU-uT2zYFKkej4-VrA1cj9x




اهووووم...

یا آللا...
با اجازه با کفش وارد میشویم...
تا شاید ریگ های داخل آن را نبینید...
انگار هر روز ریگی به کفش داریم در این دنیای لا مروت...
از ترس افشای این ریگ ها حتی با کفش به خواب میرویم...
انگار دنیا شده است فقط ریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ...








نوع مطلب : علی آریا نژاد، 
برچسب ها : علی آریا نژاد، ریگ،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 19 تیر 1390


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/glk/thumb/d/d8/Shiv1.jpg/220px-Shiv1.jpg


خیابان کوچک است!

دنیا کوچک است !

دلتنگی ات

بزرگ تر از همشهریانست ...

می دانم...


توقّف کن !!!

چراغ سرِ چهارراه ،

قرمز است ...







نوع مطلب : شیون فومنی، 
برچسب ها : شیون فومنی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 18 تیر 1390




http://www.inn.ir/iran_media/image/2009/08/824840809_orig.jpg


این نه آب است كآتش را كند خاموش
با تو گویم، لولی لول گریبان چاك
آبیاری می‌كنم اندوه زار خاطر خود را
زلال تلخ شور انگیز
تاكزاد پاك آتشناك
در سكوتش غرق
چون زنی حیران میان بستر تسلیم، اما مرده یا در خواب
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها كرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
مرده یا در خواب مردابی ست
و آنچه در وی هیچ نتوان دید
قله ی پستان موجی، ناف گردابی ست

من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
زی خدای و جمله پیغام آورانش، هر كه وز هر جای
بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من، بسان قطره ای زرین
می‌چكد در كام این مرداب عمر اوبار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما كی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : طعمه‌ای دیگر
اینت وحشتناك تر منقار
همچو آن صیاد ناكامی كه هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را، دور
تا حصار كلبه‌ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز

تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد
همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن : دیگری دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاكزاد تاك آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاك
آبیاری می كند اندو زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولك یك لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل كند ، وز كام این مرداب برباید






نوع مطلب :
برچسب ها : مهدی اخوان ثالث، شعر اخوان ثالث، اشعار اخوان ثالث، اخوان ثالث، مرداب اخوان ثالث، مرداب،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
شنبه 18 تیر 1390



http://ahourastar.persiangig.com/akhavan/akhavan-sales (13).jpg


پوستینی كهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم آیا كسی را می شناسم من
كز نیاكانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی كه ذرات شرف در خانه ی خونشان
كرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نایكانی سخن گفتن ، كه من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال كن تا آن پدر جدم
كاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی كوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و كوردل : تاریخ

تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست

با پریشان سرگذشتی از نیاكانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شیرین سلك می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانكه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست

هان ، كجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس

ماه نو را دوش ما ، با چاكران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه كرت تا سحر زایید
در كدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیك هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ

پوستینی كهنه دارم من كه می گوید

از نیاكانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم كه در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
كاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست

پوستینی كهنه دارم من

سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاكانم ،كه شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل كوشید
تا مگر كاین پوستین را نو كند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت كم كم شبكلاه و جبه ی من نو ترك می شد
كشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم

پوستین كهنه ی دیرینه ام با من

اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان كز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سیه دانه
و آن بآیین حجره زارانی
كانچه بینی در كتاب تحفه ی هندی
هر یكی خوابیده او را در یكی خانه
روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان كاروانسالارشان بودم
كاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت كه بینی ، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز

خواستم كاین پوستیم را نو كنم بنیاد
با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی كهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود

های، فرزندم

بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار
لیك هیچت غم مباد از این
كو، كدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
كز مرقع پوستین كهنه‌ی من پاكتر باشد؟
با كدامین خلعتش آیا بدل سازم
كه من نه در سودا ضرر باشد؟
ای دختر جان
همچنانش پاك و دور از رقعه ی آلودگان می دار







نوع مطلب : مهدی اخوان ثالث، 
برچسب ها : مهدی اخوان ثالث، میراث، میراث مهدی اخوان ثالث، اشعار مهدی اخوان ثالث، شعر اخوان ثالث،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
جمعه 17 تیر 1390




http://hamoon.persiangig.com/weblog/panahi.jpg


من بانوی تاج دار ِ عشقم را

كه در قصر غصه و سوسن سكنا دارد
شبانه به كوچه های سر گردانیم دعوت می كنم
بانوی عشق من
با تاج سوسنش
پا برهنه و گرسنه
به كوچه های سرگردانی من می آید.ر
آخرین بار
او را به جایی بردم
تا به وضوح ببیند
اژدهای هزار چشمی را
كه بر پیچك هزار پیچ شاخك هایش
گنجشكی تنها
گل سرخی را
در آواز پیوسته صدا می زدچ







نوع مطلب : حسین پناهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
پنجشنبه 16 تیر 1390



http://www.turkicpress.com/fa/wp-content/uploads/2010/11/shamlu.gif


خوابید آفتاب و جهان خوابید

از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای  گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
  دریا!
خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!
شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...
با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.
ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای  طرب عذاب برانگیزد.
با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های  شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.
خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...







نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
چهارشنبه 15 تیر 1390




http://adabiat.boomobar.com/images/authors/foroogh_farrokhzad.gif



فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.



سرودن اولین شعر


فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌‌پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.


ازدواج با پرویز شاپور


فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.

نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده‌اند خواندنی است بلکه اینها نامه‌های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی ‌که فکر می‌کنیم …. کمی‌ که مقایسه می‌کنیم می‌بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه‌ی ما گفته می‌شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامه‌های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگی‌هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می‌شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می‌شود!
محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه‌های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!
این نامه‌ها از سه بخش تشکیل شده است.
سه بخش زندگی فروغ؛
پیش از پیوند (۱۶ نامه)
زندگی مشترک (۲۲ نامه)
پس از جدایی (۱۸ نامه)


سفر به ایتالیا


پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.


آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ


آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر‌هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.
افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی ‌نبود و خود در مصاحبه‌ای در باره‌ی این جایزه گفت:
( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)

در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.
این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی ‌سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می‌داشت. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گوید:
(من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره‌ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می‌آید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) می‌شود شروع کرد….)
و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:
(من پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)
پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.
فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه‌ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود.
نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامه‌ی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه‌ی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می‌خواست نقش (ژاندارک) را بازی کند.
در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده‌ی اشعار او چاپ شد.
در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت.
در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.

باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و احترام می‌گذاشت.
زندگی‌اش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….

روحیه و شخصیت راستین فروغ را می‌باید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌گویند:
(یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)

یکی از دوستانش می‌گفت:
(فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.)
از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و احترام می‌گذاشت؟)
گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. )
زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.

آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟
پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون می‌دانست که در عرصه‌ی انسانیت کسی شدن جگر می‌خواهد.
از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.
زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

 
پایان زندگی


آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.
 
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسل‌های دیگر گرامی ‌شمارند و گرامی‌باد یاد او و نام او.








نوع مطلب : فروغ فرخزاد، زندگی نامه، 
برچسب ها : زندگی نامه فروغ فرخزاد، فروغ فرخزاد، زندگی نامه فروغ، فروغ،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
سه شنبه 14 تیر 1390



http://ackt.ir/Images/UserFiles/3/image/11.jpg


موجها خوابیده‌اند، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه‌های شعله ور خشكیده‌اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناكان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زیر بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها

آبها از آسیا افتاده‌ است
دارها برچیده، خونها شسته‌اند
جای رنج و خشم و عصیان، بوته ها
پشكبنهای پلیدی رسته اند

مشتهای آسمان‌كوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشكار
كاسه‌ی پست گداییها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناك
لیك پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر كشم
باز می‌بیتم صدایم كوته ست

باز می‌بینم كه پشت میله ها
مادرم استاده، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی كه: من لالم ، تو كر
آخر انگشتی كند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودكامه‌ای
مكن سری بالا زنم، چون ماكیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید آخر... پیرهاتان نیز... هم

گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت، طفلت، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از كوری زند
گوش كز حرف نخستین بود كر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش كه: این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود

و آخرین حرفم ستون است و فرج
می‌شود چشمش پر از اشك و به خویش
می‌دهد امید دیدار مرا
من به اشكش خیره از این سوی و باز
دزد مسكین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیك
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده، لیك
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم

باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه‌ای بالا تكاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیك
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر كن تا دیگری پیدا شود
كاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
كاشكی اسكندری پیدا شود






نوع مطلب : مهدی اخوان ثالث، 
برچسب ها : مهدی اخوان ثالث، کاوه یا اسکندر، کاوه یا اسکندر مهدی اخوان ثالث، شعر اخوان ثالث، اشعار اخوان ثالث، اخوان ثالث،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر، کوروش ره گم کرده،
سه شنبه 14 تیر 1390




http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/0/08/%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA.jpg



(تولد:۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران، مرگ: (خودکشی  با گاز) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس). نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعه ۸۵، در پاریس واقع است.

زندگی‌نامه


از کودکی تا آغاز جوانی

صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران  متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملک (دختر عموی هدایت‏قلی‏خان، دختر حسین‌قلی مخبرالدوله) می‌باشد. جدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و سه برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشگر و از رؤسای سابق دانشکده افسری بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند).
صادق هدایت در سال ۱۲۸۷ تحصیلات ابتدایی را در سن ۶ سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز نمود. در سال ۱۲۹۳  روزنامه دیواری ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون  آغاز نمود. ولی در سال ۱۲۹۵ به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در سال ۱۲۹۶ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود، به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (به مدیریت نصراله فلسفی) به چاپ رساند و بعنوان جایزه سه ماه اشتراک مجانی دریافت نمود. همچنین همکاری‌هایی با مجله ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمی‌نهاد. در سال ۱۳۰۳، در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانات و فواید گیاه‌خواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام «رباعیات خیام» (با کتاب «ترانه‌های خیام» اشتباه نشود) به همراه مقدمه‌ای مفصّل. در همین سال بود که صادق داستان «شرح حال یک الاغ هنگام مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره ۶-۵ منتشر کرد.

گیاه‌خواری

صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در فواید گیاه‌خواری  نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی‌ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.»

عزیمت به اروپا

هدایت در ۱۳۰۳  از مدرسه سن لویی فارق التحصیل گشت و در همین سال بود که با تقی رضوی آشنا شد. در سال ۱۳۰۵  با اوّلین گروه دانش‌آموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک  شد و در رشتهٔ مهندسی به تحصیل پرداخت. در همین سال داستان «مرگ» را در مجلههٔ ایرانشهر شمارهٔ ۱۱، که در آلمان  منتشر می‌شد به چاپ رسانید و مقاله‌ای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ له‌ویل دلیس، شماره ۷۹ نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشته‌اش در بلژیک  راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه  و در آن‌جا به پاریس  که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در ۱۳۰۶ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کامل‌تری از کتاب «انسان و حیوان» با نام «فواید گیاهخواری» با مقدمهٔ حسین کاظم‌زادهٔ ایرانشهر در برلن آلمان  به چاپ رساند.

خودکشی اول و نخستین داستان‌ها

صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشی‌اش به برادرش محمود می‌نویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده‌است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچ‌کس نداده‌است.  اما م. فرزانه سال‌ها بعد از زبان هدایت (سال‌ها بعد از خودکشی اولش) نقل می‌کند که علت خودکشی مسائل عاطفی بوده‌است.

نخستین نمونه‌های داستان‌های کوتاه هدایت در همان سال خودکشی نافرجامش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته‌است. پس از آن خودکشی نافرجام نیز داستان معروف «زنده به گور»، «اسیر فرانسوی»، «افسانهٔ آفرینش»، «حاجی آقا»، رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت.


بازگشت به تهران

هدایت در سال ۱۳۰۹، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی (در قسمت محاسباتی و دفتر ارسال مرسلات) مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامه‌ای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته‌است، از حال و روز خود شکایت می‌کند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان «زنده‌به‌گور» و نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» را در تهران منتشر کرد. هدایت در این سال با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستی‌ای ایجاد می‌شود که نامش را گروه ربعه گذاشتند.

گروه ربعه

در آن دوران گروهی از ادیبان کهنه‌کار بودند که به آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.»  این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودند  شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفت‌وگو و دیدارهای گروه ربعه در رستوران‌ها و کافه‌های تهران بود از آن جمله کافه قنادی رُزنوار که در حدود سال ۱۳۱۰ پاتوق صادق هدایت و دوستان به‌شمار می‌آمد.  بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»

سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. از جمله این آثار می‌توان به مجموعه انیران اشاره کرد که شامل سه داستان «فتح اسکندر» از ش. پرتو، «هجوم اعراب» از بزرگ علوی و «حمله مغول» از صادق هدایت می‌باشد. این کتاب به ذبیح بهروز تقدیم شده‌است. مجموعهٔ داستان‌های کوتاه «سایه‌روشن» (حاوی ۷ داستان)، نمایشنامهٔ «مازیار» با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب «وغ‌وغ ساهاب» با همکاری مسعود فرزاد. (این کتاب در سال ۱۳۱۳ به چاپ رسید و در سال ۱۳۱۴ هدایت به خاطر آن به نظمیهٔ تهران احضار شد). مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر نظیر «گرداب»، «دون ژوان کرج، «مردی که نفسش را کشت»، «صورتکها»، «چنگال»، «لاله»، «آفرینگان»، «طلب آمرزش»، «محلل»، «مرده خورها»، «عروسک پشت پرده»، چاپ نخست «علویه خانم» و همچنین سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهن‌دوستی و بیگانه‌ستیزی در بسیاری از آثار وی موج می‌زند.


هدایت و فولکلور

صادق هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمع‌آوری متل‌ها و داستان‌های عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب «نیرنگستان» را در این موضوع به چاپ رساند. «اوسانه» مجموعه‌ای از ترانه‌های عامیانه و قصه‌های کودکان نظیر: «لچک کوچولوی قرمز»، «آقا موشه»، «شنگول و منگول» و «سنگ صبور» می‌باشد که در تهران به چاپ رسید. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت که مقالهٔ اول با عنوان «طرح کلی برای کاوش فولکوریک یک منطقه» در شماره ۴ این مجله به چاپ رسید. از همکاری‌های دیگر هدایت با مجلات وزین آن زمان، می‌توان به انتشار «حکایت بی نتیجه»، «درد دل میرزا یداله» و ترجمه‌های «تمشک تیغ دار» از آنتون چخوف، «مرداب حبشه» از گاشتن تراو، «کلاغ پیر» از اکساندر لانژکیلاند و «کور و برادرش» از آرتور شیتسلر، همگی در مجلهٔ افسانه دورهٔ سوم، جزوهٔ ۲۸ و انتشار «حکایت با نتیجه» در دورهٔ سوم، جزوهٔ ۳۳ همین مجله اشاره کرد. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد. همچنین هدایت در کتاب «رباعیات خیام» خود تجدید نظر کرد و آن را مفصل‌تر با عنوان «ترانه‌های خیام» و با ۶ تصویر اثر آندره درویش بوسیله نشر روشنایی انتشار داد. سفرنامه‌ای هم راجع به سفرش به گیلان و مازندران با عنوان «روی جادهٔ نمناک» نوشت.

سفر به هندوستان

هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد.

در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور راکه در پاریس نوشته بود پس از اندکی تغییرات با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلی‌کپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخه‌ای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخه‌ای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عده‌ای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند می‌دانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر می‌آید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود. در نسخهٔ پلی‌کپی‌ای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: "Lunatique" و "Sampingue".

بازگشت از هندوستان

صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیت‌های ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود.

اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی

در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران به‌صورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمه‌هایی از شهرستان‌های ایران گزارش گمان‌شکن  و یادگار جاماسپ  از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت می‌گیرد. داستان بلند حاجی‌آقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیت‌ها هدایت به نوشتن مقاله‌های نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریه‌های مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند  داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد.

در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با توده‌ای‌ها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علی‌رغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست.

پایان جنگ و یأس و نومیدی

پس از پایان جنگ و پیش‌آمدن مسائل کردستان وآذربایجان هدایت از توده‌ای‌ها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد.  بدبینی او به شرایط در نامه‌هایی که به جمال‌زاده و شهیدنورایی نوشته‌است، دیده می‌شود.

در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروف‌ترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمه‌ای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب می‌شود که خودکشی کرده‌است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستان‌های چاپ‌نشده‌اش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاری‌اش با حضور عده‌ای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت.

شرح حال صادق هدایت به قلم خودش

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/f/fb/Hedayat10.jpg/705px-Hedayat10.jpg

من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

خانه صادق هدایت

خانه صادق هدایت در استان تهران، شهر تهران، خیابان سعدی، ضلع جنوب شرقی بیمارستان امیر اعلم، خیابان شهید تقوی (خیابان هدایت) پلاک ۱۱، کنار خانه سفیر کبیر دانمارک  واقع شده‌است.

خانه مورد نظر به دستور پدر صادق هدایت بنا شده و فرم و ساختار بنا به سبک اواخر دوران قاجار بر می‌گردد. در دههٔ پنجاه دفتر فرح پهلوی به فکر افتاده بود موزه ای برای مرحوم صادق هدایت ترتیب دهد. برای این کار خانهٔ پدری هدایت را خریدند و اشیاء شخصی اش را از بازماندگان هدایت گرفتند که پس از انقلاب اسلامی در ۱۳۵۷ این کار انجام نگرفت. با پیروزی انقلاب اسلامی ملک مصادره شد و در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. سپس به عنوان مهدکودک کارکنان و بعد به عنوان انبار بیمارستان مورد بهره برداری قرار گرفت. (در حال حاضر در داخل بیمارستان تابلوی کتابخانه بر روی ملک نصب شده اما کاربری کماکان انبار است)

سال ۱۳۸۱ برادرزاده هدایت - جهانگیر هدایت - به نوع کاربری این خانه توسط دانشگاه علوم پزشکی اعتراض کرد. ولی با این اعتراض موافقت نشد.

هدایت نقاش

صادق هدایت نقاشی  هم می‌کرد و برخی طرح‌های او موجود است. از جمله آهوئی که در مجموعه آثار هدایت چاپ انتشارات امیرکبیر بر جلد کتاب‌های او نقش بسته، از زیباترین نقاشی‌های اوست. آهوی تنهای هدایت نمادی است از زیبائی مجزون و نجابتی غریب و منزوی.

مجموعه‌ای از نقاشی‌های صادق هدایت را جهانگیر هدایت، برادرزاده او، با عنوان «آلبوم نقاشی‌های هدایت» منتشر کرده‌است

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/9/99/Ahooye_Tanha.jpg

کتاب‌شناسی


نوشته‌های هدایت


ترجمه‌ها


ترجمه از زبان فرانسه



ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی



مقالات







نوع مطلب : صادق هدایت، زندگی نامه، 
برچسب ها : صادق هدایت، هدایت، زندگی نامه صادق هدایت، زندگی نامه هدایت،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
دوشنبه 13 تیر 1390




http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/54484.jpg



آن که تو را می‌جوید

در جست و جوی خویش است

هر آن که از تو سخن می‌گوید

از خالی‌های درون خود سخن می‌گوید.

 

با خود گفتگو کن

هم‌چون چشمه‌ای،

رود

ادامه ی راه توست.







نوع مطلب : محمد شمس لنگرودی، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، آن که شمس لنگرودی، آن که، محمد تقی شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 13 تیر 1390





http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/03/25.jpg



هوشنگ گلشیری (۱۳۱۶ در اصفهان - ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ در بیمارستان ایران‌مهر تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود. وی را بعد از صادق هدایت، تأثیرگذارترین داستان‌نویس ایرانی دانسته‌اند.

 

او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دههٔ چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید. این کتاب را یکی از قوی‌ترین داستان‌های ایرانی خوانده‌اند.

 

وی با تشکیل جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود نسلی از نویسندگان را پرورش داد که در دهه هفتاد خورشیدی به شهرت رسیدند. او همچنین عضو و یکی از موسسان کانون نویسندگان ایران و از بنیانگذاران حلقه ادبی جُنگ اصفهان بود.


زندگینامه

گلشیری به سال ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار موثر می‌دانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.

 

وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایه‌گذاری کرد.

 

سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود[۷] در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.


کارگاه داستان‌خوانی


یکی از اقدامات تأثیرگذار و مهم گلشیری تشکیل کارگاه‌های داستان و پرورش نسل تازه‌ای از نویسندگان ایرانی بود. وی جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان را از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود در هر شرایطی به صورت مستمر برگزار کرد. وی در سال‌هایی که کارنامه را منتشر می‌کرد، جلسات نقد شعر و داستان را در دفتر مجله برگزار می‌کرد.

 

در اواسط سال ۱۳۶۲، گلشیری جلسات هفتگی داستان‌خوانی را که به جلسات پنج‌شنبه‌ها معروف شد، با شرکت نویسندگان جوان در خانه خود برگزار کرد. این جلسات تا اواخر سال ۱۳۶۷ با حضور نویسندگانی چون یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری، محمد محمدعلی، آذر نفیسی، عباس معروفی، منصور کوشان، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، قاضی ربیحاوی، ناصر زراعتی ادامه داشت.


فعالیت‌ها

در سال ۱۳۶۸، در اولین سفر به خارج از کشور پس از انقلاب برای سخنرانی و داستان‌خوانی به هلند (با دعوت سازمان آیدا)، و شهرهای مختلف انگلستان و سوئد رفت. در سال ۱۳۶۹ نیز برای شرکت در جلسات خانهٔ فرهنگ‌های جهان در برلین به آلمان سفر کرد. در این سفر در شهرهای مختلف آلمان، سوئد، دانمارک و فرانسه سخنرانی و داستان‌خوانی کرد. در بهار ۱۳۷۱ به آلمان، آمریکا، سوئد، بلژیک و در بهمن ۱۳۷۲ هم به آلمان، هلند، بلژیک سفر کرد.



دوران روزنامه‌نگاری

گلشیری همکاری خود را با مطبوعات از جوانی آغاز کرد. وی برخی آثار خود را در نشریاتی مانند پیام نوین، کیهان هفته و فردوسی به چاپ رساند. پس از راه‌اندازی جنگ اصفهان نیز گلشیری شاخص‌ترین چهره و به گفتهٔ منتقدی سخنگوی پرنفوذ این جریان به شمار می‌رفت. پس از انقلاب نیز گلشیری فعالیت روزنامه‌نگاری را ادامه داد. گلشیری از اواخر سال ۱۳۶۴، با همکاری با مجلهُ آدینه از اولین شمارهُ آن، و پس از آن، دنیای سخن، و پذیرش مسئولیت صفحات ادبی مفید برای ده شماره دور تازه‌ای از کار مطبوعاتی خود را آغاز کرد. سردبیری ارغوان که فقط یک شماره منتشر شد (خرداد ۱۳۷۰)، و سردبیری و همکاری باچند شمارهُ نخست فصلنامهُ زنده رود (۱۳۷۱ تا ۱۳۷۲) ادامهُ فعالیت‌های مطبوعاتی او تا پیش از سردبیری کارنامه بود. سردبیری ماهنامهٔ ادبی کارنامه را در تابستان ۱۳۷۷ بر عهده گرفت و نخستین شماره آن را در دی ماه همین سال منتشر کرد. این مجله در حقیقت پایگاهی بود برای نویسندگانی که در دههٔ پیشین امکان انتشار آثار خود را نداشتند. در این دوره، جلسات بررسی شعر و داستان نیز به همت او در دفتر کارنامه برگزار می‌شد. یازدهمین شماره کارنامه به سردبیری او پس از مرگش در خرداد ۱۳۷۹ منتشر شد.







نوع مطلب : زندگی نامه، هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، زندگی نامه هوشنگ گلشیری، گلشیری، زندگی نامه گلشیری،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
یکشنبه 12 تیر 1390



این روزها که می گذرد ، هر روز


 احساس می کنم که کسی در باد

 فریاد می زند

 احساس می کنم که مرا

 از عمق جاده های مه آلود

 یک آشنای دور صدا می زند

 آهنگ آشنای صدای او

 مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

 روزی که عابران خمیده

 یک لحظه وقت داشته باشند

 تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

 در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

 و طرح واژگونه ی جنگل را

 در آب بنگرند

آن روز

 پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

 آغاز می شود

 روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

 بال کبوتری را

 امضا کنیم

 و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

 در زیر پای رهگذران پیاده رو

 بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

 روزی که روی درها

 با خط ساده ای بنویسند :

 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ی مغرور

 جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

 و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

 پایان خوب داشته باشند

 روز وفور لبخند

 لبخند بی دریغ

 لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن ِ لبخند

 قانون مهربانی است

 روزی که شاعران

 ناچار نیستند

 در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

 روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

 پروانه های خشک شده ، آن روز

 از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

 و خواب در دهان مسلسلها

 خمیازه می کشد

 و کفشهای کهنه ی سربازی

 در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

 در دست کودکان

 از باد پر شوند

 روزی که سبز ، زرد نباشد

 گلها اجازه داشته باشند

 هر جا که دوست داشته باشند

 بشکفند

 دلها اجازه داشته باشند

 هر جا نیاز داشته باشند

 بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

 با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

 بی پنجره بروید

 آن روز

 دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

 تنها

 پرچینی از خیال

 در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

 از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

 دریا و آفتاب

 در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

 در حسرت ستاره نباشد

 روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

 ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه !

 ای روزهای سخت ادامه !

 از پشت لحظه ها به در آیید !

 ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد ، هر روز

 در انتظار آمدنت هستم !

 اما

با من بگو که آیا ، من نیز

 در روزگار آمدنت هستم ؟






نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، روز ناگزیر، روز ناگزیر قیصر امین پور،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 12 تیر 1390


( کل صفحات : 2 )    1   2   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است