تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب قیصر امین پور
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



این روزها که می گذرد ، هر روز


 احساس می کنم که کسی در باد

 فریاد می زند

 احساس می کنم که مرا

 از عمق جاده های مه آلود

 یک آشنای دور صدا می زند

 آهنگ آشنای صدای او

 مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

 روزی که عابران خمیده

 یک لحظه وقت داشته باشند

 تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

 در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

 و طرح واژگونه ی جنگل را

 در آب بنگرند

آن روز

 پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

 آغاز می شود

 روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

 بال کبوتری را

 امضا کنیم

 و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

 در زیر پای رهگذران پیاده رو

 بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

 روزی که روی درها

 با خط ساده ای بنویسند :

 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ی مغرور

 جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

 و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

 پایان خوب داشته باشند

 روز وفور لبخند

 لبخند بی دریغ

 لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن ِ لبخند

 قانون مهربانی است

 روزی که شاعران

 ناچار نیستند

 در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

 روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

 پروانه های خشک شده ، آن روز

 از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

 و خواب در دهان مسلسلها

 خمیازه می کشد

 و کفشهای کهنه ی سربازی

 در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

 در دست کودکان

 از باد پر شوند

 روزی که سبز ، زرد نباشد

 گلها اجازه داشته باشند

 هر جا که دوست داشته باشند

 بشکفند

 دلها اجازه داشته باشند

 هر جا نیاز داشته باشند

 بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

 با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

 بی پنجره بروید

 آن روز

 دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

 تنها

 پرچینی از خیال

 در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

 از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

 دریا و آفتاب

 در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

 در حسرت ستاره نباشد

 روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

 ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه !

 ای روزهای سخت ادامه !

 از پشت لحظه ها به در آیید !

 ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد ، هر روز

 در انتظار آمدنت هستم !

 اما

با من بگو که آیا ، من نیز

 در روزگار آمدنت هستم ؟






نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، روز ناگزیر، روز ناگزیر قیصر امین پور،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 12 تیر 1390

http://www.teribon.org/base/img//2010/07/gheisar.jpg


كودك

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند

مادر، كنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد


صدای در!

ـ «شاید پدر!»





نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، مرداب قیصر امین پور، مرداب،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 10 تیر 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/gh3.jpg


دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟







نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، دردواره ها،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390



http://www.teribon.org/base/img//2010/07/gheisar.jpg


كودك

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند

مادر، كنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد


صدای در!

ـ «شاید پدر!»







نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها : قیصر امین پور، طرحی برای صلح،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
شنبه 24 اردیبهشت 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است