تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب ابر جلال آل احمد
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


...من دیگه چه طور می‌توانستم توی خانه پدرم بمانم؟ اصلاً دیگر توی آن خانه که بودم انگار دیوارهایش را روی قلبم گذاشته‌اند. همین پریروز این اتفاق افتاد. ولی من مگر توانستم این دو شبه، یک دقیقه در خانه پدری سر کنم؟ خیال می‌کنید اصلاً خواب به چشم‌هایم آمد؟ ابدا. تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم. انگار نه انگار که رخت خواب همیشگی‌ام بود. نه! درست مثل قبر بود. جان به سر شده بودم. تا صبح هی تویش جان کندم و هی فکر کردم. هزار خیال بد از کله‌ام گذشت. هزار خیال بد. رخت خواب همان رخت خوابی بود که سال‌ها تویش خوابیده بودم. خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می‌کرده بودم. هر بهار توی باغچه‌هایش لاله عباسی کاشته بودم؛ سر حوضش آن قدر ظرف شسته بودم؛ می‌دانستم پنجره راه آبش کی می‌گیرد و شیر آب انبارش را اگر طرف راست بپیچانی، آب هرز می‌رود. هیچ چیز فرق نکرده بود. اما من داشتم خفه می‌شدم. مثل این که برای من همه چیز فرق کرده بود. این دو روزه لب به یک استکان آب نزده‌ام. بیچاره مادرم از غصه من اگر افلیج نشود، هنر کرده است. پدرم باز همان دیروز بلند شد و رفت قم. هر وقت اتفاق بدی بیفتد، بلند می‌شود می‌رود قم. برادرم خون خودش را می‌خورد و اصلاً لام تا کام، نه با من و نه با زنش و نه با مادرم، حرف نمی‌زد. آخر چه طور ممکن است آدم نفهمد که وجود خودش باعث این همه عذاب‌هاست؟ چه طور ممکن است آدم خودش را توی یک خانه زیادی حس نکند؟ من چه طور ممکن بود نفهمم؟ دیگر می‌توانستم تحمل کنم.

امروز صبح چایی‌شان را که خوردند و برادرم رفت، من هم چادر کردم و راه افتادم. اصلاً نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم. همین طور سر گذاشتم به کوچه‌ها از این دو روزه جهنمی فرار کردم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه کار کنم. از جلوی خانه خاله‌ام رد شدم. سید اسماعیل هم سر راهم بود. ولی هیچ دلم نمی‌خواست تو بروم. نه به خانه‌ی خاله و نه به سید اسماعیل. چه دردی دوا می‌شد. و همین طور انداختم توی بازار. شلوغی بازار حالم را سر جا آورد و کمی فکر کردم. هر چه فکر کردم دیدم دیگر نمی‌توانم به خانه پدرم برگردم. با این آبروریزی! با این افتضاح! بعد از این‌که سی و چهار سال نانش را خورده‌ام و گوشه‌ی خانه‌اش نشسته‌ام! همین‌طور می‌رفتم و فکر می‌کردم. مگر آدم چرا دیوانه می‌شود؟ چرا خودش را توی آب انبار می‌اندازد؟ یا چرا تریاک می‌خورد؟ خدا آن روز نیاورد. ولی نمی‌دانید دیشب و پریشب به من چه‌ها گذشت. داشتم خفه می‌شدم. هر شب ده بار آمدم توی حیاط. ده بار رفتم روی پشت بام. چه قدر گریه کردم؟ خدا می‌داند. ولی مگر راحت شدم! حتی گریه هم راحتم نکرد. آدم این حرف‌ها را برای که بگوید؟ این حرف‌ها را اگر آدم برای کسی نگوید، دلش می‌ترکد. چه طور می‌شود تحملش را کرد. که پس از سی و چهار سال ماندن در خانه پدر، سر چهل روز، آدم را دوباره برش گردانند. و باز بیخ ریش بابا ببندند؟ حالا که مردم این حرف‌ها را می‌زنند، چرا خودم نزنم؟ آن هم خدایا خودت شاهدی که من تقصیری نداشتم. آخر من چه تقصیری داشتم؟ حتی یک جفت جوراب بی‌قابلیت هم نخواستم که برایم بخرد.

خود از خدا بی‌خبرش، از همه چیزم خبر داشت. می‌دانست چند سالم است. یک بار هم سر و رویم را دیده بود. پدرم برایش گفته بود یک بار دیدن حلال است. از قضیه موی سرم هم با خبر بود. تازه مگر خودش چه دسته گلی بود. یک آدم شل بدترکیب ریشو. با آن عینک‌های کلفت و دسته آهنی‌اش. و با آن دماغ گنده توی صورتش. خدایا تو هم اگر از او بگذری، من نمی‌گذرم. آخر من که کاغذ فدایت شوم ننوشته بودم. همه چیز راهم که خودش می‌دانست. پس چرا این بلا را سر من آورد؟ پس چرا این افتضاح را سر من در آورد؟ خدایا از او نگذر. خود لعنتی‌اش چهار بار پیش پدرم آمده بود و پایش را توی یک کفش کرده بود. خدا لعنت کند باعث و بانی را. خود لعنتی‌اش باعث و بانی بود. توی اداره وصف مرا از برادرم شنیده بود. دیگر همه کارها را خودش کرد. روزهای جمعه پیش پدرم می‌آمد و بله‌بری‌هاشان را می‌کردند و تا قرار شد جمعه دیگر بیاید و مرا یک نظر ببیند. خدایا خودت شاهدی! هنوز هم که به یاد آن دقیقه و ساعت می‌افتم، تنم می‌لرزد. یادم است از پله‌ها که بالا می‌آمد و صدای پاهایش که می‌لنگید و صدای عصایش که ترق توروق روی آجرها می‌خورد، انگار قلب من می‌خواست از جا کنده شود. انگار سر عصایش را روی قلب من می‌گذاشت. وای نمی‌دانید چه حالی داشتم. آمد یک راست رفت توی اتاق. توی اتاق برادرم که مهمان‌خانه‌مان هم بود. برادرم چند دقیقه پهلویش نشست. بعد مرا صدا کرد که آب بیاوردم و خودش به هوای سیگار آوردن بیرون رفت. من شربت درست کرده بودم. و حاضر گذاشته بودم. چادرم را روی سرم انداختم در مهمان‌خانه برسم، نصف عمر شده بودم. چهار قدم بیش‌تر نبود. اما یک عمر طول کشید. پدرم خانه نبود. برادرم هم رفته بود پایین، پیش زنش که سیگار بیاورد و مادرم دم در اتاق ایستاده بود و هی آهسته می‌گفت: «برو ننه جان! برو به امید خدا!»

ولی مگر پای من جلو می‌رفت؟ پشت در که رسیدم، دیگر طاقتم تمام شده بود. سینی از بس توی دستم لرزیده بود، نصف لیوان شربت خالی شده بود. و من نمی‌دانستم چه کار کنم. برگردم شربت را درست کنم، یا همان طور تو بروم؟ بیخ موهایم عرق کرده بود. تنم یخ کرده بود. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. خدایا اگر خودش به صدا در نمی‌آمد، من چه کار می‌کردم؟ همین طور پا به پا می‌کرم که صدای خودش بلند شد. لعنتی در آمد گفت: «خانوم! اگه شما خجالت می‌کشین، ممکنه بنده خودم بیام خدمتتون؟»

خدایا خودت شاهدی! حرفش که تمام شد، باز صدای پای چلاقش را شنیدم که روی قالی گذاشته می‌شد و آمد و در را باز کرد. و دست مرا گرفت و آهسته کشید تو. مچ دستم، هنوز که به یاد آن دقیقه می‌افتم، می‌سوزد. انگار دور مچم یک النگوی آتشین گذاشته باشند. مرا کشید تو. سینی را از دستم گرفت، روی میز گذاشت. مرا روی صندلی نشاند و خودش روبرویم نشست. من فکر کردم مبادا چادرم هم از سرم بردارد؟ ولی نه. دیگر این قدر بی‌حیا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را جمع کردم. ولی سر و صورتم و گل و گردنم پیدا بود. صورتم داغ شده بود و نمی‌دانم چه حالی بودم که او باز سر حرف را باز کرد و گفت: «خانوم!خدا خودش اجازه داده.»

و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت. و دوباره نشست. فهمیدم چرا این کار را می‌کند و بیش‌تر داغ شدم و نمی‌دانستم چه بگویم. آخر می‌بایست حرفی می‌زدم که گمان نکند گنگم. هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید. آخر برای یک دختر مثل من، که سی و چار سال توی خانه پدر، جز برادرش کسی را ندیده و از همه مردهای دیگر رو گرفته و فقط با زن‌های غریبه، آن هم توی حمام یا بازار حرف زده، چه طور ممکن است وقتی با یک مرد غریبه روبه‌رو می‌شود، دست و پایش را گم نکند؟ من که از این دخترهای مدرسه‌رفته قِرِشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غریبه را تر و خشک کرده باشم. آن هم مرد غریبه‌ای که خواستگاری آمده است. راستی لال شده بودم. و هرچه خودم را خوردم، چیزی نداشتم که بگویم. اما یک مرتبه خدا خودش به دادم رسید. همان طور که چشمم روی میز میخ‌کوب شده بود، به یاد شربت افتادم. هول هولکی گفتم: «شربت گرم می‌شه آقا!»

ولی آقا را نتوانستم درست بگویم. آب بیخ گلویم جست و حرفم را نیمه‌تمام گذاشتم. ولی او دستش که به طرف لیوان شربت رفت من جرأت بیش‌تری پیدا کردم و گفتم: «آقا سیگار میل دارین؟»

و از اتاق پریدم بیرون. وای که چه حالی داشتم! اگر برادرم نبود و باز من مجبور می‌شدم برایش سیگار هم ببرم؟! ولی خدا جوانی‌اش را ببخشد. چه برادر نازنینی است! اگر او را هم نداشتم، چه می‌کردم؟ وقتی حال مرا دید که وحشت‌زده از پله‌ها پایین می‌روم، گفت: «خواهر چته؟ مگه چی شده؟ مگه همه مردم شوهر نمی‌کنن؟»

و خودش رفت بالا و برای او سیگار برد. و دیگر کار تمام بود. این اولین مرتبه بود که او را می‌دیدم و او مرا می‌دید. خدا خودش شاهد است که وقتی توی اتاق بودم، همه‌اش دلم می‌خواست جوری بشود و او بفهمد که سرم کلاه گیس می‌گذارم.اما مگر می‌توانستم حرف بزنم؟ همان یک کلمه را هم که گفتم، جانم به لبم آمد. بعد که حالم به جا آمد، مطلب را به مادرم حالی کردم. گفت: «چیزی نیست ننه. برادرت درست می‌کنه.»

آخر من می‌دانستم که اگر از همان اول مطلب را حالی‌اش نکنیم، فایده ندارد. آخر زن او می‌شدم و او چه طور ممکن بود نفهمد که کلاه‌گیس دارم. او که دست آخر می‌فهمید، چرا از اول حالیش نکنیم؟ آخر می‌دانستم که اگر توی خانه‌اش مطلب را بفهمد، سر چهار روز کلکم را خواهد کند. ولی مگر حالا چکار کرده است؟ و مرا بگو که چه قدر شور آن مطلب را می‌زدم. خدایا، اگر تو هم از او بگذری من نمی‌گذرم. آخر من چه کرده بودم؟ چه کلاهی سرش گذاشته بودم که با من این طور رفتار کرد؟ حاضر شدم یک سال دیگر دست نگه دارد و من در این یک سال کلفتی مادر و خواهرش را بکنم. ولی نکرد. می‌دانستم که مردم می‌نشینند و می‌گویند فلانی سر چهل روز دوباره به خانه‌ی پدرش برگشت. اگر یک سال در خانه‌اش می‌ماندم، باز خودش چیزی بود. نه گمان کنید دلم برایش رفته بود ها! به خدا نه. با آن چک و چانه مرده‌شور برده‌اش و با آن پای شلش. ولی آخر ممکن بود تولی برایش راه بیندازم. و تا یک سال دیگر هم خدا خودش بزرگ بود. به همه‌ی این‌ها راضی شده بودم که دیگر نان خانه پدرم را نخورم. دیگر خسته شده بودم. سی و چهارسال صبح‌ها توی یک خانه بیدار شدن و شب توی همان خانه خوابیدن! آن هم چه خانه‌ای! سال‌های آزگار بود که هیچ خبر تازه‌ای، هیچ رفت و آمدی، هیچ عروسی، زبانم لال هیچ عزایی، در آن نشده بود. بعد از این که برادرم زن گرفت و بیا و برویی برپا شد، تنها خبر تازه خانه‌ی ما جنجال شب‌های آب بود که باز خودش چیزی بود.

و همین هم تازه ماهی یک بار بود. حتی کاسه بشقابی توی کوچه ما داد نمی‌زد. نمی‌دانید من چه می‌گویم. نمی‌خواهم بگویم خانه پدرم بد بود، ها، نه. بیچاره پدرم. اما من دیگر خسته شده بودم. چه می‌شود کرد؟ من خسته شده بودم دیگر. می‌خواستم مثلاً خانم خانه خودم باشم. خانم خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند. راضی بودم کلفتی همه‌شان را بکنم و یک سال دست نگه دارد. ولی نکرد. من حالا می‌فهمم چرا نصف بیشتر مهر را نقد داد. همه‌اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم کرده بود. که پانصد تومانش را نقد داد. و ما همه‌اش را اسباب اثاثیه خریدیم و مادرکم چهار تا تکه جهاز راه انداخت. و دویست و پنجاه تومان دیگر بر ذمه‌اش بود که وقتی مرا به خانه پدرم برگرداند گفت عده که سرآمد، خواهم داد. من حالا می‌فهمم چه قدر خر بودم! خیال می‌کنید اصلاً حرفمان شد! یا دعوایی کردیم؟ یا من بد و بی‌راهی گفتم که او این بلا را سر من در آورد؟ حاشا و للاه! در این چهل روز، حتی یک بار صدامان از در اتاق بیرون نرفت. نه صدای من و نه صدای خود پدر سوخته بدترکیبش! اما من از همان اول که دیدم باید با مادرشوهر زندگی کنم ته دلم لرزید. می‌دانید؟ آخر آدم بعضی چیزها را حس می‌کند. می‌دیدم که جنجال به پا خواهد شد و از روی ناچاری خیلی مدارا می‌کردم. باور کنید شده بودم یک سکه سیاه. با یک کلفت این رفتار نمی‌کردند. سی و چهار سال توی خونه پدرم با عزت و احترام زندگی کرده بودم و حالا شده بودم کلفت آب بیار مادرشوهر و خواهرشوهر. ولی باز هم حرفی نداشتم. باز هم راضی بودم. اصلاً به عروسیمان هم نیامدند. مادر و خواهرش را می‌گویم. دعوتشان کردیم. و نیامدند. و همین کار را خراب کرد. همین که شوهرم خودش همه کاره بود و بله‌بری‌ها را کرده بود و مادر و خواهرش هیچ‌کاره بودند. خودش می‌گفت مادر و خواهرم کاری به کار من ندارند. ولی دروغ می‌گفت. مگر می‌شود؟ مادر شیره‌ی جانش را به آدم می‌دهد. چه طور می‌شود کاری به کار آدم نداشته باشد؟ دست آخر هم خدا خودش شاهد است. همین مادر و خواهرش مرا پیش او سکه یک پول کردند.

عروسی‌مان خیلی مختصر بود.عقد و عروسی با هم بود. برادرکم قبلاً اسباب و جهازم را برده بود و خانه را مرتب کرده بود. خانه که چه می‌دانم. همه‌اش دو تا اتاق داشت. با جهاز من یکی از اتاق‌ها را مرتب کرده بودند. شب، شام که خوردیم، ما را دست به دست دادند و بردند. وای!هیچ دلم نمی‌خواهد آن شب را دوباره به یادم بیاورم. خدا نیاورد! عیش به این کوتاهی! فقط یادم است وقتی عقد تمام شد، آمد رویم را ببوسد و من توی آینه، صورت عینک‌دارش را نگاه می‌کردم.

در گوشم گفت: «واسه زیر لفظیت، یک کلاه گیس قشنگ سفارش دادم، جانم!»

و من نمی‌دانید چه حالی شدم. حتماً باید خوش‌حال می‌شدم. خوش‌حال می‌شدم که مطلب را فهمیده و به روی خودش نیاورده و با وجود همه‌ی این‌ها مرا قبول دارد. اما مثل این بود که با تخماق توی مغزم کوبیدند. دلم می‌خواست دست بکنم و از زیر عینک، چشم‌های باباقورش شده‌اش را در بیاوردم. پدرسوخته‌ی بدترکیب، وقت قحط بود که سر عقد مرا به یاد این بدبختی‌ام می‌انداخت؟ الهی خیر از عمرش نبیند! اصلاً یک لقمه شام از گلویم پایین نرفت و خون خونم را می‌خورد. و اگر توی کوچه که می‌رفتیم، آن حرف را نزده بود، معلوم نبود کارمان به کجا می‌کشید. چون من اصلاً حالم دست خودم نبود. اما خدا به دادش رسید. یعنی به دادمان رسید. توی کوچه که داشتیم به خانه‌اش می رفتیم، وسط راه، در گوشم گفت: «نمی‌خام مادر و خواهرم بفهمن. می‌دونی چرا؟» و من بی‌اختیار هوس کردم صورتش را ببوسم. اما جلوی خودم را نگه داشتم. همه‌ی بغض و کینه‌ای که در دلم عقده شده بود، آب شد. مثل این که محبتش با همین یک کلمه حرف در دلم جا گرفت. مرده‌شورش را ببرد. حالا دیگر از خودم خجالت می‌کشم که این طور گولش را خورده بودم. چه قدر خوش‌حال شده بودم. از همان جا هم بود که شست من خبردار شد. ولی به روی خودم نیاوردم. وقتی شوهر آدم دلش خوش باشد، آدم چه طور می‌تواند به دلش بد بیاورد؟ من اهمیتی ندادم. ولی از همان فردا صبح شروع شد. همان شبانه به دست‌بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود که گله کنم چرا به عروسی‌مان نیامده است. من هم دست مادرش را که بوسیدم، گله‌ام را کردم. واه، واه، روز بد نبینید. هیچ خجالت نکشید و توی روی من تازه عروس و پسرش گفت: «هیچ دلم نمی‌خاد روی عروسی رو که خودم سر عقدش نبوده‌ام، ببینم. می‌فهمین؟ دیگه مأذون نیستی دست این زنیکه رو بگیری بیاری تو اتاق من.»

درست همین جور. الهی سر تخته‌ی مرده‌شورخونه بیفتد. می‌بینید؟ از همان شب اول، کارم خراب بود. پیرسگ! ولی خودش آن قدر مهربانی کرد و آن قدر نازم را کشید که همه‌ی این‌ها را از دلم در آورد. آن شب هر جوری بود، گذشت.اصلاً شب‌ها هر جوری بود می‌گذشت. مهم روزها بود. روزها که شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها می‌ماندم. شوهرم توی محضر کار می‌کرد. روزها، تا ظهر که بر می‌گشت، و عصرها تا غروب که به خانه می‌آمد، من جهنمی داشتم. اصلاً طرف اتاقشان هم نمی‌رفتم. تنهای تنها کارم را می‌کردم. و تا می‌توانستم از توی اتاق بیرون نمی‌رفتم. دو تا اتاق خودمان را مرتب می‌کردم. همه‌ی حیاط را جارو می‌زدم. ظرف‌ها را می‌شستم. خودش قدغن کرده بود که پا به خانه خودمان هم نگذارم. و من احمق هم رضایت داده بودم. اما یک هفته که گذشت، از بس اصرار کردم، راضی شد، دو هفته یک بار شب‌های جمعه به خانه پدرم برویم. برویم شام بخوریم و برای خوابیدن برگردیم.و بعد هم دو هفته یک بار را کردم هفته‌ای یک بار. اما باز هم روزها جرأت نداشتم پا از خانه بیرون بگذارم. کاری هم نداشتم هفته‌ای یک مرتبه حمام که دیگر واجب بود.

صبح‌ها خودش هرچه لازم بود، می‌خرید و می‌داد و می‌رفت. خرجمان سوا بود. برای خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می‌خرید. می‌داد در خانه و می‌رفت. و من تا ظهر دلم به این خوش بود که دست خالی از در تو نمی‌آید. شب که می آمد، سری به اتاق مادر و خواهرش می‌زد و احوالپرسی می‌کرد و گاهی اگر چایشان به راه بود یک فنجان چایی می‌خورد و بعد پیش من می‌آمد. بدی‌اش این بود که خانه مال خودشان بود یعنی مال مادر و خواهرش. و هفته‌ی دوم بود که مرا مجبور کردند ظرف‌های آن‌ها را هم بشویم. من به این هم رضایت دادم و اگر صدا از دیوار بلند شد، از من هم بلند شد. ولی مگر جلوی زبانشان را می‌شد گرفت؟ وقتی شوهرم نبود، هزار ایراد می‌گرفتند، هزار کوفت و روفت می‌کردند. می‌آمدند از در اتاقم می‌گذشتند و نیش می‌زدند که من کلاه گیس دارم و صورتم آبله است. و چهل سالم است. ولی مگر پسرشان چه دسته گلی بود؟ و همین قضیه کلاه گیس آخرش کار را خراب کرد. آخر چه طور از آن‌ها می‌شد آن را مخفی کرد؟ از ترسم که مبادا بفهمند، باز هم به حمام محله خودمان می‌رفتم. ولی یک روز مادرش آمده بود و از دلاک حمام ما پرسیده بود. آن هم با چه حقه‌ای! خودش را به ناشناسی زده بود و برای شوهرم دل سوزانده بود که زن پیر ترشیده و آبله‌رو گرفته است. و خدا لعنت کند این دلاک‌ها را. گویا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز کرده بود و داستان کلاه گیس مرا برایش گفته بود و مسخره هم کرده بود. خدایا ازشان نگذر. مگر من چه کاری با این‌ها داشتم؟ مگر این خوش‌بختی نکبت گرفته‌ی من و این شوهر بی‌ریخت یکه نصیبم شده بود، کجای زندگی آن‌ها را تنگ کرده بود؟ چرا حسودی می‌کردند؟ خدا می‌داند چه چیزها گفته بود. روز دیگر همه‌ی این‌ها را آبگیر حمام برای من نقل کرد. حتی ادای مرا هم درآورده بود که چه طور کلاه گیسم را بر می‌دارم و سر زانویم می‌گذارم و صابون می‌زنم و شانه می‌کشم.

من البته دیگر به آن حمام نرفتم. ولی نطق هم نزدم. سر و تنم را خودم شستم و دیگر به آن جا پا نگذاشتم. آخر چه طور می‌شود توی روی این جور آدم‌ها نگاه کرد؟ به هر صورت دیگر کار از کار گذشته بود و آن چه را که نباید بفهمند، فهمیده بودند. دیگر روز من سیاه شد. شوهرم، دو سه شب، وقتی بر می‌گشت، توی اتاق آن‌ها زیادتر می‌ماند. یک شب هم همان جا شام خورد و برگشت، و من باز هم صدایم در نیامد. راستی چه قدر خر بودم! اصلاً مثل این که گناه کرده بودم. مثل این‌که گناه کار من بودم. مثل این که سر قضیه‌ی کلاه‌گیس، او را گول زده بودم! اصلاً در نیامدم یک کلمه حرف به او بزنم. تازه همه‌ی این‌ها چیزی نبود. بعد هم مجبورم کرد خرجمان را یکی کنیم. و صبح و شام توی اتاق آن‌ها برویم و شام و ناهار بخوریم. و دیگر غذا از گلوی من پایین نمی‌رفت. خدایا من چه قدر خر بودم! همه‌ی این بلاها را سر من آوردند و صدای من در نیامد! آخر چرا فکر نکردم؟ چرا شوهرم را وادار نکردم از مادر و خواهرش جدا شود؟ حاضر بودم توی طویله زندگی کنم، ولی تنها باشم. خاک بر سرم کنند! که همین طور دست روی دست گذاشتم و هرچه بار کردند کشیدم.

همه‌اش تقصیر خودم بود. سی و چهار سال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را یاد گرفتم. آخر چرا نکردم در این سی و چهار سال، هنری پیدا کنم؟ خط و سوادی پیدا کنم؟ می‌توانستم ماهی شندرغاز پس‌انداز کنم و مثل بتول خانم عمه قزی، یک چرخ زنگل قسطی بخرم و برای خودم خیاطی کنم. دخترهای همسایه‌مان می‌رفتند جوراب‌بافی و سر یک سال، خودشان چرخ جوراب‌بافی خریدند و نانشان را که در می‌آوردند هیچ، جهاز عروسی‌شان هم خودشان درست کردند؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد. برادرکم چه قدر باهام سرو کله زد که سواد یادم بدهد. ولی من بی‌عرضه! من خاک برسر! همه‌اش تقصیر خودم بود. حالا می‌فهمم. این دو روزه همه‌اش این فکرها را می‌کردم که آن همه خیال بد به کله‌ام زده بود. سی و چهار سال گوشه‌ی خانه پدرم نشستم و عزای کلاه گیسم را گرفتم. عزای بدترکیبی‌ام را گرفتم. عزای شوهر نکردن را گرفتم. مگر همه‌ی زن‌ها پنجه‌ی آفتاب‌اند؟ مگر این همه مردم که کلاه گیس می‌گذارند، چه عیبی دارند؟ مگر تنها من آبله‌رو بودم؟ همه‌اش تقصیر خودم بود. هی نشستم و هی کوفت و روفت مادر و خواهرش را شنیدم. هی گذاشتم برود ور دلشان بنشیند و از زبانشان بد و بی‌راه مرا بشنود. تا از نظرش افتادم. دیگر از نظر افتادم که افتادم. شب آخر وقتی از اتاق مادرش درآمد، دیگر لباس‌هایش را نکند و همان دم در اتاق ایستاد و گفت: «دلت نمی‌خاد بریم خونه پدرت؟»

و من یکهو دلم ریخت تو.دو شب پیش، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بودیم و شام هم آن‌جا بودیم و من یکهو فهمیدم چه خبر است. شستم خبردار شد. گفتم: « میل خودتونه!»

و دیگر چیزی نگفتم. همین طور ساکت نشسته بودم و جورابش را وصله می‌کردم. باز پرسید و من باز همان جواب را دادم. آخر گفت: «بلند شو بریم جانم. پاشو بریم احوالی بپرسیم.»

من خر را بگو که باز به خودم امید دادم که شاید از این خبرها نباشد. دست بغچه را جمع کردم. چادرم را انداختم سرم و راه افتادم. تو راه هیچ حرفی نزدیم، نه من چیزی گفتم و نه او. شام نخورده بودیم. دیگ سر اجاق بود و می‌بایست من می‌کشیدم و تو اتاق مادرش می‌بردم و با هم شام می‌خوردیم. ولی دیگ سر بار بود که ما راه افتادیم. دل من شوری می‌زد که نگو. مثل این‌که می‌دانستم چه بلایی بر سرم می‌خواهد بیاورد. ولی باز به روی خودم نمی‌آوردم.

خانه‌مان زیاد دور نبود. وقتی رسیدیم - من در که می‌زدم - درست همان حالی را داشتم که آن روز هم پشت در اتاق مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و کشید تو. شاید بدتر از آن روز هم بودم. سر تا پا می‌لرزیدم. برادرم آمد و در را باز کرد. من همچه که چشمم به برادرم افتاد مثل این‌که همه غم دنیا را فراموش کردم. اصلاً یادم رفت که چه خبرها شده است. برادرم هیچ به روی خودش نیاورد. سلام و احوال‌پرسی کرد و رفتیم تو. از دالان هم گذشتیم. و توی حیاط که رسیدیم، زن برادرم توی حیاط بود و مادرم از پنجره اتاق بالا سر کشیده بود که ببیند کیست و از پشت سرم می‌آمد. وسط حیاط که رسیدیم، نکبتی بلند بلند رو به همه گفت: «این فاطمه خانمتون. دستتون سپرده. دیگه نگذارین برگرده.»

و من تا آمدم فریاد بزنم: «آخه چرا؟ من نمی مونم. همین جوری ولت نمی‌کنم.»

که با همان پای افلیجش پرید توی دالان و در کوچه را پشت سر خودش بست. و من همان طور فریاد می‌زدم: «نمی‌مونم. ولت نمی‌کنم.»

گریه را سردادم و حالا گریه نکن کی گریه کن. مادرک بیچاره‌ام خودش را هولکی رساند به و مرا برد بالا و هی می‌پرسید: «مگر چه شده؟»

و من چه طور می‌توانستم برایش بگویم که هیچ طور نشده؟ نه دعوایی، نه حرف و سخنی، نه بگو و بشنوی. گریه‌ام که آرام شد، گفتم باهاش دعوا کرده‌ام. به خودش و مادرش فحش داده‌ام و اله و بله کرده‌ام. و همه‌اش دروغ! چه طور می‌توانستم بگویم هیچ خبری نشده و این پدرسوخته‌ی نکبتی، به همان آسانی که مرا گرفته، برم داشته آورده، در خانه پدرم سپرده و رفته؟ ولی دیگر کار از کار گذشته بود. مردکه‌ی نکبتی رفته بود که رفته بود. فردا هم رفته بود اداره برادرم و حالیش کرده بود که مرا طلاق داده، و عده‌ام که سر آمد بقیه‌ی مهرم را خواهد داد. و گفته بود یکی را بفرستید اسباب و اثاثیه فاطمه خانم را جمع کند و ببرد. می‌بینید؟ مادرم هم می‌دانست که همه قضایا زیر سر مادر و خواهرش است. ولی آخر من چطور می‌توانستم باز هم توی خانه پدرم بمانم؟ چطور می‌توانستم؟ این دو روزی که در آن جا سر کردم، درست مثل اینکه توی زندان بودم. کاش توی زندان بودم. آن جا اقلاً آدم از دیدن مادر و پدرش آب نمی‌شود. و توی زمین فرو نمی‌رود. از نگاه‌های زن برادرش این قدر خجالت نمی‌کشد. دیوارهای خانه‌مان را که این قدر به آن‌ها مأنوس بودم، انگار روی قلبم گذاشته بودند. انگار طاق اتاق را روی سرم گذاشته بودند. نه یک استکان آب لب زدم و نه یک لقمه غذا از گلویم پایین رفت. بیچاره مادرکم! اگر از غصه افلیج نشود، هنر کرده است. و بیچاره برادرم که حتماً نه رویش می‌شود برود اسباب و اثاثیه مرا بیاورد، و نه کار دیگری از دستش بر می‌آید. آخر این مردکه بدقواره، خودش توی محضر کار می‌کند و همه راه و چاه‌ها را بلد است. جایی نخوابیده بود که آّب زیرش را بگیرد.

از کجا که سر هزار تا بدبخت دیگر، عین همین بلا را نیاورده باشد؟ اما نه. هیچ پدرسوخته‌ی پپه‌ای از من پپه‌تر و بدبخت‌تر نیست. و مادر و خواهرش را بگو که هی به رخ من می‌کشیدند که خانه‌ی فلانی و فلانی برای پسرشان خواستگاری رفته‌اند! ولی کدام پدرسوخته‌ای حاضر می‌شود با این ارنعوت‌های مرده‌شوربرده سر کند؟ جز من خاک بر سر؟ که هی دست روی دست گذاشتم و نشستم تا این یک کف دست زندگی‌ام را روی سرم خراب کردند؟







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 7 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


از در باغ آسایشگاه پا به درون گذاشتم هنوز اثری از ترس و وحشت پیشین را با خود داشتم. وحشت از ورود به یک جای ناشناس. وحشتی که وقتی بچه بودم از ورود به جلسه‌ی امتحان در خودم حس می‌کردم.

با دوستم که طبیب آسایشگاه بود قرار گذاشته بودم ساعت ده صبح خودم را به شاه‌آباد برسانم. اوایل مهر بود و هنوز بیمارها در فضای آزاد زندگی می‌کردند. از همان دم در، تخت‌های چوبی و آهنی را ردیف، پهلوی هم، روی زمین گذاشته بودند. و بالای هر ردیفی از آن‌ها یک طاقه‌ی بنلد و دراز برزنت کشیده بودند. کناره‌ی ملافه‌های سفید و چرک‌مُرد بسترها، روی خاک افتاده بود و سایه‌بان بالاسر تخت‌ها را گرد گرفته بود و اولین برگ‌های خزان‌زده‌ی چنارهای بلند باغ گله به گله روی آن نشسته بود. فقط راهرو و قیر ریز وسط باغ که به صحنه‌ی نمایش منتهی می‌شد خالی بود. همه جا، کنار باغچه‌ها، دور حوض‌ها، زیر ردیف درخت‌ها، کنار جوی‌های آب که گرچه صاف و زلال و حتماً سرد بود، ولی هوسی برای آشامیدن نمی‌انگیخت، کنار ساختمان‌ها، روی مهتابی‌ها و ایوان‌ها و همه جای دیگر در پستی‌ها و بلندی‌های باغ، تخت‌ها پهلوی هم ردیف شده بودند و روی آن‌ها آدم‌های مسلول دراز کشیده بودند، یا نیم‌خیز نشسته بودند. و همه‌ی آن‌ها وقتی از پهلوی‌شان می‌گذشتیم با قیافه‌های مات و مهتابی و با چشم‌های بیمارانه‌ی درشت و گود افتاده به ما می‌نگریستند. شاید این نگاه‌های عجیب بود که چنان خواهشی را کم کم در دل من افروخت. نمی‌دانم. ولی همه‌شان این نگاه را داشتند. در قسمت زنانه و مردانه، در قسمت‌های عمومی و خصوصی و هر جای دیگر که دوست طبیبم مرا با خود برد، همه این نگاه را داشتند.

وقتی از راه رسیده بودم، دوستم گفته بود که تا ساعت یازده سینه‌ی زن‌ها را پشت دستگاه معاینه می‌کنند. و نوبت مردها از آن ساعت به بعد است. و در فرصتی که داشتیم از او خواستم مرا در باغ آسایشگاه و همه‌ی قسمت‌های مختلف آن بگرداند. و حالا دو نفری از کنار ردیف تخت خواب‌ها می‌گذشتیم. و من که در یک نظر لیوان‌های فلزی، دولابچه‌های کوچک کنار تخت‌ها، تنگ‌های لب شکسته‌ی آب و گاهی رادیوهای باتری‌دار، و خیلی به ندرت کتاب، و کمی بیش‌تر روزنامه و مجله‌های مصور، و همه جا شیشه‌های دوا و ملافه‌های روی خاک افتاده را دیده بودم، من که در یک نظر به این زندگی چندش‌آور و موقتی بیماران آشنا شده بودم و در خودم پرهیزی و احتیاطی نسبت به آن چه در آن جا دیده بودم حس می‌کردم، اکنون فرصت داشتم که با دقت به این چشم‌های فرونشسته و گودافتاده بنگرم که نگاه‌های عجیبی داشتند و از همان برخورد اول مرا به خود جلب کرده بودند.

من اگر نقاش بودم و می‌خواستم آن قیافه‌ها را، قیافه‌های بیماران آسایشگاه را، برای خودم بکشم فقط دو چشم گود افتاده و پُرولع، روی هر بستری می‌گذاشتم. در میان هر بستری جز این دو چشم حریص و نگران و جز ملافه‌های چرکمرد که تمام بدن بیماران را پوشانده بود، و گاهی نیز دست‌های زردرنگ با استخوان‌های برآمده، چیز دیگری دیده نمی‌شد. اما نگاه‌ها! راستی نگاه‌های عجیبی بود. من برای خودم در میان نگاه‌های مردم کوچه و بازار و محافلی که دیده بوده‌ام و دیده‌ام و حتی از میان نگاه چهارپایان خیلی چیزها توانسته‌ام دریابم. نگاه پاسبان‌های راهنما به تاکسی‌های عجول و مزاحم، نگاهی که یک مستخدم کافه به مشتری تازه‌واردی می‌افکند، نگاه کنجکاو و سرگردان فاحشه‌ای که تا نیمه‌شب به انتظار مشتری پشت میز کافه‌ای می‌نشیند، نگاه پیرمردها به جوان‌ها، نگاه حریص سگ گرسنه‌ای که دم قصابی کشیک می‌دهد، نگاه التماس‌کننده‌ای که فروشنده‌های بازار دارند، نگاه دو رفیق فراق‌کشیده که تازه به هم رسیده‌اند و نمی‌دانند از کجا شروع کنند، نگاه معصوم گاوی که در چراگاه، همچنان که نشخوار می‌کند انگار به چیزی گوش می‌دهد. نگاه رئیس به خدمتکار پیری که نمی‌تواند بیرونش کند و نه می‌تواند کاری از او بکشد، نگاه فقرا به مردمی که شب عید از در شیرینی‌فروشی‌ها بیرون می‌آیند، و خیلی نگاه‌های دیگر را دیده‌ام و شناخته‌ام. اما این یکی نگاه دیگری بود. نگاهی بود که تاکنون نشناخته بودم. نگاهی بود که شاید همه‌ی بیمارها، همه‌ی مسلول‌های آسایشگاه داشتند.

این نگاه‌ها به قدری مرا ناراحت کرد که اول یکی دو بار سرم را برگرداندم و از نگاه‌ها فرار کردم. ولی سرم را به هر طرف که می‌کردم دو چشم گود افتاده‌ی محزون، همین نگاه نافذ را به روی من دوخته بود. مثل این که من شاخ در آورده بودم که این طور نگاهم می‌کردند. دکتر، دوستم را می‌گویم، او حتماً با روپوش سفیدش و گوشی درازی که به دست داشت برای آن‌ها خیلی عادی بود ولی من، یک تازه‌وارد، یک ناآشنا، آدمی که لابد آن‌ها خیال می‌کردند سالم است... آهاه... پیدا کردم. خودش را گیر آوردم. من شاخ در نیاورده بودم. بلکه آن‌ها خیال می‌کردند سالمم، مسلول نیستم. و همین وقت بود که در دلم با خود، ولی خطاب به آن‌ها، گفتم: «نه دوستان من! نه. من سالم نیستم. شاید من هم مثل شما مسلول باشم. وگرنه چه آزاری داشتم که این جا بیایم؟ چرا این طور نگاهم می‌کنید؟ چرا؟ ترحمی که از نگاه شما بر می‌آید برای من اثری از کینه و نفرت را هم با خود دارد. و من تاب این یکی را ندارم. چرا این طور نگاهم می‌کنید؟» و بعد عجیب این بود که نه تنها دیگر از نگاه‌ها وحشتی نداشتم، حتی از آن وحشت پیشین نیز دیگر خبری نبود. جای آن وحشت را کم‌کم هم‌دردی و محبتی داشت پر می‌ساخت. و من با ولع و اشتیاق راست در چشم آن‌ها، همه‌ی آن‌ها، از زن و مرد، چشم می‌دوختم و جز این به هیچ چیز دیگری نمی‌نگریستم. و از این پس بود که تارهایی از شادی و سرور در دلم، در اندرون فکر و شعورم به لرزه درآمد.

در قسمت زنانه، دخترهای زیبا بودند که صورت‌های استخوانی و هاله‌ی دور چشم‌شان هنوز نتوانسته بود صورتکی یا سایه‌ای بر روی زیبایی پیش از بیماری‌شان بیفکند. حتی آن‌ها هم از این نمی‌هراسیدند که آن نگاه را داشته باشند و با همان حرص و ولع مرا برانداز کنند، مرا؛ به عقیده‌ی خودشان یک آدم سالم را! همه با همان اصرار و با همان چشم‌های گود افتاده و مات و بیمار نگاهم می‌کردند. و من در ته دلم به سادگی آن‌ها می‌خندیدم و همه‌شان را به یک ساعت دیگر وعده می‌دادم.

بعد به طرف ساختمان اصلی آسایشگاه رفتیم که اتاق عکس‌برداری و ابزار هوا دادن به دور ریه‌ها در آن بود. از پلکانی که خاک ریز باغ را به در ساختمان پیوست و اطراف آن هم باز ردیف تخت خواب‌ها بود، پایین و به درون ساختمان خزیدم که اتاق‌هایش کمابیش خالی بود. و دیوار روغن‌زده‌ی راهروها پوشیده بود از اوراقی که سلامتی را به آدم تلقین می‌کرد. سلامتی بخش‌نامه‌ای را. سلامتی روی کاغذ را: «خوب نفس بکشید. خوب بخورید. استراحت کنید. بلند حرف نزنید.» و خنده‌ام گرفت. و از فکرم گذشت که «چه مسخره! هرگز این نسخه‌های بخش‌نامه‌ای نمی‌تواند سلامتی را به آدم برگرداند.» و دیگر مصمم بودم.

هنوز زن‌ها پشت در اتاق معاینه‌ی سینه نشسته بودند. و هنوز وقت باقی بود. زن‌ها با چادر نمازهای رنگارنگ، که اغلب روی دوش‌شان افتاده بود، و مردها با شنل‌های ارمک آسایشگاه گُله به گُله در راهرو ایستاده بودند و آهسته آهسته حرف می‌زدند. اما دیگر این‌جا آن نگاه‌ها نبود. یا شاید دیگر من به نگاه‌ها عادی شده بودم. در یک اتاق باز بود و دو سه نفر داشتند بلایی به سر یک بیمار می‌آوردند. اول نفهمیدم چه می‌کنند. و چندشم شد. خیال کردم راستی دارند بلایی به سر آن بیچاره می‌آوردند. و از بیمار شنل به دوشی که کنار در ایستاده بود پرسیدم. پیش از این که جوابی بدهد ناگهان برق آن نگاه در چشمش جهید. برق نگاه طوری زننده بود که من اصلاً از سؤالی که کرده بودم پشیمان شدم. ولی دیگر او داشت می‌گفت که: «آب سینه‌اش را می‌گیرند.» این را گفت و شنلش را به خودش پیچید و رفت. او را، بیمار را، روی نیمکتی نشانده بودند، سینه‌اش را ا ز جلو به پشتی یک صندلی تکیه داده بودند و لوله‌ای به پشتش وصل کرده بودند که آب سینه‌اش را می‌کشید و توی شیشه‌ی دهن گشاده‌ای که روی میز، کنار دست‌شان گذاشته بودند، می‌ریخت. آب صورتی رنگ بود و شیشه از نیمه هم گذشته بود. دیگر از چندش هم گذشته بود و نفرتم گرفت. آن وحشت پیشین باز به سراغم آمد. این بار تارهای هراس در دلم به لرزه درآمده بود.

به سراغ دوست طبیبم رفتم که مرا تنها گذاشته بود و وقتی دانستم هوایی که به درون قفسه‌ی سینه می‌دهند بعدها این طور به صورت مایع در می‌آید، و نیز بیماری هر کس به اندازه‌ی قرمزی آبی است که از سینه‌اش می‌گیرند، باز راحت شدم و نفرتم آب شد و به صورت عرقی که بر تنم نشسته بود بیرون آمد. خودم را به درون اتاق کشاندم و ساکت و آرام روی نیمکت دیگری، کنار اتاق نشستم. و نه به طوری که توجه دیگران را جلب کنم، به بیمار می‌نگریستم که سرش را به زیر انداخته بود، به کف صندلی می‌نگریست و دست‌هایش با چیزی روی صندلی بازی می‌کرد. عین خیالش نبود. انگار مشت و مالش می‌دادند. بی خیالی او مرا باز هم آسوده‌تر ساخت و حتم کردم که صحبت از بلایی که به سرش بیاورند در کار نیست. دو سه نفر سفیدپوش با او ور می‌رفتند. شیشه‌ی دهان‌گشاد داشت پر می‌شد. من غرق تماشا بودم و داشتم تخم محبتی در دلم می‌کاشتم که یکی در گوشم گفت:

- آقا می‌دونین... بعضی وقتا سه تا شیشه آب از سینه‌ی آدم می‌گیرن. پریروز نوبت من بود. یه شیشه و نصبی آب از سینه‌ام گرفتم.

- آهاه! که این طور؟ درد هم می‌آد؟

- نه. کرخ می‌کنن. می‌دونین؟ سوزنش آن قدر بلنده که آدم می‌ترسه. اما بهتره آدم بهش نیگا نکنه خیلی بهتره. دیگه هیچ چی نمی‌ترسه.

و تخم محبتی که در دلم کاشته بودم خیلی زود بارور شده بود و شاخ و برگ آن تمام دلم را انباشته بود. خودم را در میان دوستانم حس می‌کردم. خودم را در خانه‌ی خودم می‌دیدم. مثل این بود که زندگی خودم را داشتم می‌کردم. آن که با من حرف می‌زد شب کلاهی به سر داشت و ریش کم‌پُشت یک جوان بیست و دو ساله به هر صورتش بود و ته‌لهجه‌ی عربی داشت. گفتم:

- از نجف آمده‌اید؟

خوشحال شد و گفت:

- از کجا فهمیدین!

- می‌دانم سرداب‌های نجف چه به روزگار آدم می‌آورد.

پس از لحظه‌ای سکوت گفت:

- من الان یک سال و نیمه این جام. آخر پاییز مرخصم می‌کنن. فقط برادرم می‌دونه این جام. نذاشتم اونای دیگه بفهمن...

حرفش ناتمام بود که دوستم، گوشی به دست، آمد و مرا صدا کرد. او برخاست و سلامی به دکتر داد وقتی من خواستم دنبال دکتر از اتاق بیرون بروم، گفت:

- اینشاءالله که چیزی نباشه.

و من باز خوشحال‌تر شدم. از کجا فهمیده بود که من برای چه به آن جا آمده‌ام؟ من که چیزی برایش نگفته بودم. لابد خودش فهمیده بود. یا شاید آن نگاه در چشم من هم بوده است و او از نگاه فهمیده بوده است؟!... و مزه‌ی لذتی که از این هم دردی چشیده بودم زیر دندانم بود تا از چند راهرو گذشتیم و به اتاق معاینه رسیدیم.

اتاق همین قدر روشن بود که آدم جلوی پایش را ببیند. سیاهی باریک و بیمار آدم‌هایی که در تاریکی، کنار اتاق صف کشیده بودند؛ پیدا بود. و در میان اتاق بزرگ شیخ هیولای کج و کوله‌ی دستگاه معاینه بر زمین ایستاده بود. اگر هوا خفه نبود و تاریکی اتاق چیزی هم از روحانیت و قدس با خود داشت، درست به این می‌ماند که آدم به درون دخمه‌ی یک معبد عتیق پا گذاشته باشد. دوستم مرا به آن طرف، پای رخت‌کن برد و گفت کتم را در آوردم. کراواتم را هم باز کردم. خواستم پیراهنم را هم درآورم، گفت اگر ابریشمی نیست باشد. و همان طور با پیراهن پشت دستگاه رفتم که در تاریکی عظمتش را حس می‌کردم. سلامی به دکتری دادم که روی صندلی باریک و بلند دستگاه نشسته بود. و اتاق تاریک شد. و سردی صفحه‌ی دستگاه را روی سینه‌ام حس می‌کردم. در تاریکی فقط صورت گوشتالوی دکتر در انعکاس نور سبز و کم‌رنگ دستگاه پیدا بود که بالا و پایین می‌رفت و کنجکاوی می‌کرد. و بعد صدای او شنیده شد که دم به دم می‌گفت: «دست راست بالا»، «نفس عمیق»، «عقب گرد» و حتی صداهای نفس دیگران هم شنیده نمی‌شد. در سکوت و تاریکی اتاق و در عظمت دستگاهی که بر فراز سرم حسش می‌کردم چیزی از ابهت و قدس حی می‌شد. از گرما عرق کرده بودم و حوصله‌ام داشت سر می‌رفت که اتاق روشن شد و دکتر سر برداشت. چیزی را با دوستم پچ پچ کرد و بعد رو به من گفت:

- هیچ خبری نیست. سینه از این سالم‌تر نمی‌شه.

و مرا روانه کرد. ولی چه فایده؟ گرچه دیگر هیچ خبری نبود، اما همان پچ پچ برای من کافی بود. برای من همه چیز بود. اگر چیزی نبود پس چرا با او پچ پچ کرد؟ تا کراواتم را ببندم و کتم را بپوشم یک بار دیگر اتاق تاریک شد و روشن شد و کلمات دلداری‌دهنده‌ی دکتر شنیده شد و بعد من بیرون آمدم و از دوستم که همراهم بود درباره‌ی پچ پچ پرسیدم. خندید و همان جمله‌ی اطمینان‌دهنده را گفت و افزود:

- به شرطی که سیگار کم‌تر بکشی. دکتر می‌گفت سیگار خرابش کرده.

و من دیگر نه به دوستم گوش دادم و نه به آن جوانک ریشو که بیرون در به انتظار ایستاده بود و وقتی مرا دید که بیرون می‌آیم یک الحمدلله غلیظ گفت و خداحافظی کرد.

وقتی از در ساختمان بیرون آمدم و با دوستم خداحافظی کردم، فقط حس می‌کردم که خسته‌ام. سرم را به زیر انداختم و از نگاه کردن به هر چیز، حتی به آن چشم‌های حریص، با نگاه‌های عجیب‌شان، می‌گریختم، تا از در آسایشگاه بیرون آمدم. و وقتی به شهر رسیدم و زنم با هراس و انتظار در خانه را برویم باز کرد همان جمله‌ی دکتر را از روی بی‌حوصلگی برایش بازگو کردم و از بس پاپی می‌شد و جزئیات قضایا را خواست، نزدیک بود با او دعوا هم بکنم.

ساعت پنج بعداز ظهر بود که از خانه بیرون آمدیم. قرار شد زنم به مطب دکتر برود و نوبت بگیرد و من به دنبال عکس سینه‌ام پیش عکس‌برداری بروم و بعد زنم را در مطب ببینم. دو ماه از آن روز شاه‌آباد گذشته بود. در این مدت سیگارم زیادتر شده بود. یعنی زیادترش کرده بودم. سوز پاییزه‌ی شهریار هم کار خودش را کرده بود و سینه‌ی من دوباره خراب شده بود و سرفه‌ها می‌کردم که از شدت و فشارش چشمم برق می‌زد. نه تنها آن جمله‌ی اطمینان‌دهنده‌ی دکتر آسایشگاه که از همان روز اول فراموش شده بود، بلکه هیچ دوا و درمانی و هیچ پذیرایی و محبتی که زنم در این مدت کرده بود فایده نداشت. برای خودم یک یقین قبلی تراشیده بودم. لج کرده بودم. پچ پچ آن روزی دکتر آسایشگاه سخت در گوشم جا گرفته بود. و کم کم بدل به هیاهوی گنگ آدم‌های ناشناسی شده بود که با انگشت مرا نشان می‌دادند و در گوش هم چیزی پچ پچ می‌کردند که من به زحمت درک می‌کردم چه می‌گویند:

«وای مسلول شده... وای...»

سرفه‌ها خیال زنم را ناراحت کرده بود و چندین بار بود که به دکتر مراجعه می‌کردیم. اول، سرماخوردگی و شربت و قرص بود و بعد کم کم کار به جاهای باریک کشید. یعنی به جاهای امیدوارکننده. و قرار شد بروم از سینه‌ام، از ریه‌ها، عکس بگیرم. دو روز پیش با زنم رفته بودم و عکس هم گرفته بودم و آن روز قرار بود عکس را بگیرم و برای دکتر ببرم. نمی‌خواستم زنم بیاید و سر از کار سینه‌ام در بیاورد، و برای خودم دلیل می‌آوردم: «این آدمی که به اندازه‌ی کافی به ته و توی زندگی من، و وجود من وارد شده چه لزومی دارد به این یکی هم وارد باشد؟» نمی‌خواستم اگر هم چیزی باشد (یعنی حتم داشتم که چیزی هست) او بفهمد، به هر صورت او را روانه کردم و خودم به سراغ عکس سینه‌ام رفتم. از اتوبوس که پیاده شدم یادم است سیگارم را توی جوی خیابان انداختم و به درون رفتم. توی راهرو سه چهار نفری نشسته بودند و باد سرد پاییز از لای پنجره‌های راهرو نفوذ می‌کرد. سیگار دیگری آتش زدم و در را باز کردم. یک زن چادری هم بود که بچه‌اش را به بغل داشت. سلامی کردم و اجازه گرفتم و نشستم. چند لحظه با نگاه روی میز دکتر دنبال زیر سیگاری گشتم و بعد که آن را زیر یک پاکت بزرگ یافتم برخاستم و با یک اجازه‌ی دیگر آن را برداشتم و نشستم. تازه نشسته بودم که دکتر سرش را از روی چیزی که می‌نوشت برداشت و سایه‌ای از خنده روی صورت تازه تراشیده‌اش افتاد که از آن بوی تمسخر می‌آمد. بعد دوباره سرش را روی دستش خم کرد. خوشم نیامد. دلم می‌خواست جوابی به او داده باشم. وقتی آن زن چادری راه افتاد و بچه‌اش را با خود برد، پرسیدم:

- آقای دکتر چرا این دستگاه‌تان این قدر گنده است؟

خنده‌ای زیرکانه کرد و گفت:

- برای این که مردم باورشان بشه.

- با همه به این صراحت حرف می‌زنید؟

دیگر چیزی نگفت و نمره‌ی رسید عکس مرا پرسید و به دنبال آن میان پاکت‌های بزرگ سیاه به جست و جو پرداخت. سر و وضع مرتبی داشت. روپوش سفیدش انگار تازه از زیر اتو درآمده بود و سبیل کوچک سیاهش زننده‌تر از همه بود. من هنوز ناراحت نشده بودم. پرسیدم:

- آقای دکتر، دستگاه‌تان با این بزرگیش راجع به سینه‌ی ما چه عقیده دارد؟

- فعلاً که چیزی نیست.

خشک و کوتاه و بریده گفت. پیدا بود که دیگر حوصله ندارد. چیزی را که نوشته بود تا کرد. سر پاکت آن را هم بست و با پاکت بزرگ سیاه که عکس سینه‌ام در آن بود جلوی رویم گذاشت و من کلاهم را برداشتم و راه افتادم. و از شادی در پوست نمی‌گنجیدم. شادی این که او را بی‌جواب نگذاشته بودم و بیش از آن، شادی این که عاقبت مایه‌ی امیدی گیر آورده بودم. و باز همان تارهای سرور که آن روز در آسایشگاه شاه‌آباد در دلم به لرزش آمده بود. و در را پیرمرد دربان برویم باز کرد و من خود به خود دست به جیب کردم و یک اسکناس کوچک کف دستش گذاشتم. هرگز از این عادت‌ها نداشتم.

تا به مطب دکتر برسم چند بار خواستم پاکت را باز کنم. ولی همان دو کلمه‌ی دکتر برایم کافی بود. و می‌ترسیدم مبادا درون پاکت چیز دیگری نوشته باشد.از اتوبوس پیاده شدم ، پاکت بزرگ عکس را هم چون نشانه‌ی افتخاری زیر بغل گرفته بودم و گرمایی در تمام بدنم حس می‌کردم. رفتارم به قدری غرورآمیز بود که خودم هم وحشت کردم و ترسیدم با آن وضع زنم مرا ببیند. غرور خود را فرو خوردم و رفتاری بی‌اعتنا و شاید هم ترحم‌آور به خود گرفتم و از در اتاق انتظار دکتر وارد شدم. زنم با اضطراب برخاست و از میان چند نفری که منتظر بودند، گذشت و پاکت را از دستم گرفت و بی این که چیزی بپرسد عکس را در آورد و دم روشنایی ورانداز کرد. لابد گمان می‌کرد حکم سلامتی مرا به خط نستعلیق روی صفحه‌ی سیاه عکس سینه‌ام نقش کرده‌اند. گفتم:

- تو که چیزی سر در نمی‌آوری، بابا جان!

گفت:

- خوب، چه شده؟

- نمی‌دونم. چیزی هم برای دکتر نوشته. می‌گفتش فعلاً خبری نیست.

و همه‌ی این‌ها را با خونسردی گفتم. مثل این که شیطنتی در درونم بیدار شده بود. زنم با اضطراب گفت:

- یعنی بعدش...

و خواست پاکت را باز کند. نگذاشتم. همه ما را می‌پاییدند. بعضی با چشم‌های بی‌حال. دیگران با نگاهی کنجکاو. نشستیم. هنوز نوبت‌مان نشده بود. چند لحظه‌ای گذشت که آن نگاه‌ها از ما منصرف شد و من در آن حال سیگار دیگری آتش زدم. هنوز دو سه پک نزده بودم که زنم برخاست.. دستم را گرفت و با هم بیرون آمدیم. وارد کوچه‌ای شدیم و زنم سنجاقی از میان موهای خود بیرون آورد تا سر کاغذ را باز کند. به عجله قلم تراشم را درآوردم و پاکت را از دستش گرفتم و با احتیاط سر آن را باز کردم. هنوز تای کاغذ را باز نکرده بودم که آن را از دستم قاپید و من از روی شانه‌اش نگاه کردم.کاغذ بزرگی بود و سه چهار سطر بیش‌تر در میان آن نوشته نبود و فقط این جمله از سطر دوم زیر چشم من درشت شد «ناف ریه هم تیره شده است.» بقیه‌اش از بس لغات فرنگی داشت نامفهوم بود. اما یک ناراحتی درون مرا انباشته بود «پس چرا خندید؟ چرا مسخرگی کرد؟ او که می‌دانست چرا مسخرگی کرد؟» و بیش از این فرصت نبود که به دکتر عکس‌بردار با روپوش تازه از زیر اتو درآمده‌اش بیندیشم. و همچنان که به کاغذ می‌نگریستم، به کاغذی که دیگر هیچ بود و هیچ نوشته‌ای نداشت و هیچ دستی آن را تا نکرده بود یک مرتبه به صرافت افتاده بودم که: « تنبل! چرا زودتر بازش نکردی؟ تنبل!» و تارهای سرور با مضراب «ناف تار ریه» در دلم به لرزه درآمده بود و آن نگاه‌ها زنده شده بود و آن صورت‌های استخوانی و تنگ‌های لب شکسته و ملافه‌های چرکمرد پیش چشمم جان گرفته بودند و بیمارها روی تخت‌های چوبی و آهنی خود ردیف خوابیده بودند...

بوق ماشینی که می‌خواست از کوچه بپیچد هشیارم کرد. زنم به کاغذ ماتش برده بود. دستش را گرفتم و کناری کشیدم. کاغذ را تا کردم و سر پاکت را با همان احتیاط بستم و زنم که پیدا بود دیگر طاقتش تمام شده، پرسید:

- خوب؟...

و مثل این بود که گریه می‌کرد. در جوابش به سادگی و بی‌اعتنایی گفتم:

- خوب، چه می‌شه کرد؟

و دیدم که طاقتش را ندارد. شیطنت را به زحمت زیر دندانم کوبیدم و افزودم:

- چیزی که نیست. حتماً نیست. ما که سر در نمی‌آوریم بابا جان. حالا توصبر کن...

- سر در نمی‌آوریم کدومه؟ مگه فارسی نمی‌فهمی؟

گره به صدایم آوردم و گفتم:

- نگفتم وازش نکن؟

و ملایم تر افزودم:

- تو سر در می‌آری؟ ناف ریه کجاست؟...

اما در دلم جشنی برپا بود. آرزوها بیدار شده بودند و از میان کلمات نامه‌ای که دزدکی بازش کرده بودیم دف و سنجی فراهم آورده بودند و به نشاط می‌زدند و می‌کوبیدند. زنم را با خودم کشیدم و از در خانه‌ی دکتر وارد شدیم. اتاق انتظار باز هم پر بود.اما یکی به نوبت ما مانده بود. نشستیم. و حس می‌کردم که در درون زنم چه‌ها می‌گذرد. زیاد نمی‌توانستم دروغ بگویم. چون تحمل این را هم نداشتم که به او این طور سخت بگذرد. و یادم است باز هم تا نوبت‌مان برسد چیزها برایش گفتم و دلداری‌ها دادم. به گوشش خواندم که اگر چیزی باشد برای او بیش از همه خطر دارد و آن وقت دیگر نباید با هم باشیم واگر هم من راضی نشوم، خود او نباید قبول کند از این حرف‌ها...

و بعد نوبتمان رسید. زنم به عجله برخاست و من آرام دنبال او، عکس به بغل، پا به درون اتاق دکتر گذاشتیم. سلامی کردیم و نشستیم. همان اتاق و اثاث مرتب و براق بود و همان دکتر چاق و یکتا پیراهن که بیش‌تر به درد قصابی می‌خورد و من در هر دو سه بار که پیش او رفته بودم روی میزش دنبال کارد تیز بلند قصابی گشته بودم. پاکت و عکس را روی میزش گذاشتم و نشستم. دکتر احوالم را پرسید و عکس را در آورد و روی شیشه‌ی مات نورافکنی که کنار دستش بود گذاشت. بعد چراغ پرنور اتاق را خاموش کرد و در نوری که از زیر به صفحه‌ی سیاه عکس می‌تابید آن را وارسی کرد. استخوان‌های ترقوه دنده‌ها و پیچش آن‌ها به پشت، و سایه‌ای از ستون فقرات و استخوان‌های دیگری که من نمی‌شناختم پیدا بود. به یادم افتاد که بارها پیش روی آینه همین استخوان‌ها را زیر پوست بدنم شناخته بودم و با هر کدام آن‌ها آشنا شده بودم. آیا با این اسکلت فرق زیادی داشتم؟ و بعد به یاد آن روزی افتادم که پای دستگاه عکس‌برداری لخت شده بودم و در سرمای چندش آوری که حس می‌کردم، صفحه‌ی دستگاه را به سینه‌ام چسبانده بودند و آزارم می‌دادند. دستگاه عکس‌برداری بسیار بزرگ‌تر از دستگاه آسایشگاه بود و یادم است در نفرتی که بیش از سرما احساسش می‌کردم تمام عظمت دستگاه عکس‌برداری را - که پنج شش متر درازیش بود و تا سقف می‌رسید و پایه‌های قطور آن مثل پاهای دیوی روی زمین میخکوب شده بود - به مسخره گرفته بودم. و از خودم پرسیده بودم یعنی ممکن نیست دستگاه را کوچک‌تر از این‌ها بگیرند؟... و بعد به یادم آمد که این سؤال را از دکتر عکس‌بردار هم، همان روز که رفته بودم عکسم را بگیرم - کرده بودم. و آن جوابی که داده بود! و بعد پی بردم مسأله‌ی اساسی عکس‌برداری از سینه‌ی آدم‌ها و استخوان‌های شکسته‌ی دست و پایشان نیست. اساس آن‌ها یا امیدوار ساختن آن‌هاست. و فهمیدم که چرا آن روز اتاق معاینه‌ی آسایشگاه را شبیه معابد عتیق یافته بودم که مجسمه‌ی خدای بزرگ در سکوت و تاریکی آن، احاطه شده از پیروان و کاهنان، برپا ایستاده باشد. و چرا من هم چون مؤمنی یا زائری از پا در آمده بودم که با دلی پر از امید به پیشگاه معبودی شتافته باشم.

اما آن یکی، دستگاه عکس‌برداری آن دکتر اتوکشیده، ماشین شکنجه‌ای یا دیو آزاردهنده و نفرت‌انگیزی بود که جز ترس و وحشت، جز نفرت و سرما چیزی در من به جا نگذاشته بود. شاید آن روز سرما هم خورده بودم و سرفه‌ام شدیدتر شده بود. این مطلب را برای دکتر هم گفته بودم که تازه چراغ رومیزی‌اش را روشن کرده بود و داشت با زنم حرف می‌زد. باز صحبت از سیگار بود و زنم داشت شکایت می‌کرد. پیش خودم گفتم لابد او هم حالا جملات امیدوارکننده را تکرار خواهد کرد و درباره‌ی سیگار دستورهایی خواهد داد. خواستم درباره‌ی پاکتی که برایش آورده بودم و مطالب آن، چیزی بپرسم. ولی احتیاجی به سؤال نبود. ما که آن را خوانده بودیم. و در یک آن به سرم زد داستان باز کردن آن را برایش بگویم. ولی منصرف شدم. یعنی دکتر آن قدر سالم بود و آن قدر چاق و سرخ و سفید بود که حیفم آمد با او صمیمی باشم. او همان به درد قصابی می‌خورد. و تصمیم گرفتم دیگر یک کلمه هم با او حرف نزنم. اما دکتر چیزی نوشت و پاکت کرد، گفت:

- دیگر از تخصص من خارج است. باید به دکتر متخصص رجوع کنید.

و کاغذ را به دست زنم داد و افزود:

- این را برای معرفی‌تان نوشتم. دکتر مطمئنی است.

من سخت جا خوردم و تعجب کردم و زنم وحشت‌زده پرسید:

- چه طور آقای دکتر؟ یعنی راست راستی...؟

دکتر حرفش را برید و اطمینان داد که: «نه جانم چیزی که نیست.خودم هم می‌توانم معالجه‌اش کنم. اما بهتر است پیش متخصص ریه بروید.»

رنگ از روی زنم پریده بود که زیر بغلش را گرفتم تا برخاست. وقتی خواستم خداحافظی کنم جلو رفتم و دست دکتر را، که همان طور پشت میز نشسته بود، محکم فشردم و از ته دل تشکر کردم و وقتی از در بیرون آمدیم خودم را سرزنش می‌کردم که چرا آن قدر با دکتر بد تا کرده‌ام و او را مرتب به قصاب‌ها تشبیه کرده‌ام.

  • * *

درست یک هفته معرفی نامه‌ی دکتر را ته جیبم انداختم و هر بار که زنم می‌پرسید پیش دکتر رفته‌ای یا نه، می‌گفتم مطبش را پیدا نکردم یا رفتم و نبود و یا دروغ‌های دیگری می‌ساختم. سیگارم را باز هم زیادتر کرده بودم و سرفه همچنان شدید و خراشنده بود و شب‌ها به ضرب بخور و لعاب بهدانه سینه‌ام را آرام می‌کردم و می‌خوابیدم، می‌ترسیدم پیش این دکتر تازه که نمی‌شناختمش بروم. به خصوص که درباره‌ی او تحقیقاتی هم کرده بودم و دانسته بودم که دکتر برجسته‌ای است و بیش‌تر دوستان و آشنایانم وقتی، با قیافه‌ای بی‌اعتنا، داستان خرابی سینه‌ام را برای‌شان می‌گفتم و طلب هم‌دردی می‌کردم، اسم همان دکتر را می‌آوردند. و هر بار که اسم او را از یک آشنای تازه می‌شنیدم هراسی بیش از پیش در دلم راه می‌یافت و از مراجعه به او فراری‌تر می‌شدم.

در این مدت هرگز به فکر سینه‌ام نبودم. در کلاس و خانه و کوچه و بازار آن قدر سرفه می‌کردم تا از نفس می‌افتادم. از خرابی سینه‌ام داستان‌ها سر می‌دادم. و به محض این که سرفه‌ام بند می‌آمد سیگار آتش می‌زدم. حتی سرکلاس هم سیگار می‌کشیدم. و دل همه را به حال خود می‌سوزاندم، شاید هم دیگران را از خودم عصبانی می‌کردم. زنم هر جا نشسته بود، گریه کرده بود. از عکس سینه‌ام و از ناف ریه‌ام که تار شده است، درد دل کرده بود و گفته بود سل گرفته‌ام و دیگران را به گریه انداخته بود و چاره‌جویی کرده بود و من این‌ها را که شنیده بودم به وضعی شیطنت‌آمیز شاد شده بودم. و بعد که او دیده بود و فهمیده بود هنوز به دکتر مراجعه نکرده‌ام عصبانی شده بود و دو سه بار دعوا هم کرده بودیم. و من یک مرتبه ملتفت شدم که همه‌ی اقوام و خویشان او و خودم به جنب و جوش افتاده‌اند. مردها به احوال‌پرسی می‌آمدند، چاره‌جویی می‌کردند و تعجب می‌کردند که چرا به دکتر مراجعه نمی‌کنم. عمه خانم‌ها و پیرترها دواهای خانگی تجویز می‌کردند و از مقاربت منعم می‌داشتند. و چون خجالت می‌کشیدند مطلب را به صراحت بگویند، جان می‌کندند تا مقصود خودشان را بیان کنند. و پدرم بیست تا جوجه خریده بود و فرستاده بود که روزی دو تا بخورم.و همه‌ی این‌ها برای من سرگرمی تازه‌ای شده بود.

مرکز این همه دوندگی و جنب و جوش شده بودم. در خاطرهایی که مسلماً فراموشم کرده بودند. دوباره جا گرفته بودم. وجودم را خیلی وسیع‌تر، گسترده‌تر و جامع‌تر از ایام سلامتی‌ام می‌یافتم و از این همه شادی سر کیف بودم. با آن که سیگار زیاد می‌کشیدم، غذا هم خوب می‌خوردم. سه چهار روز درسم را تعطیل کردم و در خانه ماندم. هیچ کاری نمی‌کردم. یک جا می‌نشستم یا دراز می‌کشیدم، سیگار دود می‌کردم و به زنم ایراد می‌گرفتم و بیش از همه به گله‌ی جوجه‌ها ور می‌رفتم که حیاط کوچک اجاره‌ای مان را پر کرده بودند و به هرجا سر می‌کردند و با هر چیز ور می‌رفتند، حتی یکی‌شان توی مستراح افتاد و خفه شد و دل‌مان خیلی سوخت. اما جوجه خیلی زیاد بود. نشاط و سرزندگی آن‌ها آن قدر مرا جلب کرده بود که تقریباً همه چیز را فراموش کرده بودم. نه تنها مرگ آن یکی را، حتی سرفه‌ها هم از یادم رفته بود.

عاقبت صبح یک روز شنبه بود که شال و کلاه کردیم و زنم دستم را گرفت و پیش دکتر برد. از پیش، خودش نشانی او را پیدا کرده بود و وقت هم گرفته بود و جای هیچ بهانه‌ای برای من نگذاشته بود. عکس سینه‌ام را درست مثل ورقه‌ی امتحان که به دست معلم باید داد، زیر بغل زده بودم و راه افتادیم. دیگر از آن غرور خبری نبود، فروتنی یک شاگرد مدرسه در رفتارم هویدا بود و چیزی هم از همان وحشت پیشین را با خود داشتم. وحشت از ورود به یک جای ناشناس. وحشتی که وقتی بچه بودم از ورود به جلسه‌ی امتحان در خودم حس می‌کردم. این بار از قبل می‌دانستم که باید قضایا را ساده گرفت. یا خواهد بود و یا نخواهد بود. و یا...اما بیش از این دور نمی‌رفتم. معرفی‌نامه دست زنم بود که دربان وارد اتاق‌مان کرد. اتاق انتظاری در کار نبود. یا چون ما وقت گرفته بودیم یک سره به اتاق دکتر راهنمایی شدیم. اتاق کوچک و تمیزی بود. فرش نداشت. میز دکتر سه گوش بالای اتاق بود. پنجره‌ها را با پارچه سیاه پوشانده بودند و نورافکن کوچک پهلوی دست دکتر کار کرده و رنگ و رو رفته بود. و یک دستگاه معاینه‌ی سینه، کنار اتاق ایستاده بود. دستگاه آن قدر کوچک بود که تعجب کردم. و این میل در خاطرم برخاست که دستگاه را هل بدهم و بیندازم. حتی وقتی زنم داشت می‌نشست به آن تکیه هم دادم و حس کردم که تکان می‌خورد. هیچ اثری از آن هیولای کج و کوله و معبد عتیق در ذهنم نمانده بود. همه چیز ساده بود. در دسترس آدم بود. عادی بود. هیچ چیز مرموزی وجود نداشت. هیچ چیز، ترس‌آور و یا امیدوارکننده نبود. دستگاه‌های مختلف فشارسنج و میزان‌های مختلف، گوشه و کنار اتاق، روی میزها و طاقچه‌ها بود. توی گنجه‌های شیشه‌ای ابزار جراحی و انبر و قیچی‌های براق چیده شده بود. درست مثل دکان بقالی بود. همان طور خودمانی و ساده. حتی چراغ اتاق حباب نداشت و لخت بود.

دکتر که از در وارد شد سیگار به دست داشت. آدم میانه بالایی بود. سر طاسی داشت. یخه‌اش باز بود. هیچ به یک دکتر شباهت نداشت. حتی پشت میز نرفت. پهلوی زنم نشست و کاغذ را از او گرفت و خواند، و بعد نگاهی به من کرد که ایستاده بودم و با عکس سینه‌ام ور می‌رفتم. خواستم عکس را به او بدهم، گفت احتیاجی به آن نیست و این درست به آب سردی می‌ماند که به سرم ریخته باشند! آن چه از اغراق و ترس و امید باقی مانده بود با این آب شسته شد و فرو ریخت. و من وقتی دکتر گفت لباسم را درآوردم و روی دستگاه ایستادم، تنها خودم بودم. دیگر هیچ چیز با من نبود. و هیچ کس همراهم نبود. اول حلقم را با یک دستگاه کوچک که آینه‌اش را به پیشانی گذارده بود، دید و من همان طور که دهانم باز بود و لوله دستگاه تا ته دماغم فرو رفته بود خنده امانم نمی‌داد. بعد تسمه‌ای به بازویم بست و فشار خونم را سنجید. و بعد رفت چراغ اتاق را خاموش کرد و دستگاه به صدا درآمد. خورخور می‌کرد. صدایی می‌داد که هرگز از جثه‌اش بر نمی‌آمد، دود سیگار دکتر دماغم را می‌آزرد. از نور سبز رنگ خبری نبود. همان فرمان‌ها را داد و از پشت و رو سینه‌ام را دید و بعد ماشین از صدا افتاد. در تاریکی صدا پای دکتر شنیده شد که رفت و کلید چراغ را زد.

زنم رنگ به صورتش نبود. یا چون تازه از تاریکی درآمده بودیم این طور به نظرم آمد. اما من بر خودم مسلط بودم. دیگر همه چیز برایم تمام شده بود. دستاویز پاره شده بود و دیوارهای امید و آرزو بر سر معبد عتیق و هیولا فرو ریخته بود. دکتر درباره‌ی سیگار هیچ حرفی نداشت. دو تا شربت داد که بخورم و روغنی که به سینه بمالم و چند ناسزای مؤدبانه هم به دکتر عکس‌بردار که این همه اغراق کرده بود. اما من نمی‌توانستم این همه شکست را تحمل کنم. یک بار دیگر عکس سینه‌ام را که به گوشه‌ای افتاده بود به رخش کشیدم و «ناف تیره‌ی ریه» را به گوشش خواندم. خندید. و اشاره‌ای به دستگاه کرد که من خاموش شدم. و تا لباسم را بپوشم و زنم برخیزد، ساکت و غم‌زده ماندم، زنم شاد و شنگول حرف می‌زد و دستور غذا برایم می‌گرفت. بعد هم دوستانه از دکتر تشکر کرد که خیالش را راحت کرده است و راه افتاد. زیر بغل مرا گرفت و از در بیرون آمدیم.

و توی خیابان که رسیدیم، من پاکت سیاه و بزرگ عکس سینه‌ام را زیر بغلم حس کردم. درست به کارنامه‌ی مردودی می‌ماند که به دست یک بچه مدرسه داده باشند.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، مسلول،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 6 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


هوا سرد بود. و من در انتظار اتوبوس، روی برف‌های خیابان قدم می‌زدم و زیر پالتویم می‌لرزیدم. دو روز بود برف می‌بارید و چشم من هرگز این قدر از روشنی زننده‌ی برف آزار ندیده بود که آن روز دیده بود. نگاه چشمم هنوز هم به یاد زنندگی برف روشن روز بود و گاه گاه خیره می‌شد. اتاقی که در آن درسم را داده بودم بخاری داشت و گرم بود. ولی چه سود؟ گرما که به همراه من نمی‌آمد. باز خیابان بود و برف‌های یخ‌کرده‌ی کف آن، و باز سرما بود و انتظار اتوبوس. درسم را زودتر تمام کرده بودم. خسته نبودم، ولی سردم بود. استخوان‌های شانه‌هایم را زیر پالتویم حس می‌کردم که می‌لرزید. و من یخه‌ی پالتو را بالا کشیده بودم و در انتظار اتوبوس، کنار جوی خیابان قدم می‌زدم. برف هنوز می‌بارید. کم‌کم داشت تگرگ می‌شد. دانه‌هایش ریز بود و سنگین بود و من سرمای چندش‌آور دانه‌های برف را که از بالای یخه‌ام فرو می‌رفت و روی گردنم می‌نشست، حس می‌کردم. دو تا اتوبوس آمدند و گذشتند و نگاه چشم من در میان سیاهی شب، دنبال دانه‌های برف به زمین افتاد و سرگردان بود، دنباله دانه‌های برف که سنگین بودند و سرمای چندش‌آوری به همراه خود می‌آوردند. چرخ ماشین‌ها، قیرریز خیابان را روفته بود، ولی برف باز هم نشسته بود. و من نرمی برف را زیر پاهایم حس می‌کردم که روی هم کوبیده می‌شد و صدای درهم فشرده شدن آن را در سکوت غیرعادی سرشب می‌شنیدم که نرم بود و شنیدنی بود. زیر نور چراغ خیابان، که گرفته بود و کدر بود، دانه‌های برف در میان تاریکی نورخورده‌ی فضا، رشته‌های سفیدی از خود به جا می‌گذاشتند. رشته‌های خیالی و سفیدی که به هیچ جایی از آسمان بند نبود و فقط در تاریکی شب جان می‌گرفت. خیابان خلوت بود. یک نفر دیگر هم در انتظار اتوبوس ایستاده بود. چشم من دنبال دانه‌های برف به زمین می‌افتاد و سرگردان بود.

یک بار که زیر نور مات چراغ ایستادم، نگاه چشمم روی برف تازه‌نشسته‌ی خیابان، به جای پایی افتاد! جای پایی بود بزرگ و پهن که تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه‌های برف درست رویش را نپوشانده بود.. بی‌اختیار به فکر افتادم: «یعنی می شه؟ یعنی می‌شه جا پای من باشه؟... کاش جا پای من بود!...» یک مرتبه دیدم چه قدر دلم می‌خواهد جای پای من باشد. دیدم که چه قدر آرزو دارم جا پای من روی زمین باقی مانده باشد. نزدیک بود حتم کنم که جا پای من است. ولی کس دیگری هم بود که به انتظار اتوبوس قدم می‌زد. نگاه چشمم از لای رشته‌های خیالی و سفیدی که دانه‌های برف از خود در فضا به جا می‌گذاشتند دوباره به دنبال سرگردانی خود می‌گشت و من به این فکر می‌کردم که: « یعنی می‌شه؟...یعنی منم جا پام رو زمین باقی می‌مونه؟... کاش جا پای من بود!»

دانه‌های گرد و سنگین برف از وسط بخاری که از دهانم بر می‌آمد فرو می‌افتاد و جای پایی را که زیر نگاه من افتاده بود، می‌پوشاند. و این آرزو سخت در دل من زبانه کشیده بود. و هوا سرد بود و من هنوز زیر پالتو می‌لرزیدم و در انتظار اتوبوس، برف‌های یخ‌زده را زیر پا می‌کوفتم.

یک بار که عقب‌گرد کردم و راهی را که آمده بودم از سر گرفتم، باز نگاه چشمم به جا پاها دوخته شد. جا پاهایی که رو به من می‌آمد. و دانه‌های گرد و سنگین برف هنوز روی‌شان را نپوشانده بود. آرزو سخت‌تر در دلم زبانه کشید. و نگاه چشمم بی‌اختیار به کفش آن دیگری دوخته شد که هنوز در انتظار اتوبوس قدم می‌زد. یک نیم‌چکمه‌ی برقی به پا داشت و آجیده‌ی تخت چکمه‌اش روی برف اطراف جایی که ایستاده بود، مانده بود و برف هنوز رویش ننشسته بود. و این جا پا که بزرگ بود و پهن بود، آجیده نداشت. پاشنه و تختش از هم جدا بود و جای هفت سوراخ ریز پاشنه‌اش مانده بود. یادم است که دیگر نمی‌لرزیدم. روشن‌ترین جا پاها را برگزیدم و با احتیاط جلو رفتم. جای پای راست بود. پای راستم را برداشتم و کنار آن گذاشتم و وقتی حس کردم که برف تازه نشسته زیر تخت کفشم کوبیده شد، پایم را برداشتم و «چه خوب!...یعنی می‌شه؟...اما چه خوب!...» و شادی زودگذری که به دلم نشست گرمایی نمی‌داد و شانه‌هایم زیر پالتو باز می‌لرزید.

اتوبوسی بوق زد و من به کناری رفتم. چرخ‌های اتوبوس درست از روی جا پاها گذشت و دو قدم آن طرف‌تر ایستاد و من بالا رفتم. باز می‌لرزیدم. اتوبوس خالی بود و سرد بود. انگشت‌های پایم توی کفش یخ زده بود. از لای شیشه سوز می‌آمد. و دانه‌های برفی را که با خود می‌آورد به صورت من می‌زد. نگاه چشم من که به جلو دوخته شده بود، پشت شیشه‌ی برف گرفته‌ی ماشین که می‌رسید یخ می‌کرد و به شیشه می‌چسبید. و من فکر می‌کردم: «یعنی... خوب اینم که رو برف بود! جا پای رو برف بود. هه! جا پای رو برف به چه درد می‌خوره؟ هه! یعنی ممکنه بشه؟ با این سرما! با این پای لعنتیم که داره یخ می‌زنه؟ یعنی ممکنه؟ آخه چه طور ممکنه؟...» و دیگر سخت می‌لرزیدم. توی ماشین سرد بود. شیشه‌ها تکان می‌خورد. و صدایی می‌کرد که چندش‌آور بود. زنجیر چرخ‌ها روی برف یخ‌زده کوبیده می‌شد و صدایی می‌داد و شاگرد شوفر بلند بلند حرف می‌زد. و گاهی سرش را بیرون می‌برد و داد می‌زد.

سر چهارراه پیاده شدم. کتابم از زیر بغلم داشت می‌افتاد. حتی پاهایم داشت می‌لرزید. نزدیک بود سر بخورم. دندان‌هایم را روی هم فشردم. یخه‌ام را بالاتر کشیدم. و کتاب را زیر بغلم صاف کردم و خودم را به پیاده‌رو رساندم که برفش زیر پایم یخ زده بود و سفت شده بود و می‌دانستم که جای پایم رویش باقی نخواهد ماند. پیاده رو کنار چهارراه شلوغ بود. مردم همه تند می‌رفتند. همه دست‌هاشان را توی جیب‌های‌شان کرده بودند و نفس‌شان مثل اسب، بخار می‌کرد. همه به زیر چترهای خود پناه برده بودند و همه گرم‌شان بود. لختی‌ها و پابرهنه‌ها پیداشان نبود. یا مرده بودند و زیر برف‌ها، بی زحمتی و خرجی برای دیگران، دفن شده بودند، و یا به دخمه‌هاشان پناه برده بودند که الو کنند. حتی صورت آن‌هایی که از پهلویم می‌گذشتند می‌دیدم که گل انداخته بود و داغ بود. مثل این که از یک اتاق گرم در آمده بودند و مثل این که از حمام در آمده بودند. مثل این که گرما را با خودشان آورده بودند. همه گرم‌شان بود. دستکش‌هاشان را به دست کرده بودند و جا پاهاشان روی برف تازه نشسته می‌ماند، یا نمی‌ماند. من به این یکی کاری نداشتم. به جای پای خودم می‌اندیشیدم. به خودم می‌اندیشیدم. که زیر لباس‌هایم می‌لرزیدم. و از سرما می‌گریختم و به خودم سرکوفت می‌زدم که «می‌بینی؟ می‌بینی احمق! همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب، بخار بیرون می‌زنه، می‌بینی؟ می‌بینی پاهاشونو چه محکم ور می‌دارن؟ آره؟ تو چی می‌گی؟ تو، تو که داری از سرما زه می‌زنی. تو که داری جون می‌کنی. و جاپاتم رو هیچ چی نمی‌مونه. رو هیچ چی! نه رو برف، نه رو زمین! آره جا پات رو برفم نمی‌مونه. می‌فهمی؟ حتی رو برف!»

از جام شیشه‌ی کره‌فروشی سر چهارراه که از تو بخار کرده بود و شیارهای روشن‌تری در زمینه‌ی مات آن پایین می‌دوید، نور کدری بیرون می‌تافت. و در روشنایی آن جاده‌ای که میان پیاده‌رو پیش می‌رفت پیدا بود. شاید دو نفر به زور می‌توانستند از آن بگذرند. راهی بود که روی برف باز شده بود. جاپاها در میان آن روی هم نشسته بودند و یکدیگر را زیر گرفته بودند. گوشه‌ی راست یک پاشنه با نعل ساییده شده‌اش، تخت باریک و کوتاه یک کفش زنانه، نشانه‌ی چهار تا انگشت پای چپ که برهنه روی برف نشسته بود، آجیده‌ی یک گالش بزرگ مردانه که مطمئن به جا مانده بود و نشانه‌ی کارخانه‌ی سازنده‌اش را هم می‌شد خواند، و همه جور جاپاهای دیگر، در تنگنای راه باریکی که از میان برف‌ها پیش می‌رفت کنار هم نشسته بودند، روی هم مانده بودند و من یکباره به فکر تازه‌ای افتادم: « می‌بینی؟ می‌بینی چه طور شده؟ جاپای هیشکی سالم نمونده. سالم باقی نمونده. جاپای کی سالم مونده که مال تو بمونه؟ جاپای مردم که لازم نیس باقی بمونه. جا پای مردم بایس راه رو واز کنه. مهم اینه که راه واز شه. که جاده‌ی رو برف‌ها کوبیده بشه. جاده که واز شد دیگه جاپا به چه درد می‌خوره؟ مال تو هم همین طور. گیرم که جاپات گم بشه، عوضش تو جاده گم شده. تو جاده‌ای که از رو برف‌ها جلو می‌ره. تو جاده‌ای که مردم ازش می‌آن و می‌رن. گیرم که جاپات گم می‌شه، اما عوضش جاده واز شده، جاده‌ی میون برف‌ها...»

و این دل خوشکنکی که یافته بودم و یک دم به دلم گرمایی می‌داد، می‌توانست تسلیت‌دهنده باشد، می‌توانست خیالم را راحت کند. ولی همان وقت که در فکرم به این دل خوشکنک ور می‌رفتم، جای دیگری از ذهنم، چیز دیگری می‌گفت. جای دیگر که چه می‌دانم. شاید همان جا بود. شاید از همان جا بود که این فکر هم تراوید. ولی این فکر روشن‌تر بود و بیدارتر بود و به من هی می‌زد که: «هه؟ اما عوضش جاده واز شده! آره؟ جا پای تو گم بشه که جاده واز شه؟ آها؟ جاده، اون هم واسه‌ی آدم‌هایی که همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفس‌شون مثل اسب بخار می‌کنه! واسه اینا؟ اصلاً چرا جاده واز شه؟ چرا مردم همه به برف نزنن؟ مگه کفشش رو ندارن؟ مگه چلاقن؟ پس چرا جا پای تو گم بشه؟...» و دیگر به دل خوشکنکی که یافته بودم می‌خندیدم. با خنده‌ای تلخ و چندش‌آور. با خنده‌ای که نه روی صورتم می‌توانست بدود و نه در دلم می‌توانست راه یابد. با خنده‌ای که همان زیر دندان‌هایم کوبیدمش و اگر می‌شد زیر پا می‌انداختمش.

پیاده‌رو تاریک بود. و من از میان راهی که روی برف پیاده‌رو کوبیده شده بود، می‌گذشتم. هنوز زیر پالتو می‌لرزیدم و به خودم سرکوفت می‌زدم و دل‌خوشکنکی را که یافته بودم به مسخره گرفته بودم. وقتی توی کوچه پیچیدم که زیر نور چراغی روشن می‌شد، دانه‌های برف درشت‌تر شده بود و سبک‌تر شده بود و مثل پنبه‌ای که از دم کمان حلاج‌ها می‌پرد، تلو تلو می‌خورد و به زمین می‌نشست. پای تیر چراغ، لاشه‌ی یخ‌زده‌ی یک گربه‌ی سیاه دراز کشیده بود. و من یکهو دلم تو ریخت. «نکنه گربه‌ی خودمون باشه؟ نکنه؟...» و جلو رفتم. خواستم با نوک کفشم تکانش بدهم. به برف‌ها چسبیده بود و تکان می‌خورد. گربه‌ی خودمان بود. همان گربه‌ی سیاه و تنبل و دوست‌نداشتنی که فقط بلد بود در تاریکی راهرو و زیر پای آدم بدود و از لای درهای باز مانده‌ی اتاق‌ها دزدکی سر بکشد. همان گربه‌ی حریص و کنجکاوی که در آغاز کار خیلی سعی کرده بودم رفیقش بشوم و آخر هم موفق نشده بودم. و دیگر همیشه از این می‌ترسیدم که مبادا عاقبت در تاریکی راهرو زیر پا بگیرمش و نفسش را ببرم. دلم گرفت. دلم در میان مشت نامرئی غمی که مرا گرفته بود، فشرده شد. و دیدم که می‌خواهم همه‌ی عقده‌های دلم را سر این گناهکاری که یافته بودم در بیاورم. «آخه چرا بیرون رفتی؟ آخه چرا؟ اونم تو این سرما و یخ‌بندان. اونم رو این برف‌ها آدم‌هاش دارن زه می‌زنن. آخه چرا بیرون رفتی؟...» و همان طور که زیر پالتو می‌لرزیدم و در تاریکی پلکان از سرما می‌گریختم و کلید اتاقم مثل یک تکه یخ در دستم مانده بود، دلم تنگ بود و به خودم سرکوفت می‌زدم و از این می‌ترسیدم که «مبادا جا پام باقی نمونه... رو زمین باقی نمونه...».







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، جا پا، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 5 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


نفهمیدم از چه صدایی بیدار شدم. ولی لابد از صدای آن‌ها بود. وقتی چشم‌هایم را مالاندم و ساعتم را دیدم که چهار بعد از نیمه شب بود و نگاهی به آسمان روشن و پرستاره‌ی دم صبح انداختم و نگاهم را از آن جا به ظرف آن‌ها دوختم، دیدم که هر سه تاشان بالای سرم ایستاده بودند، هنوز با هم از رادیو صحبت می‌کردند که دزد برده. و نیز مرا صدا می‌کردند.

هنوز یک ساعت و نیم وقت بود تا بوق نکره‌ی سلطنت‌آباد، که مثل صدای گاو شروع می‌کند و کم‌کم ته می‌کشد، و درست پنج دقیقه بیدارباش دراز و ناراحت‌کننده‌اش همه‌ی فضای رستم‌آباد و درروس و لویزان و چیزر را پر می‌کند و تا نیاوران و تجریش هم می‌رود، به صدا در آید. و من که در آن صبحگاه خنک و آسایش‌بخش، ترجیح می‌دادم در وقتی دریافتم که داستان دزد و دزدی است، مثل این که گذشته باشند بخوابم، از نو آسوده شدم و باز لحاف را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم و به آسمان چشم دوختم و بعد، از چهارگوش دریچه‌ی اتاق که بازش می‌گذاشتم به درون فضای اتاقم که هنوز تاریک بود و لابد بویی از دزدها را و انعکاسی از صدای نرم پای آن‌ها را در خود داشت چشم دوختم. خوب حس می‌کردم که اگر برای خوردن صبحانه صدایم کرده بودند عصبانی می‌شدم، ناراحت می‌شدم. ولی آن وقت نه ناراحت بودم و نه عصبانی. به خصوص اگر صدای آن بوق نکره بلند شده بود و مرا مثل هر روز ساعت پنج و نیم از خواب پرانده بود حتماً خیلی بیش‌تر عصبانی می‌شدم. اصلاً من نمی‌توانم به بعضی چیزها عادت کنم. در خانه‌های متعددی که زندگی کرده‌ام، اگر در اول کار به صداهای دم صبح، به عوعوی دیروقت سگ‌های شبگرد، به صدای اولین اتوبوس‌ها که آدم‌های سحرخیز را به کارشان می‌رسانند، به صدای زنگ دوچرخه‌ی شیرفروش محل و یا به صدای دیگر از خواب می‌پریده‌ام، کم‌کم عادت کرده‌ام و یکی دو هفته که از اقامتم در آن محل گذشته است همه‌ی آن صداها، حتی زننده‌ترین‌شان نیز، برایم عادی شده بوده است، و مثل صدای نفسم و یا مثل تیک تاک ساعتم که هیچ وقت از دستم بازش نمی‌کنم، برایم آشنا و خودمانی شده بوده است. ولی به این صدای دیگر، به این بوق نکره و دراز که درست مثل صدای گاو زننده و بی‌قواره است، به این همهمه‌ی ملایم و سنگین قورخانه که به خصوص شب‌ها زننده و سرشارتر است، از وقتی به رستم‌آباد آمده‌ام تا کنون نتوانسته‌ام عادت کنم.

اصلاً صداها با هم خیلی فرق دارند. گریه‌ی بچه‌ی همسایه هم ممکن است آدم را از خواب بپراند. ولی این یکی چیز دیگری است. صداها هم انسانی و غیرانسانی دارند. و من که توی تختم دراز کشیده بودم، تازه داشتم جزئیات کار دزد را در نظر می‌آوردم که آیا چراغ دستی داشته است یا نه؟ تنها بوده است یا دسته‌ای بوده‌اند؟ چه طور از صدای آمد و رفتن‌شان، من که پای پنجره‌ی اتاقم توی حیاط، خوابیده بودم، بیدار نشده بودم؟... و این جا که رسیدم زود به فکر افتادم، که دیشب مست به رخت خواب رفته بودم. و همان دم بود که حس کردم دهانم خشک است و تشنه هستم.

رفیق هم‌خانه‌ام با زنش و مادرش اصرار داشتند که زودتر بلند شوم. و من که انگار هنوز در خواب بودم عاقبت از جا برخاستم. در اول کار، حتی وقتی لباس می‌پوشیدم، هنوز نمی‌فهمیدم چه خبر شده است. مثل این بود که نیمه‌شب است و من از تشنگی بیدار شده‌ام تا آب بخورم. ولی وقتی در کوچه را باز کردم و نردبان دزد را دیدم که هنوز پای پنجره ایستاده و به خصوص وقتی چشمم به کتاب‌ها و کاغذهایم افتاد که توی کیف دستی‌ام بود و حالا همان پای نردبان پراکنده ریخته بود، فهمیدم که دزد آمده. یعنی نه این که تا آن وقت نفهمیده بودم، بلکه دیگر حتم کردم. و تازه آن وقت بود که به اتاقم برگشتم که ببینم چه چیزها را برده است.

دزد از پنجره‌ی مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا که کسی تویش نمی‌خوابید، برچیده بود و در کوچه را باز کرده بود و رفته بود. دلم فقط برای پارچه‌ی روی رادیو سوخت که لابد رادیو را هم توی همان پیچیده بود و توی چمدان گذاشته بود که جای زیادی نداشت و همه‌ی چیزهای دیگر را هم می‌توانست همان تو جا بدهد. و بعد دلم برای کیف دستی‌ام سوخت که هم چمدان حمام بود و هم جای کتاب‌ها و کاغذهایم و هم کیف خرید بازارم و هم همه چیز دیگر. هنوز یک جفت کفش مانده بود که به پا کشیدم و به طرف کلانتری رستم‌آباد راه افتادم. هوا هنوز تاریک بود و جلوی روی من یک نفر دیگر بود که به رستم‌آباد می‌رفت و من یک باره حس کردم که دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. گچ‌فروش ده بود. که برای ما هم چند وقت قبل دو بار گچ آورده بود و به من سلام می‌کرد. قدم تند کردم، به صدای پای من برگشت و در تاریکی دم صبح سلام کرد. و من از او پرسیدم کسی را ندیده بوده است که بساطی روی دوش داشته باشد و از این طرف‌ها عبور کند؟ و او گفت نه و بعد جریان را پرسید.

که «سرکار استوار» را صدا زد. و او پیرمردی بود شکسته و واریخته که داشت دکمه‌های زیر یخه‌اش را می‌بست. توی حیاط دو سه نفر دیگر زیر لحاف‌های وصله‌دار، یک نفر هم توی ایوان، روی یک تخت سفری خوابیده بودند. از سر و صدای ما، آن که روی تخت سفری خوابیده بود و یک نفر دیگر که کنار حوض زیر لحاف نازک خود مچاله شده بود، هرکدام مثل سگی که به صدای پا از خواب بپرد، بیدار شدند. من باز هم یک سیگار آتش زدم و حالا دیگر حس می‌کردم که باید داستان را با آب و تاب بیشتری و با دلسوزی و تأثری که شایسته‌ی این گونه موارد است تعریف کنم. پاسبان‌ها گرچه پاسبان‌های کلانتری رستم‌آباد هم باشند با گچ‌فروشی ساده که به آدم سلام می‌کند فرق دارند. یعنی اقلاً رسمی‌ترند و بیش‌تر به کلمات تشریفات وابسته‌اند. گذشته از این که من تا آن وقت خونسردتر از آن بودم که «سرکار استوار» کلانتری رستم‌آباد بتواند حرف‌های مرا باور کند. همین کار را هم کردم و داستان دزدی را با شرح و بسط کافی برای آن که روی تخت سفری خوابیده بود، همان طور که کنار تختش نشسته بودم و او در بستر خود نیم‌خیز شده بود، گفتم. وقتی قسمت اساسی داستانم را می‌گفتم آن که کنار حوض خوابیده بود و به حرف‌های ما گوش می‌داد از جا پرید. آفتابه را آب کرد و به گوشه‌ای تپید و من رفتم از توی دفتر کلانتری یک صندلی آوردم. کنار تخت سفری گذاشتم و حالا دیگر درد دل می‌کردیم. و آن که روی تخت خوابیده بود و من خیال می‌کردم رئیس یا معاون کلانتری است از دزدی‌هایی که پارسال شده بود حرف می‌زد و برای لحاف‌های اطلسی که یکی از دزدها برده بود و توی چاه مخفی کرده بود، تأسف می‌خورد. مردی که با من حرف می‌زد صورت جا افتاده‌ای داشت و انگار میان خواب ریشش را تراشیده بود. پیشانی‌اش بلند بود و آن طور که خوابیده بود خیلی بیش‌تر به یک معلم شباهت داشت تا به یک پاسبان. و من به این طریق خیلی خودمانی‌تر توانستم داستانم را برای او بگویم. و در انتظار هم‌دردی‌های او باشم. از صدایش فهمیدم که دندانش عاریه است و پیدا بود که دلش می‌خواست با من هم‌دردی کند.

همه‌ی آدم‌هایی را که من در کلانتری دیدم هفت نفر بودند. و همه‌شان تنها خوابیده بودند. و من همان طور که سیگارم را می‌کشیدم، و با آن که روی تخت خوابیده بود حرف می‌زدم، گمان کردم همه‌ی پاسبان‌های کلانتری همین هفت و هشت نفرند. و در این فکر بودم که «چه بد! لابد بیچاره‌ها همیشه تنها می‌خوابن! کاش فقط شب‌های کیشیک‌شون این طور باشن. اما اگه همش همین هفت هش تا باشن؟...» و غمی که به خاطر این مطلب بر دلم نشسته بود از یادم نرفت تا وقتی که فردا دوباره به کلانتری برگشتم و روی دیوار اتاق رئیس کلانتری توانستم صورت اسامی پاسبان‌های رستم‌آباد را ببینم. و ببینم که روی هم رفته نزدیک به چهل نفر هستند. و آن وقت بود که راحت شدم و با خودم گفتم «چه خوب! همش هفت هش تاشون کشیک می‌دن. پس فقط همون کشیک‌شون تنها هستن!»

آن که آفتابه به دست بیرون رفته بود، آمد. صدایی گرم و عوامانه داشت. به جای چکمه، گیوه به پا داشت. سلاحش را توی دستمال ابریشمی بست و توی جلد چرمی‌اش که به کمر خود آویخته داشت گذاشت و یک شلاق کوتاه فرنگی‌ساز هم از توی پستویش در آورد و زیر پیش سینه‌ی کتش گذاشت و من یک باره به این فکر افتادم که «اگر وقتی دزد اومده بود بیدار می‌شدم؟ اگه قرار بود باهاش کلنجار برم؟ یعنی اصلاً بیدار می‌شدم؟ یعنی ازش می‌ترسیدم؟ خودم دم چک می‌دادم؟...» و او یخه‌اش را هم تا بالا دکمه کرده بود و جلوی آن که روی تخت سفری خوابیده بود و همان طور دراز کشیده دستورهایش را می‌داد، خبردار ایستاده بود. و دستورهایی درباره‌ی طرز کار او و سرکشی به محل دزدی و گشتن چاله چوله‌ها و حلقه قنات‌های اطراف بود. بعد هم خداحافظی کردیم و دو نفری از در کلانتری بیرون آمدیم.

دیگر هوا روشن شده بود، ولی دکان‌های ده هنوز بسته بود و کسی توی کوچه نبود. سوت کارخانه هنوز کشیده نشده بود. سیگاری به او تعارف کردم و خوب یادم است که برایش از بدی وضع زندگی معلم‌ها حرف زدم. برای آن که روی تخت سفری ایوان کلانتری خوابیده بود و من خیال می‌کردم رئیس یا معاون است، این حرف‌ها را نزده بودم. ولی برای این پاسبان گشتی که لحن گرم و عوامانه داشت حتی گفتم که فکر نمی‌کنم اصلاً بتوانم جای همین اموال را پر کنم و دست آخر هم به او وعده دادم که اگر دزد گیرم آمد انعام خوبی به او بدهم. و تا به خانه برسیم او از این واقعه‌ای که دیروز عصر برایش اتفاق افتاده بود حرف زد: دو نفر جوان هیجده بیست ساله، یک بچه‌ی هشت ده ساله را با دوچرخه آورده بوده‌اند و می‌خواسته‌اند پشت باغ‌های چیزر، با او عمل «منافی عفت» بکنند. خودش همین اصطلاح را به کار برد. پدر پسرک که خبردار شده بود، شکایت کرده بوده و او مأمور جلب آن جوانک‌ها شده بوده است. و وقتی می‌گفت حاضر بوده است آن دو را زیر شلاقش بکشد، من حرفش را باور کردم. اصلاً آن روز دلم می‌خواست همه‌ی حرف‌ها را باور کنم. حرف‌های همه کسی را. پاسبان همراه من، قدش کوتاه بود و خودش را به زحمت به قدم‌های من می‌رساند. ولی شاداب بود و هیچ مثل کسی نبود که صبح سرکار عادی و خسته‌کننده‌ی روزانه‌اش می‌رود. شوق آدمی را داشت که دارد دنبال آرزوی خود می‌دود.

به خانه که رسیدیم صبحانه حاضر بود و تا چایی خنک شود او سری به محل سرقت زد و در دیوار را با رفتاری کارآگاهانه، که ناشی‌گری از آن می‌بارید، وارسی کرد. و بعد چایی‌اش را خالی سرکشید. سوت قورخانه هم کشیده شده بود که راه افتادیم تا اطراف را بگردیم. پشت دیوار خانه‌ی مقابل، کوزه‌ی روغنی را که دزد برده بود پیدا کردیم. درش باز بود و جای پنجه‌ی یک آدم روی روغن ماسیده‌ای که ته کوزه بود، باقی مانده بود و من فکر کردم: «چه حوصله‌ای داشته؟!». کوزه را به خانه آوردیم و دنبال همان برگه را گرفتیم و تا ساعت هشت راه رفتیم. تمام حلقه قنات‌ها را، تمام گودالی‌ها و سوراخ سنبه‌ها را، تمام خانه‌های نیمه‌کاره‌ی اطراف و بام و زیرزمین آن‌ها را وارسی کردیم. توی یک خانه که سرایدار داشت و سوءظن پاسبان همراه من به آن جلب شده بود، تحقیقات‌مان حسابی بود. از در که وارد شدیم سگ‌شان پارس می‌کرد. پاسبان، سرایدار خانه را صدا کرد: «آهای بیا این جا ببینم.» بعد او را به کناری برد و چیزهایی از او پرسید و بعد هم خانه را گشت. بیچاره‌ها می‌خواستند صندوق خود را و رخت خواب‌های خود را هم که تازه جمع کرده بودند و روی هم گذاشته بودند باز کنند تا او ببیند. و من همان طور که پاسبان پرس و جو می‌کرد، گرچه دلم به حال آن‌ها می‌سوخت، ته دلم شادی مخصوصی می‌یافتم. شادی مخصوصی از این که با این همه جسارت، توانسته‌ام خودم را وارد زندگی این آدم‌های ناشناس کنم و برای پیدا کردن اموال به دزدی رفته‌ام زندگی‌شان را بریزم و بپاشم. بعد هم در راه، دشتبان رستم‌آباد را دیدیم و پاسبان نشانی‌های یک جوان چشم‌زاغ به او داد که ممکن است دیشب در قهوه‌خانه‌ی دروس خوابیده باشد و به او بسپرد که اگر کسی باری به دوش نگهش دارد و بساطش را به هر صورت بگردد. و من دیگر داشت باورم می‌شد که دزد پیدا خواهد شد. بعد به خانه‌ی ویرانه‌ای سر زدیم که دو نفر زن فقیر در آن زندگی می‌کردند و یکی‌شان خیال کرده بود از طرف دولت برای بردن آن‌ها آمده‌ایم. و آمده بود مرا به جوانیم قسم می‌داد که نبریم‌شان.

وقتی همه بیابان‌های اطراف را پرسه زدیم و از وسط مزارع سیب زمینی که داشتند محصولش را بر می‌داشتند و از کنار خرمن‌ها، گذشتیم که روی کپه‌ی گندم‌های بادداده‌اش را انگ زده بودند و به کلانتری برگشتیم، من دیگر صاحب پای خود نبودم. و از این دوندگی بیهوده عصبانی بودم. ولی هنوز امیدی در کار بود. هنوز امیدوار بودم که دزد پیدا خواهد شد. پاسبان همراه من چنان رفتار کرده بود که من این طور خیال برم داشته بود. وقتی به کلانتری رسیدیم چند نفر دیگر هم آن جا بودند. نانوای محل، یک جوان باریک را که از لباسش پیدا بود کارگر قورخانه است زده بود و حاضر هم نبودند، صلح کنند. گزارش کارشان حاضر شده بود و در انتظار رئیس بودند که بیاید و گزارش را امضا کند و به شهربانی تجریش بفرستد. و از آن جا لابد به دادگاه و دادگستری و دادسرا و هزار خراب شده‌ی دیگر. و من وحشتم گرفت: «مبادا کار من به این جاها بکشه.اصلاً حوصله‌اش رو ندارم. مرده شور!» دیگر امید مبهمی را هم که دوندگی‌ها و کوشش‌های پاسبان همراهم در دل من انگیخته بود از دست داده بودم. به انتظار رئیس نتوانستم بایستم و خسته و هلاک به خانه برگشتم.

قرار گذاشته بودم که وقتی رئیس آمد، پاسبانی را به خانه‌مان بفرستند که ورقه‌ی دادخواست را همراه بیاورد تا همان جا پر کنم. یک ساعت بعد پاسبان آمد و آن کار را کردم و مدتی هم با پاسبان درد دل کردم. خوب یادم است از این که چرا آدم مجبور می‌شود از شهر فرار کند و توی این خراب شده‌ی رستم‌آباد زندگی خودش را سر گردنه بگذارد حرف‌هایم زدم و او هی سعی می‌کرد مرا دلداری بدهد. و نیز به یادم است که وقتی دادخواست را پر می‌کردم و جریان واقعه را می‌نوشتم، سعی می‌کردم در عین حال که خودم را بی‌علاقه نشان می‌دهم جملاتی را آب و تاب بنویسم و از تحریک احساسات طرف برای بیان مطالب کمک بگیرم. یک جا همچه نوشته بودم: «من نمی‌توانم به خودم جرأت این را بدهم که دزدم را محکوم کنم. نمی‌شود این کار را به آسانی کرد. ولی اگر شما به جای من بودید چه می‌کردید؟ و به خصوص اگر حتم داشتید که دیگر جای اموال دزد زده را، هرچه هم که ناچیز باشد، نمی‌توانید پر کنید.» بعد هم پاسبان رفت و من به شهر آمدم.

درست نمی‌توانم بگویم در شهر که بودم چه حالی داشتم. آن قدر هست که با روزهای دیگر فرقی نداشتم. توی کوچه و خیابان تند راه می‌رفتم. توی اتوبوس سیگار آتش می‌زدم، و توی کافه با دوستانم پرحرفی می‌کردم. سر کلاسم به عجله حرف می‌زدم و مثل هر روز می‌خندیدم. ولی چرا یادم است که در یک مورد رفتارم با سایر روزها کاملاً فرق داشت. توی کافه که بودم - و یادم است حتی سر کلاسم - داستان را با کمال معصومیت برای همه نقل می‌کردم. و در عین حال خودم را بی‌علاقه نشان می‌دادم. هیچ تعمدی در این کار نداشتم. خود به خود این طور شده بودم. مثل این که می‌خواستم از این راه تلافی اموال به دزدی رفته‌ام را در بیاورم. و دیگران - دوستان و شاگردهایم - بعد از شرح و بسطی که من می‌دادم دلسوزی می‌کردند و هم‌دردی نشان می‌دادند. و من دلم خنک می‌شد. پیش مادرم که بودم و نیز هرجای دیگر که می‌رفتم عین این بازی را در می‌آوردم و به خصوص روی بی‌علاقه نشان دادن خودم خیلی تکیه می‌کردم.

دو روز بعد قضیه به کلی فراموش شده بود. فقط سه روز بعد از واقعه که کاغذپاره‌های جیب‌هایم را وارسی می‌کردم، وقتی آن تکه کاغذی را یافتم که شماره‌ی پرونده‌ی دزدی را روی آن یادداشت کرده بودم و قرار بود به شهربانی تجریش مراجعه کنم و از آن جا به دادگاه و دادگستری و دادسرا و هزار خراب شده‌ی دیگر... یک بار دیگر به یاد همه‌ی آن دوندگی‌ها و حمق‌ها و بیهوده‌گی‌ها افتادم. دلم برای رادیو و کیفم باز سوخت و حس کردم هنوز از آن پاسبان گشتی که وعده داده بودم اگر دزد پیدا شد انعام کلانی به او بدهم؛ خجالت می‌کشم.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : دزد زده، جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 4 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg

امروز یک هفته است که خدادادخان به آرزوی خود رسیده است. یعنی به عضویت کمیته‌ی مرکزی حزب انتخاب شده است. و حالا دیگر نه تنها مدیر روزنامه‌ی «ارگان» حزب و سردبیر مجله‌ی ماهانه‌ی «تئوریک» است و چند روزنامه‌ی «ضد دیکتاتوری» را نیز بی‌اسم و رسم اداره می‌کند، بلکه حالا دیگر یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی و یکی از سران حزب به شمار می‌رود و به این دلیل هم شده ناچار است بیش از گذشته با گذشته‌ی خود قطع رابطه کند، پل‌ها را خراب کند.

خدادادخان دوستی دارد که تازگی نماینده‌ی مجلس شده است و با او رفت و آمدی دارد. در این هفته‌ای که از انتخاب شدن او می‌گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماینده شده‌اش شنیده است که «آهای یارو حالا دیگه پشتت به کوه قافه ها!» و هر بار که دوستش این را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خندیده‌اند. و بعد که خدادادخان تنها مانده، در معنای حقیقی این جمله زیاد دقت کرده است و پی برده است که حالا دیگر راستی پشتش به کوه قاف است. حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته و حالا دیگر هرز آبی نیست که به مردابی فرو برود و یا در گندابی بماند و متعفن بشود. حالا دیگر یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی، اداره کننده‌ی مطبوعات حزب، عضو اغلب کمیسیون‌ها... و چرا خودمان را معطل کنیم حالا دیگر کسی است که پشت به کوه قاف داده است.

درست است که این خبر - خبر انتخاب خدادادخان به عضویت کمیته‌ی مرکزی نه تنها برای خود او، بلکه حتی برای دشمنان او - غیر از حزبی‌ها - جالب‌ترین خبرها بوده است و گرچه منافع حزبی هم زیاد ایجاب نمی‌کرد که چنین خبر مهمی مخفی بماند، ولی چون خدادادخان از خودنمایی بیزار است اجازه نداد که روزنامه‌ی ارگان حزب آن را درج کند و فقط یکی دو ماه بعد از همان دو روزنامه‌ی (ضد دیکتاتوری) آن را در صفحه‌ی چهارم خود منتشر کرد.

البته درست است که خواهش آن دوست نماینده‌ی خدادادخان در این کار زیاد دخیل بود، ولی مبادا گمان کنید که خدادادخان برای رعایت بعضی از نکات چنین کاری کرده باشد! او برای خودش حالا دیگر گرگ باران‌دیده است. و یا اگر درست بگوییم «فولاد آب دیده»ای. او دیگر پشتش به کوه قاف است.

خدادادخان حتی قبل از این که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شود چشم و چراغ حزب بود. در جلسات حزبی، در کنفرانس‌ها، در شب‌نشینی‌های دوستانه و در اجتماعات «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» نقل محفل به شمار می‌رفت. و طنطنه‌ی کلام، قدرت بیان، قد و قامت رشید و سیاست‌مدارانه و آداب‌دانی‌های او، همه را به خود جلب می‌کرد و در برابر او از هم‌حزبی‌های تازه‌کاری که برای اولین بار به یک جلسه‌ی نسبتاً مهم پا می‌گذارد و در برابر همه چیز شیفته و شوفته می‌شوند گرفته، تا کار کشته‌ها و قدیمی‌ها «و فولادهای آب‌دیده» همه هاج و واج و فریفته‌ی گفتار و رفتار او بودند. و البته حالا هم هستند. منتهی با یک فرق.

با این فرق که آن وقت خدادادخان عضو کمیته‌ی مرکزی نبود و حالا هست. البته نه گمان کنید که این موفقیت جدید تغییری در رفتار و گفتار او داده باشد. ابداً. همان طور، مهربان همان طور صمیمی، همان طور با وقار.

خدادادخان مردی است بلند قامت و رشید، پیشانی‌اش همان طور که در خور یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی است بلند و تراشیده است و وقتی با کسی صحبت می‌کند روی موهای تنک بالای سرش از پایین به بالا دست می‌کشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه می‌کند. خیلی خوب لباس می‌پوشد وقتی پهلوی کسی ایستاده است، مرتب حاشیه‌ی کنار کتش را از بالا به پایین صاف می‌کند. این عادت او شاید برای این است که شکمش کمی برآمدگی دارد. اما قامت رشید او حتی مانع خودنمایی این عیب کوچک شده است.

البته نمی‌شود گفت که شکم خداداخان گوشت نو بالا آورده است. ولی قبل از این که به زندان بیفتد و حتی قبل از این که زندان سیاسی را تلنباری از خاطرات تلخ و شیرین پشت سر بگذارد و با کیسه‌ای انباشته از این خاطرات که توشه‌ی راه دور و دراز زندگی سیاسی خود ساخته در این راه نو قدم بگذارد، هنوز شکمش برآمدگی نداشت و هنوز آدم دراز و لاغری به نظر می‌رسید و وقتی راه می‌رفت لق لق می‌خورد. اما حالا با شکم برآمده‌ای که دارد چاق به نظر نمی‌رسید. و با قد بلندی که دارد نمی‌شود گفت دراز است. یک مرد رشید به تمامی معنی. و درست لایق کرسی ریاست یک جلسه‌ی عمومی حزب. کاملاً برازنده‌ی یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی. درست همین طور.

درست است که خدادادخان حتی قبل از انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی هم چشم و چراغ حزب بود؛ ولی در محافل «بسیار بالاتر» حزبی؛ هنوز آدم قابل اطمینانی نبود؛ و گرچه پنج سال از بهترین سال‌های جوانی خود را در زندان دیکتاتوری دفن کرده بود و در این سال‌های اخیر هم در محافل «فرهنگی و خانه‌های فرهنگی» با بسیاری از آدم‌هایی که نام‌شان به «اوف» و «ایسکی» ختم می‌شد آشنایی پیدا کرده بود، ولی هنوز به مجالس «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» پا باز نکرده بود؛ و هنوز از نظر «دستگاه رهبری» آدم قابل اعتمادی تشخیص داده نشده بود. در صورتی که هر حزب ساده‌ای هم این مطلب را می‌دانست که شرط انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی رابطه داشتن با مجالس نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه است. از حق هم نباید گذشت که قسمت اعظم این بی‌اعتمادی را خود او باعث شده بود. به این طریق که تا مدت بسیار کوتاهی قبل از انتخاب شدن به عضویت کمیته مرکزی، به قول خودش در حزب یک «پوزیسیونِ کریتیک» گرفته بود و از افراد دسته‌ای بود که انتقاد می‌کردند و با اصل «تمرکز حزبی» چندان آشنایی نداشتند.

درست است که خدادادخان به فشار همین دسته برای عضویت کمیته‌ی مرکزی پیشنهاد شده بود و آخر هم به فشار همان‌ها به این سمت انتخاب شد، ولی تقریباً شش ماه قبل از انتخاب شدن پی برده بود که اصل «تمرکز» بسیار لازم‌تر و اساسی‌تر است تا اصل «دموکراسی»؛ به همین علت رفت و آمد خود را به محافل انتقادکنندگان تقریباً بریده بود؛ و به جای آن به محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» بیش‌تر حاضر می‌شد؛ و در همین ایام بود که توانست دو سخنرانی درباره‌ی «با اصل تمرکز خو بگیریم» و «بهاویوریسم در سیستم حزبی» ایراد کند. و به هر صورت حالا نه تنها مثل همیشه چشم و چراغ همه نوع محافل حزبی و غیر حزبی و «فرهنگی و خانه فرهنگی» است؛ به خصوص از این که از آشنا شدن با محافل «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است سخت به خود می‌بالد. به قول دوست تازه نماینده شده‌اش حالا دیگر پشت به کوه قاف دارد. و در «کاربر» سیاسی آینده‌ی او حتی بدبین‌ترین دوستان او هم نمی‌توانند تردیدی بکنند.

خدادادخان همیشه یک مرد اصولی و با «پرنسیپ» بوده است. همیشه. حتی قبل از انتخاب شدن به عضویت کمیته‌ی مرکزی که به هر صورت مرکز همه‌ی «پرنسیپ»ها است، در هیچ موردی حاضر نیست از عقاید خود یک قدم پایین‌تر بگذارد. به خصوص در مسایل حزبی و اجتماعی. و درست است که او از قماش سیاست‌مدارهای معمولی این مملکت نیست که از رفت و آمد با این یا آن سفارت دستشان به جایی بند شده باشد، ولی او حتی به خاطر حفظ اصول هم شده، آن هم اصول حزبی، پس از انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی، ناچار است با یک محفل دوستانه‌ی خارجی مربوط باشد.

البته این ارتباط را نمی‌شود «ارتباط با یک محفل خارجی» دانست. بلکه بهتر است آن را «رفت و آمد به یک محفل نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» شناخت. در حقیقت چیزی هم جز این نیست. همان آدم‌ها و همان حرف‌ها و سخن‌ها و همان گفت و شنیدها و اتخاذ تصمیم‌ها. اما چه می‌شود کرد؟ برای حفظ «اصل تمرکز» در حزب و به خصوص در سیاست جهانی و «انسان دوستانه»ای که او پیروی می‌کند، ناچار باید به چنین گذشت‌ها و ناراحتی‌هایی تن در داد. و اصلاً لغت «فداکاری» را برای چه در فرهنگ‌ها نوشته‌اند؟ به هر صورت خدادادخان هم جزو آن‌هایی است که در سال ۱۳۲۰ از زندان خلاصی یافتند. البته او جزو آن دسته از زندانیان سیاسی نبود که چون... سابق چشم طمع به املاک مازندران‌شان دوخته بود، به زندان افتاده باشند. در سلک پینه‌دوزهایی هم نبود که چون یک بار کفش یک کمونیست را واکس زده بودند به زندان افتادند. در ردیف عطار و بقال‌هایی هم حساب نمی‌شد که یک مفتش تأمینات با آن‌ها خرده حساب پیدا کرده باشند. و در میان کاغذهای عطاری‌شان مستمسکی برای زندانی کردن‌شان پیدا کرده باشد. او را از نیمکت‌های مدرسه به زندان برده بودند و درست است که در تشکیلات آن زمان فعالیت شایانی نداشته است، اما زبان خارجه می‌دانسته است و احتیاج به رفقا را برآورده می‌کرده است. و دوستان او گرچه قضیه‌ی به زندان افتادن او را بر اثر یک تصادف و یا یک کلمه اشتباه نمی‌دانند، اما همه‌شان اعتراف دارند که او مستوجب این همه عذاب زندان نبوده است.

چند خبر و مقاله‌ی کوچک در مجله چاپ کردن و یکی دو کتاب را به این و آن رساندن، ابداً مستوجب چنین عقوبتی نبوده است. همه‌ی رفقا به این مطلب اذعان دارند. همه این مطلب را می‌دانسته‌اند که در مقابل اعتراف‌های شاید وهن‌آور او - البته به قول دشمنانش - سکوت اختیار کرده است. نه تنها حالا که او دیگر عضو کمیته‌ی مرکزی است و ناچار همه‌ی این خاطرات درباره‌ی او از همه مغزها باید سترده شود، حتی در آن ایام هم، در زندان که بودند، رفقا او از رفتار و از ناراحتی‌های او زیاد دلخور نمی‌شده‌اند و به او هر بد و بی‌راهی که می‌گفته است، حق می‌داده‌اند. بعضی‌هاشان حتی از او خجالت هم می‌کشیده‌اند. خود خدادادخان حالا بهتر از هر کس این مطلب را می‌داند. اما خوشبختانه اوضاع بدجوری برگشته است که او نه تنها گله و شکایتی از این قصاص ندارد، که در آن پنج سال چشیده است، حتی در درون خود ناراضی است که چرا او هم مثل دیگران فعالیتی، و از نظر دولت وقت «تقصیری» نکرده بوده است تا گرفتار شود.

خدادادخان حالا پس از این که پنج سال آزگار بی این که گناهی کرده باشد، کیفری به آن سختی چشیده، به این اصل رسیده است که وقتی در مملکتی قصاص قبل از جنایت می‌کنند، پس جنایت را هم پس از قصاص می‌شود مرتکب شد، و اگر قرار است به خاطر گناهی که آدم نکرده است کیفری ببیند، ناچار خود گناه را هم پس از چشیدن کیفر باید بکند تا حسابش پاک باشد. و حالا نه تنها او، بلکه همه‌ی رهبران و سران حزب به این اصل معتقدند و درباره ی هر آدم حزبی ایرادگیر و غرغروی و ناراحت این نسخه را می‌دهند که «بگذار چند صباح به زندان بیفتد. خودش آدم خواهد شد.» و به این طریق به زندان افتادن نه تنها یک سابقه‌ی خدمت حزبی شده، بلکه برای حزبی شدن، نسخه‌ای مجرب‌تر از این، نه به نظر خدادادخان رسیده است و نه به نظر هیچ یک از افراد «دستگاه رهبری و محافل «بسیار بالاتر.»

درست است که این نسخه درباره‌ی خود خدادادخان هم مؤثر افتاده است، اما از این نظر که سابقه‌ی خدمت درخشانی برای او باشد، نه تنها دیگران بلکه خود او هم شک دارد. و به این علت گذشته از دستور حزب که هر مؤمن به مکتب را وادار به «قطع رابطه با گذشته» می‌کند، خدادادخان حتی ازین نظر هم که شده هرگز حاضر به یادآوری گذشته‌ها نیست. حالا که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است کم‌کم به این مطلب دارد پی می‌برد که اگر در اوایل کار حزب آن «پوزیسیون کریتیک» را گرفته بوده است، شاید هم به خاطر این بوده است که از تحمل نگاه‌های هم‌زنجیران زندان دیروز خود و رهبران فعلی که آن وقایع میان‌شان گذشته و آن حرف و سخن‌ها را با او داشته‌اند، فراری بوده است.

اما با همه‌ی این‌ها گذشته، گذشته است. و خدادادخان هم از نظر قطع رابطه با گذشته راسخ‌ترین فرد حزبی است. و در عین حال که دیگر رهبران حزبی در حوزه‌ها و کنفرانس‌ها و مجالس خصوصی «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» و محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» حز نشخوار همین خاطرات کار دیگری ندارند و همه جا شناسنامه‌ی سیاسی رهبران با تعداد ساعات و ایامی که در زندان به سر برده‌اند سنجیده می‌شود؛ او، یعنی خدادادخان ناچار است سکوت کند و رو به آینده بدوزد. اما حالا که اوضاع تغییر کرده است، او نه تنها در برابر حزبی‌های تازه‌کار و یا در همان طنطنه و طمأنینه، دستی به موهای تنک سر خود می‌کشد و حاشیه‌ی کتش را صاف می‌کند و می‌گوید: «با گذشته‌ها باید برید و به آینده پیوست.»

البته از این کلیات که پا فراتر بگذاریم، داستان‌های دیگری هم درباره‌ی زمان زندان او شنیده می‌شود. داستان این که او در زندان پسر زیبایی بوده است که وضع معاش بسیار بدی داشته و ناچار هر هفته با یکی از سران سیاسی زندان هم‌خوراک و هم‌اتاق بوده است و یا این که در فلان اعتصاب غذا با هم‌زنجیرهای خود همراهی نکرده است و یا این که در فلان محاکمه گریه کرده است... این‌ها دیگر پیداست که از ساخته‌های دشمن است. یا به اصطلاح حزبی‌ها از ساخته‌های «مغز علیل جیره‌خوران امپریالیسم» البته بسیار طبیعی است که او به عنوان بی‌گناهی خود و این که ارتباطی با این همه زندانی‌های ناشناس نداشته است در محاکمه مطالبی گفته باشد، ولی از این حد که بگذریم نویسنده‌ی این سطور نیز برای هیچ یک از آن افسانه‌ها ارزشی قائل نیست و چون تکذیب آن‌ها نیز به دشمن مجال بحث بیش‌تری در این باره می‌دهد، خدادادخان هرگز درصدد تکذیب این شایعات هم برنیامده. و اگر ایمان داریم که حقیقت به هر صورت پنهان نخواهد ماند دیگر چه احتیاجی به این کارهاست؟ و به این علت است که خدادادخان با گذشته‌ی خود، و اقلاً با آن قسمت از گذشته‌ی خود، کاملاً قطع رابطه کرده است. کاملاً پل‌ها را خراب کرده است.

این ناآشنایی با گذشته‌ی خدادادخان، حتی موجب ایجاد یک شایعه‌ی عمومی شده است که او مردی است فرنگ‌رفته و تحصیل کرده که مثلاً دکترای حقوق ادبیات خود را در فلان مملکت اروپا گذرانده است.

درست است که خدادادخان هیچ گونه مدرک تحصیلی مسلمی در دست ندارد، ولی این که زبان خارجی می‌داند و این که اصرار دارد اسم‌ها و اصطلاحات و ایسم‌های فرنگی را با خط لاتین در زیر مقاله‌هایی که برای مجله‌ی ماهانه حزب می‌نویسد حاشیه برود، در کنفرانس‌های علمی «کلاس کادر» کلمات دشوار فرنگی را به کار ببرد، این‌ها حتی موجب تأیید شایعه‌ی اروپادیدگی او نیز شده است و خدادادخان نه از این لحاظ که میل داشته باشد مردم را در اشتباه خودشان باقی بگذارد و بلکه فقط از این لحاظ که گذشته را اصلاً مورد بحث نمی‌داند، با صحت و سقم تمام این شایعات کاری ندارد. گذشته از این که مگر اروپادیده‌ها چه رجحانی بر او دارند؟

خداداخان با این که یک هفته است به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است، زن و بچه هم دارد و به این طریق گذشته از مسئولیت سنگینی که در اجتماع و حزب به عهده گرفته است، مسئوول اداره‌ی امور یک خانواده هم هست. اماخوشبختی این جاست که زن فهمیده‌ای دارد و در خانه، تنها شوهر زن خود و یا پدر خانواده نیست. و حتی قبل از انتخاب اخیر، در خانه هم او را یک رهبر بزرگ، یک مرد فکور و پیشوای اجتماعی می‌دانستند که بهترین ایام جوانی خود را در زندان سیاه گذرانده است. صبح‌ها زنش او را از خواب بیدار می‌کند. آب می‌ریزد تا او صورتش را بشوید، بساط ریش‌تراشی را جمع می‌کند و خودش صبحانه‌ی او را می‌آورد. سرمقاله‌ای را که در آخرین ساعات دیشب خودش نوشته از روزنامه‌ی ارگان برایش می‌خواند و غلط‌های مطبعه‌ای آن را برایش یادداشت می‌کند. بعد لباسش را می‌آورد. کراواتش را می‌بندد. حتی رنگ آن را هم خودش انتخاب می‌کند. تعجب نکنید پارچه‌ی لباس خدادادخان را هم زنش انتخاب می‌کند و حتی به خیاط می‌دهد و می‌گیرد. چون می‌داند که شوهرش به این کارها نمی‌رسد. آخر اگر هم خدادادخان این موقعیت برجسته‌ی سیاسی را نمی‌داشت اقلاً یک شوهر رشید و خوبرو که بود. این را هم باید بیفزاییم که خدادادخان درباره‌ی مسایل مادی خانواده زیاد سخت نمی‌گیرد. یعنی کاری با مسایل مالی خانواده ندارد. درست است که اجاره‌نشینی می‌کند و تلفن هم ندارند، اما سر هر ماه یک آقایی که اسمش به «اوف» ختم می‌شود هزار تومان درست می‌آورد در خانه می‌دهد. زن خدادادخان هفته‌ای سه روز، روزی دو ساعت عصرها در یک خبرگزاری خارجی ماشین‌نویسی می‌کند. و این پول مزد کاری است که می‌کند. و با این پول نه تنها زندگی‌شان به خوشی می‌گذرد، بلکه تابستان‌ها هم می‌شود به بابلسر رفت و چند روزی کنار دریا، دور از جنجال سیاست و حزب استراحت کرد، و زن خدادادخان که به هر صورت از زنان فهمیده است، به خاطر این دلایل هم شده سعی می‌کند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد، کم‌تر مزاحم او بشود، از رفت و آمد با زنان آزادی‌خواه چیزی نپرسد و در خانه درست مثل یک رهبر بزرگ و اجتماعی با او رفتار کند و مثل پروانه دورش بگردد.

شاید فکر کنید خداداد از داشتن چنین زن خوب و فهمیده‌ای بسیار خوشبخت است. اما خداداد به این نتیجه رسیده است که هر زن دیگری را می‌گرفت جز این نمی‌توانست باشد. در مقابل او که این همه خودش را فراموش کرده است و اصلاً به خاطر این کارهای اجتماعی نمی‌تواند به خودش برسد، دیگران وظایفی دارند که گیرم زن او، نباشد باید خیلی بیش از این‌ها به او برسند. درست است که خدادادخان از داشتن چنین زنی هرگز گله‌ای نکرده است، ولی در این اواخر که حزب وسعت یافته و او نفوذ کلام خود را روی اعضای آن، از زن و مرد، می‌بیند و به خصوص چهار روز پیش در جشنی که به افتخار اعضای کمیته‌ی جدید بر پا شده بود، کم‌کم به این فکر افتاده است که چرا یک مرد سیاسی خود را پای بند اهل و عیال کند؟ به خصوص دو تا دختر خانم مبارز و نویسنده که هر وقت به اداره‌ی روزنامه می‌آیند او را بیشتر به این فکر وا می‌دارند. وقت خدادادخان خیلی تنگ است. همیشه آرزو می‌کند که کاش روزها چهل و هشت ساعت می‌داشت. یا او می‌توانست اصلاً نخوابد. شب‌ها دیر از محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگ» و مجالس «نیمه‌سیاسی و دوستانه» بر می‌گردد. و دیرتر می‌خوابد و صبح ساعت نه بر می‌خیزد. تا ریشی بتراشد و سرمقاله‌ی خودش را از روزنامه‌ی ارگان بخواند و صبحانه‌ای بخورد و دستی به سر و گوش زنش بکشد، ساعت ده شده است. و او از خانه یک سر به سراغ دوست تازه نماینده شده‌اش می‌رود که منتظر اوست و هر روز صبح پیش او «پسیکولوژی ده فول» می‌خواند و تا ظهر اگر هم از «پسیکولوژی ده فول» بحثی به میان نیاید، اقلاً شور و مشورتی کرده‌اند و به رتق و فتق امور جاری پرداخته‌اند.

سر ظهر از آن جا با ماشین دوستش به اداره‌ی روزنامه می‌رود. تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار کار عادی روزنامه و مجله‌های حزبی است. یکی از فلان کمیته‌ی حزبی شکایتی دارد. دیگری درباره‌ی «رپورتاژ» تازه‌ای که از فلان میتینگ «ضد دیکتاتوری» تهیه کرده است با او مشورت می‌کند. آن دیگری داستانی نوشته است که نمی‌داند آن را چه طور تمام کند. و آن دیگری ترجمه‌ای را که از یک مجله‌ی نیمه‌آسیایی و نیمه‌اروپایی کرده است به نظر او می‌رساند. و خلاصه هر کسی با او کاری دارد. از در اتاق کارش که وارد می‌شود تا دو ساعت بعد از ظهر نزدیک به صد نفر را راه می‌اندازد. و این گرچه خسته‌کننده‌ترین کارها است و داد خدادادخان همیشه از این «روتین» کشنده به آسمان است، اما تنها تسلای خاطر او نیز در همین‌ها است. برخوردی که در این دو ساعت با حزبی‌ها دارد، شکایات آن‌ها را که می‌رسد، دردهایی را که برای‌شان می‌زند و اصولی را که در همان مراجعه‌های کوتاه یک ربع ساعته برای هر یک از آن‌ها می‌گوید، همه این‌ها نه تنها مراجعه‌کنندگان را با دلی امیدوار از در اتاق بیرون می‌فرستد، حتی به خود او نیز قوت قلب می‌دهد.

خدادادخان سر میز ناهار به خصوص روزهایی که با زنش ناهار می‌خورد و حرفی ندارد تا بزند بیش‌تر درباره‌ی این برخوردها و اثر گرم‌کننده‌ای که دارند می‌اندیشد. حتی اخیراً این طور احساس کرده که به این طریق مطالبی را به خودش تلقین می‌کند. کم‌کم پی برده است که مهم فهمیدن، یا نفهمیدن طرف نیست. طرف می‌خواهد بفهمد، می‌خواهد نفهمد. مهم این است که گوینده، مطالب را برای خودش می‌گوید. به خودش چیزی را تلقین می‌کند یا دست کم برای موقع سخنرانی تمرینی می‌کند. و از این نظر هم که شده خدادادخان در هر صحبت کوتاهی و با هر مراجعه‌کننده‌ی حزبی و یا غیرحزبی فراموش نمی‌کند که مطالبی درباره‌ی آینده و الزام هم‌آواز شدن با آن بگوید.

دو بعداز ظهر کار روزانه که تمام شد، با آن دوست نماینده‌اش یا با رفقای کمیته و هفته‌ای دو روز هم با زنش در «هتل پالاس» ناهار می‌خورد. البته در اوایل از رفتن به هتل پالاس ناراحت بود و حس می‌کرد که «محل زندگی بورژواها» آبی نیست که او بتواند در آن شنا کند. اما بعد که فایده‌ی هر تکه از سرویس غذاخوری روی میز را درک کرد و به خصوص، پس از آن که با به کار بردن کارد و چنگال‌های جورواجور آن جا آشنا شد حس کرد که، نه زیاد هم ناراحت‌کننده نیست. و از آن وقت تاکنون به این مطلب می‌اندیشد که «با سلاح بورژووازی باید به جنگ بوروژواها رفت» و این بورژواهایی که خدادادخان به جنگ آن‌ها رفته است - به خصوص در روزهایی که با دوست تازه نماینده‌شده‌اش غذا می‌خورد - سر میز آن‌ها هستند و او را هم در شور و بحث امور سیاسی و غیرسیاسی خود شرکت می‌دهند.

معمولاً ساعت چهار بعد از ظهر خداداد خان از هتل بیرون می‌آید. و در این ساعت کار حوزه‌ها و کنفرانس‌ها و کمیته‌ها تازه شروع می‌شود. از این جلسه به آن کمیته، و از آن به این کنفرانس و از آن جا به این شورای مشورتی... و به این صورت تا ساعت یازده وقت خدادادخان به بحث و انتقاد و تصمیم می‌گذرد. و آن وقت تازه موقع محافل است. برای روزهای تعطیل به اندازه‌ی کافی میتینگ و بازرسی و مصاحبه و ملاقات‌های بسیار خصوصی با محافل «بسیار بالاتر» هست. و به هر صورت او هرگز فرصت این را نمی‌یابد که به خودش برسد؛ یا مطالعه‌ای بکند؛ یا چیزی بنویسد.

ارباب مطبوعات و نویسندگان، حتی به عنوان مبادله یا برای تقریظ هم که شده، برای او که مدیر روزنامه‌ها و مجلات حزبی است همیشه به اندازه‌ی کافی از آثار تازه‌ی خود می‌فرستند. و خود او هم گاه از محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» کتاب‌هایی می‌آورد. ولی مگر فرصت خواندن این همه کتاب و مجله و هفته‌نامه را می‌کند؟ از تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز، خدادادخان فقط هشت ساعتش را در خانه است و از این مدت شش ساعتش را حداقل باید بخوابد و در دو ساعتی که صبح‌ها خانه است دیدیم که چه قدر کار دارد. ولی با همه‌ی این‌ها خدادادخان خیلی دلش می‌خواهد قبل از این که از خانه بیرون بیاید یک ربع ساعتی هم مطالعه کند. ولی اغلب اوقات تنها کاری که می‌تواند بکند این است که از هر کتاب و مجله‌ای، چه خارجی و چه فارسی، اسم و خصوصیات و فهرست مطالب آن را به خاطر بسپارد. و اگر وقت بیش‌تری داشته باشد مقدمه‌ی آن را هم بخواند. و زیر چند جمله‌اش را خط بکشد. و بعد کتاب یا مجله را گرچه مهر «خانه‌ی فرهنگی» هم روی آن خورده باشد در یک قفسه‌ی کتابخانه‌اش که همه از این نوع است، بگذارد. خوشبختی در این جاست که خدادادخان حافظه‌ای قوی دارد. و همین نگاه‌های سرسری او را با فعالیت‌های «آکادمیک» اروپا و آسیا و به خصوص با ترقیات علمی و فرهنگی و ادبی و ممالک نیمه‌اروپایی و نیمه‌آسیایی آشنا می‌کند. البته این را هم فراموش نمی‌کند که در هر محفل و مجلسی و در هر کنفرانسی از تازه‌های عالم هنر و ادبیات و حتی علوم چیزی بر زبان براند. و اسم چند کتاب و نویسنده‌ی خارجی را ذکر کند. مثلا در روزهایی که میان اروپایی‌ها و نیمه‌اروپایی‌ها بر سر مسأله ی «ژنتیک» بحث گرفته بود، خدادادخان همیشه از آخرین نقطه نظرهای نیمه‌اروپایی‌ها اطلاع داشت. و به خصوص چون رأی نیمه‌اروپایی‌ها درباره‌ی «ژنتیسم» دلایل تازه‌ای برای طرد گذشته و قطع رابطه با آن به دست خدادادخان می‌داد، در کنفرانس‌های کوتاه کوتاهی که موقع کار یا سر میز ناهار برای مخاطب‌های خود ایراد می‌کرد، فراموش نمی‌کرد که مطلب خود را مستند به این دلایل تازه مؤکد هم بکند.

خدادادخان از بس مطالعه کرده است و از بس کتاب‌های گوناگون دیده است، اخیراً در فن مطالعه صاحب رأیی شده است. عقیده دارد که هر کتابی، چه علمی و چه ادبی و چه فلسفی، مقداری مطالب صفحه پر کن را تشخیص بدهد و از آن صرف نظر کند. خودش در مورد مطالعه، این کار را می‌کند. و کتاب‌هایی را که بیشتر مورد علاقه‌ی اوست و بیش‌تر از ایسم‌ها و اشخاص تازه اسم می‌برد و یک ربع و نیم ساعت صبح کافی برای مطالعه‌ی آن‌ها نیست توی جیب می‌گذارد، یا اگر بزرگ بود لای روزنامه می‌پیچد و موقع کار یا سر میز ناهار و یا در فاصله‌ی سخنرانی‌ها با همان روش به مطالعه‌ی آن‌ها می‌پردازد.

خدادادخان تنها اهل مطالعه نیست، اهل قلم نیز هست. گذشته از سرمقاله‌های روزنامه‌ی «ارگان» که بر روی مباحث محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگ» و مذاکرات مجالس نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه ترتیب داده می‌شود، و راستی برخی از روزها مثل توپ در محافل سیاسی می‌ترکد، در هر شماره‌ی مجله‌ی ماهانه نیز مقالاتی درباره ی «فن انتقاد» یا «رد بر پراگماتیسم برای تأیید آن» یا «چند نکته درباره‌ی بهاویوریسم» دارد، گاهی هم به عنوان تفنن، داستانی می‌نویسد و یا شعری می‌سراید. و حتی به یاد جوانی و سال‌های قبل از زندان ترجمه هم می‌کند. و البته نویسندگان تازه‌کار به اندازه‌ی کافی در اطراف روزنامه و مجله می‌پلکند که با کمال میل آثار نیمه‌تمام خدادادخان را تمام کنند یا یادداشت‌هایی را که برای فلان سخنرانی برداشته بوده است، بدل به یک مقاله‌ی سنگین برای درج در مجله‌ی ماهانه بکنند. البته درست است که خدادادخان همیشه یک مطلب را چند بار در سخنرانی‌ها، یکی دو بار در سرمقاله‌ها و بعد در «کلاس کادر» و دست آخر به صورت مقاله‌ی «تئوریک» مجله‌ی ماهانه در می‌آورد، ولی فراموش نباید کرد که تذکر و تکرار یک مطلب درباره‌ی قطع رابطه با گذشته باشد. درباره‌ی خراب کردن پل‌ها باشد.

از این‌ها گذشته خدادادخان یک بار هم کتاب نوشته است. البته تا وقت نگذشته است متذکر بشوم که رأی خدادادخان درباره‌ی فن مطالعه با کتاب خودش تطبیق نمی‌کند. استقبال عجیبی که در محافل حزبی از آن کتاب به عمل آمده نشان می‌دهد که خدادادخان به هر صورت صاحب ذوق و استعدادی است که اگر هم اداره‌کننده‌ی مطبوعات حزبی نبود، باز کتابش خواندنی بود. به این طریق ملاحظه می‌کنید که فعالیت «آکادمیک» خدادادخان جامع‌الاطراف است. و او راستی حق دارد که نتواند در زندگی به خودش برسد و انتظار داشته باشد که زنش گره‌ی کراواتش را ببندد یا حقوقش را بیاورند در خانه‌اش بدهند.

خدادادخان پیش از این که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب بشود، یکی دوسال هم در یک ایالت شمالی مسئول تشکیلات بوده است. و بعضی از دوستان او که نتوانسته‌اند موفقیت‌های او را داشته باشند، عقیده دارند که اگر او پیش از این که به محافل «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» پا باز نمی‌کند به کمیته‌ی مذهبی راه یافته است، مسلماً به این علت بوده است که در آن یکی دو سال، مقدمات کار خود را فراهم کرده بوده است. و برای این استنتاج خود دلیل هم می‌آورند که مثلاً چرا با وجود این که در اوایل به «پوزیسیون کریتیک» خود می‌بالیده است اجازه داده بوده است فلان همکار حزبی‌اش را به همین اتهام از آن ایالت شمالی اخراج کنند. و یا چرا فلان مسئول «تشکیلات دهقانان» به دستور او از ایجاد اتحادیه در برخی از روستاها خودداری کرده بوده است. و یا چرا در عکس‌هایی که از آن زمان او باقی است کلاه پوستی بلند به سر دارد و یا ششلول بسته است و یا با فلان «قوماندان» بازو به بازو عکس انداخته است... البته به هیچ کدام از این ایرادها و انتقادهایی که آدم‌های منفی‌باف حزب می‌کنند نمی‌توان اعتماد داشت. اما آن چه مسلم است این که دوست تازه نماینده شده‌ی خدادادخان که پیش او «پسیکولوژی ده فول» می‌خواند، مالک همان روستاهایی است که این شایعات درباره‌شان سر زبان‌هاست.

ولی حتی این حقیقت مسلم را هم نمی‌توان به عهده‌ی خدادادخان دانست. چون ممکن است همان دوست او - که یکی از روزنامه‌های محلی انتخاب شدنش را با کمک «قوماندان»ها دانسته بود - شخصاً باعث اخراج فلان عضو و جلوگیری از ایجاد اتحادیه‌ی دهقانان در فلان ناحیه شده باشد و آن چه مسلم‌تر است این که تمام این شایعات در آینده‌ی او و در «کاریر» آینده‌ی او کوچک‌ترین اثری نخواهد داشت. اما راستی درباره‌ی آینده‌ی خدادادخان؟ فراموش نباید کرد که چون خدادادخان یک آدم با «پرنسیب» است آینده‌ی خود را اصولاً با آینده درآمیخته است. و به این طریق هرگز از آینده‌ی خود دم نمی‌زند. یعنی برازنده‌ی او نیست. از یک رهبر بزرگ اجتماعی چیزی هم جز این انتظار نمی‌رود. درست است که او با گذشته‌ها بریده است و چشم به آینده دوخته، اما درباره‌ی آینده به همان چشم دوختن اکتفا می‌کند. و هرگز چیزی از آن چه را که از دور می‌بیند بر زبان نمی‌آورد. یعنی در خور شأن او نیست. اما اطرافیان او و همه‌ی حزبی‌ها اعتقاد دارند که فردا - وقتی نهضت به قدرت رسید - برای وزارت فرهنگ که نه - باز هم در خور شأن او نیست - مثلاً برای ریاست دانشگاه هیچ کس بهتر از او در میان سرای نهضت پیدا نمی‌شود. البته خود او هم در گوشه و کنار در این باره مطالبی شنیده است. ولی هرگز به روی خود نیاورده است. اما این را هم فراموش نکرده است که در ملاقات‌های با آن دوست تازه نماینده‌اش، گاهی درباره‌ی مقررات دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات ریاست آن سؤالاتی بکند و در میان کتاب‌هایی که اخیراً زینت‌بخش کتابخانه‌ی شخصی او شده است یک «راهنمای» دانشگاه هم هست به زبان فارسی، و چند کتاب دیگر به یک زبان نیمه‌آسیایی و نیمه‌اروپایی که روی همه‌ی آن‌ها کلمه‌ی «اورنیورسیت» را می‌شود خواند.

البته درست است که خدادادخان به آینده چشم دوخته است، ولی این طور نیست که فکر درباره‌ی این آینده او را از زندگی روز، از اجتماعی که در آن مسئولیت مهمی دارد و از رهبری مردم، منصرف کند. فکر و ذکر او این است که هر روز بهتر از روز پیش، مطبوعات حزبی را اداره کند، آدم‌های حزبی را تربیت کند، نهضت را قدم به قدم به جلو براند و هر چه بیش‌تر که ممکن است وسایلی بر انگیزد تا هم خودش و هم دیگران، از «فولادهای آب دیده» گرفته تا تازه‌کارها، گذشته را به فراموشی بسپارند و به آینده بپیوندند. حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته است. حالا دیگر آب هرزی نیست که به مردابی فرو برود. حالا دیگر عضو کمیته‌ی مرکزی شده است.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، خداداد خان، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 3 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


آن که از در عکاس‌خانه وارد شد و با لحنی عوامانه و گرم، سلام کرد مردی سی و چند ساله بود که کلاه مخملی‌اش را تا بالای گوشش پایین کشیده بود. صورتش برق می‌زد و بوی بساط سلمانی‌ها را می‌داد. یخه‌اش باز بود و کت و شلوارش انگار الان از گل چوب‌رختی مغازه‌ی دوخته‌فروشی پایین آمده بود. موی تنک دو طرفه‌ی صورتش، از طرف بالا کم‌کم تنگ‌تر می شد و هنوز به زیر کلاه نرسیده، دیگر از مو خبری نبود.

یکی از دو نفری که پشت یک میز نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند، بلند شد و در جواب سلام تازه‌وارد، سری تکان داد. یک نفر دیگر که سرش را توی دستگاه روتوش کاری کرده بود و پارچه‌ی سیاهی سرش را و دستگاه را می‌پوشاند از جایش تکان نخورد و خرت و خرت مدادش روی شیشه‌ی عکس‌ها همین طور بلند بود. آن که از پشت میز برخاسته بود، مرد بیست و چند ساله‌ی مؤدبی بود. کت تنش نبود، و گره‌ی کراواتش سفت بیخ گلویش را گرفته بود و آستین‌هایش را بالا زده بود. روی مچش یک ساعت، با صفحه‌ای پر از عقربه‌ها و نمودارهای کوچک و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت:

- چه فرمایشی داشتید؟

- آدم تو عکاس‌خانه می‌آد که عکس بگیره دیگه.

- آقا چه جور عکسی می‌خواستید؟

و با دستش به روی میز اشاره کرد که زیر یک تخته‌ی شیشه‌ی سنگ، پر بود از نمونه‌های مختلف عکس‌های کوچک و بزرگ، پرسنلی، کارت پستال، معمولی و آگراندیسمان! با قیافه‌های مختلف و ژست‌های گوناگون، نیم‌رخ، تمام‌رخ... ولی آن که از در وارد شده بود و می‌خواست عکس بگیرد و به در و دیوار نگاه می‌کرد که پوشیده بود از عکس‌های بزک‌شده و بزرگ و قاب گرفته. عکس‌هایی که تقریباً همه، موهای براق روغن‌خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودند. عکس‌های دست به زیر چانه‌زده، سیگار به لب، عروس و دامادها... و مدتی هم به چلچراغی که از سقف اتاق آویزان بود و شمع‌های برقی داشت، نگاه کرد. و بعد، دست آخر نگاهش به جایی بند نشد، به روی میز نگریست که هنوز مرد عکاس با دست نشانش می‌داد. مدتی هم به قیافه‌ها و ژست‌ها و اندازه‌های عکس‌ها نگاه کرد. و عاقبت دستش را روی یکی از آن‌ها گذاشت که عکسی بود کارت پستالی و نیم‌رخ. عکس جوانکی بود که موهای فرفری داشت و حتی خط اتوی دستمال سفید جیبش در عکس آمده بود.

- آقا چند تا عکس می‌خواستید؟

- چند تا؟

- ما یا شش تا عکس می‌ندازیم یا دوازده تا، یا بیش تر.

- دوازده تا عکس می‌خوام چه کنم؟ شیش تاشم زیاده، کم‌تر نمی‌شه؟

- نه آقا برای ما صرف نمی‌کنه.

- آخه چرا نمی‌شه؟ از ما همش یه عکس خواستن که بفرستیم خ...

و بقیه‌ی حرفش را برید و تا بناگوش سرخ شد و به چشم مرد عکاس نگریست که همان آن، روی میز دوخته شد و خودش را به نفهمی زد. مردی که می‌خواست عکس بگیرد، کمی این دست و آن دست کرد و وقتی سرخی از صورتش پرید گفت:

- خوب چه قد بایس بندگی کرد؟

- دوازده تومن آقا.

مردی که می‌خواست عکس بگیرد، گفته‌ی او را آهسته تکرار کرد و سری تکان داد و همان طور که کلاهش سرش بود دنبال مرد عکاس راه افتاد. و همچنان که به طرف اتاق عکس‌برداری می‌رفتند، مرد دستش را بالا آورد مثل این‌که می‌خواست عرق پشت لبش را با آستین خود پاک کند، ولی زود متوجه شد و توی جیب شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتی روی صندلی، جلوی دوربین نشست، دستمالش را دوباره تا کرده بود و می‌خواست توی جیب پیش سینه بگذارد که به صرافت افتاد. حیف! دستمالش سفید نبود و ابریشمی بود و بزرگ بود. یک دستمال ابریشمی بزرگ یزدی رنگین منصرف شد و دگمه‌های کتش را که بست، مرد عکاس دوربین را مرتب کرده بود و حالا به سراغ او می‌آمد.

- یک وری بنشینید، آقا!

- نمی خوام. همین طوری خوبه.

و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم‌های مرد عکاس خیره شده بود، راست و با گردنی افراشته رو به روی دوربین نشسته بود. کلاهش سرش بود و منتظر بود.

- اخه عکسی که نشان دادید نیم‌رخ بود آقا!

- خوب چی کار کنم که نیم‌رخ بود؟ حالا تموم‌رخ وردار. دوربینت که لک نمی‌شه.

مرد عکاس که تازه فهمیده بود، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.

- کراوات نمی‌بندید؟ همه جور کراوات داریم آقا!

- نه نمی‌خوام قرتی بشم. می‌خوام تو عکسم بی‌ریا باشم.

- با کلاه عکس بگیرم؟

و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود. چشم‌هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا در برود. و عکاس که زود فهمیده بود، منتظر جواب سؤال خود نشد و پشت ویترین دوربین رفت و سرش را زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد.

دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می‌کرد، حالا تو آمده بود و شاسی را آورده بود. دوربین حاضر شد. عکاس نه تند و نه آهسته شماره داد. در دوربین را گذاشت و گفت:

- تمام شد آقا!

- آه. خفه شدیم. اگه می‌دونستم این قدر دقمسه داره...

و باز بقیه‌ی حرفش را خورد و دنبال مرد عکاس راه افتاد که او را به اتاق اول آورد. از کشوی میز دسته قبضی بیرون کشید. چند تا عدد روی آن نوشت. بعد پرسید:

- اسم شریف آقا؟

- آجیل فروش.

- شغل‌تان را عرض نکردم. اسم‌تان را.

- هم شغلم آجیل‌فروشه، هم اسمم. چه قدر اصول دین می‌پرسین؟

و مرد عکاس که به اشتباه خود پی برده بود دست و پایش را جمع کرد و گفت:

- معذرت می‌خوام آقا! خیلی معذرت می‌خوام.

و پول را از دست آجیل‌فروش گرفت و توی کشو گذاشت و قبض را به دست او داد که روز دیگر برای گرفتن عکس‌هایش بیاید.

* * *

سه روز بعد همان ساعت، آجیل‌فروش از در عکاس‌خانه تو آمد و با همان لحن سلام کرد و پرسید:

- عکس‌های ما حاضره، جناب؟

- اسم شریف آقا؟... هاها، یادم آمد. بله حاضره.

و همان طور که به آجیل‌فروش صندلی نشان می‌داد، توی کشوی میز دنبال یک پاکت گشت و با قیافه‌ای گشاده و مطمئن پاکت را جلوی روی او گذاشت.

آجیل فروش، هنوز کلاهش را به سر داشت و این بار یخه‌اش بسته بود. پاکت را باز کرد و عکس‌ها را که در می‌آورد، قیافه‌ی بچه‌هایی را داشت که سرسری پی بهانه می‌گردند. ولی یک مرتبه قیافه‌اش عوض شد. خون به صورتش دوید و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عکاس که با شادی و انتظار، او را می‌نگریست چشم انداخت. و باز به عکس‌ها خیره شد که در دستش زیر و رویشان می‌کرد و چیزی نمانده بود که آن‌ها را خرد کند و وقتی حالش به جا آمد، پرسید که:

- آخه این موها... این موهای بغل صورتم... آخه من که... من...

و عکاس که از خوشحالی جانش به لبش رسیده بود، با دست به روتوش‌کننده اشاره کرد که همان طور سرش را توی دستگاهش برده بود و پارچه‌ی سیاهی سر او را و دستگاه را می‌پوشاند و خرت خرت مدادش همین طور بلند بود.

آجیل‌فروش به طرف او حرکت کرد، ولی جلوی خود را گرفت. و از همان جا که ایستاده بود، مثل این که می‌خواهد چیزی بگوید چند بار من من کرد:

- چقدر شما با معرفتین...

و عکس‌ها را به عجله توی پاکت گذاشت و دست گرمی به مرد عکاس داد. دستی هم روی دوش آن که روتوش می‌کرد زد، و دم در ایستاد و رو به مرد عکاس و آن دیگری گفت:

- قربان معرفت آقایون. اجر شماهام فراموش نمی‌شه.

و وقتی از در بیرون می رفت انگار دنبال شاگرد عکاس می‌گشت که شاگردانی کلانی برایش در نظر گرفته بود.

* * *

دو روز بعد، عصر بود که در همان عکاس‌خانه باز شد و آجیل‌فروش با یک نفر دیگر، درست مثل خودش چهارشانه و کلاه مخملی به سر وارد شدند. یک جعبه‌ی بزرگ، زیر بغل آجیل‌فروش بود و پس از این که سلام کردند و نشستند، آجیل‌فروش این طور شروع کرد:

- رفیق ما می‌خواد عکس بندازه. می‌خواد سر برهنه عکس بندازه یعنی می‌شه؟

- چه طور نمی‌شه! فقط باید کلاه‌شان را بردارند.

- نه مقصودم این نیس، مقصودم...

- ملتفتم آقای آجیل‌فروش. مگر برای امر خیر نیست؟...

قیافه‌ی هر سه نفر به خنده باز شد. آجیل‌فروش جعبه را روی میز عکاسی گذاشت و گفت:

- قابل شما رو نداره.

و رفیقش را به همراه مرد عکاس به آن اتاق دیگر فرستاد و خودش توی یک مبل فرو رفت. چلچراغی که از سقف آویزان بود و شمع‌های برقی داشت می‌سوخت. دیوارها پوشیده بود از عکس‌های بزرگ و قاب‌گرفته، عکس‌هایی که تقریباً همه موهای روغن‌خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند. عکس عروس دامادها، عکس‌های خانوادگی با برو بچه‌های قد و نیم‌قد و با همه گونه قیافه‌های دیگر.

و آن که پای دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زیر پارچه‌ی سیاه بود و خرت خرت مدادش روی شیشه‌ی عکس‌ها بلند بود.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، عکاس با معرفت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 2 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


تازه زنگ تفریح را زده بودند و معلم‌ها، یک یک، از میان هیاهوی بچه‌هایی که با سر و صدا، توی حیاط مدرسه ریخته بودند، و دوان دوان به طرف منبع آب هجوم آورده بودند، فرار می‌کردند و به طرف دفتر پناه می‌آوردند. اتاق کوچک بود. میز ناظم مدرسه نصف آن را گرفته بود. و به سختی می‌شد رفت و آمد کرد. دور تا دور بالای اتاق را سیم‌های چرک و سیاه برق و تلفن و زنگ اخبار پوشانده بود. بالای سر میز ناظم مدرسه عکس قاب گرفته و بزرگ جوانکی با لباس پیشاهنگی، خاک گرفته و رنگ و رو رفته، به دیوار آویزان بود. غیر از صندلی‌های دور اتاق، یک گنجه و یک چوب رخت و یک روشویی حلبی و یک تابلوی بزرگ اخطارها و اعلان‌های اداری، دیگر اثاث اتاق بود. یک عکس دسته‌جمعی کوچک هم روی بخاری بود که دیپلمه‌های نمی‌دانم کدام سال مدرسه را با لباس شق و رق و معلم‌ها و ناظم و مدیر همان سال نشان می‌داد.

پیش از همه معلم فرانسه وارد شد که پیرمرد کوتاه قد مرتبی بود و چوب کبریتی به ته سیگار خود فرو کرده بود، و آن را با سرانگشت دور از خود گرفته بود. مثل این که سیگار و دود آن نجس است یا میکروب دارد و باید از آن پرهیز کرد. و بعد معلم تاریخ وارد شد که کوتاه و خپله بود. گیوه به پاداشت و یخه‌اش چرک و نامرتب بود و کراواتش مثل بند جامه لوله شده بود و زیر یخه‌ی کتش فرو رفته بود. بعد معلم جبر آمد که باریک و دراز بود و راه که می‌رفت لق لق می‌خورد و عینک داشت و سیگار گوشه‌ی لبش دود می‌کرد و از بس زرد بود آدم خیال می‌کرد سل دارد. بعد معلم شرعیات وارد شد که ته‌ریشی داشت و یخه‌اش باز بود و عینک کلفتی به چشم زده بود و مثل آخوندها غلیظ حرف می‌زد و با یک یک همکارانش سلام و علیک کرد و صبحکم‌الله گفت. مثل یک گونی سنگین که به گوشه‌ای بیندازد همان دم در وا رفت. بعد کتابدار مدسه آمد که ریزه بود و سر بی‌مویی داشت و به عجله راه می‌رفت و هرهر می‌خندید و به جای سلام، به هر کس که رو می‌کرد نیشش تا بناگوش باز می‌شد. و بعد هم چند نفر دیگر آمدند و دست آخر معلم نقاشی وارد شد که عبوس بود و انگار تازه از یک دعوا خلاص شده بود. یک دسته‌ی کلفت کاغذ نقاشی زیر بغل داشت و پای صندلی که رسید سیگارش را زیر پا له کرد و نشست.

معلم‌ها تازه نشسته بودند که کتابدار مدرسه شاد و شنگول، مثل کسی که مژده‌ی بزرگی آورده باشد، به صدا درآمد:

- خوب، تبریک عرض می‌کنم، آقایان! امروز قرار است دفترچه‌های بیمه را بدهند.

معلم تاریخ به سختی خودش را از توی مبل بیرون کشید و اعتراض‌کنان فریاد زد:

- مرده‌شورشان را ببرد با بیمه‌شان. من اصلاً نمی‌خواهم بیمه بشوم. خودم بیمه هستم. من که اصلاً قبول نمی‌کنم.

- چه قبول بکنی چه نکنی از حقوقت کم می‌گذارند. آش خالته، بخوری پاته، نخوری پاته...

به این مثل لوس کتابدار مدرسه عده‌ای زورکی خندیدند. و معلم تاریخ از جوش و خروش افتاد. معلم جبر که سیگارش داشت تمام می‌شد، گفت:

- راستی می‌دانید بیمه در مقابل چه...؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدایی برخاست:

- در مقابل حمق آقایان! در مقابل حمق!

این صدای معلم نقاشی بود که عبوس بود و اوراق نقاشی را روی زانوهایش گذاشته بود و وقتی حرف می‌زد مثل این بود که فحش می‌دهد. همه به طرف او برگشتند. نگاه‌هایی که تا به حال جز خستگی چیزی نمی‌رساند و چیزی جز بی‌علاقگی نسبت به همه چیز در آن خوانده نمی‌شد، حالا کنجکاو شده بود و در بعضی از آن‌ها هم چیزی از نفرت را می‌شد حس کرد. همه‌ی همکاران معلم نقاشی می‌دانستند که او رشته‌ی فیزیک را تمام کرده و درس نقاشی مدرسه را به اصرار خودش دو سال است به او داده‌اند. همه با قیافه‌ی عبوس او آشنا بودند. با تندی‌های او خو گرفته بودند و در حالی که بیش‌تر اوقات به او حق می دادند، دم‌پرش نمی‌رفتند و از مجادله با او می‌گریختند. حتی کتابدار مدرسه که همه را دست می‌انداخت و به اصطلاح خودش می‌خواست با شوخی‌ها و مسخرگی‌های خود، خستگی را از تن همکارانش در بیاورد نیز سر به سر او نمی‌گذاشت و رعایت حالش را می‌کرد.

چند لحظه به سکوت گذشت و اگر فراش پیر مدرسه با سینی چای وارد نشده بود معلوم نبود این سکوت تا کی طول خواهد کشید. بعضی از معلم‌ها چای را که از توی سینی بر می‌داشند چند تا پول سیاه با سر و صدا توی سینی می‌انداختند و بعضی‌ها هم اصلاً چای بر نداشتند و معلم شرعیات و کتابدار مدرسه داشتند چایشان را هورت می‌کشیدند که معلم نقاشی دوباره به صدا آمد:

- بدیش این است که من اهل تعارف نیستم. رک و پوست‌کنده حرف می‌زنم. خودم را می‌گویم. اول که معلم شدم خیال می‌کردم پنج سال که بگذرد دیوانه خواهم شد. حق هم داشتم. سال دوم بود که درس می‌دادم. معلم هندسه‌ی مدرسه‌مان دیوانه شد. صاف عقل از سرش پرید. و چه جانی کندیم تا به فرهنگ ثابت کردیم که احتیاج به استراحت دارد. بیچاره مدیر مدرسه هم خیلی دوندگی کرد تا از معرفی «جانشین واجد شرایط» معافش کرد. بدبختی این بود که به خودش نمی‌شد گفت دیوانه شده‌ای و نباید به کلاس بروی. اما از رفتارش پیدا بود! می‌آمد و سر کلاس راه می‌رفت. عادتش شده بود. با این که عقل از سرش پریده بود عادتش را نمی‌توانست ترک کند. من همان وقت برایم حتم شد که چه عاقبتی در انتظار ماست. همان وقت بود که خیال می‌کردم اگر پنج سال بگذرد دیوانه خواهم شد. اما حالا که هفت سال است درس می‌دهم، کم‌کم دارم به این مطلب می‌رسم که نه. دارم احمق می‌شوم. حالا به این مطلب رسیده‌ام که آدم‌هایی پس از پنج سال تدریس دیوانه می‌شوند که آدم‌های برجسته‌ای باشند. آن معلم هندسه این طور بود. آدم‌های کودن و بی‌خاصیت مثل ما فقط احمق می‌شوند. هر چه بیش‌تر درس بدهند، احمق‌تر می‌شوند.

کتابدار وسط حرفش دوید که:

-آقا البته قیاس به نفس می‌فرمایند.

و معلم فرانسه که با استکان بازی می‌کرد گفت:

- شوخی نکنیم، آقا. حقیقت را قبول کنیم. من هم قوچان که رئیس فرهنگ بودم، بیست سال پیش را می‌گویم، معلم حسابمان روس بود. دیوانه شد. درس را ول کرد. بعد هم نفهمیدم چه طور سر به نیست شد. در این سی سال که من در فرهنگم تا حالا چهار تا از همکارهام دیوانه شده‌اند...

- من مگر چرا آمدم رشته تخصصی‌ام را ول کردم و معلم نقاشی شدم؟ بله؟ برای این که پنج سال یا هفت سال یک مطلب معین را به مغز کره‌خرهای مردم فرو کردن، بحث و مطالعه را برای ابد رها کردن، و حتی برای تدریس احتیاجی به مطالعه و تعمق نداشتن، و همان تنها اره و تیشه‌ای را که توی دانشسرا به دستمان داده‌اند روی مغز هر بچه‌ای به کار انداختن، این یا آدم را دیوانه می‌کند یا احمق. اگر آدم حسابی باشد یا تدریس را ول می‌کند یا دیوانه می‌شود و اگر حسابی نباشد کودن می‌شود. احمق می‌شود. من که به این نتیجه رسیده‌ام.

معلم جبر که وقتی حرف می‌زد لق لق می‌خورد. گفت:

- راجع به حمق که من خیالم راحت است. هر چه باید شده باشد، شده. من الان چهارده سال است درس می‌دهم. و اما به نظر من معلم‌ها را فقط در مقابل دو مرض باید بیمه کرد. در مقابل سل و در مقابل...

دستش را به طرف پیشانی رنگ پریده‌ی بلندش برد و دو سه بار با انگشت به آن زد. معلم نقاشی گفت:

- نه آقا. در مقابل حمق!

معلم شرعیات تکانی خورد و با لحنی تسلادهنده گفت:

- فقط سخت نباید گرفت آقایان. عصبانی نباید شد. گور پدرشان خواستند بفهمند، نخواستند نفهمند. شماها جوانید و خیلی حرارت دارید. یک کمی پا به سن که گذاشتید و حرارتتان تمام شد کار درست خواهد شد. بی‌خود خیالتان را ناراحت نکنید.

معلم تاریخ شاید برای اینکه بحث را عوض کرده باشد. گفت:

- من که اصلاً بیمه نمی‌شوم. مرده‌شور! من خودم بیمه‌ی عمر شده‌ام. هجده سال دیگر بیست هزار تومان پول عمرم را هم از بیمه خواهم گرفت.

- یعنی تا هجده سال دیگر خیال داری زنده بمانی؟

از این شوخی کتابدار همه خندیدند. حتی خود او هم خندید و مجلس از رسمیتی که به خود گرفته بود افتاد. صحبت‌های دونفری و خنده‌های کوتاه شروع شد. کتابدار برای این که شوخی خود را جبران کرده باشد با معلم شرعیات راجع به بیمه گرم گرفته بود و معلم تاریخ از صدی دو حق کارمندی صحبت می‌کرد و معلم شرعیات راجع به تکه زمینی که اخیراً در عباس‌آباد معامله کرده است برای پهلو دستی‌اش می‌گفت. و معلم فرانسه راجع به ترفیعات از ناظم چیزی می‌پرسید... فراش پیر آمده بود استکان‌ها را جمع می‌کرد که، در اتاق باز شد و رد میان موجی از هیاهو و جنجال حیاط مدرسه که به درون آمد، مدیر مدرسه از پیش و دو نفر کیف به دست از عقب او وارد دفتر شدند.

بعضی‌ها به احترام برخاستند. دیگران سر جای خود تکانی خوردند و دوباره بی‌حرکت ماندند. مدیر مدرسه رفت پشت میز ناظم نشست و عینکش را گذاشت و آن دو نفر کیف به دست بساط خودشان را روی میز پهن کردند. مدیر با یکی یکی معلم‌ها احوال‌پرسی کرد. راجع به کلاس‌ها پرسید. از وضع حضور و غیاب بچه‌ها سؤال کرد. و اوراق که مرتب شد معلم‌ها را یک یک از روی صورتی که زیر دست داشت صدا می‌کرد و ازشان امضا می‌گرفت و بازرس‌ها عکس دفترچه‌ی بیمه‌ی هر یک را با وضعی ناشیانه با قیافه‌ی صاحبش تطبیق می‌کردند - با دقتی که در زندان نسبت به جانی‌ها می‌کنند - و دفترچه را می‌دادند. وقتی نوبت به معلم نقاشی رسید و دفترچه‌ی بیمه‌ی «امراض و حوادث» او را به دستش دادند در او نه خیال تازه‌ای انگیخته شد و نه شادی و سروری به او دست داد. قیافه‌اش همان طور عبوس شد و اوراق نقاشی بچه‌ها را همان طور زیر بغل می‌فشرد. شاید خیلی خسته بود، شاید حواسش جای دیگری بود. اما وقتی خواستند از او باز پای چند تا ورقه امضا بگیرند کمی ناراحت شد. او حتی از امضا کردن دفتر حضور و غیاب مدرسه هم خودداری می‌کرد. برای همکارانش گفته بود: که چه؟ مثل کفترهای صحن امام‌زاده‌ها هی فضله انداختن؟ و همه جا را آلوده کردن؟ و خیلی دلش می‌خواست لیست حقوق را امضا نکند. ولی این دیگر نمی‌شد. رسید دفترچه‌ی بیمه هم همین طور بود. بازرس‌ها سخت‌گیر بودند و او ناچار خط کج و کوله‌ای پای دو سه ورقه گذاشت و در دل باز به این فضله‌ای که با قلم روی کاغذها می‌گذاشت خندید و دفترچه را بی این که نگاهی کند توی بغل گذاشت و دوباره نشست.

بعد هم زنگ خورد و یک ساعت کلنجار رفتن با بچه‌ها، و ساعت بعد که با همکارانش توی دفتر جمع شدند، باز هم صحبت از بیمه شد و وقتی برای او حساب کردند که هر ماهه چهل و هفت هشت ریال، گیرم پنج تومان از حقوقش کم خواهند کرد، راستی اوقاتش تلخ شد. جنجال و هیاهوی ساعت درس بعد، باز همه چیز را از یادش برد و ظهر که از مدرسه در آمد و با دو سه نفر از همکارانش سوار اتوبوس شد، وقتی دنبال پول توی جیب بغلش گشت، دستش به دفترچه خورد و آن را در آورد و همان طور که بلیت‌فروش باقی پولش را می‌داد آن را ورق زد و به فکرش افتاد که «نه، زیاد هم بد نیست. اگر یک وقت سجل آدم گم بشود، یعنی اگر آدم یک وقت بخواهد سجلش را گم کند، به درد می‌خورد، اما یعنی قبول می‌کنند؟...»

به دنبال این فکر یک بار دیگر سر و ته دفترچه را خوب وارسی کرد که زیاد به ریزه‌کاریهای محل تولد و اسم مادر و شماره‌ی سجل پدر نپرداخته بود و فقط اسم و سال تولد خودش را با یک عکس شسته و رفته و اتوکشیده از دوران جوانی، اول آن زده بودند. از عکس خودش که جوان بیست ساله‌ای را نشان می‌داد که هنوز زلف‌هایش نخوابیده بود و پیدا بود که به ضرب آب و شانه روزی سه چهار بار با آن ور می‌رود. خنده‌اش گرفت و بعد ورق را برگرداند. صفحات متعددی برای تصدیق طبیب‌ها و ستون‌هایی برای اسامی امراض، خالی گذاشته بودند. و اوراقی هم از آخر دفترچه بابت مقررات جوراجور بیمه‌ی عمر و حوادث و اموال و حریق سیاه شده بود، زیاد بدش نیامد. نه از این لحاظ که دفترچه‌ی بیمه هم مثل سجل، درست به یک نشانه به یک انگ می‌مانست، نه. چون او همیشه از سجل و دیپلم و سواد مصدق و معرفی‌نامه و این نوع نشانه‌ها و انگ‌ها بدش آمده بود. همه‌ی این انگ‌ها برای او مثل خرمهره‌ای بود که گاو ماده‌ی «کل قربان‌علی» را از دیگر گاوها مشخص می‌کند. این نشانه‌ها و انگ‌ها همیشه برای او حاکی از چیزی خالی از انسانیت بود. و آن‌ها را کوششی برای پست کردن آدم‌ها می‌دانست. نقاط مشترکی که همه‌ی اسب‌های فلان گردان سوار دارند. یا شباهتی که میان پرتقال‌های درون یک جعبه است، به نظر او خیلی بیش‌تر از نقاط مشترکی بود که همه‌ی آدم‌های مثلاً دیپلمه دارند. یا مثلاً همه‌ی سرهنگ‌ها دارند. به نظر او پست کردن آدم‌ها و تحقیر آن‌ها بود که به آن‌ها دیپلم بدهند، یا نشان روی دوش‌شان بکوبند؛ یا سجل «صادره از بخش ۴ مشهد» به دستشان بدهند! و به همین سادگی از دیگران ممتازشان کنند.

اصلاً به عقیده‌ی او وجه امتیاز آدم‌ها را از یکدیگر نمی‌شد از درونشان، از قوای ذهنی‌شان بیرون کشید و مثل خرمهره روی پیشانی‌شان آویزان کرد یا مثل نشان روی دوششان کوبید. و حالا این دفترچه هم فرق چندانی با آن‌های دیگر نداشت. با سجل، با دیپلم با هر نشانه یا انگ و یا خرمهره‌ی دیگر، فرق اصولی دیگری نداشت. فقط این فرق را داشت که مثل سجل، هزار سؤال و جواب در آن نشده بود و از ایل و تبار صاحبش نشانه‌ای نداشت.

همین بود که معلم نقاشی را به دفترچه علاقمند می‌ساخت. یعنی علاقمند که نمی‌ساخت. فقط به نظرش بد نیامد. شاید چون از عکس جوانی‌اش که روی آن خورده بود خوشش آمده بود... شاید هم... آهاه...همان طور که اتوبوس از یک ایستگاه با سر و صدا راه می‌افتاد صفحه‌ی خالی مخصوص به تصدیق اطبا را آورد و به ستون امراض خیره شد و اندیشد که اگر این ستون پر بشود و طبیب‌های متخصص در امراض گوناگون نظر خودشان را درباره‌ی او، درباره‌ی مغز و اعصاب و کبد و معده‌اش بنویسند او خودش را که خواهد شناخت! او که تا به حال فرصت نکرده است یک ماه در بستر بخوابد و استراحت کند، او که تا به حال نتوانسته است برای هر دل درد یا ضعفی و یا عصبانیت نزدیک به جنونی، به طبیب مراجعه کند، از این پس خواهد فهمید که در حفره‌های درونش چه‌ها می‌گذرد؟ و این امیدواری او را به دفترچه‌ی بیمه علامقه‌مند ساخت. و حس کرد که آن را با دقت و دلسوزی باید محافظت کند.

همه‌ی این فکرها را می‌کرد از همکارانش غافل مانده بود که مدتی پیش پیاده شده بودند و رفته بودند و تا به ایستگاه نزدیک خانه‌اش برسد، دو سه بار دیگر از سر شوق دفترچه را ورق زد و تصمیم گرفت همه‌ی مطالب را با زنش در میان بگذارد. و از او هم نظری بخواهد. و وقتی رسید آن قدر خسته بود که همه چیز از یادش رفت.

* * *

دفترچه را پیش روی دکتر گذاشت و نشست.

دکتر روی صندلی تکانی خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به این که مشخصات آن را روی ورقه ضبط کند. معلم نقاشی کلاهش را روی زانویش نگه داشته بود و کمی خودش را باخته بود. مثل این که پایش هم می‌لرزید. هر چه سعی کرد بر خودش مسلط شود نتوانست. مثل این که کار زشتی کرده باشد، مثل این که به گدایی آمده باشد. اما دکتر سرش پایین بود و اوراق را زیر و رو می‌کرد. و همین معلم نقاشی را کمی جرأت داد که سرش را بردارد و نگاهی به اطراف بیندازد، شاید انبساط خاطری برایش دست بدهد. اما چیزی جالب نبود. یک تخت مشمع‌پوش طرف راست بود که چکش کوچکی روی آن را گرفته بود. و طرف چپ، دیوار روغن‌زده و براق بود و رو به رویش بالای سر دکتر، یک باسمه‌ی رنگی از مناظر، خدا می‌داند سوییس یا شمال ایتالیا به دیوار آویزان بود. نه گوشی دکتر که روی میز افتاده بود و نه قپان کوچکی که در گوشه‌ی راست اتاق بود هیچ کدام چیز جالبی نبود. اما خود دکتر؟ او هم جوان سی و چند ساله‌ی کوتاهی بود که هیچ اطمینان آدم را به خودش جلب نمی‌کرد.

کتش را در آورده بود و پشت صندلی انداخته بود. کراواتش اتو خورده و مرتب بود و یخه‌ی آهاری داشت و پیدا بود که برای دوا فروشی جان می‌دهد. دکتر مشخصات دفترچه را که یادداشت کرد آن را بست، پیش او گذاشت؛ و با قیافه‌ای که می‌خواست صمیمی نشان دهد گفت:

- خوب! آقا چه شونه؟

معلم نقاشی همان طور که سیگارش را آتش می‌زد، شروع کرد:

- راستش نمی‌دانم چه مرضی دارم...

و آب به گلویش جست. و خودش را باخت. زیر چشمی به دکتر نگاهی انداخت بعد پکی به سیگار زد و حالش که جا آمد گفت:

- البته نمی‌دانم برای امراض عصبی باید این جا آمده باشم. اما خودم فکر نمی‌کنم چیزیم باشد. زنم اصرار دارد که مریضم. خیلی دلم می‌خواست او خودش بود تا برای‌تان می‌گفت چرا مریضم می‌داند...

و باز پکی به سیگار زد و برای دکتر که خیلی خونسرد می‌نمود، این طور توضیح داد:

- این را می‌دانم که عصبانی‌ام. خیلی هم عصبانی‌ام. می‌دانید یک ساعت در اتاق انتظار نشستم تا نوبتم برسد. خوب همین کافی است تا آدم را عصبانی کند. اما این دو تا زن خارجی که بلند با هم حرف می‌زدند و سر آدم را می‌خوردند، نزدیک بود مرا دیوانه کنند. لابد شما راهم خیلی خسته کردند. من عاقبت پا شدم و از اتاق بیرون رفتم. سر و صدا اذیتم می‌کند. اما کلاس! آدم را دیوانه می‌کند. شلوغ است. جنجال است. کلاس، آن هم کلاس نقاشی، خودتان می‌دانید یعنی چه! هیچ درسی خسته‌کننده نیست. اما للگی بچه‌ها! بچه‌ها را می‌دانید ساکت نگه داشتن عذابی است. آن هم هشتاد تا بچه را! و من همیشه سر کلاس عصبانی می‌شوم. تا دو سال پیش فیزیک درس می‌دادم. درسم را برای این عوض کردم که بهتر بتوانم لله باشم. اما باز هم نمی‌شود. پارسال پسرکی را آن قدر زدم که از حال رفت. خودم هم از حال رفتم. بعد که به هوش آمدم، خود آن پسر هم با دیگران آب به سر و صورتم می‌پاشید. این طوری‌ام. در خانه عصبانی‌ام. زیاد ایراد می‌گیرم. صداهای خیابان پوست آدم را می‌کند. خانه‌مان کنار خیابان است...

و یک مرتبه حس کرد که قیافه‌ی دکتر هیچ نشانه‌ای از علاقه و توجه نیست. درست مثل کاغذنویس‌های در پست‌خانه که غم‌انگیزترین و یا شادترین وقایع زندگی را هم با همان کندی و رِخت معمولی، با همان کشیده‌ها و مدهای بچگانه، بی‌هیچ تعجبی یا تحسینی می‌نویسند؛ دکتر همان طور نشسته بود. چشمش بود. چشمش را گاهی به چشم او می‌دوخت و بعد به روی میز می‌انداخت و پیدا بود که دارد خسته می‌شود. معلم پکی به سیگار زد و افزود:

- فکر نمی‌کنید به همین اندازه کافی باشد؟ خیلی دلم می‌خواست حرف بزنم. اما چه فایده؟ اتاق انتظار شما هم پر است...

و دلش آرام نشد. افزود:

- راستی کاسبی خوبی دارید. نیست؟ خیلی از معلمی بهتر است.

دکتر تبسم‌کنان بر خاست و او را روی تخت نشاند و زانوهایش را آویزان نگه داشت و با چکش دو سه بار روی کنده‌ی زانویش زد که زانویش پرید و بعد فشار خونش را اندازه گرفت و بعد سینه و قلبش را با گوشی معاینه کرد و همه‌ی این کارها را به عجله. و بعد رفت پشت میز نشست و شروع کرد به نسخه نوشتن. و معلم نقاشی یادش به روز پیش افتاد که آفتابه‌شان را برده بود بدهد لحیم کند. پیرمرد آهن‌ساز درست همین طور و با همین عجله آفتابه را وارسی کرده بود.

معلم نقاشی که دوباره نشسته بود و سیگارش را می‌کشید به قلم او چشم دوخته بود که گاهی صدا می‌کرد و با خود می‌اندیشید: این هم دکترهامان! حوصله ندارند آدم براشان حرف بزند. آن هم دکتر امراض عصبی! نه اطمینان آدم را به خودشان جلب می‌کنند نه یک خرده گذشت دارند. چه فرق می‌کند؟ همان ردنه و تیشه‌ای را که ما روی مغز بچه‌های مردم می‌اندازیم این‌ها روی تن مردم می‌اندازند. حتماً با همه‌ی مریض‌ها همین معامله را می‌کنند. مطب این هم مثل کلاس من شلوغ است. غیر از این چه می‌تواند بکند؟ لابد همه می‌آیند و می‌نشینند، هنوز دو کلمه نگفته حرفشان را می‌برد، زانو و سینه و بازوشان را معاینه می‌کند و بعد نسخه می‌دهد و بعد هم ده تومان....

و باز یک مرتبه خودش را جمع کرد. یادش افتاد که خودش پول نمی‌دهد و بیمه است... دکمه‌ی کتش را بست. سیگارش را خاموش کرد و دست‌هایش را زیر کلاهش قایم کرد و چشم به دفترچه دوخت که پیش رویش بود. اما این بار زود بر خودش مسلط شد و اندیشید: «گور پدرش! مگر پول بیمه را نمی‌گیرند؟ محض رضای خدا که قبول نکرده است. پدرسوخته‌ها!» و دکتر سر برداشت و همان طور که تاریخ و امضای نسخه را خود به خود گذاشت گفت:

- غذاهای محرک نخورید. سرکه و فلفل و امثال آن... شب زود بخوابید. اگر قبل از خواب شیر بخورید بهتر است. آمپول‌ها را هم روزی یکی تزریق کنید. قرص هم قبل از غذا؛ متأسفم که دستور داده‌اند مرخصی ندهیم، وگرنه احتیاج به یکی دو هفته استراحت داشتید.

معلم نقاشی همان طور که به دکتر گوش می‌داد، در دل می‌خندید: «اگر این‌ها بود اصلاً چرا پیش تو آمدم؟ زنم خیلی بهتر از تو این‌ها را بلد است. همین حرف‌ها را می‌زند. آمپولت را هم لابد کلسیم است....» و بلند گفت:

- متشکرم... و برخاست. دو سه برگ نسخه را تا کرد و توی جیب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد. هنوز در اتاق را باز نکرده بود که مریض بعدی پرید تو و هاج و واج کلاهش را به سر گذاشت و رفت. توی کوچه که رسید، جوی آب صاف و روانی داشت. فکر کرد: «آره! بهتره... فایده‌اش چیه؟ » و نسخه را پاره کرد و به آب داد و زیر چراغ خیابان که رسید دفترچه‌اش را باز کرد و در ستون امراض دید نوشته: «ضعف اعصاب» و جلویش را دکتر امضا کرده است.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، زن زیادی، دفتر چه بیمه،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 1 مرداد 1390




http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


و به این طریق یک سال گذشت. یک سالی که در آن معلم نقاشی ما هشت بار به دکتر مراجعه کرد. اول با علاقه و ولع و کم کم از سر بی‌میلی و فقط برای این که شاید به این وسیله بتواند آدم‌های تازه ای را بشناسد. درین مدت دکترهای مختلف نظر خود را درباره‌ی او روی ستون امراض دفترچه‌ی بیمه‌اش نوشتند. حالا معلم نقاشی دلش به این خوش بود که اقلاً فهمیده بود که چه مرگی دارد. یا چه مرگ‌هایی دارد. دو امضای ضعف اعصاب، یکی برای معاینه‌ی تمام بدن، دو تا برای سینه‌درد و سرماخوردگی، یکی برای معاینه‌ی گلو و یکی هم برای بیماری کبد و آخری برای تجزیه‌ی خون. سه تا از نسخه‌هایی را که در این مدت گرفته بود. پاره کرده بود و دور ریخته بود. چون همان امضای دکترها برایش کافی بود. و نسخه‌هایی را هم پیچیده بود دواهاشان هنوز کنار طاقچه اتاقشان افتاده بود و شیشه‌هاشان را که نه می‌خواستند، دور بریزند و نه معلم نقاشی حاضر بود لب بزند. مجبور بودند هفته‌ای یک بار گردگیری کنند. به خصوص یک شیشه‌ی بزرگ روغن ماهی بود که مزاحم‌تر از همه بود و برای سینه دردش به او داده بودند. و این‌ها خودش باعث شده بود که دواخانه‌ی کوچکی دایر کنند. و درست مثل اولین کتابی که به خانه می‌آید و گاهی هوس کتابخانه داشتن را در صاحبش می‌انگیزد، هرچه شیشه و پیشه داشتند پهلوی هم توی طاقچه چیده بودند. و گر چه تنها از شیشه‌ی «مرکورکروم» و آن هم گاهی، استفاده می‌کردند دلشان به این خوش بود که اقلاً با دیدن شیشه‌های دوا اطمینان می‌یابند که سلامتی در خانه هست.

معلم نقاشی هرگز به دوا خوردن عقیده نداشت، از یک قرص کوچک سردرد گرفته تا سولفات دوسود و از آبی که زنش با آن چشمش را می‌شست تا آمپول‌های جورواجوری که به دست و بازو یا توی رگ می‌زدند. اصلاً از دوا بیزار بود. از خود دکترها هم بیزار بود.

بچه مدرسه که بود یک روز مادرش او را به هزار حقه پیش دکتر برده بود. دکتر پیر بدعنقی بود که به ترکی بحش می‌داد و می‌زد و به او فلوس داده بود و او بعد که از مطب در آمده بودند و مادرش برای پیچیدن نسخه به دواخانه‌ی نزدیک رفته بود، گریخته بود. ترس از دکتر، بوهایی که در مطب می‌آمد، عکس‌های وحشتناکی که از در و دیوار آویخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود که گریخته بود و تا شب توی تیمچه‌های بازار و لای دسته‌های بار قایم شده بود. و غروب که خواسته بودند در تیمچه را ببندند. کاروان‌سرادار نطنزی او را پیدا کرده بود. و به خیال این‌که برای دزدی آمده است کتکش هم زده بود و بیرونش انداخته بود. او از همه جا مانده و گرسنه به خانه‌ی عمه‌اش پناه برده بود و آن‌ها هم که از همان صبح از فرار او آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و مادر هم از سر غیض او را با چوب هیزم‌های ناصاف کتک زده بود.

معلم نقاشی هیچ وقت این واقعه را فراموش نمی‌کرد و از آن پس شاید به علت همین ترس و ناراحتی، دیگر بیمار نشد و یا کم‌تر بیمار شد. غیر از حصبه‌ای که در سیزده سالگی گرفته بود و این واقعه که در دوازده سالگی اتفاق افتاد. هرگز جرأت نکرده بود مریض بشود و دو روز در خانه بخوابد. اما دفترچه‌اش را داده بودند و پیش خودش حساب این بیزاری از دکترها را رسیده بود و خودش را هم قانع کرده بود که به این احساس قوی و شدید زمان بچگی زیاد وقعی نباید بگذارد و برای شناسایی خود و به عنوان یک تجربه هم شده، از دفترچه باید استفاده کند. قبل از این که دفترچه‌ی بیمه‌ای داشته باشد. حتی یک بار هم به پای خودش به دکتر مراجعه نکرده بود. اما حالا یک سال بود به میل و رضا پیش هر دکتری که اداره‌ی بیمه معلوم می‌کرد می‌رفت.

چه چیزی به دستش آمده بود؟ غیر از همان چند امضا؟ آن بار ترسی از دکتر پیر بدعنق او را فرا گرفته بود از دوا و دکتر و بیماری، بیزارش کرده بود. و حالا؟... حالا دیگر نه ترسی از دکترها داشت نه بیزاری. چون دیگر از بچگی خیلی دور بود و نه آن اطمینانی را که در آن‌ها و طرز کارشان می‌جست یافته بود. حالا دیگر به نومیدی رسیده بود. حالا به این نتیجه رسیده بود که آن چه از طب و طبابت مفید است و مورد تردید نیست همان سولفات دوسود و فلوس و شیر خشت است. همان نسخه‌های خانگی خاله زنکی است. همان عناب و گل بنفشه. همان پر سیاوشان و برگ زوفا.

* * *

میان دو ساعت درس صبح، در اتاق دفتر مدرسه، معلم‌ها نشسته بودند و بی سر و صدا چای می‌خوردند. و هر بار که در باز می‌شد و یکی تو می‌آمد موجی از جنجال و هیاهوی بچه‌ها به درون می‌ریخت. میز ناظم مدرسه نصف دفتر را گرفته بود. در و دیوار چرک و سیاه بود. تاریکی نه تنها با گوشه‌های اتاق و زیر میزها و مبل‌ها اخت شده بود، بلکه پشت پنجره‌ها نیز با شیشه‌های زرد و تیرهای که داشتند، جا خوش کرده بود و مانده بود. غیر از معلم فرانسه و تاریخ و نقاشی و ناظم، که پشت میزش نشسته بود و کم‌تر حرف می‌زد یک معلم تازه هم بود که دماغ عقابی داشت و رنگ‌پریده بود. و معلم ورزش هم فرصت کرده بود و آمده بود. اما معلم عربی عوض شده بود. و از معلم جبر خبری نبود.

هنوز داشتند چای می‌خوردند که معلم تاریخ از ته مبل و با حرارت گفت:

- دیدید گفتم؟ پدرسوخته‌ها بیمه‌شان هم به همه چیز دیگرشان رفته! آدم خودش باید فکر خودش باشد. تنها چیزی که از بیمه‌شان فهمیدیم پولی بود که از حقوقمان کم گذاشتند. باز هم خوبیش این است که تمام شد. خلاص شدیم، من که خودم بیمه هستم.

معلم فرانسه که سیگارش را به چوب کبریت نیم سوخته‌ای زده بود و دور از خود نگه داشته بود، آهی کشید و گفت:

- آره جانم. همین بی‌ترتیبی‌هاست که مردم را نومید می‌کند. اصلاً چرا باید بیمه را راه بیندازند که بعد از یک سال مجبور شوند برش بچینند؟... آن هم با این افتضاح؟ اصلاً وقتی نمی‌توانند کاری را بکنند مگر مجبورند مردم را توی دردسر بیندازند؟ آن هم با این حرف‌هایی که آدم می‌شنود؛ با این افتضاح!...

حرف معلم فرانسه تمام نشده بود که در باز شد و یک شاگرد پرید تو و با قیافه‌ای وحشت زده و نفس بنده آمده شکایت داشت که:

- آق ناظم! این احمدی می‌خواد منو بزنه.

و ناظم برخاست، دست او را گرفت و با هم بیرون رفتند. و سکوتی که معلم‌ها را چند لحظه فرا گرفته بود شکست و معلم ورزش به صدا در آمد:

- چه بهتر آقا! بنده که اصلاً احتیاج ندارم به دکتر مراجعه کنم. یک سال حقوق بیمه بدهم که چه؟ دوا و دکتر و بیمه‌ی من ورزش تنفسی دم صبح است آقا! آدم سالم...

معلم نقاشی حرف او را برید که:

- بله آدم سالم توی ما دبیرها خیلی نادر است. غیر ازین چیز دیگری می‌خواستید بفرمایید؟

- نه می‌خواستم بگویم یک سال پول یامفت از ما گرفتند. شاید هم بشود گفت پول زور.

- دیدید آقا من حق داشتم! از اول نمی‌خواستم اصلاً بیمه بشوم. اما مگر می‌شد؟ خودشان از حقوقم کسر می‌گذاشتند. یک سال ماهی هفت تومن و نیم چه قدر می‌شود؟...

باز حرف معلم تاریخ را معلم نقاشی برید که با خنده گفت:

- جان من! مهم این نیست که پول مفت گرفتند یا پول زور. این هم مهم نیست که پول‌ها را که و چه طور سگ‌خور کرد. این مسائل از بس عادی است دیگر اهمیت خود را از دست داده. مهم نیست که معلم‌ها را یک سال کشیده‌اند توی مطب دکترها و هیچ چی که نباشد بهشان فهمانده‌اند چه مرگشان است...

معلم تازه‌ای که دماغ عقابی داشت و رنگ‌پریده بود با لهجه‌ی رشتی گفت:

- نه آقا! چه طور مهم نیست آقا؟ خیال می‌کنید بیمه همین طوری قطع شد آقا؟ یک ساله چه قدر روی بیمه خورده باشند خوب است آقا؟ خود بنده اطلاع دارم که دویست و پنجاه هزار تومن در تهران ملاخور شده، آقا! این‌ها را باید دانست آقا!

معلم نقاشی گفت:

- راست می‌گویید. باید دانست. اما باز هم این‌ها زیاد مهم نیست. مهم این است که فلان دبیر ادبیات یا جغرافی که تا حالا اصلاً فرصت نداشته به درد سر و شکم خودش برسد، رفته و از سوراخ سمبه‌های بدنش مطلع شده. بگذریم که اگر بیمه هم بود نمی‌توانست این دردها را دوا کند. اما این قدر هست که وسواس معلم‌ها زیادتر شده. یک معلم اگر تا به حال خیال می‌کرد لله‌ی بچه‌هاست، یا اگر ناراحت بود که چرا عمرش به بی‌حوصلگی می‌گذرد، یا وسواس این را داشت که سر چهل سالگی عقل از سرش بپرد، حالا به یک مطلب تازه‌تر هم پی برده؛ یک وسواس دیگر هم برایش ایجاد شده، وسواس این که می‌بیند درست مثل یک کیسه‌ی انباشته از بیماری‌های مختلف است...

معلم ورزش که با دسته‌ی کلیدش بازی می‌کرد، اعتراض کنان گفت:

- نه آقا درست نیست! که گفته همه‌ی معلم‌ها مریضند؟ میان معلم‌های ورزش صد تا یکی هم مریض پیدا نمی‌شود.

- معذرت می‌خواهم جانم، صحبت از تارزان‌ها نیست که با کره‌های بازوشان زندگی می‌کنند. صحبت از معلم‌هاست. یعنی آن‌هایی که با مغزشان زندگی می‌کنند. گذشته از این که لابد می‌دانید هر مدرسه‌ای یکی یا دو تا معلم ورزش بیش‌تر ندارد...

معلم فرانسه خودش را به میان انداخت و گفت:

- چرا بیخود سر به سر هم بگذاریم؟ مسأله این است که یک سال مردم را به خودشان امیدوار کرده‌اند و حالا یک مرتبه گندش بالا آمده. معلوم نیست چرا بیمه قطع شده. معلوم نیست اختلاف حساب سر چه بوده. و دست هیچ کس هم به هیچ جا بند نیست.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی افزود:

- چه جور هم گندش بالا آمده آقا! خود بنده اطلاع دارم که بعضی از دکترها نسخه‌های خودشان را می‌خریده‌اند آقا! برای دوست و آشنا نسخه می‌نواشته‌اند و دوای نسخه‌ها را خودشان بر می‌داشته‌اند و می‌فروخته‌اند. دوافروش‌ها تقلب می‌کرده‌اند آقا! در انتخاب دکترها هزار نظر خصوصی در کار بوده. و خیلی کثافت‌کاری‌های دیگر آقا...

معلم نقاشی لبخندزنان و از سر بی‌اعتنایی گفت:

- من با این‌ها هم کاری ندارم. این دله‌دزدی ها به این زودی ازین خراب‌شده ریشه‌کن نمی‌شود. اصلاً لازم نیست فکرش را هم بکنیم. فکر این را باید کرد که کار این همه مریض به کجا می‌کشد؟ من هر وقت به دکتر مراجعه کردم از جنجال اتاق‌های انتظار وحشت کردم. این همه مریض! آن هم در تهران! آن هم میان آدم‌هایی که به هر صورت بر دیگران رجحانی داشته‌اند که توانسته‌اند خودشان را به دکتر برسانند. فکرش را هم اذیت‌کننده است...

که در باز شد و ناظم آمد تو و با قیافه‌ای گرفته رفت پشت میزش نشست. چیزی روی یادداشت نوشت.

فراش را صدازد. که:

- این را ببر برای آقای مدیر، جوابش را بگیر و بیار.

و فراش که رفت، دنباله‌ی صحبت را معلم تاریخ گرفت:

- راستی آقایان هیچ فکر کرده‌اید که کار دکترها چه قدر بهتر از کار ماست؟

- کار قصاب هم خیلی بهتر از کار ماست. این که غصه خوردن ندارد.

معلم فرانسه بود که این را گفت و اخم‌هایش را در هم کرد و سیگارش را در آورد تا یکی دیگر آتش بزند.


معلم ورزش که تا به حال در خود فرورفته بود و صدایی بر نیاورده بود به صدا در آمد که:

- در مملکت آدم‌های مفنگی، یکی دکترها کار و بارشان خوب است؛ یکی هم مرده‌شورها.

و معلم نقاشی باز به حرف آمد و این بار تأییدکنان گفت:

- درست است که کار و بار دکترها خیلی بهتر از ما است، اما این طور که من دیدم دکترها کاسب‌های بدی هستند. خیلی هم بد. می‌دانید چرا؟ برای این که آدم وقتی از یک بقال برنج یا لوبیا می‌خرد، یا از قصاب گوشت می‌خرد، چشم دارد و می‌بیند که چه می‌خرد. اما آن چه از دکتر می‌خواهد بخرد - یعنی سلامتی را - آیا می‌تواند تشخیص بدهد؟ می‌تواند انتخاب کند؟ نه. اصلاً همین است که من در تمام این مدت در جست و جوی دکتری بودم که به او اطمینان داشته باشم. اعتماد داشته باشم. اما دکتر را مگر به این زودی می‌شود عوض کرد. تا ده تا نسخه‌ی اشتباهی ندهند، مزاج آدم به دستشان نمی‌آید. و آن وقت تازه دکتر خانوادگی شده‌اند! بله به این علت کاسب‌های بدی هستند. یا اگر بهتر گفته باشیم کسب بدی را انتخاب کرده‌اند.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی‌اش گفت:

- و بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیش‌تر هم می‌شود آقا!

- البته باید هم همین طور باشد. مردم هرچه بیش‌تر مفنگی باشند به طبیب بیش‌تر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیش‌تر نباشد، اما چند تا مطب هست؟

و چون کسی جوابی نداد، خود معلم ورزش افزود:

- سه هزار و پانصد مطب هست. ملتفت هستید؟ سه هزار و پانصد تا!

بعد در باز شد و کتابدار مدرسه در میان موجی از جنجال مدرسه که به درون ریخت، وارد شد و شاد و خندان با یک یک همکارهایش سلام و علیک کرد، و پهلوی ناظم نشست، و فراش را صدا کرد که برایش چای بیاورد و بی‌معطلی رو به معلم تاریخ گفت:

- خوب! بیست هزار تومان بیمه را گرفتی؟

که همه زدند به خنده. خود او هم بلندتر از همه خندید و معلم تاریخ با خونسردی گفت:

- نه. هفده سال دیگر مانده. خیال می‌کنی کار بیمه‌ی عمر هم مثل بیمه‌ی فرهنگی تق و لق است؟

- غصه نخور بابا! همه‌شان سر و ته یک کرباسند.

و برای این که حرف را گردانده باشد رو به دیگران گفت:

- خوب آقایان! درباره‌ی قطع شدن بیمه چه نظری دارید؟ من خیال دارم اعلام جرم کنم. می‌دانید چرا؟ خبر دارم که کار از کجا خراب شده. شنیده‌ام، پول هنگفتی به جیب زده‌اند.

معلم تازه با لهجه‌ی رشتی گفت:

- از قضا بحث در همین موضوع بود، آقا! بنده هم اطلاع دارم. راستی نمی‌شود اعلام جرم کرد آقا؟ شما سندی، مدرکی، چیزی در دست ندارید آقا؟

معلم نقاشی خنده‌کنان گفت:

- بر فرض هم که مدرک باشد، تازه چه فایده؟ خودتان را بی‌خود به دردسر نیندازید. من تصمیم گرفته‌ام دفترچه‌ی بیمه‌ام را قاب بگیرم بزنم بالای طاقچه. یا اصلاً صفحه‌ی مربوط به امراضش را که نوشته چه دردهایی دارم قاب بگیرم. و بزنم بالای اتاق و هر صبح و شب زیارتش کنم و به یاد ایامی بیفتم که با آن همه خواب و خیال در پی معالجه‌ی خودم بوده‌ام.

فراش که چای را آورد کاغذی پیش روی ناظم گذاشت و گفت که:

- آقای مدیر دادند.

و ناظم آن را برداشت و در سکوتی که دفتر را فرا گرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهی کشید و سر برداشت و رو به حضار گفت:

- آقایان! با کمال تأسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است. آقای مدیر خواهش کرده‌اند عصر، همه‌ی آقایان بیایند تا دسته‌جمعی برویم جنازه را برداریم.

و به فراش اشاره کرد که زنگ را بزند. وقتی زنگ به صدا درآمد درست صدای زنگ نعش کشان‌های سابق را داشت.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، دفترچه بیمه، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 1 مرداد 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


خانم نزهت‌الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر کرده و شش بار زاییده و دوتا از دخترهایش هم به خانه داماد فرستاده شده‌اند، و حالا دیگر برای خودش مادربزرگ شده است، باز هم عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است. و گرچه سر و همسر و خویشان و دوستان می‌گویند که پنجاه سالی دارد، ولی او هنوز دو دستی به جوانی‌اش چسبیده و هنوز هم در جست و جوی شوهر «ایده‌آل» خود به این در و آن در می‌زند.

هفته‌ای یک بار به آرایشگاه می‌رود و چین چروک‌های پیشانی و کنار دهان و زیر چشم‌هایش را ماساژ می‌دهد. موهایش را مثل دخترهای تازه عروس می‌آراید؛ یعنی با سنجاق و گیره بالا می‌زند. پیراهن‌های «اورگاندی» و تافته می‌پوشد، با سینه‌های باز و دامن‌های «کلوش» .و روزی یک جفت دستکش سفید هم عوض می‌کند. روزی سه ساعت از وقتش را پای آینه می‌گذراند. ده ساعت می‌خوابد و باقی‌مانده را صرف دید و بازدیدهایش می‌کند، و حالا دیگر همه دوستان و اقوام می‌دانند که اگر به خانه‌شان می‌آید و اگر در سوگ و سرورشان شرکت می‌کند و اگر گل‌ها و هدیه‌های گران -برای زایمان‌ها و ازدواج‌ها و خانه عوض کردن‌هاشان - می‌برد، و اگر برای تازه‌عروس‌ها پاگشا می‌دهد، همه برای این است که با آدم تازه‌ای - یعنی مرد تازه‌ای- آشنا شود؛ چون دیگر هیچ یک از خویشان و دوستان دور و نزدیک باقی نمانده است که لااقل یکی دوبار برای خانم نزهت‌الدوله وساطت نکرده باشد و سراغی از شوهر «ایده آل» به او نداده باشد.

خانم نزهت‌الدوله، قد بلندی دارد و این خودش کم چیزی نیست. دماغش گرچه خیلی باریک است ولی...ای... بفهمی نفهمی میلی به سمت راست دارد. البته نه خیال کنید کج است. ابدا! اگر کج بود که فوراً می‌رفت و با یک جراحی (پلاستیک)،راستش می‌کرد. فقط یک کمی نمی‌شود گفت عیب، بلکه همان یک کمی میل به سمت راست دارد. صدایش خیلی نازک است. وقتی حرف می‌زند، هرگز اخم نمی‌کند و ابروها و کنار دهانش، وقتی می‌خندد، اصلاً تکان نمی‌خورد. ماهی پانصد تومان خرج توالت و ماساژ را که نمی‌شود با یک خنده گل و گشاد به هدر داد! باری، موهایش را هفته‌ای یک بار رنگ می‌کند. الحق باید گفت که بناگوش وسیعی دارد و از آن بهتر گوش‌های بسیار ظریف و کوچکی. اما حیف که ناچار است یکی از این گوش‌های ظریف را فدای پیچ و تاب موهای خود کند. (فر) موهایش، از مسواکی که هر روز به دندان‌هایش می‌کشد مرتب‌تر است و درست است که گردنش کمی -البته باز هم بفهمی نفهمی- دراز است، ولی با دستمالی که به گردن می‌بندد، یا گردنبندهای پهنی که دو سه دور، دور گردن می‌پیچد، چه کسی می‌تواند بفهمد؟

باری، گرچه خانم نزهت‌الدوله کوچک‌ترین فرزند پدر و مادرش بوده است، ولی زودتر از خواهرهای دیگر شوهر کرده بود ه و این روزها خودش هم افتخارآمیز اعتراف می‌کند که سر و گوشش حسابی می‌جنبیده است. شوهر یکی از خواهرهایش وزیر است و شوهر آن دیگری، چهار سال پیش، در تیمارستان، خودکشی کرد. خانم نزهت‌الدوله هنوز بیست سالش نشده بود که شوهر کرد. شوهرش عضو وزارت خارجه بود. از خانواده‌های معروف بود و گذشته از آن پولدار بود. راستش را بخواهید گرچه به هر صورت عشق و عاشقی آن دو را به هم رسانده بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد، حساب‌های همدیگر را خوب وارسی کرده بودند، و بی‌گدار به آب نزده بودند. برادر داماد، معاون وزارت خارجه بود و پدر خانم نزهت‌الدوله وزیر داخله. این بود که در و تخته خوب به هم جور شد. باری، تا خانم نزهت‌الدوله آمد مزه‌ی عشق و عاشقی را بچشد که بچه‌دار شدند و عر و بوق بچه، جای بگو و بخندهای اول زندگی را گرفت و هنوز بچه‌شان دوساله نشده بود که شوهرش والی مازندران شد. پدر خانم هنوز نمرده بود و وزیر داخله بود و برای جمع و جور کردن زمین‌های مازندران و یک کاسه کردن خرده‌ملک‌های بی‌قواره‌ی آن‌جا،احتیاج به آدم کارآمد و امینی مثل دامادش داشت. زن و شوهر، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند. درست است که شوهر همه‌کاره بود و از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد در دسترس خانم نزهت‌الدوله بود، اما دیگر کار به جایی کشیده بود که وقتی میرزا منصورخان - شوهر خانم نزهت‌الدوله - از در تو می‌آمد، حوصله نداشت از فرق سر تا نوک پای خانم را ببوسد و در ولایت غربت، کار عشق و عاشقی اصلاً ته کشیده بود و بچه‌ها ناچار جای همه چیز را گرفتند و خانم که در خانه کار دیگری نداشت، برای رفع کسالت هم شده، تا توانست بچه درست کرد. سه تا دختر دیگر و یک پسر. میرزا منصورخان کم کم در خانه هم رسمی شده بود و با زنش همان رفتاری را می‌کرد که با رئیس نظمیه ایالتی. زنش را خانم صدا می‌کرد و به وسیله‌ی نوکر کلفت‌ها احوالش را می‌پرسید و اتاقش را جدا کرده بود و بااجازه وارد اتاق زنش می‌شد و بدتر از همه این‌که دیگر نمی‌خواست زنش او را منصور تنها صدا کند. می‌خواست در خانه هم مثل هر جای دیگر (حضرت والی) باشد. و این دیگر برای خانم نزهت‌الدوله تحمل‌ناپذیر بود. برای او که این همه احساساتی و عاشق‌پیشه بود و عارش می‌آمد که از خانه پا بیرون بگذارد و با زن‌های ولایتی و چلفته روسا رفت و آمد کند و این همه تنها مانده بود و در ولایت غربت این همه احتیاج به صمیمیت داشت و فقط دلش به بچه‌هایش خوش بود! بدتر از همه این که هر وقت پا از خانه بیرون می‌گذاشت، هزاران شاکی، با عریضه‌های طاق و جفت، سر راهش سبز می‌شدند و حوصله‌اش را سر می‌بردند و برای او که اصلاً کاری به این کارها نداشت، این یکی دیگر خیلی تحمل‌ناپذیر می‌نمود.

ولی خانم نزهت‌الدوله باز هم صبر کرد. درست است که پدرش را با کاغذهای خودش کاس کرده بود تا شاید حکم انتقال شوهرش را بگیرد، ولی پدرش رسماً برایش نوشته بود که یک کاسه شدن املاک مازندران خیلی مهم‌تر از زندگی خانوادگی اوست. خودش این را فهمیده بود. این بود که صبر می‌کرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافی و مشغولیت‌ها و رفت و آمدهایش را فراموش می‌کرد که شوهرش به مرکز احضار شد. بدتر از همه این‌که می‌گفتند مغضوب شده. گرچه او ککش هم نمی‌گزید و کاری به این کارها نداشت و در خیال دیگری بود. پس از شش سال تنهایی و غربت، دوباره خودش را میان سر و همسر می‌دید و مجالس رسمی را، با وصف عصا قورت‌دادگی‌های شوهرش، و چند تا قصه خنده‌داری که راجع به مازندرانی‌ها شنیده بود، گرم می‌کرد و از درددل‌هایی که با دخترخاله‌ها و عروس‌عمه‌ها می‌کرد، به یادش می‌آمد که شوهرش چقدر ناجور و خشک است و چقدر از او و از شوهر ایده‌آلش دور است. به خصوص که شوهرخواهرش هم تازه وزیر شده بود و خانم نزهت‌الدوله نمی‌توانست این رجحان را ندیده بگیرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می‌گفتند منتظر خدمت است، سرکوفت نزند و همین طور با شوهرش کجدار و مریز می‌کرد. تا یک شب توی رخت‌خواب -کارشان که تمام شد- رو به شوهرش گفت:

- منصور! راضی شد؟

و شوهر بی این که خجالتی بکشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:

- آدم تو خلا هم که می‌ره، راضی می‌شه.

و این دیگر طاقت‌فرسا بود. و خانم نزهت‌الدوله همان شب تصمیمش را گرفت. و فردا صبح، خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری، یک سر به خانه پدر آمد. درست است که پدرش هم دل خوشی از این داماد مغضوب نداشت، ولی هرچه اصرار کرد که بچه‌ها را باید از این شوهر گرفت، به خرج خانم نزهت‌الدوله نرفت که نرفت. بچه‌ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.

خانم نزهت‌الدوله -شاید در آغاز کار که شوهر می‌کرد- هنوز نمی‌دانست که شوهر ایده‌آلش چه خصوصیاتی باید داشته باشد. ولی حالا که از شوهر اولش طلاق گرفته بود و آسوده شده بود؛ می‌دانست که شوهر ایده آلش چه خصوصیاتی نباید داشته باشد. شوهر ایده‌آل او باید جوان باشد؛ پولدار باشد؛ خشک و رسمی نباشد؛ وقیح و پررو نباشد؛ چاپار دولت نباشد؛ و مهم‌تر از همه این که از در که تو آمد، از فرق سر تا نوک پای زنش را ببوسد. و به این طریق خیلی هم راضی بود و برای این که خودش را به ایده‌آل برساند، سعی می‌کرد روز به روز جوان‌تر باشد. ماهی یک کرست عوض می‌کرد؛ پستان‌بندهای جورواجوری می‌بست که سفارشی؛ در کارخانه‌های سوییس، به اندازه سینه خانم بودند و متخصص مو آرایشگر و همه جور محصولات الیزابت آردن که به جای خود... هر روز و هر ساعت پای تلفن بود و خبر می‌گرفت که آخرین تغییرات مد چه بوده و برای سر و صورت و لب و ناخن؛ چه رنگ‌های تازه‌ای را به جای رنگ‌های قدیمی جایگزین کرده‌اند.

باری، به همه شب‌نشینی‌ها می‌رفت؛ مهمانی‌های خصوصی می‌داد؛روزهای تعطیل، دوستانش را با ماشین‌های وزارتی پدرش به گردش می‌برد و با مهری که از شوهر سابقش گرفته بود؛ آن قدر پول داشت که در هر فصل بیست و یک دست لباس بدوزد و هفته‌ای یک جفت کفش بخرد. و اصلاً به عدد بیست و یک عقیده پیدا کرده بود. این هم خودش یکی از تجربیات نه سال شوهرداری او بود. روز بیست و یکم ماه بود که شوهر کرده بود و در همچه روزی طلاق گرفته بود و نیز در همچه روزی با شوهر دومش آشنا شد.

شوهر دوم خانم نزهت‌الدوله، یک افسر رشید و چشم‌آبی بود که نوارهای منگوله‌دار فرماندهی می‌بست و تازه از مأموریت جنوب برگشته بود و صورتی آفتاب‌سوخته داشت و سال دیگر سرگرد می‌شد. گرچه وضع خانوادگی مرتب و آبرومندی نداشت اما خانم نزهت‌الدوله از همان شب اول که او را در شب‌نشینی باشگاه افسران دیده بود تصمیم خودش را گرفته بود. اقوام و خویشان، با چنین ازدواجی مخالف بودند. اماپدر که آخرهای عمرش بود و می‌دانست که پس از مرگ یک وزیر، دخترهایش در خانه خواهند پوسید مخفیانه بساط عقد را راه انداخت و قرار شد عروس و داماد چند ماهی به اهواز بروند و سر و صداها که خوابید، برگردند.

و در همین مدت بود که معلوم نشد چه کسی بو برد و به گوش پدر رساند و همه اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت کشف شد که شوهر ایده‌آل خانم نزهت‌الدوله دو تا زن دیگر در همین تهران دارد. حُسن کار در این بود که صاحب عله حاضر نبود و در غیاب او حتی احتیاج به این نبود که وزیر داخله رسماً مداخله کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله‌زنک‌های فامیل، یک ماهه نشانی خانه آن دو زن دیگر را پیدا کردند هیچ، حتی دفترخانه‌هایی را که ازدواج در آن‌ها ثبت شده بود، نشان کردند و عروس و داماد که بی‌خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند، قضیه را آفتابی کردند. به نزهت‌الدوله در این سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود که اصلاً این حرف‌ها را باور نمی‌کرد، تا عاقبت خودش را برداشتند و به یکی‌یکی خانه‌ها و دفترخانه‌ها بردند تا قانعش کردند. ولی تازه، شوهر حاضر به طلاق نبود. نظامی بود و یک دنده بود و رشادت‌هایی را که در جنوب به خرج داده بود، رنگ و وارنگ روی سینه‌اش کوبیده بود و خیال می‌کرد با همین نوارها و منگوله‌ها می‌تواند با وزیر داخله مملکت جواله برود. درست است که این بار هم بی سر و صدا طلاق نزهت‌الدوله را گرفتند، ولی نشان‌های رنگ و وارنگ کار خودشان را کردند و مهر خانم نزهت‌الدله سوخت شد. خانم نزهت‌الدوله، گرچه از این تجربه هم آزموده‌تر بیرون آمد، اما ته دلش هنوز آرزوی آن افسر چشم‌آبی خوش هیکل و منگوله‌بسته را داشت و از این گذشته، هنوز در جست و جوی شوهر ایده‌آل خود بی‌اختیار بود، نقل همه مجالسی که او حضور داشت، خصوصیاتی بود که یک شوهر ایده‌آل باید داشته باشد. و چون این واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ‌ها و مادرشوهرهای فامیل، این بی بند و باری اخیر را هم از یاد بردند... کم کم در همه مجالس، از او به عنوان یک زن تجربه‌دیده و سرد و گرم چشیده یاد می‌کردند و عروس‌هاو دخترهای پا به بخت فامیل، پیش از آن‌که از مادر و خواهر خود چیزی بشنوند، به نصایح او گوش می‌دادند و با او -به عنوان صاحب‌نظر در امور زناشویی- مشورت می‌کردند. راستش را هم بخواهید، خانم نزهت‌الدوله برای به‌دست آوردن چنین عنوانی جان می‌داد. او که از هم‌دندان شدن با زن‌های پیر پاتال خانواده وحشت داشت و نمی‌خواست خودش رادر ردیف آن‌ها بشمارد -او که فرزندان خودش را مدت‌ها بود ترک کرده بود و وارثی برای تجربیات شخصی خود نداشت - ناچار همه دخترهایی را که با او مشورت می‌کردند، درست مثل دخترها یا خواهرهای خودش حساب می‌کرد و از ته دل برایشان می‌گفت که شوهر باید با آدم صمیمی باشد، وفادار باشد، چاپار دولت نباشد، وقیح نباشد خوش‌هیکل و پولدار باشد، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه این که چشم‌هایش آبی باشد. خانم نزهت‌الدوله، البته به سواد و معلومات نمی‌توانست چندان عقیده‌ای داشته باشد.

خودش پیش معلم سرخانه، چیزهایی خوانده بود. شوهرخواهرش که وزیر شده بود، چندان باسواد و معلومات نبود. شوهر اول خودش هم که آنقدر بد از آب درآمد، فارغ‌التحصیل مدرسه سن لویی بود و دوسالی هم فرنگستان مانده بود.

باری، دو سه ماهی از طلاق دوم نگذشته بود که پدرش مرد. باشکوه و جلال تمام و موزیک نظامی و ختم در مسجد سپهسالار. و خواهر برادرها تازه از تقسیم ارث و میراث فارغ شده بودند که شهریور بیست پیش آمد. شوهر اول خانم نزهت‌الدوله که مغضوب دوره‌ی سابق بود، وزیر خارجه شد و مجالس و شب‌نشینی‌ها پر شد از آدم‌های تازه به دوران رسیده‌ای که نمی‌دانستند پالتو و کلاهشان را به دست چه کسی بسپارند و اولین پیش‌خدمتی را که سر راهشان می‌دیدند، خیال می‌کردند سفیر ینگه دنیاست. خانم نزهت‌الدوله، اول کاری که کرد این بود که خانه‌ای مجزا گرفت و ماشینی خرید و چهارشنبه‌ها را روز نشست قرار داد و خودش زمام کارها را به دست گرفت. گرچه از روی اکراه و اجبار، ولی دوسه بار پیش وزیر جدید خارجه فرستاد و به هوای دیدن بچه‌ها و نوه‌هایش مخفیانه به خانه‌ی شوهر سابق دخترای شوهر کرده خودش رفت و آمد می‌کرد و تور می‌انداخت.

حیف که پدرش مرده بود، وگرنه کار را دو سه روزه رو به راه می‌کرد. اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود، بلکه اصلاً زبان دیگری در مجالس به کار می‌رفت و آدم‌ها ناشناس بودند و از دوستان قدیم خبری نیود. خانم نزهت‌الدوله نمی‌دانست چه شده. ولی همین قدر می‌دید که کسی گوشش به حرف‌های او در باب شوهر ایده‌آل بدهکار نیست. همه در فکر آزادی بودند، در فکر املاک واگذاری بودند، در فکر مجلس بودند و در فکر جواز گندم و جو بودند و بیش‌تر از همه در فکر حزب و روزنامه بودند و در همین گیر و دار و در میان همین آدم‌های تازه به دوران‌رسیده بود که خام نزهت الدوله در مجلس جشن مشروطیت، با سومین شوهر ایده‌آل خود آشنا شد.

شوهر تازه خانم نزهت‌الدوله، یکی از رؤسای عشایر غرب بود که تازه از حبس و تبعید خلاص شده بود و سر و سامانی یافته بود و با عنوان آبرومند نمایندگی مجلس، به تهران آمده بود. مردی بود چهار شانه، با سبیل‌های تابیده، صدایی کلفت و گرچه قدش کوتاه بود و کمی دهاتی به نظر می‌آمد و از نزاکت و این حرف‌ها چندان خبر نداشت، اما جوان بود و نماینده‌ی مجلس بود و یک ایل پشت سرش صف کشیده بود و ناچار پول‌دار بود. این یکی درست شوهر ایده‌آل نزهت‌الدوله بود. تابستان‌ها به ایل رفتن و سواری کردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و چکمه به پا کردن و زمستان‌ها در مجالس شبانه، با نمایدنده‌های مجلس و شوهر ایده‌آل آخری، با شرایط زمان و مکان که در گفت گوی همه کس به گوش خانم می‌خورد، مطابق بود. خانم نزهت‌الدوله که دیگر درباره امور زناشویی تجربه‌های زیادی اندوخته بود، این بار مقدمات کار را حسابی فراهم کرد. اغلب در خانه شوهر خواهرش که با وجود تغییر زمانه هنوز وزیر مانده بود قرار ملاقات می‌گذاشتند و گفقت و نیدها همه رسمی بود و حساب شده و هرچیز به جای خود. تا این که قرار شد رئیس ایل، یک روز با خواهرش که تازه از ایل آمده بود بیایند و بنشینند و درحضور وزیر و زنش بله بری‌ها را بکنند و سرانجامی به کارها بدهند. همین کار را هم کردند و وقتی گفت و گوها تمام شد و دیگر لازم نبود که به خانم نزهت‌الدوله، از حضور در مجلس، شرمی دست بدهد،خانم هم تشریف آوردند و مجلس خودمانی شد. خواهر رئیس ایل، زنی بود بسیار زیبا، با چشمانی آبی و موهای بود. قد بلندی داشت و جوان هم بود و تا خانم نزهت‌الدوله آمد از او به عنوان خواهرشوهر آینده حسادتی یا کینه‌ای به دل بگیرد، شیفته محبت‌های عجیب و غریب او شد که چایی‌اش را شیرین کرد، میوه جلویش گرفت و راجع به فر موهایش که چه قدر قشنگ بود، حرف زد و از خیاطی که پیراهن به آن زیبایی را برایش دوخته بود، نشانی گرفت. و خلاصه خانم نزهت‌الدوله، از این همه محبت، مات و مبهوت ماند. این قضیه در آخر بهار بود و قرار شد تا آقای رئیس ایل، املاک ضبط شده‌اش را از دولت پس بگیرد و در تهران کاملاً مستقر شود... خانم در یکی از نقاط شمیران خانه‌ای اجاره کند که دنج باشد و دور از گرما، تابستان را سر کنند و برای پاییز به شهر برگردند که تا آن وقت تکلیف املاک آقا حتماً معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت‌الدوله وزیر بود و می‌توانست در مجلس به دوستی یک رئیس ایل امیدوار باشد. گرچه خواهر موبور و چشم آبی، درباره‌ی صد هزار تومان مهر، کمی سخت گیری نشان می‌داد، اما رئیس ایل خیلی دست و دلباز بود. حتی قول داد که به زودی هفت نفر زن و مرد از افراد ایل خود را برای کارهای خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سیاه و سفید بزند. دست آخر روز عروسی را معین کردند و شیرینی دهان همدیگر گذاشتند و به خوبی و خوشی از هم جدا شدند.

خانم نزهت الدوله -که سر از پا نمی‌شناخت - در عرض یک هفته، خانه شهری‌اش را اجاره داد و باغ بزرگی در شمیران اجاره کرد و به تهیه‌ی مقدمات عروسی با سومین شوهر ایده‌آل خود پرداخت. به وسیله‌ی یکی از خواهرزاده‌هایش که برای تحصیل به فرنگ رفته بود یک دست لباس کامل عروسی وارد کرد که بست و یک متر دنباله داشت. و چهارصد و بیست و یک نفر از اعیان و وزرا و نمایندگان را از دو هفته پیش دعوت کرد و با دو تا از مهمان‌خانه‌های بزرگ شهر، برای پذیرایی آن شب، قرارداد بست. وکامیون‌های شرکت کتیرا -که هم خانم نزهت‌الدوله و هم شوهرخواهرش درآن سهم داشتند - سه روز تمام، مرغ و گوشت و سبزی و میوه و مشروب به شمیران می‌بردند و خلاصه از هیچ خرجی مضایقه نکردند. عاقبت شوهر ایده‌آلش را یافته بود. به سر و همسر می‌گفت:

- اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ایده‌آلش صرف نکند، پس در چه راهی صرف کند؟

مجلس عروسی البته بسیار مجلل بود. یکی از شب‌های مهتابی اوایل تابستان بود و هوا بسیار مساعد بود.از دو روز پیش، تمام درخت‌های باغ را با تلمبه‌های بزرگ شسته بودند و لای تمام شاخ و برگ‌های آن‌ها چراغ‌های رنگارنگ کشیده بودند. فواره‌ها کار می‌کردند و دو دسته ارکستر آمده بودند و «پیست» رقص -که تازه از زیر دست نجار و بنا درآمده بود- گنجایش صد و پنجاه جفت رقاص که نه، رقصنده را دشت. شراب را از توی قدح‌های گلسرخی بزرگ، با ملاقه‌های طلاکوب، توی لیوان‌های تراش‌دار باریک و بلند می‌ریختند؛ و به جای همه چیز، بوقلمون سرخ کرده روی میز بود. و شیرین پلو و خاویار، چیزهایی بود که اصلاً کسی نگاهشان هم نمی‌کرد. میز شام را به صورت T چیده بودند که درازای آن بیست و یک متر بود و عروس و داماد بالای میز، روی یک جفت صندلی خاتم‌کار اصفهان، نشسته بودند. شام را با سرود شاهنشاهی افتتاح کردند و از طرف نخست‌وزیر و رئیس مجلس و خانواده‌های عروس و داماد نطق‌های غرای تبریک‌آمیز رد و بدل شد و همگی حضار، بارها از طرف دولت و ملت، به عروس و داماد و خاندان جلیل آن‌ها تبریک گفتند و جام‌های خود را به سلامتی آن‌ها نوشیدند.

مجلس خیلی آبرومند برگزار شد. نه کسی مستی را از حد گذراند و نه حتی یک لیوان شکست. میز بزرگی که طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودند، انباشته شده بود از هدایای مهمانان و دسته گل‌های بزرگ. در همان شب، دوستی‌های تازه به وجود آمد و کدورت‌های گذشته را در بشقاب‌ها و جام‌های همدیگر ریختند و خوردند و حتی استیضاحی که باید در اواخر همان هفته از دولت به عمل می‌آمد، در همان مجلس مسکوت ماند. فقط یک ناراحتی به جا ماند و آن این که همان شب خانه را دزد زد و صبح که اهل خانه بیدار شدند، دیدند تمام هدایا، به اضافه‌ی هرچه جواهر و طلا و نقره و ترمه که روی میزها و سر بخاری‌های دیواری پخش بوده است -و دو جفت قالیچه‌ی ابریشمی که زیر صندلی عروس و داماد پهن کرده بودند -از دست رفته است. مجلس شب پیش تا ساعت سه طول کشیده بود و طبیعی بود که در چنان شبی، حتی خدمتکاران هم -در اثر خالی کردن ته گیلاس‌ها- مست کرده باشند. و مسلماً دزدها نمی‌توانسته‌اند چنین فرصتی را غنیمت نشمارند. با همه این‌ها، زندگی عروس و داماد از فردا به خوبی و خوشی شروع شد. درست است که شوهرخواهر خانم نزهت‌الدوله مطلب را حتی در کابینه مطرح کرد و با وجود دوستی‌های تازه برقرار شده شب عروسی، نزدیک بود شوهر خانم نزهت‌الدوله، به عنوان عدم امنیت، دولت را در مجلس استیضاح کند... ولی قضیه به این خاتمه یافت که رئیس شهربانی وقت را عوض کردند و رئیس جدید، به تعداد کلانتری‌های شمیران افزود و گشت شبانه گذاشت. آقا هم تمام خدمتکاران خانه را که سر جهازی خانم بودند، از آشپز تا باغبان اخراج کرد و به جای آن‌ها هفت نفر از افراد ایل را که تلگرافی احضار کرده بودند، گذاشت. اما خانم نزهت‌الدوله خم به ابرو نیاورد. این دزدی کلان را قضا و بلایی دانست که قرار بود به جان سعادت تازه آن‌ها بزند. و از این گذشته، داماد به قدری مهربان بود که جایی برای تأسف بر اموال دزدزده نمی‌ماند. نمی‌گذاشت خانم حتی از جایش تکان بخورد. خودش خمیر دندان روی مسواک خانم می‌گذاشت. آب دوش و وان را خودش سرد و گرم می‌کرد. لقمه برایش می‌گرفت. بند لباس زیرش را می‌بست. خلاصه این که دو هفته از مجلس مرخصی گرفته بود و در خانه را به روی اغیار بسته بود و سیر تا پیاز کارهای خانه را خودش می‌رسید و راستی نمی‌گذاشت آب در دل خانم تکان بخورد.

خانم نزهت‌الدوله هم در این مدت خانه دیگرش را فروخت و از نو جای اثاث دزد برده را پر کرد. قالی‌ها و مبل‌ها و پرده‌ها، هر کدام زینت یک موزه بودند. هر اتاقی «رادیوگرام» و یخچال و «کولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند، در نزدیک‌ترین فاصله دستشتان بود. در این نیمه‌ماه عسل، آقا همه کاره بود. به کلفت نوکرها سرکشی می‌کرد. و به باغبان‌ها و گل‌کاری‌های فصل به فصلشان می‌رسید. برق و تلفن و آب و اجاره‌خانه را مرتب کرده بود و حتی با کمک‌هایی که در یک معامله آب‌خشک‌کن، با بایگانی کل کشور، به صاحبخانه کرده بود، قبض سه ماه اجاره را بی‌اینکه پولی بدهد، گرفته بود. و سر سفره به خانم هدیه کرده بود و چون پانزده روز مرخصی‌اش داشت تمام می‌شد، سر همان سفره پیشنهاد کرده بود که چطور است از خواهرش دعوت کند که تابستان را به شمیران بیاید و با هم باشند! و خانم نزهت‌الدوله که راستش نمی‌دانست با این تنهایی بعدی چه بکند و از طرفی مهربانی‌های خواهرشوهر را فراموش نکرده بود، رضایت داد و از فردای مرخصی آقا، همه کارهای خانه به عهده خواهر شوهر بود. و خانم نزهت‌الدوله واقعاً یک پارچه عروس خانم بود. صبح تا شام وقتش را جلوی آینه، یا در حمام، یا پای میز غذا می‌گذراند. آرایشگرها و ماساژورها را با ماشین خانم به خانه می‌آوردند که به دستور آن‌ها روزی سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگی روی صورتش می‌گذاشت و اصلاً از خانه بیرون نمی‌رفت و گوشش به صدای قشنگ خواهر شوهرش عادت کرده بود که می رفت و می‌آمد و می‌گفت:

- به به! چه پوستی! چه طراوتی! خوش به حال برادرم!

و روزی صد بار، و هزار بار. و خانم نزهت‌الدوله راستی جوان شده بود! شوهر جوان، دست به تر و خشک نزدن، گوجه فرنگی روی صورت،...اصلا حظ می‌کرد. یک ماه به این طریق گذشت. درست است که آقا کمی لاغر شده بود، اما به خانم نزهت‌الدوله هرگز مثل این یک ماه خوش نگذشته بود. از روز اول ماه دوم عروسی‌شان، زن و شوهر شروع کردند به پس دادن بازدیدها. هر روز دو سه جا می‌رفتند؛ ولی مگر به این زودی‌ها تمام می‌شد؟ و بدتر از همه این بود که خانم نزهت‌الدوله خسته می‌شد. روز دوم یا سوم دید و بازدید بود که عصر به خانه خواهر نزهت‌الدوله رفتند که شوهرش وزیر بود و با اصرار شب هم ماندند. یک وزیر، به هر صورت نمی‌توانست با یک نماینده مجلس و یا یک رئیس ایل کاری نداشته باشد و خواهرها هم انگار یک عمر همدیگر را ندیده بودند! چه حرف‌ها داشتند که بزنند! تا دوی بعداز نیمه شب بیدار بودند و قرار و مدارها و درددل‌ها و نقشه‌ها.... و بعد هم خوابیدند و صبح هنوز خانم نزهت‌الدوله از رخت خواب بیرون نیامده بود که شوهرش را پای تلفن خواستند که بله باز دیشب خانه را دزد زده. خواهر آقا را توی یک اتاق کرده‌اند و درش را بسته‌اند. سیم تلفن را بریده‌اند و دست و پای هر هفت خدمتکار خانه را بسته‌اند. و توی انبار حبس کرده‌اند و هر چه در خانه بوده است، برده‌اند. از قالی‌های بزرگ و شمعدان‌ها و چلچراغ‌های سنگین گرفته تا مبل‌ها و رادیوگرام‌ها و یخچال‌ها. خلاصه این‌که خانه را لخت کرده‌اند. این بار خانم نزهت‌الدوله که جای خود داشت، حتی شوهرش هم تاب نیاورده بود و همان پای تلفن زانوهایش تاشده بود و نشسته بود. تنها برگه‌ای که از دزدها به دست آمد، این بود که جای چرخ‌های کامیون‌های متعدد روی شن باغ به جا مانده بود. فوراً رئیس شهربانی وقت، در مطبوعات مورد حمله قرار گرفت که در عرض دو ماه، دو بار خانه یک نماینده ملت را به روی دزدها باز گذاشته و طرح یک استیضاح جدید داشت در مجلس به پانزده امضا حد نصاب خود می‌رسید که وزیر داخله، یک هفته بعداز شب دزدی، با یک مانور ماهرانه، طی یک ماده واحده(!) تقاضای سلب مصونیت از داماد تازه یعنی رئیس ایل کرد! و آن‌هایی که سرشان توی حساب نبود، گیج شده بودند و نمی‌دانستند سیاست روس است یا انگلیس است یا امریکا...! و اصلاً این همه جنجال از کجا آب می‌خورد.

حالا نگو همان فردای دزدی اخیر، دوتا از خدمتکارهای سابق خانم نزهت‌الدوله که سر جهاز خانم بودند و رئیس ایل بیرونشان کرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت‌الدوله آمده بودند و سوءظن خودشان را نسبت به رئیس ایل و خواهرش بیان کرده بودند و تا عصر تمام فامیل خانم نزهت‌الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجی‌ها کمک گرفته بودند و دو روز زاغ سیاه خواهرشوهر موبور و چشم‌آبی را چوب زده بودند تا دست آخر در خیابان عین‌الدوله خانه‌اش را گیر آورده بودند و روز بعد، یکی از خواهرخوانده‌های پیر و رند خانواده، به هوای این که «ننه قربون شکلت دم غروبه، الان نمازم قضا می‌شه.»، خدمتکار خانه را فریفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و کنار حوض نمازی خوانده بود و از شیشه‌ها، یکی یکی مبل‌ها و اثاث خانم نزهت‌الدوله را وارسی کرده بود و بعد هم سر درد دل را با کلفت خانه باز کرده بود و از بدی زمانه و بی‌دینی مردم به این جا رسیده بود که اطمینان کلفت خانه را به دست بیاورد و کشف کند که خانم صاحب‌خانه یک خانم موبور چشم‌آبی بسیار مهربان و نجیب است که زن رئیس یک ایل هم هست. و همان شبانه، وزیر داخله دستور داده بود که شهربانی دست به کار بشود و به خانه جدید رئیس ایل بریزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند. و همه قضایا را صورت مجلس کنند و یک پرونده حسابی بسازند! درست است که نشانه‌ای از جواهرها و نقره‌ها و ترمه‌های دزدی اول به دست نیامده بود، ولی رئیس ایل این عمل شهربانی را منافی مصونیت پارلمانی خود می‌دید و داشت طرح استیضاح خود را به امضای این و آن می‌رساند که ماده واحده سلب مصونیت از او تقدیم مجلس شد؛ به اتکای یک پرونده قطور شهربانی و شهادت بیست و یک نفر از خدمتکاران و اهل محل.

باری، داشت آبروریزی عجیبی می‌شد که سرجنبان‌های مملکت دست به کار شدند و وزیر داخله را با رئیس ایل آشتی دادند، به شرط این که هم لایحه سلب مصونیت و هم طرح استیضاح مسکوت بماند و مهر خانم نزهت‌الدوله هم بخشیده بشود. و این بار خانم که نزهت‌الدوله طلاق می‌گرفت، حتم داشت که برای حفظ آبروی دولت و ملت دارد فداکاری می‌کند و از سومین شوهر ایده‌آل خودش چشم می‌پوشد. و حالا خانم نزهت‌الدوله که از این تجربه هم آزموده‌تر بیرون آمد؛ عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است و هنوز در جست و جوی شوهر ایده‌آل خود این در و آن در می‌زند. باز خانه شهری‌اش را خریده و گران‌ترین مبل‌ها و فرش‌هارا توی اتاقش جمع کرده. ماهی پانصد تومان خرج ماساژ سینه و صورت خود می‌کند. رنگ موهایش را هفته‌ای یک بار عوض می‌کند. پیراهن‌های اورگاندی با سینه‌ی باز می‌پوشد. وقتی حرف می‌زند، هرگز اخم نمی‌کند و وقتی می‌خنددد، ابروهایش و کنار دهانش اصلاً تکان نمی‌خورد و مهم‌تر از همه این که پس از عمری زندگی و سه بار شوهر کردن، به این نتیجه رسیده است که شوهر ایده‌آل او از این نوکیسه و تازه به دوران رسیده هم نباید باشد.

و دیگر این که کم کم دارد باورش می‌شود که تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ایده‌آل، عیب کوچکی است که در دماغ او است و این روزها در این فکر است که برود و با یک جراحی «پلاستیک»، دماغش را درست کند.







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، خانم نزهت الدوله، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 31 تیر 1390


http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg


دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیا و برو بیش از همه سال بود. زن‌ها ناهارشان را سر پا خورده بودند و هرچه کرده بودند، نتوانسته بودند بچه‌ها را بخوابانند. مردها را از خانه بیرون کرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند. داد و بی داد بچه‌ها که نحس شده بودند و خودشان نمی‌دانستند که خوابشان می‌آید - سر و صدای ظرف‌هایی که جا به جا می‌کردند - و برو بیای زن‌های همسایه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته‌ای سکینه، کلفت خانه - که دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند - همه این سر و صداها از لب بام هم بالاتر می‌رفت و همراه دود دمه‌ای که در آن بعد از ظهر از همه فضای حیاط بر می‌خاست، به یاد تمام اهل محل می‌آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می‌پزند. و آن هم سمنوی نذری. چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.

مریم خانم، زن حاج عباس قلی آقا، سنگین و گوشتالو، با پاهای کوتاه و آستین‌های بالازده‌اش غل می‌خورد و می‌رفت و می‌آمد. یک پایش توی آشپزخانه بود که از کف حیاط پنج پله می‌رفت و یک پایش توی اتاق زاویه و انبار و یک پایش پای سماور. بااین که همه کارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مأمور ظرف‌ها کرده بود و رقیه‌اش را که کوچک‌تر بود، پای سماور نشانده بود و خودش هم مأمور آشپزخانه بود... با همه این دلش نمی‌آمد دخترها را تنها بگذارد. این بود که هی می‌رفت و می‌آمد؛ به همه جا سر می‌کشید؛ نفس زنان به هم کس فرمان می‌داد؛ با تازه‌واردها تعارف می‌کرد؛ بچه‌ها را می‌ترساند که شیطنت نکنند؛ دعا و نفرین می‌کرد؛ به پاتیل سمنو سر می‌کشید:

- رقیه!... آهای رقیه! چایی واسه گلین خانم بردی؟

- چشم الان می‌برم.

- آهای عباس ذلیل‌شده! اگر دستم بهت برسه، دم خورشید کبابت می‌کنم.

- مگه چی کار کرده‌ام؟ خدایا! فیش!

- خانم جون خیلی خوش اومدید. اجرتون با فاطمه زهرا. عروستون حالش چه طوره؟

- پای شما رو می‌بوسه خانم. ایشالاه عروسی دختر خودتون. خدا نذرتون رو قبول کنه.

- عمقزی به نظرم دیگه وقتش شده که آتیش زیر پاتیلو بکشیم؛ ها؟

- نه، ننه.هنوز یه نیم ساعتی کار داره.

- وای خواهر، چرا این قدر دیر اومدی؟ مجلس ختم که نبود خواهر!

و به صدای مریم خانم که با خواهرش خوش و بش می‌کرد، بچه‌ها فریاد کنان ریختند که:

- آی خاله نباتی. خاله نباتی.

و با دست‌های دراز از سر و کله‌ی هم بالا رفتند. خاله بچه نداشت و تمام بچه‌های خانواده می‌دانستند که جواب سلامشان نبات است. خاله از زیر چادر، کیف پارچه‌اش را در آورد؛ زیپ آن را کشید و یکی یک دانه آب نبات توی دست بچه‌ها گذاشت. اما بچه‌ها یکی دو تا نبودند. مریم خانم پنج تا بچه بیش‌تر نداشت؛ فاطمه و رقیه و عباس و منیر و منصور. اما آن روز خدا عالم است دست چند تا بچه برای آب نبات دراز شد. دو سیر و نیم آب نباتی که خاله سر راه خریده بود، در یک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فریاد بچه‌ها بلند بود که:

- خاله نباتی، خاله نباتی.

وقتی همه آب نبات‌ها تمام شد و خاله همه گوشه‌های کیف را هم گشت، یک پنج قرانی در آورد و عباس را که پسری هشت ساله بود، کناری کشید. پول را توی مشتش گذاشت و در گوشش گفت:

- بدو باریکلا! یک قرونش مال خودت. چار زارشم آب نبات بخر، بده بچه‌ها!...

- اما حلال حروم نکنی‌ها؟

هنوز جمله‌ی آخر تمام نشده بود که عباس رو به در حیاط، پا به دو گذاشت و بچه‌ها همه به دنبالش.

- الحمدالله، خواهر!کاش زودتر اومده بودی. از دستشون ذله شدیم.

با این که بچه‌ها رفتند، چیزی از سر و صدای خانه کاسته نشد. زن‌ها با گیس‌های تنگ بافته و آستین‌های بالازده چاک یخه‌هایی که از بس برای شیر دادن بچه‌ها پایین کشیده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می‌کردند؛ احیاط می‌کردند. به هم کمک می‌کردند؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هیجانی داشتند. همه تند و تند می‌رفتند و می‌آمدند؛ به هم تنه می‌زدند؛ سلام می‌کردند؛ شوخی می‌کردند؛ متلک می‌گفتند، یا راجع به عروس‌ها و هووها و مادرشوهرهای همدیگر نیش و کنایه رد و بدل می کردند:

- وای عمقزی پسرت رو دیدم. حیوونی چه لاغر شده بود! این عروس حشریت بگو کمتر بچزونتش.

- وا! چه حرف‌ها! قباحت داره دختر. هنوز دهنت بوی شیر می‌ده.

- اوا صغرا خانم! خاک بر سرم! دیدی نزدیک بود این زهرای جونم مرگ شده هووی تورم خبر کنه. اگر این مادر فولادزره خبردار می‌شد، همه هوردود می‌کشیدیم و مثل این دودها می‌رفتیم هوا.

- ای بابا! اونم یک بنده خدا است. رزق مارو که نمی‌خورده.

- پس رزق کی رو می‌خوره؟ اگه این عفریته پای شوهرت ننشسته بود که حال و روزگار تو همچین نبود.

جمله‌ی آخر را مریم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف می‌گذشت و می‌خواست به صندوق‌خانه ببرد. دم در صندوق‌خانه، رو به خواهرش که پا به پای او می‌آمد، آهسته افزود:

- می‌بینی خواهر؟ کرم از خود درخته. همین خاله خانباجی‌های بی‌شعور و پپه هستند که شوهر الدنگ من می‌ره با پنشش تا بچه سرم هوو می‌آره.

- راستی آبجی خانم! چه خبر تازه از آن ورها؟ هنوز هووت نزاییده؟

- ایشالا که ترکمون بزنه. می‌گن سه روزه داره درد می‌بره. سرتخته مرده‌شورخونه! حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته، عرق پیشونیش رو پاک می‌کنه. بی‌غیرت فرصت رو غنیمت دونسته.

- نکنه واسه همین بوده که امسال گندم بیشتری سبز کردی.

- اوا خواهر! چه حرف‌ها؟ تو دیگه چرا سرکوفت می‌زنی؟

و از صندوق‌خانه در آمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حیاط بود.

- بریم سری به اجاق بزنیم خواهر! یک من گندم امسال، کیله رو از دستم در برده. تو هم نیگاهی بکن! هر چی باشه کدبانوتر از منی.

و دم در مطبخ که رسیدند، مریم خانم برگشت و رو به تمام زن‌هایی کرد که ظرف می‌شستند، یا بچه کوچولوهاشان را سرپا می‌گرفتند، یا شلوارهای خیس شده بچه‌ها را لبه ایوان پهن می‌کردند، یا سرهاشان را توی یخه هم کرده بودند و چیزی می‌گفتند و کرکر می‌خندیدند. و گفت:

- آهای! قلچماق‌ها و دخترهاش بیاند. حالا وقتشه که حاجت بخواهین.

و خنده‌کنان به خواهرش گفت:

- حالا دیگه به هم زدنش زور می‌بره. دیگه کار خورده و خوابیده‌ها است.

و از پله‌ها پایین رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دخترهای پا به بخت و زن‌های قد و قامت‌دار.

مریم خانم امسال به نذر پنج تن، یک من گندم بیش‌تر از سال‌های پیش سبز کرده بود. بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت. پاتیل را هم از شیرفروش سر گذر کرایه می‌کردند و وقتی دم می‌کشید، از سر بار بر می‌داشتند. و این همه ظرف هم لازم نبود. اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند. فرستاده بودند پاتیل مسجد بزرگ را آورده بودند و به متولی مسجد که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات‌گویان از در چهار اطاق تو آورده بود دو تومان انعام داده بودند و چون دیده بودند که اجاق برایش کوچک است، فرستاده بودند از توی زیرزمین ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که خدا عالم است چند سال پیش، از آجر فرش حیاط زیاد مانده بود و وسط مطبخ اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتیل را بار گذاشته بودند. وقتی هم که پاتیل را آب‌گیری می‌کردند، تا بیست و چهار سطل شمرده بودند، ولی از بس بچه‌ها شلوغ کرده بودند و خاله خانباجی‌ها صلوات فرستاده بودند، دیگر حساب از دستشان در رفته بود. بعد هم فرش یکی از اتاق‌ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند، دسته دسته دور اتاق و توی اطاقچه‌ها چیده بودند. هرچه کاسه و بشقاب مس بود، هرچه چینی و بدل چینی بود و هرچه سینی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند. ته صندوق‌ها را هم گشته بودند و چینی مرغی‌های قدیمی را هم بیرون آورده بودند که در سراسر عمر خانواده، فقط موقع تحویل حمل و سر بساط هفت سین آفتابی می‌شود، و یا در عروسی و خدای نکرده عزایی.

فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، یک طرف اتاق خانه را تخت چوبی گذاشته بود و ظرف‌های قیمتی را روی آن چیده بود و ظرف‌های دیگر را به ترتیب کوچکی و بزرگی آن‌ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود و دو ساعت پیش ناهار که خورده بودند، به مادرش خبر داده بود که جمعاً هشتاد و شش تا کاسه و بادیه و جام و قدح و خورش‌خوری و ماست‌خوری و سینی و لگن جمع شده. و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود، به این نتیجه رسیده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسایه‌ها را صدا کرده بود و خواسته بود هر کدامشان هر چه ظرف زیادی دارند بیاورند و این سفارش را هم کرده بود که:

- اما قربون شکلتون، دلم می‌خواد فقط مس و تس بیارید ها... اگه چینی باشه، نبادا خدای نکرده یکیش عیب کنه و روسیاهی به من بمونه.

و حالا زن‌های همسایه که چادرشان را دور کمرشان پیچیده و گره زده بودند پشت سر هم از راه می‌رسیدند و دسته دسته ظرف‌های مس خودشان را می‌آوردند و به فاطمه خانم می‌سپردند. و فاطمه ظرف‌های هر کدام را می‌شمرد و تحویل می‌گرفت و با کوره سوادی که داشت، سنجاق زلفش را در می‌آورد و با نوک آن روی گچ دیوار می‌نوشت:

- گلین خانم، یک دست کاسه لعابی - همدم سادات، دو تا لگنچه روحی - آبجی بتول، سه تا بادیه مس...

دو نفر هم پارچ آورده بودند و یک نفر هم سطل. و فاطمه پیش خود فکر کرده بود: «چه پرمدعا!»

و ظرف‌ها را که تحویل می‌گرفت، می‌گفت:

- خودتون هم نشونش بکنین که موقع بردن، گم و گور نشه!

- واه! چه حرف‌ها؟ فاطمه خانم جون، خودت که ماشاالله سواد داری و صورت ور می‌داری.

- نه آخه محض احتیاط می‌گم. کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.

و همسایه‌ها که هر کدام توی کوچه یا دالان خانه کاسه و بادیه خودشان را شمرده بودند و حتی با نوک کاردی یا چیزی زیر کعبش را خطی یا دایره‌ای کشیده بودند و نشان کرده بودند، خودشان را بی‌اعتنا نشان می‌دادند و پشت چشم نازک می‌کردند و می‌رفتند. زن میراب محل هم یکی از همین همسایه‌ها بود که کاسه و بادیه می‌آوردند. بچه به بغل آمد و از زیر چادرش یک جام مس را با سر و صدا روی تخت گذاشت و گفت:

- روم سیاه فاطمه خانم! تو خونه گدا گشنه‌ها که ظرف پیدا نمی‌شه.

فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف‌های همسایه‌ها را روی گچ دیوار جمع می‌زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد برق زد و بعد نگاهی به صورت زن میراب انداخت و گفت:

- اختیار دارین خانم جون، واسه خودنمایی که نیست. اجرتون با حضرت زهرا.

و روی دیوار علامتی گذاشت و زن میراب که رفت، جام را برداشت و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به آن زد و طنین زنگ آن را به دقت شنید. بعد آن را به گوش خود نزدیک کرد و این بار با سنجاق زلفش ضربه‌ای دیگر به آن زد و صدای کش‌دار و زیل آن را گوش کرد و یک مرتبه تمام خاطراتی که با این صدا و این جام همراه بود، در مغزش بیدار شد. به یادش آمد که چند بار با همین جام زمین خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می‌خورد، از برخورد دندان‌هایش با جام لذت برده بود و اوایل بلوغ که نمی‌گذاشتند زیاد توی آینه نگاه کند، چه قدر در آب همین جام مسی صورتش را برانداز کرده بود و دست به زلف‌هایش فرو کرده بود و عاقبت به یادش آمده که چهار سال پیش، در یکی از همین روزهای سمنو پزان، جام گم شد و هر چه گشتند، گیرش نیاوردند که نیاوردند. یک بار دیگر هم آن را به صدا در آورد و این بار با یک کاسه مس دیگر به آن ضربه‌ای زد و صدا چنان خوش‌آهنگ و طنین‌دار و بلند بود که خواهرش رقیه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و چشمش که به جام افتاد، پرید آن را گرفت و گفت:

- الهی شکر خواهر! دیدی گفتم آخرش پیدا می‌شه؟! من یه شمع نذر کرده بودم.

- هیس! صداشو در نیار. بدو در گوش مادر بگو بیاد این جا.

دو دقیقه بعد، مادر نفس‌زنان، با چشم‌های پف‌کرده و صورت گل‌انداخته، خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد، گفت:

- آره. خودشه. تیکه تیکه اسباب جهازم یادمه، ذلیل شین الهی! کدوم پدر سوخته آوردش؟

- یواش مادر! زن میراب محل آوردش. یعنی کار خودشه؟

مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود، به آب دهان تر کرد و گفت:

- پس چی؟ از این پدرسوخته‌ها هر چه بگی بر می‌آد. گوسفند قربونی رو تا چاشت نمی‌رسونند.

- حالا چرا گناه مردمو می‌شوری مادر؟

- چی می‌گی دختر؟ یعنی شوهر دیوثش تو راه آب گیرش آورده؟ خونه خرس و بادیه مس؟ فعلاً صداشو در نیار. یادتم باشه تو یه ظرف دیگه براش سمنو بکشیم. بابای قرمساقت که آمد، می‌گم با خود میراب قضیه رو حل کنه. کارت هم تموم شد، درو قفل کن که مال مردم حیف و میل نشه. خودتم بیا دو سه تا دسته بزن شاید بختت واز شه.

- ای مادر! این حرف‌ها کدومه؟ مگه خودت با این همه نذر و نیاز تونستی جلوی بابام رو بگیری؟

مادر باز پشت دستش را با زبان تر کرد و اخمش را توی هم کشید و گفت:

- خوبه. خوبه. تو دیگه سوزن به تخم چشم من نزن! خودم می‌دونم و دختر پیغمبر. تا حاجتم رو نگیرم، دست از دامنش ور نمی‌دارم. پاشو بیا که دیگه هم زدنش از پیر پاتال‌ها بر نمی‌آد.

و هنوز در اتاق ظرف‌خانه را نبسته بودند که باز حیاط پر شد از جنجال بچه‌ها که بکوب بکوب و فریادزنان ریختند تو و دو تای از آن‌ها که آخر همه بودند گریه‌کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که:

- این عباس به اونای دیگه دو تا آب نبات داد، به ما یکی. اوهوو اوهوو...

خاله تازه داشت بچه‌ها را آرام می‌کرد و در پی نقشه‌ای بود که همه‌شان را دنبال نخود سیاه دیگری بفرستند، که یک مرتبه شلپ صدایی بلند شد و یکی از زن‌ها فریاد کشید. بچه‌اش توی حوض افتاده بود. دور حوض می‌دوید و سوز و بریز می‌کرد. چه بکنند؟ چه نکنند؟ حوض گود بود و کسی آب‌بازی نمی‌دانست و مردها را هم که دست به سر کرده بودند. ناچار فاطمه خانم، همان طور با لباس پرید توی حوض و بچه را در آورد که تا نیم ساعت از دهان و دماغش آب می‌آمد و مثل ماست سفید شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست کردند و شانه‌هایش را مالیدند. و فاطمه که از حوض در آمده بود، پیراهن به تنش چسبیده بود و موهایش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمایان شده بود و برجستگی سینه‌اش می‌لرزید. هوله آوردند و چادر نماز دورش گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سر خشک‌کن قرمز به سرش بستند و به عجله بردندش توی مطبخ.

دیگر چیزی به دم کردن پاتیل نمانده بود. مرتب سه نفری پای آن کشیک می‌دادند و با یک بیلچه دسته‌دار و بلند، سمنو را به هم می‌زدند که ته نگیرد و نسوزد. اولی که خسته می‌شد، دومی، و بعد از او سومی. توی مطبخ همه چشم‌هایشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از چشم‌هایشان راه می‌افتاد و صورتشان را می‌سوزاند، با دامن پیراهن پاکش می‌کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه‌هاشان حس می‌کردند. در بزرگ مسی پاتیل را حاضر کرده بودند و رویش خاکستر ریخته بودند و منتظر بودند که فاطمه خانم آخرین دسته‌ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند تا در پاتیل را بگذارند و آتش زیر آن را بکشند و روی درش بریزند... که ای داد بی‌داد! یک مرتبه مریم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال آشیخ عبدالله نفرستاده‌اند. فریادش از همان توی مطبخ بلند شد که:

- آهای عباس ذلیل شده! جای این همه عذاب دادن، بدو آشیخ عبدالله رو خبر کن بیاد. خونه‌ش رو بلدی؟

و خاله خانم آب نباتی یک پنج قرانی دیگر از کیفش و از مطبخ رفت بیرون که کف دست عباس بگذارد و روانه‌اش کند. و حالا دیگر عرق از سر و روی فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتیل رسیده بود. پاتیل را دم کردند و سر و روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارویی زدند و خاکسترها و ذغال‌های نیم‌سوز را زیر اجاق کردند و چند تا کناره گلیم آوردند و چهار طرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی‌شوهر را بیرون فرستادند و یک صندلی برای روضه‌خوان گذاشتند و پیر و پاتال‌ها و شوهردارها چادر سر کرده و مرتب آمدند و دور تا دور مطبخ به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله نشستند.

با این که آتش زیر پاتیل را کشیده بودند و دود و دمه تمام شده بود، همه عرق می‌ریختند و خودشان را با دستمال یا بادبزن باد می‌زدند و سکینه -کلفت خانه- ترق و توروق از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و چای و قلیان می‌آورد و بادبزن به دست زن‌ها می‌داد. بیست و چند نفری بودند. یک قلیان زیر لب عمقزی گل بته بود که میان مریم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و دسته‌های چارقد ململش روی زانوهایش افتاده بود و یکی دیگر زیر لب بی بی زبیده؛ که مادرشوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم‌های ماتش را به یک نقطه دوخته بود. عمقزی گل‌بته همان طور که دود قلیان را در می‌آورد؛ با خاله آب نباتی حرف می‌زد:

- دختر جون! صد بار بهت گفتم این دکتر مکترها رو ول کن! بیا پهلوی خودم تا سرچله آبستنت کنم!

- عمقزی! من که جری ندارم. گفتی چله بری کن، کردم. گفتی تو مرده‌شورخونه از روی مرده بپر که پریدم و نصف گوشت تنم آب شد. خدا نصیب نکنه. هنوز یادش که می‌افتم تنم می‌لرزه. گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم. خیال می‌کنی روزی چهل تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن، کار آسونی بود؟ اونم یک هفته تموم؟ بقال چقال که هیچی، دیگه همه مشتری‌های چلوکبابی زیر بازارچه هم منو شناخته بودن. می‌بینی که از هیچی کوتاهی نکرده‌ام. اما چی کار کنم که قسمتم نیست. بایس بچه‌های طاق و جفت مردمو ببینم و آه بکشم. شوهرم هم که دست وردار نیست و تازه به کله‌اش زده که دوا و درمون پیش این دکترا فایده نداره. می‌خواد ورم داره ببره فرنگستون.

- واه! واه! سر برهنه تو دیار کفرستون! همینت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست این کافرهای خدانشناس؟ تازه مگه خیال می‌کنی چه غلطی می‌کنن؟ فوت و فن کار همشون پیش خودمه. نطفه سگ و گربه رو می‌گیرن می‌کنن تو شکم زن‌های مردم.

- حالا که حرفه عمقزی. نه اون پولش رو داره، نه من از خونه بابام آوردم. خرج داره؛ بی‌خودی که نیست.

عمقزی ذغال‌های نیمه گرفته سرقلیان را با دستش زیر و رو کرد و رو به مریم خانم گفت:

- خوب مادر، تو چیکار کردی؟

- هیچی. همین جوری چشم به راهم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشه. با این تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف‌العمر شده‌ام. حتماً دخترکم رو چشم زده‌اند. از این عفریته هم هیچ خبری نشد.

- اگه هرچی گفتم کردی، خیالت تخت باشه. آخرش به کی دادی برد.

مریم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پایید که دو به دو و سه به سه گپ می‌زدند و چای می‌خوردند؛ آهسته در گوش عمقزی گفت:

- تو این زمونه به کی میشه اطمینون کرد؟ این دختره‌ی سلیطه هم که زیر بار نرفت. پتیاره! آخرش خودم بردم. به هوای این که سمنوپزون نزدیکه و رفع کدورت کرده باشم، رفتم خونش که مثلاً واسه امروز دعوتش کنم. می‌دونستم که همین روزها پا به ماهه. ده یا دوازده روز درست یادم نیست. من که هوش و حواس ندارم. سر و روی همدیگه رو بوسیدیم و مثلاً آشتی هم کردیم. به حق فاطمه زهرا درست مثل این‌که لب افعی رو می‌بوسیدم. فاطمه هم باهام بود. یک خرده که نشستیم، به هوای دست به آب رسوندن، اومدیم بیرون. آب انبارشون یه پنجره تو حیاط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن. همچی که از جلوش رد می‌شدم، انداختمش تو آب انبار. اما نمی‌دونی عمقزی! نمی‌دونی چه حالی شده بودم. آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خیال کرده بود باز قلبم گرفته. رنگ به صورتم نمانده بود. این قلب پدرسگ‌صاحاب داشت از کار می‌افتاد. پدرسوخته‌ی لگوری خیلی هم به حالم دل سوزوند. و با اون خیکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد. هیشکی هم بو نبرد.اما نمی‌دونم چرا دلم همین جور شور می‌زنه. می‌دونی که شوهر قرمساقم، صبح تا حالا رفته اون جا. نه خبری. نه اثری. دلم داره از حلقم بیرون می‌آد.

- آخه دیگه چرا؟ بیا دو تا پک قلیون بکش حالت جا می‌آد.

- واه، واه، با این قلبی که من دارم؟ پس می‌افتم عمقزی!

- هان؟ چیه ننه جون؟

- اگه یه چیزی ازت بپرسم بدت نمی‌آد؟

- چرا بدم بیاد ننه جون؟

- راستشو بگو ببینم عمقزی، توش چی‌چی‌ها ریخته بودی؟

عمقزی لب از نی قلیان برداشت و چشمش را به چشم مریم خانم دوخت و پرسید:

- چه طور مگه؟ آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم می‌ره.

- می‌دونی چیه عمقزی؟ آخه سه روز بعدش همه ماهی‌های آب انبارشون مردند.

- خوب فدای سرت ننه. قضا و بلا بوده. به جون ماهی‌ها خورده. کاش به جون هووت خورده بود.اگه بچه‌دار بشه و تورو پیش شوهرت سکه یه پول بکنه، بهتره یا ماهی‌های آب انبارشون بمیره؟

- آخه عمقزی بدیش اینه که فرداش آب انبار رو خالی کردن. یعنی نکنه بو برده باشن؟

- نه، ننه. اون طلسم یه روزه آب شده. خیالت تخت باشه.الهی به حق پنش تن که نومید برنگردی!

و سرش را رو به طاق کرد و زیر لب زمزمه‌ای را با دود قلیان بیرون فرستاد. و هنوز دوباره قلیان را به صدا در نیاورده بود که صدای بی بی زبیده از آن طرف مطبخ بلند شد که به یک نقطه مات زده، می‌پرسید:

- مریم خانم! واسه دختر دم بختت فکری کردی؟

- چه فکری دارم بکنم بی‌بی؟ منتظر بختش نشسته. مگه ما چه کردیم؟ انقدر تو خونه بابا نشستیم، تا یک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت و ورداشت و برد. باز رحمت به شیر ما که گذاشتیم دخترمون سه تا کلاس هم درس بخونه. ننه بابای ما که از این هم در حقمون کوتاهی کردند. خدا رفتگان همه رو به صاحب این دستگاه ببخشه.

- ای ننه. دعا کن پیشونیش بلند باشه. درس خونده‌هاشم این روزها بی‌شوهر می‌مونن. غرضم اینه که اگه یه جوون سر به زیر و پا به راه پیدا بشه، مبادا به این بهونه‌های تازه در اومده پشت پا به بخت دخترت بزنی!

مریم خانم خودش را به عمقزی نزدیک کرد و به طوری که خواهرش هم بشنود، گفت:

- دومادی که این کورمفینه واسه دخترم پیدا کنه، لایق گیس خودشه. مگه چه گلی به سر خواهرم زده که...

خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای این که موضوع را برگردانده باشد، رو به مادر شوهر خود گفت:

- خانم بزرگ! دیدین گفتم یک من بادوم و فندق کمه؟ به زور اگه به هر کاسه‌ای یک دونه برسد.

- ننه اسراف حرومه. فندوق و بادوم سمنو، شیکم سیر کن که نیست. خدا نذرت رو قبول کنه. یه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...

حرف بی‌بی زبیده تمام نشده بود که سکینه تق تق کنان از پله‌ها آمد پایین و در گوش مریم خانم چیزی گفت و تا مریم خانم آمد به خودش بجنبد یک زن باریک و دراز، با موهای جو گندمی - که چادر نمازش را دور کمرش گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشیده‌ای روی سر داشت - پایش را از آخرین پله مطبخ گذاشت پایین و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی مریم خانم، که قلبش مثل دنگک رزازها می‌کوبید، نشست و لگن را از روی سرش برداشت و گذاشت زمین. بعد نفس تازه کرد و بی این که چادرش را از کمرش باز کند یا سر لگن را بردارد، گفت:

- خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.

مریم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه جواب بدهد. عمقزی قلیانش را از زیر لب برداشت و در حالی که یک چشمش به لگن بود و چشم دیگرش به زن باریک و دراز، مردد ماند.

همه زن‌هایی که به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله، دور تادور مطبخ نشسته بودند، می‌دانستند که زن باریک و دراز، کلفت هووی مریم خانم است و بیش‌ترشان هم می‌دانستند که همین روزها هووی مریم خانم قرار است فارغ بشود؛ اما دیگر چیزی نمی‌دانستند. ناچار به هم نگاه می‌کردند و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبیده که چیزی نمی‌دید، تند تند پک به قلیان می‌زد و گوش‌هایش را تیز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل‌دستی‌اش، خاله زهرا، می‌زد و می‌پرسید:

- یه هو چی شد ننه؟ هان؟

خاله زهرا که خیال کرده بود لگن به این بزرگی را برای سمنو آورده‌اند، هرهر خندید و آهسته در گوش بی بی زبیده - همان طور قلیان می‌کشید و بی‌تابی می‌کرد- گفت:

- خدا رحم کنه به این اشتها! لگن به این گندگی!

مریم خانم همین طور خشکش زده بود و قلبش می‌کوبید و جرأت نداشت حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد. عاقبت عمقزی گل بته تکانی خورد و قلیانش را که مدتی بود ساکت مانده بود، کنار زد و در حالی که می‌گفت:

- ننه! مریم خانم! چرا ماتت برده؟

دست کرد و سرپوش لگن را برداشت، که یک مرتبه مریم خانم جیغی کشید و پس افتاد. مطبخ دوباره شلوغ شد. دخترهای مریم خانم خودشان را با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی، مادرشان را کشان کشان بیرون بردند. زن‌هایی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتیل نشسته بودند و چیزی ندیده بودند، هجوم آورده بودند و سرک می‌کشیدند و چیزی نمانده بود که پاتیل از سر بار برگردد. اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته بود و فکرهایش را هم کرده بود و می‌دانست چه باید بکند. فریادی کشید و سکینه را صدا زد. همه ساکت شدند و آن‌هایی که هجوم آورده بودند، سر جاهایشان نشستند وقتی که سکینه از پلکان مطبخ پایین آمد، عمقزی به او گفت:

- همین الانه، چادرتو میندازی سرت! این لگنو ور می‌داری می‌بری خونه صاحبش! از قول ما سلام می‌رسونی و می‌گی آدم تخم مول خودش رو نمی‌ذاره تو طبق، دور شهر بگردونه! فهیمدی؟

- بله.

سکینه این را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا نرفته بود که آشیخ عبدالله یاالله گویان و عصازنان از پلکان سرازیر شد و زن‌ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند. و وقتی آشیخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حدیث کسا که «بابی انت و امی یا ابا عبدالله...» تازه نفس مریم خانم به جا آمده بود و صدای ناله بریده بریده‌اش از آن طرف حیاط تا پای پاتیل سمنو می‌آمد...







نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : سمنو پزان، جلال آل احمد، زن زیادی،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 30 تیر 1390



http://book.aryapdf.com/up/uploads/1258443774.jpg


ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:


- بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.

عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان می‌افتاد شروع می‌كرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! یواش‌تر.

و دویدم به طرف پلكان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو كه می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تكان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌كردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود كه از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد كه نگو. و همسایه‌مان داشت كفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای كفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان كردم كه تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توی خانه زندگی می‌كرد. یكی از كفترها دور قوزك پاهایش هم پرداشت. چرخی و یك میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پای این كفتره چرا اینجوریه؟

گفت:

- به! صد تا یكی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونك زدم.

- گفتم: ناخونك؟

- آره یكیشون بی‌معرفتی كرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با این همسایه‌ی كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یك بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد كه مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌كردم سلامش می‌كردم و دو كلمه‌ای درباره‌ی كفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:

- پس اسمش قرقیه؟

كه فریاد بابام آمد بالا كه: كره خر كجا موندی؟

ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پایین. نزیك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم یك چكه آب از دستش روی دستم افتاد كه چندشم شد. درست مثل اینكه یك چك ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.

- بدو ببین كیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.

هر وقت بابام دیر می‌كرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز كردم. مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلا با ما بد بود. بابام هیچوقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود كه با ما كج افتاده بود. و من تعجب می‌كردم كه پس چرا باز هم كاغذهای بابام را می‌آورد. برای اینكه نكند یك بار این فكرها به كله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.

- كره خر كی بود؟

صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم: - پست‌چی بود.

- وازش كن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟

بابام رو كرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌كرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت اصلا از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سركوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یكی از آخوندهای محضردار محلمان بود كه تازگی كلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.

- ده بخون چرا معطلی بچه؟

و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل...»

كه بابام كاغذ را از دستم كشید بیرون و در همان آن شنیدم كه:

- بده ببینم كره خر!

و من در رفتم. عصبانی كه می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم كه یك‌ریز می‌گفت: - پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!

به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلا توی كاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یك نگاهی كه به همه‌اش انداختم فهمیدم كه روی هم رفته باید كاغذ دعوت باشد. یادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرفها خبری نبود كه عادت داشتم روی همه كاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» كه نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد كلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.

از كنار حوض كه می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان كه نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌كردند.

بعد دیدم دلم خنك نمی‌شود. یك مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌كرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی كه از روضه برمی‌گشت.

- سلام. ناهار چی داریم؟

- می‌بینی كه ننه. علیك سلام. بابات رفت؟

- نه هنوز.

بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغها را كنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغها را گذاشتم توی دهنم و همانطور كه می‌مكیدم گفتم:

- من گشنمه.

- برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.

دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم كه تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه كرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسك درست می‌كرد خپله و كلفت و بدریخت. گفتم:

- گه سگ باز خودتو لوس كردی رفتی اون بالا؟

و یك لگد زدم به بساطش كه صدایش بلند شد:

- خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!

حوصله نداشتم كتكش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود كه اگر مادرم نسقم می‌كرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود كه محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. كتابهایم را گذاشتم یك طرف و كتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه كنم كه برای بابام فقط ازین دو جا كاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یكی از تمبرهای عراق را دوست داشتم كه برجی بود مارپیچ و به نوكش كه می‌رسید باریك می‌شد. یك سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یك مگس. آرزو می‌كردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش...

- عباس!

باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چكارم دارد؟ از آن فریادها بود كه وقتی می‌خواست كتكم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.

- بیا كره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یك توك پا بیاد اینجا.

- آخه بذار بچه یك لقمه نون زهرمار كنه...

مادرم بود. نفهمیدم كی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم كه حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.

- زنیكه لجاره! باز توكار من دخالت كردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو كون برهنه ببرمت جشن.

بابام چنان سرخ شده بود كه ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا كاسبكارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی كه هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست كجا به كجاست و من بدتر ازو. رگهای گردن بابام از طناب هم كلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با یك لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:

- بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.

هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود كه از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد كه نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی كوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد كه رسیدم دهانم را هم پاك كرده بودم.

فقط كفشهای پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت كج و كوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا كه دیدند تك و توك بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من می‌افتاد می‌فهمیدند كه لابد باز آقا نمی‌آید.

بعد دویدم طرف بازار. از دم كبابی كه رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود كباب همه جا را پر كرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های كباب كه مشهدی علی زیر و روشان می‌كرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه كه روی پیشخوان بود. و گذشتم. چلویی هیچوقت اشتهای مرا تیز نمی‌كرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن كارهای بد می‌كنند. دكان آشی سوت و كور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دكان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دكانش یك بره‌ی درسته و پوست كنده وسط یك مجمعه قوز كرده بود و گردنش به كنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سكوی آن طرف یك مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یك گوشكوب بزرگ -خیلی بزرگ- روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌كردم و گرنه از ناهار خبری نبود.

آخر بازارچه سرپیچ یك آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبك زده بود و مشتریها آش را هورت می‌كشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وكلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند كردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوشهایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و كنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو میكردم كه سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌كردم. یكی را برای كتابها- یكی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌كوبیدم برای خرت و خورتهایی كه نمی‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اینهم حجره‌ی عمو. اما هیچكس نبود. دم در حجره یك خورده پا به پا كردم و دور خودم چرخیدم كه شاگردش نمی‌دانم از كجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام كردم و قضیه را گفتم. و همان طور كه او ملچ ملچ می‌كرد داستان كاغذی را كه آمده بود و حرفی را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یك تكه نان یك قاشق فسنجان خالی ریخت كه من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا كرد وگذاشت زیر بغلش و شبكلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می دانستم چرا این كار را می‌كند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یك پاسبان یخه عمویم را گرفت كه چرا كلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود كه آنروز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم كه آن اتفاق افتاد.

در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید كرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بكند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد كمیسری و درستش می‌كرد. این بود كه باز عمو پرسید امروز رئیس كمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس كمیسری را می‌شناختم. یكی دو بار اول صبحها كه می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل اینكه از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌كرد و یااللهی می‌گفت و یك راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.

به خانه كه رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یك كله رفتم پای سفره كه مادرم فقط یك گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی كه باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام كه می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد كه كاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یك خورده كفترهای اصغرآقا را تماشا كنم. اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود كه باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار كوتاه! آخر من كه نمی‌توانستم با شلوار كوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی كه پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌كردند و «شلوار كوتاه كلاه بره...» بله دیگر هیچكس از متلك خوشش نمی‌آید. و همین جوری شد كه آخر ناظم از مدرسه بیرونم كرد كه «یا شلوارت را كوتاه كن یا برو مكتب خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فكر به كله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دكمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد كه چطور دم مدرسه كه رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و بكشم پایین. همینطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم كه سر شرط‌بندی با حسن خیكی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف كرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود كه سعی می‌كردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را كه می‌زدند آنقدر خودم را توی مستراح معطل می‌كردم تا همه می‌رفتند و كسی نمی‌دید كه با شلوارم چه حقه‌ای سوار كرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه كاری به این كار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». كه اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فكرش را كه می‌كردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است كه لقب مبصرمان بود.

در مدرسه كه رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی كوچه داشتم این كار را می‌كردم كه شنیدم یكی گفت:

- خدا لعنتتون كنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.

سرم را بالا كردم. زن گنده‌ای بود و كلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر كلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را كرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فكر كردم «زنیكه چكار به كار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه.

عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یكی از پسكوچه‌های نزدیك خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی كوچه آب می‌داد و چشم آجانها را كه دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا كه می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:

- میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف كه توپ مرواری رو سر به نیست كرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه كه از زیرش رد می‌كردی انگار آبی كه رو آتش بریزی.

و من یادم افتاد كه وقتی كلاس اول بودم چقدر از سروكول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی كرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشك كرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش كه وسط كاج‌های بلند میدان ارك بود سنگ پله پله كرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه كیفی داشت! و چایی‌ام را با یك تكه سنگك هورت كشیدم.

- حالا بیا یك كار دیگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كمیسری از زیر قنداق تفنگ درش كن.

- مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف كمیسری رفت؟ خدا بدور!

- خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش كنه بعد هم یك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.

و داشتند بحث می كردند كه صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها كه من چایی دومم را هرت كشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم كه صدای مادرم درآمد.

- ننه قربون شكلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریكلا.

فیشی كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد كه:

- خجالت بكش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرك از سر و روی خودت هم بالا میره. تو كه حرف گوش كن بودی.

این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی كوچه چادر را از سر زن‌ها می‌كشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم كه نگو. و بدیش این بود كه همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر اینكه هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست كم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام كه ته مطبخ بود. دست كم دو روز یك بار. درست است كه از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌كندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یكی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم كج و كوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد كه باز چرا شاخه‌ها را از زیر كشیده‌ای.

سراغ هیزم‌ها كه رفتم مرغ‌ها جیغ و داد كنان در رفتند. هوا كیپ گرفته بود ومرغها خیال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را كه می‌چیدم یك موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود كه ول كردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌كرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌كرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا كه دید گفت:

- ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واكن. مشد حسین رفته مسجد.

فهمیدم كه لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریك می‌شد كه رفتم دم در. یك صاحب منصب بود و دنبالش یك زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. كیف به دست داشت و نوك پنجه راه می‌رفت. سلام كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روی كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چكار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یك دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریك بود و ندیدند كه من ترسیده‌ام. نكند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را كشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیك و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت كه فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:

- دختر ما دست شما سپرده. من میرم خدمت حاجی‌آقا.

مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود كه به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را كه بردم دیدم عمو آنجاست و رئیس كمیسری هم هست و یك نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور كرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهای دیگر هر كدام زیر یك پایه. چایی را كه می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:

- بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.

كه آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یك امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوالها خوشش می‌آمد. یا وقتی كه قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت كاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یكی از این سوالها می‌رفتم پیشش یا با یك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنكه كیست.

مادرم پایین كرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یك بوی مخصوصی توی اطاق بود كه اول نفهمیدم. اما یك مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود كه معلم ورزشمان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وكنار كرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش كشیده بود. من كه از در وارد شدم داشت می‌گفت:

- خانوم امروز مزاجش كار كرده؟

و خواهرم گفت: - نه خانوم‌‌جون. همینه كه دلش درد میكنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه كنه. اما انگار نه انگار.

و مادرم پرسید: - شما خودتون چند تا بچه دارین؟

زنیكه سرش را انداخت زیر و گفت: - اختیار دارین من درس میخونم.

- جه درسی؟

- درس قابلگی.

سرش را تكان داد و خندید. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.

و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بیخودی ورقش می‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روی كرسی باز كرد و زنیكه دو سه جای شكم بچه را دست مالید كه مثل شكم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود كه فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌كرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!

- غلط زیادی نكن،‌ ذلیل شده!

و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق كنم. تا استكان‌ها را جمع كنم و قلیان را ببرم شنیدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشكر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یك اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای كربلا ومكه‌اش را. و حالا دو تا نشون به كول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم كه مادرم چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسیده بود كه عمروعاص تك و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌كرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا كنم. از بوی آن زنكه هم بدم آمده بود كه عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع می‌شدیم و یك كاری می‌كردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها كلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌كردیم. یا توی كوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتك چاركش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌كردیم. یا یك كار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را كه همان روز عصر توی مدرسه با یك قلم نیی خوش تراش عوض كرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابی كه بغل دستش آویزان بود و یك دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌كدامشان نبودند. چه كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خودخدا» از ته كوچه می‌آمد كه لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و كشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوكش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یك زن چادر نمازی سرش را از خانه روبرویی درآورد و نگاهی توی كوچه انداخت و خوب كه هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همین جور كه تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو كه یك مرتبه شنیدم:

- هوپ! گرفتمش.

ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:

- آب پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.

هوا تاریك تاریك بود و نور چراغ كوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریكی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌كرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد كه «باهات یك فسنجون حسابی درست می‌كنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشك.» یا «نمیدونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یكی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.

اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رختشویی می‌كرد. ده روزی یك بار. و می‌گفت مرتب كتكش می‌زند و بیرونش می‌كند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌كند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:

- ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟

گفت:- مزه گندم شادونه. نمیدونی! قد یه گنجشك بود.

گفتم: - نكنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس كجا پیدا میشه؛

گفت:- به! تو كجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبركن.

و دست كرد توی جیب كت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی كبریتی می‌گشت كه مگس‌هایش را توی آن قایم می‌كرد كه دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم كه برگردم خانه. كه در خانه‌مان صدا كرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم كه به فكرم رسید «چرا همچی كردی؟ اونا ابوالفضل رو كجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:

- آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟

و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همینقدر كه باهاش بری مهمونی...

آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!

ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟... آها ... آها ... فهمیدم.

نگاهی به قوطی كبریت انداختم كه خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.

در باز بود و در تاریكی دالان شنیدم كه عمو، می‌گفت:

- عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ...

صدای پای من حرفش را برید. نزدیك كه شدم رئیس كمیسری را هم دیدم. بیخودی سلامی بهشان كردم و یكراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلكید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپیدم زیر كرسی. بوی دود ته دماغم را میخاراند و توی فكر ابوالفضل بودم و قوطی كبریت خالی‌اش و كشفی كه كرده بودم كه شنیدم عمو گفت:

- آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیك بود سر پیری هو سرت بیاریم.

عمو مادرم را جاری صدا می‌كرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم كه گفت:

- این دختره رو میگی میز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.

و عمو گفت: - جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!

فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولك‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله بگله و تك و توك. یك جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌كرد. و هر شب كه خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:

- حاجی آقا كجا رفته؟

- نمیدونم ننه كله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.

و چایی كه می‌خوردیم برای هر دو ما گفت كه دیشب كفترهای اصغرآقا را كروپی دزد برده. كه ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد و فضله‌ی كفترها گله بگله سفیدی می‌زد.






نوع مطلب : جلال آل احمد، 
برچسب ها : جلال آل احمد، جشن فرخنده،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 29 تیر 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است