تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب فروغ فرخزاد
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.armans.info/gallery/admin/profiles/forogh.jpg



عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد الوده تیره و دلگیر

چهره ها  در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده همچو چشمی کور

خالی از اب و نشانه ی او

مردی اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ی او

گنبد اشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می امد

مرد کوری عصا زنان می رفت

اشنایی ز دور می امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهایی مرا به خود خوانندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهایی ز خود مرا راندند

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبو هش

سبزی پیری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسید

در کامین مکان نشانه ی اوست

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانه ی اوست

از دل خاک سرد ایینه

ناگهان پیکرش چو گل رویید

موج زد دیدگان مخملی اش

اه در وهم هم مرا می دید

تکیه دادم به سینه ی دیوار

گفتم اهسته این تویی کامی

لیک دیدم کز ان گذشته ی تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود







نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : بازگشت، بازگشت فروغ فرخزاد، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 24 تیر 1390




http://adabiat.boomobar.com/images/authors/foroogh_farrokhzad.gif



فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.



سرودن اولین شعر


فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌‌پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.


ازدواج با پرویز شاپور


فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.

نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده‌اند خواندنی است بلکه اینها نامه‌های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی ‌که فکر می‌کنیم …. کمی‌ که مقایسه می‌کنیم می‌بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه‌ی ما گفته می‌شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامه‌های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگی‌هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می‌شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می‌شود!
محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه‌های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!
این نامه‌ها از سه بخش تشکیل شده است.
سه بخش زندگی فروغ؛
پیش از پیوند (۱۶ نامه)
زندگی مشترک (۲۲ نامه)
پس از جدایی (۱۸ نامه)


سفر به ایتالیا


پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.


آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ


آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر‌هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.
افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی ‌نبود و خود در مصاحبه‌ای در باره‌ی این جایزه گفت:
( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)

در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.
این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی ‌سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می‌داشت. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گوید:
(من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره‌ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می‌آید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) می‌شود شروع کرد….)
و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:
(من پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)
پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.
فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه‌ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود.
نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامه‌ی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه‌ی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می‌خواست نقش (ژاندارک) را بازی کند.
در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده‌ی اشعار او چاپ شد.
در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت.
در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.

باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و احترام می‌گذاشت.
زندگی‌اش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….

روحیه و شخصیت راستین فروغ را می‌باید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌گویند:
(یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)

یکی از دوستانش می‌گفت:
(فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.)
از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و احترام می‌گذاشت؟)
گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. )
زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.

آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟
پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون می‌دانست که در عرصه‌ی انسانیت کسی شدن جگر می‌خواهد.
از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.
زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

 
پایان زندگی


آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.
 
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسل‌های دیگر گرامی ‌شمارند و گرامی‌باد یاد او و نام او.








نوع مطلب : فروغ فرخزاد، زندگی نامه، 
برچسب ها : زندگی نامه فروغ فرخزاد، فروغ فرخزاد، زندگی نامه فروغ، فروغ،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
سه شنبه 14 تیر 1390




http://www.forugh.ir/wp-content/uploads/2010/12/Aksaye-forugh-1.jpg




شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

 

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

می دود، معتاد بوی جفت خویش

 

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید






نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد، مرداب،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390



http://blog.sakkoo.com/upload_images/images_medium/forogh2_0_87832.jpg



آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

 

 

دیگر کسی به  عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

 

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

 

 

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

 

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون  میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

 

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

 

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

 

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...






نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : آیه های زمینی، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390


http://www.greenpoems.com/Forugh/forugh.jpg



دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

 

ای دختر بهار حسد می برم به تو

 

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

 

با هرچه طالبی بخدا می خرم ز تو

 

 

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

 

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

 

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

 

آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

 

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

 

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

 

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

 

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

 

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

 

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

 

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

 

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

 

 

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

 

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

 

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

 

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود







نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : دختر و بهار، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست،
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390



http://adabiat.boomobar.com/images/authors/foroogh_farrokhzad.gif




طفلی غنوده در بر من بیمار
با گونه های سرخ تب آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیا سوده

هر دم میان پنجه ی من لرزد

انگشتهای لاغر تبدارش
من ناله می كنم كه خداوندا
جانم بگیر و كم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی

پرسم ز خود كه چیست سر انجامش
اشكم به روی گونه فرو غلتد
چون بشنوم ز ناله ی خود نامش

ای اختران كه غرق تماشایید

این كودك من است كه بیمار است
سب تا سحر نخفتم و می بیند
این دیده ی من است كه بیدار است

یاد آیدم كه بوسه طلب می كرد

با خنده های دلكش مستانه
یا می نشست با نگهی بیتاب
در انتظار خوردن صبحانه

گاهی به گوش من رسد آوایش

" ماما " دلم ز فرط تعب سوزد
بینم درون بستر مغشوشی
طفلی میان آتش تب سوزد

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری
بر اظطراب و وحشت من خندد
تك ضربه های ساعت دیواری






نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد، بیمار،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQeOcxHcjYCrcwsyXLrADowV5H2n6bKasFyg02BsBI5UisHVCjx_Q&t=1



چه گریزیت ز من؟

 

چه شتابیت به راه؟

 

به چه خواهی بردن

 

در شبی این همه تاریک پناه؟

 

 

 

 مرمرین پلهء آن غرفه عاج

 

ای دریغا که ز ما بس دور است

 

لحظه ها را دریاب

 

چشم فردا کورست

 

 

 

 نه چراغیست در آن پایان

 

هر چه از دور نمایانست

 

شاید آن نقطهء نورانی

 

چشم گرگان بیابانست

 

 

 

 می فرومانده به جام

 

سر به سجاده نهادن تا کی

 

او درینجاست نهان

 

می درخشد در می

 

 

 

گر به هم آویزیم

 

ما دو سرگشته تنها، چون موج

 

به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید

 

اندر آن لحظه جادوئی موج







نوع مطلب : فروغ فرخزاد، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد، ظلمت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...، ادبیات معاصر،
شنبه 24 اردیبهشت 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است