تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب ابر بانویی و آنه و من
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان




http://www.nlai.ir/DesktopModules/Articles/MakeThumbnail.aspx?Image=/Portals/15/tarikh/گلشیری.bmp&tabid=1780&w=400


هوا كه  تاریك شد  برگشتم  وقتی  در را باز كردم  دیدم زنی  روبرویش  نشسته است  هلویی  گفتم  و سری تكان دادم  بانویی  به فارسی  گفت  :   این خانم  همین طوری آمد  می گوید  نقاش است  و این دور و برها  می گشته  حالا آمده  سری به ما زده

خودم  را معرفی كردم  و دست دادیم   بانویی گفت  كه اسمش  آنه پترز است

 آنه گفت  به انگلیسی :  یك  كلمه نفهمیدم

بانویی  توضیح داد  به فارسی  حرف زده   قهوه می خورند  كلید  آبجوش ساز برقی  را چرخاند  چند ماهی بایست  همین طورها  قهوه  و چای  می خوردیم :  پیچ  را  می گردانیم و آب كه  در محفظه  جوش می آمد  سوتی  می كشید  بعد دیگر توی  فنجان  می ریختیم  و یكی  دو قاشق قهوه  یا  یك  كیسه  چای تویش  می انداختیم

با بانویی  داشت  حرف می زد   گوشوارش  حلقه حلقه بود  زنجیروار   موهاش  دودی رنگ  بود و گردنش  بلند  با پوستی  سفید  و چین هایی  ریز  در گوشه ی چشم ها  و بالای  لب  چهل و پنج سالی داشت  یا شاید  پنجاه  بلوزی سیاه  به تن داشت  و شالی  سیاه  با حاشیه ای  سفید  بر شانه  پریدم :  تنها سفر می كنید ؟

گفت :  چند ماهی است  با دوستم قطع رابطه  كرده ام

و خندید به ناگهان  كه دو ردیف  دندانهای سفید و درشتش  را دیدم

 چشم هایش  آبی كم رنگ  بود  حالا داشت با فنجان  قهوه اش  بازی می كرد  سر به  زیر

 فرزند چی ؟

یك دختر دارم  بزرگ است

 باز خندید با تمام  شانه و شال روی شانه    نیمرخش  پاك و محكم  بود : با هم  رفیقیم

باز پرسیدم :  تنها سفر می كنی ؟

  گفت  :  بله  ماشین دارم  پتوهای گرم دارم

رو به بانویی گفت : دیشب رفتم همین طرف ها (  با دست  اشاره كرد به آن طرف چمن پشت پنجره  و یا حتی  درختهای  بعدش و بعد با دست راست  انحنای دره طوری  را  ساخت  و با انگشت  همان دست  به  جایی  در ته دره ای كه نبود اشاره كرد )‌ پتوها را كشیدم  روی سرم  تا اینجا (‌ به پل بینی اش اشاره كرد )  شب آسمن باز بود  ستاره  بود  صبح چطور بگویم ؟  چه ... چه ...

بانویی  گفت :  شكوه ؟

نه  شكوه  نه  شكوهزیادی انسانی است  توش  غرور  است  صبح ملایم  است مثل

و  با دستش  بر پر شالش  كشید و باز رو به  بانویی گفت  :  مثل

مخمل ؟

 باز خندید :  مثل مخمل  اول مه  است  توی  هوا   مثل شیشه كه  بخار بر آن  نشسته  باشد

سرش  را زیر انداخت : به انگلیسی  نمی توانم  خوب حرف  بزنم   فرانسوی  می دانید  یا اسپانیایی ؟

سر به نفی تكان دادیم

 آلمانی بود  با موهای  بلند  و صاف  و ریخته  بر شال  بر شانه  جرعه ای  خورد

بانویی  پرسید :  باز هم  قهوه می خورید ؟

  گفت :  نه

  چای چی ؟

  به فارسی  پرسیدم :  چه طور پیدایش  شد  اصلا كی هست ؟

  گفت :  من هم نمی دانم  در زد  فكر كردم  كه  از كاركنان بنیاد است  یا  مثلا  همسایه  است  خودش  گفت :  اجازه  می فرمایید بیایم تو؟   بعد هم  گفت  كه نقاش است  و آمده  این طرف ها  می گردد و  نقاشی  می كند  شب ها هم بیرون می خوابد

آنه گفت :  زبان  قشنگی است

گفتم :  تنها نمی ترسی ؟

البته كه می ترسم  ترس  هست

گفتیم خیلی  شجاعید

شجاع  نه  من  خیلی  ...

برگشت رو به بانویی   بانویی  با  كلاه بره ی  من بازی  می كرد  هر وقت بیرون می رفت  سرش  می گذاشت  می گفت : سرم  سردش  می شود   موهاش  را  كوتاه كرده بود  سیاه بود  و بلند  شلال صاف و سیاه را  بر شانه هاش  می ریخت  موخره  كه امانش  را برید رفت كوتاهش  كرد  گفت :  وقتی  تمام  روز هوا نخورد  مو خوره می گیرد

گفتیم :  نشنیدی  چی پرسید ؟

  رو به آنه گفت :  عذر می خوام  نشنیدم

 به انگلیسی   نه شجاع چه  می شود ؟

ترسو

  بله  ترسو  من خیلی  ترسو هستم  اما آسمان خیلی  شب ها  زیبا  می شود و صبح  آن  مه چی  باید گفت ؟  مثل پرده ای  از آن  با دانه های  ریز و سرد  و شفاف  كه  روی برگهای  صبح  زود  روی  برگ ها  می نشیند   ( با دو سر انگشت ریزی شان  را  نشان داد )  مثل كریستال

بانویی گفت به فارسی  :  می بینی  موهاش را ؟

  و به آنه  به  انگلیسی  گفتم : شبنم

آهان  شبنم  اول تاریك  است بعد  به هر جا  نگاه  می كنم  هوا مثل شیشه  است  خوا  یخ بسته  است انگار  كه پشت  حجم  هوا هیچ  نیست   هیچ  وقت نمی شود  حدس  زد  كه صبح  از كجا  پیداش  می شود  وقتی  هم این طرف  یا آن طرف  افق  روشن می شود  فقط  یك خط  پهن  است مثل یخ  به رنگ یخ

بانویی  دو تا قهوه درست كرده بود  برای  خودش  شیر هم ریخت  پرسیدم :  كسی  مزاحمت نمی شود ؟

گفت  من كه چیزی ندارم  ماشینم كهنهاست  چند تا هم پتو دارم كهنه اند  اما  خیلی  گرم اند  ده بیست تا هم بوم دارم  رنگ و قلم مو  هم هست

  پولی چی ؟  كارت اعتباری  چی ؟

 خیلی  نیست  به زحمت اش  نمی ارزد

  بانویی گفت :  خودت چی ؟  زنی  بالاخره

بلند خندید :  خوب  نگاه می كنم دور از بزرگراه ها   پرت  دور از آبادی ها  می ایستم   فقط  گاهی  شكارچی ها  با سرو صداهاشان ( با دست  شكل  تفنگ ساخت )  بومب !‌ نمی گذارند صبح  را ببینم   اینجا ها چند روز  است فصل  شكار شروع شده

  گفتم : امشب چی ؟  می خواهی اینجا سر كنی ؟

نگاه مان كرد سری  تكان داد  گوشواره هاش  حلقه در حلقه  لنگر  برداشته  بود

  بانویی گفت به فارسی  :  ما كه نمی شناسیم اش  آن هم این طور كه پیداش  شده  تازه شب  اول مان است

آن یكی  اتاق كه هست  یك تخت هم دارد

 به آنه  به انگلیسی  گفتم :  ما همین امروز  آمده ایم اینجا میهمان بنیاد هستیم  با  این همه اگر خواستی  می توانی  شب را اینجا  سر كنی

  آنه  گفت :  من خانه دارم نزدیك هانوفر   خانه ی  بدی نیست  برای  آسمان آمده ام

  بیرون  برای  دیدن صبح ، می كشم

و با دستش  گرفتن  قلم مویی  را نشان داد و  بر بومی  كه نبود خطی  كشید

  بانویی به انگلیسی  توضیح داد : همین چندماه پیش  نمایشگاه داشته

 آنه جایی  را گفت و خندید : هیچ  فروش نداشتم  من مشهور نیستم اینجا بیشتر نقاشی  كسانی  را می خرند  كه مرده اند  تازه  ( خندید  و به خودش  اشاره كرد )  من  خیلی  مدرن ام

 پرسیدم :  حتی  یك تابلو ؟

  هیچ

  پس چطور  زندگی می كنی ؟  با اعانه ی  دولتی ؟

نه  نه بد است خیلی  بد    آدم  تحقیر می شود شخصیت آدم  را می شكند

بانویی  با دو دست بر موهای  كوتاهش  كشید  همین مانده  بود كه ناخنش  را  هم  بجود  تمام راه  از  تهران  تا فرانكفورت  ناخن می جوید  سر انگشت میانه ی  دست  راستش  به خون افتاده بود دستش  راستش  را  میان  زمین و هوا  گرفتم و به آنه گفتم : ما اگر بمانیم  مجبور می شویم ...

ماندگار یادم نیامد  بانویی  نگاهم  كرد به فارسی  پرسیدم  :  ماندگار  چه می شود ؟  بانویی  به آنه  گفت : بچه ها  آنجا هستند نمی مانیم   من نمی مانم

آنه گفت :  بچه چند تا دارید ؟

 دو تا یك پسر یك دختر  دخترم  حالا پانزده سالش  است

  من پرسیدم  : پس  چطور  زندگی می كنی ؟  بی پول ؟

  دستش  را به شكل  قلم موی  نقاشی  كرد  و رو به دیوار  بالا  و پایین برد :  گاهی  خانه های  مردم را نقاشی  می كنم  هنوز  می توانم

بانویی  دستش  را آرام  از دستم  بیرون كشید  پرسید : حالا  چی  بی پول یا  یك ماشین  قراضه و چند پتو ؟

گفت :  یك چراغ گازی  هم دارم ( به دستگاه  آب جوش ساز اشاره كرد )   برای  قهوه  روزی  سه  تا فقط  می خورم  غذا هم  یك  چیزی  می خورم  توی راه  غروب  هم دنبال  یك جایی  می گردم   كه دور باشد  ( به بانویی نگاه  كرد )  به انگلیسی  چی می شود ؟

بانویی داشت ناخن اشاره ی دست چپش را  می جوید  زیر چشمی  نگاهم كرد و  دستش  را بر چانه اش  كشید و  به انگلیسی  گفت  : دنج

آنه گفت :  یك جای دنج  پیدا می كنم و می خوابم  تا صبح   صبح خیلی  حیلی  زیباست   زیبا نه   یك چیز  زیبا  همیشه همان طور  است كه بوده  اما صبح فرق   می كند  هر بار  یك طور دیگرست   به یك  رنگ دیگر است  امروز  صبح  چه طور بگویم ؟  همه ی  هوا  حجم هوا  یك پارچه  یخ بود   یخهای  قطبی  قبل  از اینكه شروع كنند به آب شدن  نه  بد شد   مثل هیچ چیز نیست  صبح   هر بار هم همانطور است كه هست نمی شود كشید  هر قدر  هم تندتر  بكشم  عقب  می مانم

گریه كردم

بانویی گفت :  خیلی  خوب به انگلیسی وصف كردی

به آلمانی  هم  حتی نمی توانم  هدا یكدست  یخ بسته بود   بعد یك  باریكه ی  سفید مثل همان یخ های  قطبی  سرتاسر  افق را

  شانه  بالا  انداخت  و بعد شالش  را دور شانه هاش  پیچاند   وجلوش  گره زد   گف :  رنگ  نارنجی  صبح را من خیلی  دوست دارم نمی پوشم

بانویی  گفت :‌ غذا چی ؟  همه اش  كه نمی شود سوسیس خورد   یا كالباس و پنیر

  غذا  مهم نیست   شوهرم  غذای  گرم  خانگی دوست داشت  گفتم  : نمی توانم  رفت   حالا  بایك  دختر  جوانتر از من زندگی  می كند  حالا  راحت ترم  از جایی  چیزی  می خرم  و توی  راه می خورم  تا برسم  به یك حای  دیگر  دنج  (  به بانویی  نگاه  كرد )  متشكرم  برای این  دنج     قبل  از خواب  هم همه  چیز  را آماده  می كنم

صبح هوا  ... (  دستی  تكان داد  انگار چیزی  را در هوا براند )‌ نمی شود گفت  فرق  می كنند اما من دلم  می خواهد  همه شان را بكشم  از هر تكه  زمین كه هست

گفتم :  چند سال است نقاشی  می كنی ؟

سداشت گره شالش  را  باز می كرد  نگاهم  كرد با  خم  ابروها  رو به بالا  :  چند سال ؟   حساب نكرده ام  از بچگی می كشم  این فصل  بهار كه  می آید و گاهی تابستان  كه هوا كمتر  ابری است می زنم  بیرون   حالا  فقط  صبح  می كشم  مشهور نیستم  گفتم  اما می كشم  هر روز  چند تا صبح   بعد راه می افتم  به هر طرف  كه دلم  بخواهد  اگر هوا  ابری  باشد  چند روز می مانم  تا باز ببینم اش  وقتی  كه هوا ابری  نیست   قبل از طلوع شروع می كنم  سبزی  یك چمن  سایه ی چند شاخه

  چشم هایش  را بسته بود  و با دست بر هوا می كشید

بانویی  به فارسی  گفت :  دعوتش  بكنم ؟  می تواند آن اتاق سر كند  یك تخت كه هست

  گفتم : خودت گفتی  ما اینجا غریبیم  نمی شناسیم اش

  آنه گفت : زبان قشنگی است

  گفتم صبح چی ؟

  گفت :  فقط  قشنگ نیست  یك طوری است  مثل  شیشه نه مثل  یخ  به سفیدی  و سردی  یخ    با رنگ  هم نمی شود نشانش داد تا رنگ  سبزی  روی بوم  بریزم  و یك سبز  قهوه ای  برای درخت های آن  طرف  و  به جای   آن سایه ی دورتر كه جنگل  است  سیاه كم رنگی درست كنم   رنگ شان  عوض  می شود  من آنجا  را  نگاه  می كنم  نه بوم را  مثل وقتی  تایپ می كنیم  باز نمی شود

  بانویی گفت :  ما یك تخت اضافه داریم  اگر بخواهی  می توانی  امشب  را اینجا سر كنی

  دستی  تكان داد :  نه  من زیر آسمان می خوابم

  بانویی یك بسته شیرینی  زنجفیلی  آورده بود  باز كرد  و  تعارف كرد  آنه پرسید چی هست ؟  از چی درست شده؟

بانویی  توضیح  داد  آنه برداشته بود  و چشم بسته  حتما  به مزه فكر  می كرد  گفت : خوش مزه است  ( بلند شده بود )  من  یك نمونه  از كارهام دارم  عكس  است  مال نمایشگاهم

و  رفت بیرون بانویی گفت : عجیب است  همین طور آمد در زد و راحت آمد  تو همه چیزش  را گفت از شوهر سابقش  گفت و دعواهاشان  و بعد از دخترش  از خانهاش  كه نزدیك  هانوفر  است  گفت كه :  شنیده ام  اینجا هنرمندان زندگی  می كنند  گفتم كه : نه بنیاد  هر به چند ماهی  كسانی  را از سراسر  جهان دعوت می كند  ما هم دعوت شده ایم  و امروز  صبح  رسیده ایم

 در زدند  آنه بود   یك پوستر بزرگ  و یك كارت پستال دستش  بود  به بانویی  داد  اینجا  و آنجا  طرح چمن  و درخت  و سایه ی  تپه ای  به حدس می شد فهمید كه چیست  یا فقط رنگ بود  و سایه ای  از قهوای  در سبز  و یا تهم  شاخه ای  معلق بر سفیدی  متن افق

گفتم : صبح  پس كو ؟

 نشسته بود  و با دسته ی  فنجان  خالی اش  بازی می كرد  گفت  :  بهار  كه می شود  راه  می افتم   اما  فقط  بعضی  روزها  صبح می شود وقتی  ابر نباشد

گفتم : كسی  هم نمی خرد

بلند خندید  : من مشهور نیستم

 بانویی پرسید : هیچ وقت  كسی  مزاحمت نشده   رهگذری    مستی ؟

منچیزی ندارم

خودت چی   زیبایی   زنی ؟

شوهرم می گفت : آخرش  كشته می شوی  گفتم  من كه می میرم  بگذار  این طور باشد  چه فایده دارد پیر  بشوم  و دیگر نتوانم  خانه ها  را  رنگ  بزنم ؟

بلند شد گفت :  باید بروم  یك جای  تازه پیدا كنم  شاید هم رفتم همان جای  دیشب  جای دنجی است ( به بانویی  نگاه كرد )  متشكرم   هر وقت یه كار می برم یاد تو ی افتم

  بانویی داشت  تبلیغ  نمایشگاهش  را به دیوار  سنجاق می كرد آنه گفت :  این را پارسال  كشیدم   حالا فقط  صبح می كشم   دیروز  چند تا كشیدم  خیلی خوب بود  مهربان  بود  توی  آن دره آن روبرو  افق مثل  ... مثل

بانویی گفت    : مخمل

مخمل سفید اما سرد

 و دستی  تكان داد : به امید دیدار

با هم گفتیم : به امید دیدار







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : بانویی و آنه و من، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 22 مرداد 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است