تبلیغات
ادبیات معاصر - مطالب ابر هوشنگ گلشیری
ادبیات معاصر
ادبیات ما هویت ما است، پس در حفظ آن بکوشیم
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفاً در جهت آشنایی تمامی پارسی زبانان با ادبیات معاصر خود ایجاد گردیده تا به نوعی نسل حاضر را با بزرگان عصر خویش آشنا نماید، متاسفانه در دنیای بزرگ مجازی کمتر وبلاگی را مشاهده مینماییم که بطور اختصاصی به تمامی نویسندگان عصر حاضر بپردازد و این خلاء مجازی باعث شده تا جوانان این سرزمین از ادبیات خود فاصله گرفته و کمکم این ثروت جاویدان رو به زوال و نابودی گرایش یابد، امید است با یاری شما دوستان بار دیگر شاهد رونق این میراث گرانبها در بین نسل حاضر گردیم

مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان




http://www.nlai.ir/DesktopModules/Articles/MakeThumbnail.aspx?Image=/Portals/15/tarikh/گلشیری.bmp&tabid=1780&w=400


هوا كه  تاریك شد  برگشتم  وقتی  در را باز كردم  دیدم زنی  روبرویش  نشسته است  هلویی  گفتم  و سری تكان دادم  بانویی  به فارسی  گفت  :   این خانم  همین طوری آمد  می گوید  نقاش است  و این دور و برها  می گشته  حالا آمده  سری به ما زده

خودم  را معرفی كردم  و دست دادیم   بانویی گفت  كه اسمش  آنه پترز است

 آنه گفت  به انگلیسی :  یك  كلمه نفهمیدم

بانویی  توضیح داد  به فارسی  حرف زده   قهوه می خورند  كلید  آبجوش ساز برقی  را چرخاند  چند ماهی بایست  همین طورها  قهوه  و چای  می خوردیم :  پیچ  را  می گردانیم و آب كه  در محفظه  جوش می آمد  سوتی  می كشید  بعد دیگر توی  فنجان  می ریختیم  و یكی  دو قاشق قهوه  یا  یك  كیسه  چای تویش  می انداختیم

با بانویی  داشت  حرف می زد   گوشوارش  حلقه حلقه بود  زنجیروار   موهاش  دودی رنگ  بود و گردنش  بلند  با پوستی  سفید  و چین هایی  ریز  در گوشه ی چشم ها  و بالای  لب  چهل و پنج سالی داشت  یا شاید  پنجاه  بلوزی سیاه  به تن داشت  و شالی  سیاه  با حاشیه ای  سفید  بر شانه  پریدم :  تنها سفر می كنید ؟

گفت :  چند ماهی است  با دوستم قطع رابطه  كرده ام

و خندید به ناگهان  كه دو ردیف  دندانهای سفید و درشتش  را دیدم

 چشم هایش  آبی كم رنگ  بود  حالا داشت با فنجان  قهوه اش  بازی می كرد  سر به  زیر

 فرزند چی ؟

یك دختر دارم  بزرگ است

 باز خندید با تمام  شانه و شال روی شانه    نیمرخش  پاك و محكم  بود : با هم  رفیقیم

باز پرسیدم :  تنها سفر می كنی ؟

  گفت  :  بله  ماشین دارم  پتوهای گرم دارم

رو به بانویی گفت : دیشب رفتم همین طرف ها (  با دست  اشاره كرد به آن طرف چمن پشت پنجره  و یا حتی  درختهای  بعدش و بعد با دست راست  انحنای دره طوری  را  ساخت  و با انگشت  همان دست  به  جایی  در ته دره ای كه نبود اشاره كرد )‌ پتوها را كشیدم  روی سرم  تا اینجا (‌ به پل بینی اش اشاره كرد )  شب آسمن باز بود  ستاره  بود  صبح چطور بگویم ؟  چه ... چه ...

بانویی  گفت :  شكوه ؟

نه  شكوه  نه  شكوهزیادی انسانی است  توش  غرور  است  صبح ملایم  است مثل

و  با دستش  بر پر شالش  كشید و باز رو به  بانویی گفت  :  مثل

مخمل ؟

 باز خندید :  مثل مخمل  اول مه  است  توی  هوا   مثل شیشه كه  بخار بر آن  نشسته  باشد

سرش  را زیر انداخت : به انگلیسی  نمی توانم  خوب حرف  بزنم   فرانسوی  می دانید  یا اسپانیایی ؟

سر به نفی تكان دادیم

 آلمانی بود  با موهای  بلند  و صاف  و ریخته  بر شال  بر شانه  جرعه ای  خورد

بانویی  پرسید :  باز هم  قهوه می خورید ؟

  گفت :  نه

  چای چی ؟

  به فارسی  پرسیدم :  چه طور پیدایش  شد  اصلا كی هست ؟

  گفت :  من هم نمی دانم  در زد  فكر كردم  كه  از كاركنان بنیاد است  یا  مثلا  همسایه  است  خودش  گفت :  اجازه  می فرمایید بیایم تو؟   بعد هم  گفت  كه نقاش است  و آمده  این طرف ها  می گردد و  نقاشی  می كند  شب ها هم بیرون می خوابد

آنه گفت :  زبان  قشنگی است

گفتم :  تنها نمی ترسی ؟

البته كه می ترسم  ترس  هست

گفتیم خیلی  شجاعید

شجاع  نه  من  خیلی  ...

برگشت رو به بانویی   بانویی  با  كلاه بره ی  من بازی  می كرد  هر وقت بیرون می رفت  سرش  می گذاشت  می گفت : سرم  سردش  می شود   موهاش  را  كوتاه كرده بود  سیاه بود  و بلند  شلال صاف و سیاه را  بر شانه هاش  می ریخت  موخره  كه امانش  را برید رفت كوتاهش  كرد  گفت :  وقتی  تمام  روز هوا نخورد  مو خوره می گیرد

گفتیم :  نشنیدی  چی پرسید ؟

  رو به آنه گفت :  عذر می خوام  نشنیدم

 به انگلیسی   نه شجاع چه  می شود ؟

ترسو

  بله  ترسو  من خیلی  ترسو هستم  اما آسمان خیلی  شب ها  زیبا  می شود و صبح  آن  مه چی  باید گفت ؟  مثل پرده ای  از آن  با دانه های  ریز و سرد  و شفاف  كه  روی برگهای  صبح  زود  روی  برگ ها  می نشیند   ( با دو سر انگشت ریزی شان  را  نشان داد )  مثل كریستال

بانویی گفت به فارسی  :  می بینی  موهاش را ؟

  و به آنه  به  انگلیسی  گفتم : شبنم

آهان  شبنم  اول تاریك  است بعد  به هر جا  نگاه  می كنم  هوا مثل شیشه  است  خوا  یخ بسته  است انگار  كه پشت  حجم  هوا هیچ  نیست   هیچ  وقت نمی شود  حدس  زد  كه صبح  از كجا  پیداش  می شود  وقتی  هم این طرف  یا آن طرف  افق  روشن می شود  فقط  یك خط  پهن  است مثل یخ  به رنگ یخ

بانویی  دو تا قهوه درست كرده بود  برای  خودش  شیر هم ریخت  پرسیدم :  كسی  مزاحمت نمی شود ؟

گفت  من كه چیزی ندارم  ماشینم كهنهاست  چند تا هم پتو دارم كهنه اند  اما  خیلی  گرم اند  ده بیست تا هم بوم دارم  رنگ و قلم مو  هم هست

  پولی چی ؟  كارت اعتباری  چی ؟

 خیلی  نیست  به زحمت اش  نمی ارزد

  بانویی گفت :  خودت چی ؟  زنی  بالاخره

بلند خندید :  خوب  نگاه می كنم دور از بزرگراه ها   پرت  دور از آبادی ها  می ایستم   فقط  گاهی  شكارچی ها  با سرو صداهاشان ( با دست  شكل  تفنگ ساخت )  بومب !‌ نمی گذارند صبح  را ببینم   اینجا ها چند روز  است فصل  شكار شروع شده

  گفتم : امشب چی ؟  می خواهی اینجا سر كنی ؟

نگاه مان كرد سری  تكان داد  گوشواره هاش  حلقه در حلقه  لنگر  برداشته  بود

  بانویی گفت به فارسی  :  ما كه نمی شناسیم اش  آن هم این طور كه پیداش  شده  تازه شب  اول مان است

آن یكی  اتاق كه هست  یك تخت هم دارد

 به آنه  به انگلیسی  گفتم :  ما همین امروز  آمده ایم اینجا میهمان بنیاد هستیم  با  این همه اگر خواستی  می توانی  شب را اینجا  سر كنی

  آنه  گفت :  من خانه دارم نزدیك هانوفر   خانه ی  بدی نیست  برای  آسمان آمده ام

  بیرون  برای  دیدن صبح ، می كشم

و با دستش  گرفتن  قلم مویی  را نشان داد و  بر بومی  كه نبود خطی  كشید

  بانویی به انگلیسی  توضیح داد : همین چندماه پیش  نمایشگاه داشته

 آنه جایی  را گفت و خندید : هیچ  فروش نداشتم  من مشهور نیستم اینجا بیشتر نقاشی  كسانی  را می خرند  كه مرده اند  تازه  ( خندید  و به خودش  اشاره كرد )  من  خیلی  مدرن ام

 پرسیدم :  حتی  یك تابلو ؟

  هیچ

  پس چطور  زندگی می كنی ؟  با اعانه ی  دولتی ؟

نه  نه بد است خیلی  بد    آدم  تحقیر می شود شخصیت آدم  را می شكند

بانویی  با دو دست بر موهای  كوتاهش  كشید  همین مانده  بود كه ناخنش  را  هم  بجود  تمام راه  از  تهران  تا فرانكفورت  ناخن می جوید  سر انگشت میانه ی  دست  راستش  به خون افتاده بود دستش  راستش  را  میان  زمین و هوا  گرفتم و به آنه گفتم : ما اگر بمانیم  مجبور می شویم ...

ماندگار یادم نیامد  بانویی  نگاهم  كرد به فارسی  پرسیدم  :  ماندگار  چه می شود ؟  بانویی  به آنه  گفت : بچه ها  آنجا هستند نمی مانیم   من نمی مانم

آنه گفت :  بچه چند تا دارید ؟

 دو تا یك پسر یك دختر  دخترم  حالا پانزده سالش  است

  من پرسیدم  : پس  چطور  زندگی می كنی ؟  بی پول ؟

  دستش  را به شكل  قلم موی  نقاشی  كرد  و رو به دیوار  بالا  و پایین برد :  گاهی  خانه های  مردم را نقاشی  می كنم  هنوز  می توانم

بانویی  دستش  را آرام  از دستم  بیرون كشید  پرسید : حالا  چی  بی پول یا  یك ماشین  قراضه و چند پتو ؟

گفت :  یك چراغ گازی  هم دارم ( به دستگاه  آب جوش ساز اشاره كرد )   برای  قهوه  روزی  سه  تا فقط  می خورم  غذا هم  یك  چیزی  می خورم  توی راه  غروب  هم دنبال  یك جایی  می گردم   كه دور باشد  ( به بانویی نگاه  كرد )  به انگلیسی  چی می شود ؟

بانویی داشت ناخن اشاره ی دست چپش را  می جوید  زیر چشمی  نگاهم كرد و  دستش  را بر چانه اش  كشید و  به انگلیسی  گفت  : دنج

آنه گفت :  یك جای دنج  پیدا می كنم و می خوابم  تا صبح   صبح خیلی  حیلی  زیباست   زیبا نه   یك چیز  زیبا  همیشه همان طور  است كه بوده  اما صبح فرق   می كند  هر بار  یك طور دیگرست   به یك  رنگ دیگر است  امروز  صبح  چه طور بگویم ؟  همه ی  هوا  حجم هوا  یك پارچه  یخ بود   یخهای  قطبی  قبل  از اینكه شروع كنند به آب شدن  نه  بد شد   مثل هیچ چیز نیست  صبح   هر بار هم همانطور است كه هست نمی شود كشید  هر قدر  هم تندتر  بكشم  عقب  می مانم

گریه كردم

بانویی گفت :  خیلی  خوب به انگلیسی وصف كردی

به آلمانی  هم  حتی نمی توانم  هدا یكدست  یخ بسته بود   بعد یك  باریكه ی  سفید مثل همان یخ های  قطبی  سرتاسر  افق را

  شانه  بالا  انداخت  و بعد شالش  را دور شانه هاش  پیچاند   وجلوش  گره زد   گف :  رنگ  نارنجی  صبح را من خیلی  دوست دارم نمی پوشم

بانویی  گفت :‌ غذا چی ؟  همه اش  كه نمی شود سوسیس خورد   یا كالباس و پنیر

  غذا  مهم نیست   شوهرم  غذای  گرم  خانگی دوست داشت  گفتم  : نمی توانم  رفت   حالا  بایك  دختر  جوانتر از من زندگی  می كند  حالا  راحت ترم  از جایی  چیزی  می خرم  و توی  راه می خورم  تا برسم  به یك حای  دیگر  دنج  (  به بانویی  نگاه  كرد )  متشكرم  برای این  دنج     قبل  از خواب  هم همه  چیز  را آماده  می كنم

صبح هوا  ... (  دستی  تكان داد  انگار چیزی  را در هوا براند )‌ نمی شود گفت  فرق  می كنند اما من دلم  می خواهد  همه شان را بكشم  از هر تكه  زمین كه هست

گفتم :  چند سال است نقاشی  می كنی ؟

سداشت گره شالش  را  باز می كرد  نگاهم  كرد با  خم  ابروها  رو به بالا  :  چند سال ؟   حساب نكرده ام  از بچگی می كشم  این فصل  بهار كه  می آید و گاهی تابستان  كه هوا كمتر  ابری است می زنم  بیرون   حالا  فقط  صبح  می كشم  مشهور نیستم  گفتم  اما می كشم  هر روز  چند تا صبح   بعد راه می افتم  به هر طرف  كه دلم  بخواهد  اگر هوا  ابری  باشد  چند روز می مانم  تا باز ببینم اش  وقتی  كه هوا ابری  نیست   قبل از طلوع شروع می كنم  سبزی  یك چمن  سایه ی چند شاخه

  چشم هایش  را بسته بود  و با دست بر هوا می كشید

بانویی  به فارسی  گفت :  دعوتش  بكنم ؟  می تواند آن اتاق سر كند  یك تخت كه هست

  گفتم : خودت گفتی  ما اینجا غریبیم  نمی شناسیم اش

  آنه گفت : زبان قشنگی است

  گفتم صبح چی ؟

  گفت :  فقط  قشنگ نیست  یك طوری است  مثل  شیشه نه مثل  یخ  به سفیدی  و سردی  یخ    با رنگ  هم نمی شود نشانش داد تا رنگ  سبزی  روی بوم  بریزم  و یك سبز  قهوه ای  برای درخت های آن  طرف  و  به جای   آن سایه ی دورتر كه جنگل  است  سیاه كم رنگی درست كنم   رنگ شان  عوض  می شود  من آنجا  را  نگاه  می كنم  نه بوم را  مثل وقتی  تایپ می كنیم  باز نمی شود

  بانویی گفت :  ما یك تخت اضافه داریم  اگر بخواهی  می توانی  امشب  را اینجا سر كنی

  دستی  تكان داد :  نه  من زیر آسمان می خوابم

  بانویی یك بسته شیرینی  زنجفیلی  آورده بود  باز كرد  و  تعارف كرد  آنه پرسید چی هست ؟  از چی درست شده؟

بانویی  توضیح  داد  آنه برداشته بود  و چشم بسته  حتما  به مزه فكر  می كرد  گفت : خوش مزه است  ( بلند شده بود )  من  یك نمونه  از كارهام دارم  عكس  است  مال نمایشگاهم

و  رفت بیرون بانویی گفت : عجیب است  همین طور آمد در زد و راحت آمد  تو همه چیزش  را گفت از شوهر سابقش  گفت و دعواهاشان  و بعد از دخترش  از خانهاش  كه نزدیك  هانوفر  است  گفت كه :  شنیده ام  اینجا هنرمندان زندگی  می كنند  گفتم كه : نه بنیاد  هر به چند ماهی  كسانی  را از سراسر  جهان دعوت می كند  ما هم دعوت شده ایم  و امروز  صبح  رسیده ایم

 در زدند  آنه بود   یك پوستر بزرگ  و یك كارت پستال دستش  بود  به بانویی  داد  اینجا  و آنجا  طرح چمن  و درخت  و سایه ی  تپه ای  به حدس می شد فهمید كه چیست  یا فقط رنگ بود  و سایه ای  از قهوای  در سبز  و یا تهم  شاخه ای  معلق بر سفیدی  متن افق

گفتم : صبح  پس كو ؟

 نشسته بود  و با دسته ی  فنجان  خالی اش  بازی می كرد  گفت  :  بهار  كه می شود  راه  می افتم   اما  فقط  بعضی  روزها  صبح می شود وقتی  ابر نباشد

گفتم : كسی  هم نمی خرد

بلند خندید  : من مشهور نیستم

 بانویی پرسید : هیچ وقت  كسی  مزاحمت نشده   رهگذری    مستی ؟

منچیزی ندارم

خودت چی   زیبایی   زنی ؟

شوهرم می گفت : آخرش  كشته می شوی  گفتم  من كه می میرم  بگذار  این طور باشد  چه فایده دارد پیر  بشوم  و دیگر نتوانم  خانه ها  را  رنگ  بزنم ؟

بلند شد گفت :  باید بروم  یك جای  تازه پیدا كنم  شاید هم رفتم همان جای  دیشب  جای دنجی است ( به بانویی  نگاه كرد )  متشكرم   هر وقت یه كار می برم یاد تو ی افتم

  بانویی داشت  تبلیغ  نمایشگاهش  را به دیوار  سنجاق می كرد آنه گفت :  این را پارسال  كشیدم   حالا فقط  صبح می كشم   دیروز  چند تا كشیدم  خیلی خوب بود  مهربان  بود  توی  آن دره آن روبرو  افق مثل  ... مثل

بانویی گفت    : مخمل

مخمل سفید اما سرد

 و دستی  تكان داد : به امید دیدار

با هم گفتیم : به امید دیدار







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : بانویی و آنه و من، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 22 مرداد 1390



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSJOxcLYavJrPy8GgvlfmLTGT1tMRRe701QpSd7B5SUSv0ne6pehw


وقتی رسیدیم در خم  رو به رو زنی سوار بر دوچرخه می گذشت . هنوز  هم می گذرد ،  با  بالاتنه ای  به خط مایل پوشیده  به بلوز آستین كوتاه سفید ، ركاب می زند و می رود و موهایش بر شانه ای كه رو به دریاست باد می خورد و به جایی نگاه می كند كه بعد دیدیم  ، وقتی كه  زن دیگر نبود خیابانی كه به محاذات اسكله می رفت و بعد به چپ می پیچید تا به جایی برسد كه هنوز هست اما نشد كه ببینیم . زن رفته بود . تقصیر هیچ كداممان  نبود كه دیگر ندیدیمش  گرچه وقتی  دیدم كه  نیست  فكر كرئم كه شیرین به عمد نگذاشت . با این همه هنوز  می بینمش كه گوشه ی  بلوزش باد می خورد   شلوارش  كتان مشكی بود  صندل این پایش را هم میبینم  كه  بند پشت پایش را نبسته است  پا می زند و صورتش را راست  رو به باد گرفته است و می رود  . یك لحظه كنار پیاده رو ایستادیم  تا شیرین پیاده شود و سیگاری  برای هر دوتامان  بگیرد و من فقط  فرصت كردم یك بار هم بالاتنه ی خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهای  خرمایی بر متن آبی و آرام دریا ببینم  بعد وقتی به سر پیچ  رسیدیم  یادمان رفت ، چون با سوت  كشتی  به دریا  نگاه كردیم . داشت پهلو می گرفت و مازیار و زهره روی عرشه  دست به نرده  ایستاده بودند  دست  تكان  نمی دادند . بعد به صرافت  زن افتادم  كه دیدم  خیابان  تا آنجا كه پیچ می خورد  خالی است . اما روی اسكله عده ای ایستاده بودند و ماشینهاشان را به محاذات اسكله ، سپر به سپر ،  پارك كرده بودند  و مثل شیرین كه پیاده شده بود  دست تكان می دادند  . خواستم به بهانه ی پارك كردن  جلوتر بروم . شیرین گفت :  مگر نمی بینی كه جا نیست ؟ همین جا باش  ما حالا می آییم

آن آخر سر پیچ جا بود . فكر كردم پس هنوز امیدی هست  كه با هم برگردیم . نیامد . پس ندیده بود كه ركاب می زند و می رود . حالا هم می رود  حتی اگر پیر شده باشد  مثل من یا حتی شیرین  و صبح به صبح  به مهتابی  یكی از آن خانه های دو طبقه ی رو به دریا می آید  با بلوز سفید و شلوار كتان مشكی  دستی  بر نرده  می گذارد  تا آن  دست  را سایبان صورت  برافراشته ی رو به دریا بكند و ببیند كه بر عرشه از تازه رسیدگان چه كسی آشناست

 همیشه همین طور ها  می شود  مثل من كه  حالا این جا هستم  در این بهار خواب و مشرف  به كوچه ای بی عابر و چشم اندازم  بامهای  كاهگلی  است  كه رنگ یكدستشان  را فیروزه ی گنبد دوازده ترك بابا اسماعیل می شكند  تا كی  باز بهار شود  و كارت  پستال شیرین  با یك هفته  یا حتی ده روز تأخیر برسد  . سالگرد  ازدواجمان  هم یادش مانده است  و هر بارهمان كارت پستال كاجهای سبز را می فرستد با  لكه ی زردی به جای خورشید ، انگار كه  ده دوازده تایی كارت یك شكل خریده باشد یا حتی بیست و چند تا ، اگر تا آن  وقت بماند  یا یادش  بماند . بچه ها  مازیار  و زهره  هم  فقط  سالی دو تامه می نویسند  كه حالا دیگر همه اش انگلیسی است  هر بار هم  عذر می خواهند كه فارسی  یادشان  رفته است  و من نه كارت پستال می فرستم  و نه نامه ای می نویسم

 بله همین طور هاست  آدم دنبال چیز دیگری می رود اما به جایی دیگر می رسد  مثل همان  اوایل  جنگ  وقتی  در وضعیت قرمز آدم  بیرون بود  و دست به  دیوار می رفت  تاریكی  چنان  غلیظ بود كه انگار تاریكی  می بردمان  یا مثل  ما  دو تا كه  به پیشواز بچه ها  رفتیم  تا یك ماهی  همه با هم یك جا بمانیم و كم كم  به بچه ها بفهمانیم  كه چرا می خواهیم  جدا بشویم  یا من بگویم كه چرا  برمی گردم  اما  حالا به اینجا رسیده ایم  و هر بار  هم كه به یاد چیزی  می افتم  كه آنجا هست  یا نامه ای می رسد یا كارت پستالهای  یك شكل و یك اندازه می رسند  فقط همان خم خیابان را می بینم  و خورشید را كه بزرگ اما سرد سر از دریا برآورده است  و افق رو به رو را نارنجی مایل به زرد كرده است . نه ، خورشید از آن  راسته كه بالا  می رفتیم  پیدا نبود ، فقط رنگ  نارنجی مایل به زرد  افق بود  و در خیابان و حتی كنار ساحل ، وقتی باز نگاه كردم  كسی  نبود  . اما هست ،  مثل نوار فیلمی كه همه اش  برداشتهای نكرر است  از آنچه دیده ام .برای همین  هر روز صبح از ساعت شش و نیم كه  لقمه ای می خورم  و این كرم ننه رباب  را می قرستم كه تا پیش از ظهر به هر جا می خواهد برود ، تا من بنشینم  مگر این بار بشود و بعد  وقتی در نمی آید می آیم به این بهار خواب تا نیم ساعت هم شده توی این صندلی چرمی بنشینم  و به هیچ چیز  فكر نكنم . نمی شود  .  آدم تنها نمی تواند  باشد ،  حتی  سنگ هم  یك  تكه  كلوخ  هم تنها نیست  یا آن  بند درخت  كه  حالا  فقط یك پیراهن سفید مردانه  رویش  تاب می خورد  و به هر ده دقیقه  زن  لچك به سری می آید تا باز برش گرداند

 به شیرین  اگر راستش  را می گفتم  حتما می گذاشت یك  شب دیگر بمانیم  با بچه ها و حتی  در همان  مهمانخانه ی  سوت و كور .  گفته بودند  فقط یك جا هست . سه خیابان  كه  بیشتر نداشت . یكی را ندیدیم  و آن یكی هم  كه به محاذات اسكله بود  و خانه ی جاشوها  یا كارمندان دفتری بندر و پست و بانك بود  . همان  اوایل  این یكی  خیابان پیدایش كردیم . باز هم  می شد برگردیم  به همان جا و وقتی بچه ها  را راضی كردیم ، یك شب دیگر بمانیم   تا من  باز فردا  ببینمش  كه ساعت  نه ربع كم از ساحل این طرف می آید ، بعد  ركاب زنان تمام پیچ را با پشت خم و سر برافراخته  رو به باد می رود . مازیارمان هم خواست  بمانیم  اما زهره  همه اش می پرسید : چرا با هم آمدید ؟  طوری شده ؟

حالا همان جاست . بیست و دو ساله  است  . شوهر و دو بچه ی دوقلو دارد كه  عكسهاشان را دارم  همین  پارسال  نه  پیرارسال  با نامه اش  فرستاد   تازه متولد شده بودند  و یكی  این طرف   یكی آن  طرف  روی دامنش  خوابیده اند  و دیوید هم  بالای  سرشان  خم شده است و سرش  را گذاشته  است روی موهای  زهره  كه به من  رفته است  . چاقتر از  وقتی است كه هنوز  چیزی  از فارسی  سرش  می شد :  پاپا ، من  حالا چاقتر هستم . اما هواهم رفت كه خودم را لاغر كنم  مثل آن وقت كه  تو اینجا آمدی

 لاغر و سبزه بود  با  موهای  سیاه  و بلند  . گمان نمی كنم  دانشكده اش  را تمام  كرده باشد  گفتم :  چطور است شب را اینجا  بمانیم ؟

 دست بر شانه ی شیرین  گذاشت : باشد  بمانیم

شیرین فقط  شانه بالا انداخت . حالا هم  هر سال جایی است :  اول كه لندن  بود  بعد رفت آلمان ،  كارت پستالها را آنجا خرید بعد از كانادا  تبریك عید فرستاد  حالا از نیویورك می فرستد  ،  كارت پستالهای آلمانی  را از آنجامی فرستد . برای  تبریك عید هم فقط  دو خط می نویسد : آقای جواد بهزاد عزیز ، این عید باستانی را كه یادگار اجداد ماست  به شما و خانواده ی محترمتان تبریك عرض  نموده  سلامتی  و شادكامی شما را از درگاه  ایزد منان  خواستاریم

هر سال هم خطش پس می رود  انگار از روی سرمشقی  رو نویس  می كند  و هر بار  د یا ر  یا حتی  دو نقطه ای جایی  كم  میگذارد  بچه ها  در تعطیلات  عید میلاد و تابستان نامه  می نویسند  اوایل به فارسی   بعد كه نامه ی  مازیار  از استرالیا رسد  یك  دریمان  به فارسی  و انگلیسی  بود  حالا  دیگر فقط به انگلیسی  می نویسد  كتابهایی هم می خواند  به فارسی  تا یادش نرود  گاهی  هم  سوالی می كند  مثلا جایی می بیند  كه عربسك نوشته اند  كه می خواهد  بداند  به فارسی چه می گوییم  یا مینیاتور را به  فارسی چه گفته ایم  یا  موزاییك را .  مهندس  معدن  است  زن ژاپنی  گرفته است  و چنذ پچه هم دارند نشمرده ام . آخر هر نامه  هم  ساچیگكو و فلان و فلان و فلان   سلام  می رسانند به پدربزرگشان   حداقل  این یكی  یادش  نرفته است    هیچ  وقت هم  به  خلاف خواهرش  گله نمی كند  كه چرا جوابش  را نمی دهم  . چه  بنویسم ؟  یا  كدام  را  بقرستم وقتی  هنوز  تمام نكرده ام ؟  شیرین نوشت كه  تو  بیا ،  رفتم .اما از آنجا  یك ماه هم نشده  برگشتم .  گفتم  هر چه هست  مال شما  من بازنشتگی ام هست و آن  خانه ی  پدری

 خطی هم گاهی می كشم و می فروشم  . نمی كشم و نمی شود انگار آدم  بخواهد  راه بر تاریكی  ببندد  . مهمتر از همه  كانون نور است  و سمت غلظت سایه . صبح دیگر هوا آفتابی بود  اما شاید  در سایه ی كشتی  می رفت . ولی  صورتش  روشن  است  و تارهای  مواج موهای خرمایی اش  كنار خط  گردن  و روی  شانه ی آن  طرف  طلایی می زد . كشتی هم باید  باشد و آفتابی  كه حتما  سرد  و بزرگ  بر بالای  افق آویخته  بود بچه ها هم باید  باشند  كه بالاخره  وقتی شیرین را دیدند  دست تكان  دادند  شیرین هم دست تتكان می داد  و حالا در نیویورك صندوقدار  فروشگاه  لباس  بچه گانه است  و شب با قطار می رود  تا نزدیكی های  خیابان  بیست و ففتم  و بعد  پیاده  تا ساختمان  نمی دانمن چندم  و تا طبقه ی پنجم  هم  از پله  ها می رد  بالا  و به آپارتمانی كه فقط  دو صندلی  راحتی  دارد و یك كاناپه  كه شبها تخت می شود و هر شش ماه  هم مجبور است شیمی  درمانی بشود  یا اصلا بگذارد یك جای دیگرش را ببرمد . ندیده ام .یك چراغ  مالعه  هم كنار كاناپه یا تخت  شبهاش  هست  كه وقتی قرصش را می خورد  و چشمبندش  را  می زند  دستش  را دراز می كند و چراغش را  خاموش می كند  و در آن تاریكی  بی هاله  یا مرز اصلا  به صرافت نمی افتد كه چرا  باز گفتم : من كه فكر می كنم بهتر بود یك شب دیگر آنجا می ماندیم

شیرین  گفت :  كه چه بشود ؟  مگر ندیدی ؟

گفتم :  شاید یك اتاق دیگر برایمان خالی می كرد

  فقط  یك اتاق خالی داشت  دیر وقت رسیدیم  ردیف چراغهای  زرد خیابان روشن بود.  مه هم بود  غلیظ نبود  فانوس دریایی  را در آن دورها  می دیدیم  سر در  مهمانخانه  روشن نبود  در ورودی  دو لنگه بود  پرده هاش  را هم كشیده بودند.  بالای در از نور چراغ  سر تیر  روشن بود  ماشین  را همان جا  طرف چپ  گذاشتیم  و پیاده  شدیم  شیرین از آن طرف و من از این طرف  از لندن تا آنجا همان قدر حرف زده بودیم كه دو آدم  غریبه  حرف می زنند  وقتی بالاجبار همسفر باشند . نمی توانست  بیاید .  به آلمان  می رفت  و من بعد از اینكه شش ماه  در تركیه  انتظار كشیده بودم  فقط  برای دو ماه  اجازه ی اقامت  گرفته بودم . بچه ها را  فرستاده بود  هلند با  همكلاسی هاشان . دعوا نكردیم . گفت : نمی آیم  می بینی كه نمی توانم

 ناشنم هم داد . سطح صافی  بود  با  دو خط  مایل . سرم را زیر انداختم  اما  وقتی به صرافت  افتادم  كه باید  چیزی  بگویم  تا مثلا دلداریش  بدهم  و سر هم بلند كردم دیدم با دو پستان  پر رو به به روین  استاده است  و دارد دكمه های  بلوز چهارخانه اش  را می بندد  موهایش  هنوز  بود .  اینهاست ،  باز هم هست  ،  اما نمی خواهم  و هر  روز از شش و نیم تا همین  ساعت  فقط  همان رو به رو  را طرح می زنم  تا بعد كه نیم ساعت اینجا نشستم  بروم  و تمامش  كنم  اما تا ظهر فقط می رسم  دستش  را بكشم  یا موهای  ریز و مواج  را طلایی  بزنم  ،  به نشانه ی بادی  كه از روبه رو می وزد  یا آفتابی  كه از  آنجا  شاید از كنار  اتاقك ناخدا به سر و صورتش  می تابد  كه رو به باد گرفته است  و ركاب می زند و می رود

اگر می ماندیم  باز می دیدمش . باز كه گفتم ، شیرین گفت :  فایده ای ندارد اما  اگر تو می خواهی برو  .  همان وقت هم گفت  كه رفتم  تا فقط  كنارش  روی آن تخت باریك تك نفره دراز بكشیم  . چشمبند زده بود  فقط همان یك اتاق خالی را داشت  بالاخره كه در را باز كرد و راهمان داد ، گفت . چراغ قوه دستش  بود ، روشن بود . بعد چشمهایش را دیدم  وقتی چراغ  راه پله را روشن كرد  : گرد بود  و سرخ. اول پول را گرفت كلاهی  پشمی  هم سرش بود  و پالتویی هم روی دوشش  كلید را به شیرین داد و گفت .  من كه نمی فهمیدم  . شیرین هم خم شد و باز پرسید این  با  فقط شماره ی اتاق را گرفت  و اشاره كرد  . شیرین  پرسید :  می خواهی  دو  اتاق بگیریم ؟

گفتم : اصلا  ببین دارد

 مرد نگاهمان كرد  . گذرنامه ی من دستش بود  گذرنامه ی شیرین  را هم گرفت  ورق نزد  حالا شیرین  گذرنامه هم ندارد  مرد چیزی گفت  شیرین توی  راه پله ها  گفت  ،  با خودش :  این دیگر چه لهجه ای بود

 مرد به كلیدهای  آویخته ی  پشت سرش  نگاه  كرد و حرفی نزد . فهمیده بودیم . اتاق كوچك بود  با دو تخت  در دو طرف یك عسلی  هم میانشان  بود  با یك چراغ  مطالعه و یك لیوان آب  . آب مانده .  یك زیر سیگاری  هم بود  شیرین  بارانیش را  كند و بعد  كفش و جورابهای ساقه كوتاهش  را  و  وقتی  قرصش را خورد و چشمبند سیاهش را زد با همان  شلوار و بلوز  راه راهش  دراز كشید پشت  به من  و پتو را كشید رویش و گفت : شب به خیر

 چراغ را روشن كردم  ،  گفتم :  ناراحت نمی شوی  سیگار بكشم ؟

گفت : پس آن در را  كمی باز كن

 گفتم :  به بچه ها چه بگوییم ؟

 گفت : ما كه دعوامان نشده

 گفتم :  اما آخر می فهمند

 گفت : بفهمند مگر تو برای همین  نیامدی ؟

 برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال  كلید چراغ  را پیدا  كرد و زد و گفت : شب به خیر

 رفتم  در رو به مهتابی را  باز كردم  كوچك بود و رو به همان  خیابان  كه فقط  چراغهای  زردش  پیدا بود  یكی دو چراغ  هم آنجا روی دریا بود  دریایی  را ندیدم  . صدای كشیت هم آمد  بچه ها  را برای  تعطیلات  تابستانی  فرستاده بود  هلند  تا ما اول حرف هامان  را بزنیم  بعد گفت  یك ماه بمان   به یك ماه  نكشید  كه برگشتم  زهره  می گفت :  همین جا باش  بابا  مامان كار می كند  تو هم  هر شش ماه  برو  بازنشتگی ات  را  بگیر و برگرد

 گفتم : نمی شود  بهت كه گفتم

  همه  اش  را نگفتم  به شیرین  هم نگفتم  به  استانبول كه  رسیدم  تلفن كردم كه رسیده ام  از وان  تا  آنجا را با  اتوبوس ‌آمده بودم . نه ،  گفتن  نداشت   فقط  بایست  از آن شب  می گفتم  كه میان  گوسفند ها چهارنفری  چمباتمه  زده  بودیم  سیگارمان  هم تمام شده بود  تاول پاهایم  هم تیر می كشید  از راهنمكا  تا اهالی  ده هر كس  هم كه  می آمد  سراغمان  اسمش  علی بود .  بعد جوانكی آمد  كه از  اسمم علی  و  بدوعسكر و بدوطویله   آن قدر  فارسی می دانست  كه سیگاری تعارفمان كند و  بگوید كه  عسكر بو برده است  باید چیزی  بدهید  تا ردشان  كنیم . اول طمعش  زیاد بود  بالاخره  چهار نفری  ده هزار تومان  دادیم  كه رفت  بعدش  صبح نشده    راهنمای  تازه با دو اسب  پیدایش شد  و باز زدیم  به بیراهه  به نوبت سوار می شدیم و می رفتیم  بوی  عطر گلها را می شنیدیم  اما  نمی دیدیم  و زیر پایمان  گل بود  و یكیمان اسهال داشت گاهی  درخشش  جوی آبی  هم بود  این  علی  فارسی  می دانست  می گفت :  شكر كه ابری است     بالاخره  رسیدیم   به گداری  كه  جاده ای  از پایینش  می گذشت   یك یا دو ساعت  منتظر نشستیم  و تاولهامان  را تركاندیم  تا ماشین  باری  آمد   بارش  اثاث  بود  و ما  زیر صندلیها  یا توی كمد  رفتیم  و برزنت  را  كشیدند  رویمان  شیرین  خودش  هم  كشیده  بود  فقط  سینه ی  چپش  را نشانم  داد  نیامد .  گفت : كم  بدبختی  كشیدی ؟

برگشتم . این بار  از راه  كویته  آمدم   گفتند  راحت تر است  تراكتورها  را شبانه  می آوردند  آن طرف مرز  و برگشتن  شكر می بردند   می آوردند   ندیدم     من  و راهنما   پیاده  می آمدیم  گفت :  با پیرمردها كه كاری ندارند

نداشتند  .  فقط  دو هفته  نگهم  داشتند  . بعدش  هم كه دیگر مهم  نبود   حالا  اینجا  هستم  با این  كرم ننه  رباب  و زنش  كوكب  كه آن  پایین  دارد  در هاون سنگی  گوشت می كوبد  همیشه  همین وقتها  شروع  می كند  . می گوید  شامی كباب اینطور بهترمی شود . اینهاست .  باز هم هست  آن هم  برای  من كه وقتی  قلم مو  به دست می گیرم  حتی  موسیقی   نمی گذارم  تا بارم  را زیادتر  نكنم  . نمی شود  . نمی توانم  فقط  او را  ببینم كه می رفت  نه این یكی  را كه باز می آید  تا پیراهنم  مردانه  را برگرداند  . نامه هم نمی نویسم  چه  فایده ای دارد ؟  بچه  ها كه نمی توانند  بخوانند  مازیار  می نویسد  به انگلیسی  كه یك دوره شاهنامه برایم بفرست   تا یادم  نرود . از مادرش  هم می گوید  . نوشت كه طلاق گرفته است   تا تو آزاد  باشی  . كرم  هم می آید . از صدای  سرپایی هایش  می فهمم و  غرو لندش  كه  چه  صفی است  . باز سبزی خوردن  گرفته  است و یكی دو گرد رختشویی   با چند صابون  داد می زنم : كرم  به زنت بگو بس است دیگر مگر نمی بینی  كار دارم ؟

  چشم می بندم  چه طور می شود  راه بر تاریكی  بست ؟  بندهایس  صندلش  چرمی  بود  قهوه ای  سیر  در آفتاب  قهوه ای  روشن است و ركاب می زند . قبل از اینكه  بپیچند  دست دراز می كنند  و علامت می دهند  ندیدم  كه دست دراز كند  فقط  دیدم كه  رو به  باد می رود  از گوشه ی  پیراهن  مردانه اش  می فمم كه باد می آید   مه هم نیست  اما  همه چیز  هر چیزی  كه در هر جا و به  هر وقت  اتفاق افتاده است  همچنان  هست  برای من هست  پسرم  می نویسد  به انگلیسی :  ما  را  چرا  فراموش  كرده ای ؟

  مگر می توانم  بنویسم  اینجا شاید  عیب ما این است كه هیچ چیز را هیچ وقت  دور نمی ریزیم  ؟  كنار شیرین  دراز كشیدم  و دستم  را گذاشتم  رو  شانه اش  گفتم : خوابی ؟

 گفت : هوم

 گفتم :  بر گردیم

 گفت : نه

 گفتم : بچه ها را  ببریم ؟

 گفت : نه

 گفتم :  آنجا هم هست

 گفت :  من  خوابم  می آید  دیدی كه قرص  خوردم

  گفتم :  خواهش  می كنم

 گفت :  دیدی كه

 گفتم :  برای من  فرقی  نمی كند

 گفت :  می دانم  این دفعه موهایم  می ریزد  نمی خواهم  به من ترحم كنی

  گفتم :  ترحم  چرا ؟  تو  مادر بچه های منی

گفت :  همین ؟

  خواستم  بگویم ،  اما اگر رو در رو می دیدمش  می شد  گفت .  نگذاشت . همه ی آن  هفت  هشت شب  نگذاشته بود  . گفت :  بعد ها آن یكی  را هم شاید ببرند

 گفتم :  آنجا هم  هست  . تازه  می توانی  شش ماه  به شش ماه بیایی

  گفت :  با چه پولی ؟ اینجا بیمه می شوم

  نگذاشت : گفت  خواهش  می كنم   بگیر بخواب

  همان جا رو  به  سقفی  كه  پیدا نبود  دراز كشیدیم  و سعی  كردم  كه شكل  تاریكی  را بسازم  اما  باز نشد  نمی شود   صدای  لخ لخ  سرپاییهای  كرم  نمی گذارد  انار  هم  خریده  است  و كوكبش  هم  دان كرده است . یك بشقاب رنگ .  این هم سربار آن همه كه هست   آن  هم من كه  باید  به یمن چهرچوب بومهایم  یا حداقل چهارچوب تخته ی سه پایه ام  نگذارم   بارش  زیادتر شود ، كه ركاب می زند  و می رود . بعد هم   دیگر  ظهر است  و می روم  پایین  ناهاری  می خورم  و چرتی می زنم  تا  باز  بعد از ظهر آشنایی  بیاید  تا  بیایم  به همین بهار خواب  و او همه اش  از زنش  و  بچه هاش  بگوید   بعد هم  كه شب شد  و رفت  با  پشت  خم  و شانه هایی  كه انگار  كوهیی رویش  گذاشته اند  باید بروم  پایین  و دراز بكشم  تا مگر فردا  صبح زودتر بیدار شوم و دوباره  كادری  بكشم  مگر بشود .  همینهاس  دیگر .   باید هم بشود  وگرنه  همین  فردا  یا پس فرداست  - شانزدهم  یا  هفدهم  آبان -  كه كارت پستال شیرین  برسد   با همان  كاجهای  سردسیری  و آن لكه ی  زرد كدر  به جای  خورشید و  زمین شخم زده ی  پیش زمینه  كه فقط  این طرفش  باریكه ی جویی  هست  كه آب  آبیش  معلوم  نیست به كجا می رود همان طور كه او می رود  و خط  نیم رخش  هم  روشن است مثل هاله ای  كه می گویند  گرد بر گرد پوست  آدمها هست  ، به همان  قالب كه تن  آدمها  باید باشد  ،  حتی  اگر جاییش  را بریده  باشند  شاید همین طلسم  است كه نمی گذارد  تا حاضر شود  و برود به هر جا كه باید  مثل من  كه باید  به اتاقم  برگردم و  باز بنشینم رو به سه پایه ام و ببینم  چطور می شود   اینها را كه  قلم  زده ام و خیلی ها  را  كه خط  زده ام   بیرون آن هاله ی  قاب  بگذارم  تا  فقط  هم او  بماند كه می رود  ركاب زنان  و رو به باد







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، نقشبندان،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 21 مرداد 1390



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSI8Pk9giZarMYASadExLTiTDZfYUsWltTuuPc6x6sedRRGIob0


نزدیكیهای  غروب  بود  كه مردی  از یكی  از چنارهای  خیابان  بالا  می  رفت

دو  دستش  را به آرامی  به گره های  درخت بند  می كرد  و  پاهایش  را دور چنار چنبره میزد  و  از تنه  خشك  و پوسیده  چنار بالا  می خزید . پشت  خشتك او دو وصله  ناهمرنگ  دهن كجی می كردند  و ته  یك  لنگه كفشش  هم  پاره بود

مردم  كه به مغازه ها نگاه  می كردند  برگشتند  و بالا رفتن  مرد را تماشا كردند . زن  جوانی  كه  بازوهای  بلوریش  را  بیرون  انداخته  بود  دست پسر كوچم و  تپل مپلش  را گرفت  و به تماشای  مرد  كه  داشت از چنار بالا و  بالاتر  می رفت  پرداخت .  جوان  قدبلندی  با دو  انگشت دست راستش  گره كراوتش  را   شل و سفت  كرد  و بعد  به مرد  خیره شد  آنگاه برگشت  و  نگاهش  را روی  بازو و  سینه زن جوان  لغزاند

سوراخهای  آسمان  با چند تكه  ابر سفید  و  چرك وصله پینه شده بود  و  نور  زردرنگ  خورشید  نصف  تنه چنار را روشن می كرد .   مرد كه كلاه شاپو  بر سرش بود با تعجب پرسید  :  برای چی بالا می ره ؟

مرد  خپله  و شكم گنده ای كه پهلوی  دستش  ایستاده بود  زیر  لب  غر زد  :  نمی دونم شاید دیوونس

جوانك  گفت  :  نه دیوونه   نیس  شاید  می خواد  خودكشی بكنه

مرد  قد  بلند  و چاقی  كه موهای  جلو  سرش  ریخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟  كسی  كه  خودكشی  می كنه  دیوونه نیس ؟  پس  می فرماین  عاقله؟

پاسبانی  از میان  مردم  سر درآورد  و  با  صدای  تو دماغیش  پرسید : چه خبره ؟

اما مردم  هیچ نگفتند  فقط  بالا  را  نگاه  می كردند  . مرد تازه  از سایه رد شده بود  آفتاب داشت روی كت و شلوار خاكستریش می لغزید  .  پاسبان كه از بالای  درخت رفتن مرد  آن هم  در روز روشن  عصبانی شده بود  با تومش  را محكم توی  مشتش  فشرد  و داد زد :  آهای  یابو  بیا پایین  !  اون  بالا  چكار داری ؟

مردی  كه تازه خودش  را میان  جمعیت  جا به جا میكرد  ریز خندید .  پاسبان  برگشت و  زل زل  به او  نگاه كرد  و دستش  را روی  باتومش  لغزاند  و دوباره  چشمهای  ریزش  برگشت و روی  مردم سر خورد  بعد  غر زد :  چه خبره ؟  مگه نونو حلوا قسمت می كنن ؟

آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد  و  برگشت مرد را كه بالای  چنار رسیده بود نگاه  كرد .  با دو  انگشت  دست راستش  نوك  سبیلش  را كه  وی  لب  بالاییش  سنگینی  می كرد تاب داد  و ساكت ایستاد

زن  ژنده پوشی  كه بچه ای  زردنبو  به كولش  بود توی  جمعیت  ولو شد   دستش  را  جلو یكی  دراز كرد و گفت : آقا  ده شاهی !‌ اما وقتی  دید همه  بالا  را نگاه می كنند  او هم نگاه  تو خالیش  را  روی درخت  لغزاند .  مف بچه اش  مثل دو تا كرم  سفید  تا روی  لب  پایینش  لغزیده بود

زن چادر  به سری  كه دو تا بچه  قد و نیم قد  دنبالش  می دویدند از آن  طرف  خیابان  به این طرف دوید  و وقتی  مرد  را بالای  چنار دید  گفت :  وای  خدا  مرگم بده !   اون بالا  چكار داره ؟  جوون  مردم حالا می افته

  هیچ كس  جوابی نداد  فقط  زن گدا  دستش  را جلو مردی  عینكی  كه با سماجت داشت مرد را بالای  چنار  می پایید   دراز  كرد  و گفت  آقا ده شاهی !   بچهاش   با چشمهای  ریز  و  سیاه  مردم را می پایید  و با نوك   زبان  مفش  را می لیسید .  دستهای   كثیف  و  زردش  را كه استخوانی  و لاغر  بود   تكان می داد   .  چند  تار  موی  سیخ  سیخی  از  زیر لچك  سفید  و  كثیفش  بیرون زده و روی  صورتش  ولو بود  .  زن  گدا  چادر نمازش  را روی  سرش  جابه جا كرد  .  چارقد  چرك تابی   كه موهایش  را پنهان  می كرد با سنجاق  زیر گلویش  محكم  شده بود

مرد عینكی  به آرامی  گففت :  خوبه  یكی  بره  بالا  بگیردش  تا خودشو  پایین  نندازه

جوانك گفت  :‌ نمی شه ...تا وقتی  یكی به اونجا برسه  اون خودشو  تو  خیابون انداخته   . بعد به  زن گدا كه  جلوش  سیخ  شده بود  گفت : پول خرد ندارم

ماشینها  یكی یكی  توی  خیابان  ردیف  می شدند  .  از  سواری  جلویی  دختر جوانی  سرش  را  بیرون  آورده بود  و  مرد  را كه داشت  بالای  چنار  تكان  می خورد  می پایید . مرد شكم گنده ای  كه  كراوات  پهنی  زیر  یقه سفیدش  آویزان بود   از سواری  پایین  آمد  و  به جمعیت نزدیك شد .  چند پاسبان  از راه  رسیدند  و  در میان  مردم  ولو شدند  پاسبانها  مردم  را متفرق   كردند  اما  مردم  عقب  و  جلو  رفتند  و  دوباره  جمع  شدند  .  مرد چاق كراواتی  از پاسبان  سیبیلو  پرسید  :  چه خبره ؟ اون مرتیكه  بالای  چنار چكار داره ؟

پاسیان  با  ترس دو  پاشنه  پایش  را محكم  به  پایش را محكم  به  هم كوبید  و  سلام  داد .  بعد  زیر  لب گفت  :  جناب سرهنگ ! می خواد خودكشی ...كنه

مردم نگاهشان  را اول   به پاسبان  سبیلو و بعد  به  مرد چاق خوش پوش دوختند  و  آن  وقت دوباره  سرگرم  تماشای مرد  شدند  كه  از بالای درخت  خم  شده بود . از پشت جمعیت  صدای روزنامه قروشی  در فضا پخش شد

فوق العاده  امروز!  قتل دو  زن فاحشه  به دست یك  جوان . فوق العاده  یه  قران !  بعد از اندك  زمانی صدای روزنامه فروش برید . فكری توی كله ام  زنگ  زد  سرم  را بالا كردم  و داد زدم : آهای  عمو  اینجا ما  یه  پولی برات  جمع میكنیم از خر شیطون  بیا پایین

صدایم  از روی سر جمعیت  پرید .  بعد  دست كردم  توی جیبم  دو تا  یك  تومانی نقره  به  انگشتهایم خورد  آنها  را  درآوردم  و انداختم جلو پایم . یكی از سكه ها  غلتید  و  زیر  پای مردم  گم  شد .  مردم  همدیگر را هل دادند  تا وقتی   پول  پیدا شد  آن وقت  هركس دست كرد توی  جیبش و سكه ای روی پولها انداخت . پولها  پیدا نكرد  . بعد  آهسته  اما طوری كه  من  بشنوم  گفت  :  بخشكی شانس ! پول  خردم ندارم

زن چادر به  سر كیسه چرك  گرفته اش  را  از زیر  جورابش بیرون  كشید  و  دو تا  دهشاهی سیاه شده   از  آن  درآورد  و انداخت  روی  پولها  .  یكدفعه  صدای  مرد  از بالای درخت مثل  صدایی كه  از ته  چاه  به  گوش برسد  توی گوش مردم  زنگ  زد  :  من كه پول نمی خوام ... پولاتونو ببرین  سرگور پدرتون خرج كنین

صدایش زنگ دار بود  اما مثل اینكه می لرزید  دیگر كسی  پول  نینداخت . زن گدا  به  پولها  خیره  شد  بعد  از میان  مردم  غیبش  زد  مرد  شیك پوش  چیزی  به  پاسبان   سیبل گفت .  پاسبان  برگشت و رو به بالا  داد  زد  :  آهای  عمو  بیا  پایین  جناب  سرهنگ حاضرن  كمكت كنن

 افسر قد كوتاهی  كه  سبیل  نازكی  پشت  لبش  سبز  شده بود  از پشت   به مردم  فشار  می آورد  و آنها  را  پس و پیش  می كرد .   وقتی  جلو  رسید  سر  پاسبانها  داد زد :‌ زود  باشین  اینا رو متفرق  كنین

  افسر تازه  رسیده   بالا  را نگاه  كرد  و بعد  از  پاسبانها  كه  خبردار  ایستاده  بودند  پرسید :  اون  بالا  چكار داره ؟

یكی  از آنها زیر لبی  گفت :  می خواد  خودكشی كنه

 افسر  گفت :   خوب  خودكشی  جمع شدن نداره   یالاه  اینا را متفرق  كنین .  بعد  رو به مردم كرد و داد  زد  :  آقایون  چه خبره؟ متفرق  بشین

در این  وقت  یكدفعه  چشمش  به  سرهنگ افتاد  .  خود  را جمع و جور  كرد و  محكم خبردار  ایستاد  و سلام  داد

 پاسبانها  توی  مردم  ولو  شدند  .  صدای  سوت  پسابانهای  راهنمایی  كه ماشینها  را  به  زور وادار  به حركت می كردند  توی  گوش  آدم  صفیر  می كشید. پولها زیر  دست و پای  مردم  می رفت  و  بعضیها  خم  شده بودند و پولها  را  جمع می كردند  .  زن جوان كه  جا برایش  تنگ شده بود  بچه اش  را برداشت و  از میان جمعیت  بیرون رفت  . پسركك  جوان هم پشت  سر  زن  غیبش  زد.

 یكی  از پشت  سرش  تو دماغی  غرید :  چه طور  می شه  گرفتش ؟ مگه توپ كاشیه ؟  بعد دستمالش  را جلو بینیش  گرفت  و  چند  فین  محكم  توی  دستمال  كرد   مردم  اخمم  كردند  اما او  بی اعتنا دستمالش  را مچاله  كرد و  چپاند  توی  جیبش  و باز به  بالای  درخت خیره  شد

در  طرف  دیگر جمعیت  جوان  چهار شانه ای  كه سیگار  دود می كرد گفت : اگرم  بیفته  دو سه تا را  نفله می كنه !  اما مث  اینكه  عین خیالش  نیست داره مردمو  نگاه  می كنه ! .  بعد به مردی  كه از پشت سرش  فشار  می آورد  گفت :  عمو  چرا هل می دی ؟  مگه  نمی تونی  صاف  وایسی ؟

مردی  كه  بچه ای  به كول داشت  سعی  می كرد  بچه  مو بور  را متوجه بالا  كند :  باباجون  اون  بالا   را ببین  ! اوناهاش  روی چنار  نشسته

این  طرف تر  آقای  لاغر اندامی   خودش  را با یك  مجله ای  كه عكس  یك  خانم  سینه بلوری  و خندان روی جلدش  بود باد میزد   پشت چنار  مردم  از روی  شناه همدیگر  سرك می كشیدند .  ماشینها پی در پی رد می شدند  و  از پشت شیشه های  اتوبوس  مسافرها بالای  چنار را  نگاه می كردند  . پاسبان  راهنمایی  مرتب سوت میكشید  چند  پاسبان  هم میان  مردم می لولیدند

از پشت  جمعیت صدای  شوخ  جوانكی  بلند شد  :  یارو  به خیالش  چنار  امامزاده س  رفته مراد  بطلبه

 دوباره داد  زد  :  آهای  باباجون  بپا  نیفتی  ...  شست  پات  تو چشت  می ره

  چند نفر  اخم كردند  صدای  جوانك برید .  بعضیها  تك تك  غرغری  كردند  و  از میان  جمعیت بیرون  رفتند   تازه  رسیده ها  می پرسیدند :  آقا  چه خبره ؟  .  بعد به  بالای  چنار نگاه  می كردند

 روشنایی  كمرنگی  روی تیرهای  چراغ برق دوید  چند دوچرخه سوار در  خیابان  آن طرف پیاده شده بودند  و به این طرف  می آمدند  . پاسبان  راهنمایی  آنها را رد می كرد  . گاهی  صدای  خالی  شدن   باد  دوچرخه ای توی  هوای  خفه فسی  می كرد  و خاموش می شد  بعد هم غرغر  دوچرخه سوار تیو  گوشها پرپر می كرد

مرد بالای  چنار  تكانی خورد  و خم شد   .  بعد دستهایش را به گره  چنار  محكم كرد  و دوباره  سرجایش  نشست  .  صدا از جمعیت  بلند نمی شد . همه بالا  را نگاه میكردند  . یكدفعه  مرد خپله  زیر  گوشم  ونگ ونگ  كرد :  حالا خودشو پایین  نمی اندازه  می ذاره خلوت بشه

از روی  سر جمعیت  سرك كشیدم  دیدم اتومبیل  سواری  رفته  و خیابان  تقریبا  خلوت  شده است  ولی  پیاده  رو وسط از جمعیت  پیاده و  دوچرخه سوار  سیاه شده بود   و  صدای  پچ پچشان به این طرف  می رسید

خسته شدم چند دفعه  پا به پا كردم  و آخر به زحمت  از میان  جمعیت بیرون رفتم .  چند دختر پشت جمعیت ایستاده بودند یكی  از آنها خیلی  قشنگ بود  خال سیاهی  بالای  لبش  داشت  . برگشتم و بالا  را نگاه كردم دیدم مرد پشتش  را به خیابان كرده  بود و این طرف  پشت  مغازهها   را نگاه می كرد  . خسته  و گیج  تمام خیابان  را  پیمودم  . وقتی  برگشتم  دیدم جمعیت كمتر شده   اما مرد هنوز نوك درخت نشسته بود

همان نزدیكیها  یك  بلیط  سینما خریدم  و  میان مردم  گم  شدم  اما  دائم  عكس  مردی  كه  روی  صفحه  سیاه خیابان  پهن  شده  بود  و از دو سوراخ  بینیش  دو رشته  باریك  خون  بیرون می زد  پیش  رویم   توی هوا  نقش   می بست و  بعد محو می شد .  باز دوباره همان  هیكل  ژنده پوش  با سر شكسته  ومغز پخش شده  میان  خیابان  رنگ  می گرفت  و زنده می شد

از فیلم  چیزی نفهمیدم  وقتی  بیرون آمدم  در خیابان  پرنده  پر نمی زد  اما  دكانها  هنوز باز بودند  . جمعیت  توی  خیابان  پخش  شده بود  شاگرد شوفرها  با صدای  نكره شانن  داد می زدند  : مسجد جمعه ‚ پهلوی ‚  آقا می آی ؟ ... بدو بدو

 به چنار  كه  رسیدم  دیدم  دور و برش  خلوت  بود  و  مرد هم  بالای آن  دیده نمی شد .  روبروی  چنار دو مرد  ایستاده بودند  و  با هم  حرف  می زدند  . از یكیشان  كه وسط   سرش  مو نداشت  و دستهای  پشمالوش  را تا آرنج  بیرون  انداخته  بود  پرسیدم :  آقا  ببخشین  اون مردك  خودشو  پایین  انداخت ؟

مرد   سر طاس  نگاه  بی حالش  را روی  صورتم  دواند و گفت :  آقا  حوصله داری ؟  وقتی  دید  خیابان خلوت شده  پایین اومد  بعد  خواست بره  اما...

مرد  پهلو دستیش  كه انگار  هفت ماهه  به دنیا آمده  بود  پرسید : راسی  اون برا  چی  بالای  چنار رفته بود ؟

  رفیقش  جواب داد :  نمی دونم  شاید  می خواس  خودكشی كنه  بعد  پشیمون  شد

 شاگرد دكان  كه پسرك  جوانی  بود در حالی  كه می ندید  سرش  را از مغازه  بیرون كرد  و گفت  حتما  فیلمو  تماشا  می كرده

 مردك بی حوصله گفت :  لعنت بر شیطون حرومزاده ... حالا  حالا  باید كنج  زندون  سماق  بمكه  تا دیگه  هوس  نكنه  فیلم  مفتی  تماشا كنه

***

فردا صبح  چند  سپور  شهرداری  چنار  كهنسال  خیابان  چهارباغ را  می بریدند .






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، چنار،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 20 مرداد 1390




http://books.chn.ir/manage/photo/2978-113537.JPG


هر وقت حسن آقا  را می بینیم  می گوییم :  خب چه طور شد ؟  موفق شدی ؟

می گوید :  نه نشد  باز  غار غار كرد

می گوییم :  آخر مرد حسابی  مگر مجبوری ؟

می گوید  :  من فقط  یك  طوطی  می خواهم   كه  باش  حرف بزنم   درد دل  كنم  اما این طوطی  های  حسین آقا ‚ آدم  چه  بگوید  ؟  دریغ از یك كلمه   دریغ  از  یك حسن آقای  خشك  و خالی  همین طور  كه من و شما می گوییم    اینها  فقط  بلدند  غار غار  كنند  :  غار غار

آن وقت  باز می رود   سراغ حسین آقا  یك طوطی  تازه می خرد  چند  هفته ای  یا  حتی  یكی  دو ماهی  سالی  پیداش  نمی شود  كه نمی شود  بعد یكدفعه  می آید  چشم هاش  سرخ سرخ  كاسه خون  و ریشش  نتراشیده   چمباتمه  می نشیند كلاهش  را بر می دارد  می گذارد  روی  كاسه  زانویش  و با  مشت می كوبد روی زمین كه  باز هم نشد

 می گوییم  :  این دفعه هم ؟

  می گوید : هر چه  بگویید  برایش  خریدم   با دست خودم   بش  قند و نبات  دادم  روزی  دو سه ساعت باش  حرف  زدم  نشاندمش  رو به روی آینه   اما نشد كه نشد

 می گوییم :  غار غار كه نكرد ؟

 می گوید  :  پس خیال می كنید گفت  سلام  یا گفت صبح به خیر  حسن   آقا  همین  طور كه من و شما می گوییم ؟

می گوییم : آخر   این  دفعه  دیگه چرا  گذاشتی  كلاه  سرت برود ؟

 می گوید  :  والله  خیلی  حواسم  را جمع كردم  :  بالهایش را دیدم  پنجه هاش  را  نوكش  را   هیچ  عیبی  نداشت  حسین آقا  قسم  می خورد  كه طوطی  است   اصل  اصل حرف  هم  می زد  به  فارسی   اما حالا دو سه روز است  تو  لاك رفته   اگر یكی پیدا  بشود  وقت صرفش  كند راه  می افتد  زبان  باز  می كند

  بعد اشك   تو چشم هاش  حلقه  می زند  و  تا ما نبینیم  سیگاری  سر  مشتوك  می زند  ما هم  كبریتی  می كشیم   یا یك چای  قند پهلو  جلوش می گذاریم  و  از در  و بی در حرف می زنیم  از كسادی  كارمان  می گوییم  یا مثلا  از خواب نما شدن محسن آقا  كه كم كم  دارد  فكر می كند  خود حضرت  آمده اند سر وقتش  دست  گذاشته اند روی شانه اش  و  فرموده اند  دیگر نشستن  بس است   بعد هم بالاخره حرف  را می كشانیم  به چین و ماچین   به اعراب  ...  اما  مگر می شود ؟

  حسن آقا  عین  خیالش  نیست  اگر بگویید  گندم  یاد سبزیش  می افتد   یاد بال های  سبز  طوطی  حتی  اگر   بگوییم  جنگل  یا كوه   یاد قفس  می افتد   قفس  طوطیش   كه تازگی ها   از كجا  و  از كی  خریده است   آن  هم  دست آخر  هم نمی خواهد  اعتراف كند  كه حواسش  سر جا نبوده  كه  زیر و روی  كار  را درست ندیده   طوطی  بودن   یك پرنده  كه فقط  به بالش  نیست  یا  به نوكش  اما حرفی  نمی زنیم   خاطر  حسن آقا  را می خواهیم  ساده است  پاك  است نمی دانیم  بی  غل و غش است   اما فراموشكار است   اگر امروز  سرش  را  بشكنند  پولش  را بالا  بكشند فردا  یادش  می رود  می گوییم :  آخر   حسن آقا  مگر   یادت نیست ؟  مگر همین دیروز  نبود  كه جلو  در و همسایه  آبرو  برایت نگذاشت ؟

 می گوید : كی  كجا ؟

  می گوییم  :  ما خودمان دیدیم  همه شاهدیم

 می گوید :  هر كس آب قلبش  را می خورد

  آن چیز  سیاه و سبز  غار غار كن  نوك كج  را برده بود  پیش  حسین آقا  كه حرف  نمی زند  كه یك كلمه نمی تواند بگوید  گفته بود  :  ای  مردم  خودتان گوش  دارید چشم دارید  آخر این طوطی است ؟

  می گوییم : مگر تو نبودی  كه می گفتی :  آخر لامذهب   اقلا  نگاه كن  ته بال هاش  را نگاه كن همه اش دارد سیاه می شود  می دیده  كه بال  طوطی  سیاه باشد ؟

  می گوید :  شاید عصبانی شده بودم  خون جلو  چشم هایم  را گرفته بود   حسین آقا  كه گفت  بیچاره  توضیح  هم داد

بعد هم  حتما می رود  سراغ حسین آقا  تا از دلش  در بیاورد  حتما هم چای  خورده  و نخورده  یك چیزی  مثل طوطی  می خرد  می برد  خانه اش  می گوییم :  تو را به خدا  این دفعه دیگر  حواست  را جمع كن

  می گوید  :  دیگر می فهمم استاد شده ام  بالش  را می بینم  نوكش  را  هم می بینم

 می بیند  واقعا می بیند  چند بار هم  حتی  دست  می كند  زیر بالهاش  زیر هر پر  كوچك  كه مبادا  ته یك پر سیاه بزند   سر قیمتش  هم حسابی  چانه می زند  تااین دفعه  دیگر  دولا  پهنا  باش  حساب نكنند  می گوییم  :  نكند  دزدی  كسی  می آید  طوطیت را می برد كلاغی  چیزی  جاش  می گذارد ؟

  می گوید :  مگر می شود ؟  در خانه بسته است تازه  از بالای  دیوار  هم كه بیاید پیداش  نمی كند   توی  اتاق  است بالای  سر خودم  مگر در اتاق را بشكند   یا مرا بكشد   همه ما را بكشد

مشتش  را توی  هوا تكان می دهد   خیره رو  به  دزدی  كه نیامده  فریاد می زند ك  مگر از روی  نعش  ما در بشوی

  بعد هم  آهسته  می گوید  : مادر بچه ها  خوابش  آن قدر  سبك است كه نگ  همه اش  می گوید  این چیز  كه نمی گذارد من بخوابم

می گوییم  آخر پس چرا ؟

 می گوید : من كه دیگر عقلم  قدنمی دهد  مادر بچه ها  می گوید   شاید  این دفعخ   یك كلاغ  گرفته بالهاش  را رنگ  كرده  سبز سبز

 می گوییم  نوكش  چی ؟  نوك  كلاغ كه  كج نیست

 می گوید  : من هم همین را می گویم  اما مادر بچه ها  می گوید  شاید  نوك این  زبان  بسته را گرفته روی  شعله پریموس  یا چراغ  همچین  كه نرم شده كجش  كرده

  می گوییم  : چی ؟  یعنی  حسین آقا  نوك كلاغ  را كج می كند ؟  آن  هم  با شعله پریموس ؟

  می گوید :  خب شما بگویید  مگر می شود ؟حسین آقا آن قدرها  هم بد نیست  دل رحم  است تازه كلاغ  مادر مرده  كه گناهی نكرده

 می گوییم  : خب  گیریم  یك  بار  این  كار را  بكند  دوبار  بكند  اما آخر  مگر می شود؟ حسین آقا  آن قدر  طوطی  دارد كه نگو  تازه  چه طور  میشود  نوك نرم شده  را طوری كج كرد  و خم  داد  تا درست بشود عین  نوك  یك طوطی؟

می گوید :  من  هم همش  همین را می گویم   از حسین آقا هم پرسیده ام می گوید اگر این طور است چرا خودتان  دست به كار نمی شوید ؟  چرا می آیید سراغ  من ؟  كلاغ كه  فراوان است  یكیش  را بگیرید   بالش  را رنگ بزنید   نوكش  را هم   بگیرید  رو شعله پریموس تان  ...  می گویم  ما این كار را  بكنیم  آن هم  به خاطر  جیفه دنیا  ؟  می گوید به خودت بگو

آه  می كشد ته سیگارش  را می اندازد  روی زمین   رویش  پا می كشد كلاهش  را  از روی  كاسه زانویش  بر می دارد  یكی  دو تا تلنگر بهش  می زند   كه یعنی  دیگر  باید  بروم

 می گوییم : حالا كجا ؟  نشسته بودی

می گوید  : باید بروم  با حسین آقا  حرف بزنم   از دلش  در بیاورم   به خاطر  جیفه  دنیا كه آدم  با همسایه هاش  در نمی افتد

  می گوییم :  این دفعخ  دیگر  مواظب باش  خوب چشم هات را باز كن

  پوزخند می زند  كه :  خیال كردید

  بعد هم  كه می گوییم :  خودت انتخاب كن  نگذار خودت  بهت بدهد

 می گوید  :  خیالتان راحت باشد   من دیگر استاد شده ام  اگرهم  یكیش  را توصیه  بكند بالهاش  را می بینم  یكی یكی  اگر یكیش  ته یك پرش حتی  سبز سبز نبود   می فهمم  كه  كلاغ است  تازه  نوكش  چی ؟  طوطی  ها كه می دانید نوكشان  كج است یك  جور خوش ریختی  كج است كه  آدم  از دور هم  كه ببیند  می فهمد طوطی است

می گوییم : حسن آقا تو را به خدا

كلاهش  را می گذارد  سرش   دستی  تكان می دهد  یعنی  كه خونسرد باشید  یا كه به من اعتماد  داشته باشید  می گوییم پس  اقلا  این دفعه  گوشت را هم باز كن

  می ایستد   خیره نگاهمان می كند   همان طور كه حسین  آقا حتما نگاهش  خواهد  كرد بعد بالاخره  می گوید  :  شما دیگر چرا  ؟  آمدیم  و  گفت  حسین آقا   یا حالا دم غروبی  گفت صبح به خیر  یا دست بر قضا به من گفت :  بی بی ... بی بی ؟

می گوییم خب مگر چه  عیبی  دارد ؟

 می گوید  :  البته كه دارد من  طوطی  می خرم  كه هر روز  صبح  فقط  بگوید  صبح به خیر حسن آقا

 خب چه می شود  گفت ؟  اینجا دیگر  حق  با حسن آقاست   آدم طوطی  می خرد كه باش  درد دل  كند  باش  حرف بزند  و صبح و ظهر و شب  سرش  بشود   نه  كه میان بی بی   یا حسین آقا و حسن آقا  یا سید محسن رضوی  تفاوت  قائل نشود  حالا اگر بهترین  طوطی  دنیا هم نباشد   نباشد






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : سبز مثل طوطی سیاه مثل کلاغ، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
چهارشنبه 19 مرداد 1390




http://3panj.net/wp-content/uploads/2010/12/DSC_0020-.jpg


ساعت  هفت  صبح بود  كه راه افتادیم   بارها را كه  قثط  سه تا  ساك بود گذاشتیم  توی  خرجین  یكی  از خرها و  دنبال  جاده را گرفتیم

 آنها سه  نفر بودند  یكی كه خرها  را می برد  به ایشوم   دو تای  دیگر با هم  برادر  بودند  و  مثل  ما بارهایشان  را گذاشته بودند روی  یك خر   برادر بزرگتر  چشم  سبز  و خنده رو بود آن  یكی  جوان  و  بلندقد با چهره ای  كه مثل  صخره  سخت و  گوشه دار بود  تازه توی  چشمهای  نیم بسته  و زیر پوست سوخته شده اش یك چیز وول  می خورد  كه آدم  مورمورش می شد  و می رفت  توی نخ  اینكه ساعتش  را بگذارد  توی جیبش  و پولهایش را  یك جایی گم وگور  كند

هر سه تاشان  كلاه های  دو گوشی  سرشان  بود  و  یكی  یك چوب  داشتند  كه می گذاشتند  پشت گردنهاشان   و مثل  وقتی  كه می خواهند  چوب بازی كنند  مچ  دستهاشان  را روی  چوبها  انداخته بودند

 راه افتادیم   آنها  پشت  سر  چهار  تا خر بودند  و  ما به دنبالشان   لا به لای  یك پرده  خاك  این طرف  آب باریكه  یك چشمه بود  و یك  بیشه  كبوده   و دست  راست  تپه های  پوشیده  از بوته های  یوشن و گون    وقتی  پیچیدیم  پرده های  خاك  غلیظ تر  شد  و محمد  راه افتاد میان  از میان  خرها  و  رفت  جلو  و از همان جابود كه برادر  بزرگتر  شروع  كرد  :  كی گفت  اصفهانو ول كنین  بیاین  بیابون   خاك  بخورین ؟

 من گفتم :   می خواسیم  ببینیم شما تو  این بیابونا   چیطور  زندگی می كنین

 خندید   بلند خندید  چوبش  را از پشت گردنش  برداشت  و  خرها  را  هونج كرد

  : زندگی  ترك  دسته  خره  كه  بیاین  بیبینین   ترك  كه آدم نیس  همه ش راه برو  همه ش جون بكن

راست می گفت  از بلندی قامتهاش می شد فهمید  كه  راهها  چه قدر طولانی ست  و سیاهی  كوهها  چه قدر  دور از هم  ایستاده اند

چپقش  را روشن كرد و شروع  كرد  به تركی  حرف زدن   با كاظم  كه خرها  را  می راند

 برادر كوچكتر  حرف  نمی زد  اما گاه گداری  موج خنده  توی صورتش رها  می شد  و  همان جا  میان  تخته سنگهای  قالب  صورتش  رسوب  می كرد  كلاه  دو گوشیش  نو نوار بود  ولی   سرشانه های كتش  پاره شده بود  و اپل  كت  زده  بود  بیرون  بدنش  نرمش  عجیبی  داشت  مثل  بازیگرانی  راه  می رفت  كه توی  چوب بازی می خواهند  حریق  را  غافلگیر  كنند   و چوب را  روی مچ پایش  بچسباند  روی انگشتهای پایش  بلند می شد و چوب را پشت  گردن ستبر و  سیاه شده اش  تكان می داد

 محمد  جلوتر  می رفت  همیشه  همین طور بود  اول  جلو می رفت  و پشت سرش را  هم نگاه  نمی كرد  وسطهای راه  كه از  نفس می افتاد  كم كم  می كشید  عقب   آن   وقت  نوبت  ما بود كه بایستیم  تا برسد  یا  فقط لندلندش  را بشنویم  كه :  دیوونه ها  مگه  سر می برین ؟  یه كم  آهسته برین  آخه  چند  تا كه  با هم  یه جا می رن  باهاس تا آخر  كار با هم  باشن

اسم  برادر بزرگتر  علی جون  بود  و آن  یكی  كه خرها را  می برد  به ایشوم  كاظم  اما اسم  برادر  كوچكتر  را  حتی  مش كاظم  یادش رفته بود  می گفت :  نمی دونم  شاید سهراب  باشد  شایدم  لهراسب

باورشان نمی شد  كه  ما  بتوانیم  آن همه  راه  را تاب  بیاوریم   علی جون  گفت :  خیلی  راهه  عاجز می شین

من گفتم :  ما خیلی راه  رفته ایم  این  راه واسه مون  چیزی نیس

باز خندید  و شروع كرد  به تركی حرف زدن  و محمد كه جلو  خرها  می رفت  پا سست كرد  و قتی خرها رسیدند  دستش را گرفت  دم بینیش  و گفت  :  ما همه ش كوه می ریم  هر روز جمعه  تمام  كوههای دور و بر اصفهان  رفته ایم  این  لقمه پیش  اونا  چیزی نیس

  غرورش  جریحه دار شده بود و من ترسیدم  كه نكند  با همه  این  باد و بروت ها  زه بزنیم  و  شروع  كردم  با صادق  حرف زدن  هر حرفی  كه دم  زبانم  سبز شد   بعد  كشید به بحث و تپه ها  به هم  نزدیكتر شد

 به سرچشمه   آب  كه رسیدیم  علی جون گفت :  خیلی  آب بخورین  تا دوتا  فرسخ  دیگه آب نیس

خودش  روی  زمین  دراز كشید و آب خورد  و آن دو تای دیگر  هم  محمد  در  فلاسك  را   كه  روی دوشش  بود  باز كرد  و  من و صادق  با مشتهامان  آب خوردیم وقتی راه افتادیم   باز  به تركی  حرف  زدند   و خندیدند

تپه های  كنار راه پر از  بوته های سبز  یوشن  بود  و  راه میان  تپه ها  و  بوته ها  گم می شد  چند تا كوه   در افق  دوردست  سیاهی می زد  و  ما هم  باید  می رفتیم  پشت آن  كوهها   آفتاب  توی  آسمان  آبی بیداد  می كرد

چند  تپه  دیگر را كه پشت سر گذاشتیم   محمد از خرها  و  سهترك   عقب افتاد  و  آنها  یك  تپه جلو  افتادند  و من دیدم كه داریم زه می زنیم   آن وقت  الكی  به حرف  افتادم  وقتی رسیدیم  به تركها  علی جون  سوار  یكی از خرها  بود  و داشت  چپقش  را  دود می كرد

  توی چشمهای  سبزش  خنده  موج می زد   و خوب می شد  فهمید  كه دارد دنبال  نخ  خاطراتش  را می گیرد   سر تپه  روبه رو  كه رسیدیم  باز از سر  گرفت :  شهر  و  ول كردین  اومدین   بیابون  چی ببینین ؟  اومدین  آفتاب بخورین   خاك بخورین ؟

 تا آن  تپه  دو فرسخ  راه بود  با آن همه سرازیری  و سربالایی دانه های درشت عرق روی پیشانی  و دور  كلاه محمد  برق  می زد  صادق نقاب  كلاهش  را كشیده بود  روی پیشانیش  و  لبهای  من خشك  شده بود  من  گفتم :  ما اون قدر ها  هم  نازك  نارنجی نیستیم

و یادم آمد آن  پیاده روی  هشت فرسخی كه  شرط  بستیم  و  بردیم و  پای من  تا  یك   ماه  بعد  پر از تاول بود   صادق  گفت   :  شما رو  خر نشستین  قبول نیس  باس  بیاین  پایین  با هم  راه بریم  تا ببینیم كی خسته می شه

  و خندید  علی جون  هم خندید   و به تپه ها   و راه و  به  سیاهی  كوههای  دوردست  نگاه كرد  : این ساعتو  چند خریدی ؟

  تازه  علی جون  چشمش  افتاده بود  به ساعت  پت و پهن  محمد  كه روی  مچ سوخته اش برق می زد   محمد  رفت  تو  فكر  :  صد تومن  صد و ده تومن

 من نگاه كردم  به تپه ها و آهسته زمزمه  كردم   محمد گوشی  دستش  آمد  :  اما حالا كهنه شده  یه بیس سی تومنی می ارزه

  و صادق  به حرف افتاد

نگرانی  زیادی  هم نداشتیم   برای اینكه    وقتی  كافه چی  توی ده  اینها را پیدا كرد كه می آمدند  به  ایشوم   یك ربع  ساعتی   با آنها تركی  حرف  زد  و حتما گفته بود كه اینها می روند  سر  انوشیروان  پسر امیر  فرج  خراب شوند   و تركها  حتما فهمیده بودند  كه ما بی گدار به آب نزده ایم

به صادق گفتم :  طوری  نیس   كاری نمی تونن  بكنن  ما سه تاییم   اونا  سه تا           و  ته  دلم  شور زد 

:چی با این چوباشون ؟  تاه اگه خرامونو  بردن كی می تونه  پس بگیریه ؟

بردن كه بردن

آن وقت متوجه  شدم  ساعتش   از همان  وقتی كه  راه افتادیم  روی  مچ دتسش نبود

صدای  هواپیما كه از دوردستها بلند شد  و  محمد گفت   ماشین   و پاش  سست شد  و من  رفتم توی  فكر   كه تركها  چه قدر باید  راه بروند   بعد فهمیدیم  كه هواپیماست و  من به علی  گفتم  :  هواپیما دشمن جون ترك

 چپقش   را كه فقط  یك  ته چوب بود خالی  كرد و با چشمهای  سبز و خندانش  حاشیه  آسمان آبی  را دید زد:  ترك  از هواپیما  نمی ترسه  وقتی  هواپیما  میاد  ترك می ره  رو كوه

و اشاره كرد  به كوهی  كه داشت توی  افق  سبز می شد

هواپیما  میاد روی كوه  اونوقت  ترك چی می كند؟

ترك می ره پشت  سنگ  هواپیما  هر چی می خواد بمب  بریزه   ترك در نمیاد

  و خندید  كاظم  خرها را تندتر راند و شیار خنده  دوید  روی  لپهای  سوخته  سهراب  صدای  هواپیما كه گم شد  صادق پرسید  شما كجا میرین ؟

میریم ایشوم  خودمون :  سه فرسخ بالاتر از جركون  شما زود  می رسین  ما  باس  تا شب  راه بریم

 ما  می خواستیم برویم  جركان  كه چهار فرسخ  راه بود

 من  پرسیدم  :  نزدیك  شیراز بودین   دنبال گله ؟

نه نزدیك   آباده  قاسنی  جمع می كردیم

 و نگاهش  را انداخت  به راه و شروع  كرد با برادرش  تركی  حرف زدن  بعد از  محمد كه باز داشت   عقب  می افتادپرسید : شما نمی دونین قاسنی تو شهر یه من چنده ؟

 نه

 اول یه من هفتاد تومن بود  اما حالا  یه دفعه شده  سی تومن

 من گفتم :  مگر اینجا قاسنی  پیدا نمی شه كه باس  برین آباده ؟

رو اون كوهها پیدا می شه  اما كمه   آباده  خیلی  هسن

رفتیم  جلو   صادق تشنه اش  شده بود  و اگر جلو  تركها  آب می خوردیم   پاك كنف می شدیم  یك تپه  كه جلو افتادیم  محمد  در فلاسك  را  باز كرد  و ما توی  سرازیری  همان طور  كه راه می رفتیم   گلوهامان را تر كردیم   و محمد افتاد  به حرف و من و صادق فقط  توی نخ  راه بودیم  و آسمان آبی  و گونها  و تركها  كه  دشاتند  از پشت سرمان می آمدند و حالا  دو تاشان  نشسته بودند  روی خر و یكی  داشت خرها  را می راند

جاده  می رفت   روی  تپه ها و آن دور سیاهی  چند كوه  بود اول  روی  تپه  سیاهی  چند راس  خر سبز  شد  وقتی  رسیدند  دو تا ترك بودند  با سه تا خر كه  كاه  بارشان بود   محمد گفت :   خسته نباشین

سلامت باشین

و چشمهاشان  ما را  پایید  كه پیاده می رفتیم ایشوم   بعد  یك وار پیدا شد  پیر مرد بود  و  رشید  با لباس  تمام عیار قشقاییها   و زین و  یراق اسب   چهره اش  سوخته بود و  موهای  سفیدش  از زیر  كلاه  خسرو خانی زده بود بیرون

خسته نباشین

سلامت باشین

كجا می رین ؟

ایشوم

سیگار دارین ؟

هیچ  كدام سیگاری نبودیم   :‌ نه باس  ببخشین

پاشنه زد و  رفت  پهلوی  تركها كه  عقب  می آمدند  ایستاد و چپق علی جون  را  دود كرد  از تپه  كه سرازیر  شدیم من گفتم :  خیلی  جلو افتادیم  باس  صبر كنیم   برسن

 كنار  جاده نشستیم  روی  چند تا سنگ  و یكی یك   قلپ   آب خوردیم  و من میان سنگها یك ملخ عجیب  پیدا كردم قد یك انگشت شست   صادق گفت  :  ببریمش  شهر چیز  عجیبیه

تركها كه آمدند  صادق آبشان داد

  راه كه افتادیم  ملخ توی  جیب  من بود  و من سنگینی  آن را توی  جیبم  حس  می كردم  و سوزش  رانم  را  و  تلاش  ملخ را  كه از آستر  جیبم  می آمد بالا   روی  تپه  بعدی  بود كه  باز علی جون  از سر گرفت

اینجا گردنه س   ترك می ایسته  چوب می گیره دستش  هی كجا میری ؟

و چوبش  را تكان داد  و من جمله اش  را درست كردم

بنو  میگیریه دستش  و  بادستم  نشانه  رفتم و چشم  چپم  را بستم  چشمهاش  برق  زد

 ترك  دیگه برنو نداره   فقط  چماق داره

راه كه افتادیم   تركها  شروع  كردند  به تركی  حرف زدن  و ما هم آرام آرام  انگلیسی گپ زدیم

تا حالا سه فرسخ  آمده بودیم و خورشید  درست  وسط  آسمان  بود   اما نسیم  كه می وزید   و بوته های  سبز را می لرزاند  آدم سبك می شد   و بوی  صمغ  یوشنها را تا  توی  ریه هاش  حس  می كرد

 بیاین  سوار بشین  خسته شدین

مش كاظم  اصرار  می كرد و  ما افتاده بودیم  روی قورت   پای  كوه سلطان  خلیل  كه رسیدیم  چشمه  را دیدیم   و آن  طرف تر  میان  علفهای بلند  دو  اسب  نیله   را كه فقط  سر و دمشان  پیدا بود  و  یالهاشان  كه ریخته بود  روی گردنهای ستبرشان  خیلی تشنه  بودیم  اما  ما دراز كشیدیم  روی چمنها  و  با دهان  آب خوردیم  و  بعد تركها  مش كاظم  جل و خرجین  خرها را برداشت  و گفت :  بشنینین  یه چایی  چیزی  بخورین  بعد می ریم

محمد نشسته بود روی  سبزه  اما  هنوز  از خر شیطون پایین  نمی آمد 

نه بریم  به ایشوم  كه رسیدیم  یه  چیزی  گیر میاد

 علی جون  باز از سر گرفت :  حتما  انوشیرون  یه گوسفند  براتون  می كشه  كه خودتونو  این قدر  هلاك  می كنین ؟

نصف كله قند  و یك كیسه  چای  از بندهاشان  بیرون  كشیدند  با دو كتری  سیاه شده  و دو استكان  بوته ها را  كه توی  راه  جمع كرده بودند آتش زدند  نان  خشكیده شان  را درآوردند  و ما هم  رفتیم  دور سفره  یكی یك  تكه نان  برداشتیم  و به نیش  كشیدیم  و یكی  دو تا چای  و  ولو شدیم  روی  چمن   من ملخ  را ول  كردم روی چمن  كه رنگ  سبز سیر  عجیبی  داشت

تركها نشسته بودند  تنگ آتش  خوشرنگ  بوته  و  علی جون  می خندید  و  چای می خورد

ترك  خیلی  چای می خوره   ده  تا  بیست تا

اول  من دختر  را دیدم   بعد علی جون  و چشمهاش  برق زد

گلین  گلین

محمد پرسید  :  گلین ؟

 آره  به  دختر كه تازه  عروس می شه  تركها  می گنگلین  بعد دیگه  گلین  نیس

 دختر بالا بلند  بود  باسینه ای برآمده  چینهای  شلیته اش  مثل موجهای  رودخانه  روی  بوته های سبز  غلط می خورد   صورتش  آفتاب خورده بود و چشمهاش سیاه بود  سلام كرد  و رفت  سر چشمه  و مشكش  را پر كرد  وقتی می رفت  سهراب را دیدم  كه چشمش  به چینه های  شلیته دخترك  بود و برق  گیسوان  بافته شده اش  كه ریخته بود پشتش  و از زیر  روسریش بیرون  زده بود   به  علی جون گفتم  :  كاكات  زن نداره ؟

نه 

چرا زنش  نمی دی ؟

نمی تونه زن  بگیریه  فقیره  ترك  باشداق دخترش  خیلی  می شه  ده تا  بیس تا  گوسفند  و گاو  می خواد  پول نقد  می خواد  تاجیكها  فقط  یككاغذ  می دن  زمین  قباله می كنن  ترك  زمین  نداره خونه  نداره

اشاره كرد  به تپه ها و موه سلطان  خلیل

اینا  زمینای  تركه

  خندید   شیشه های سبز و شفاف  چشمهاش  كدرشد

زمینی  كه مال خودش  نیس  باس  ول كنه بره گرمسیر

 چای كه تمام شد بنه ها  را بار كردیم  و  راه افتادیم   چند تا  تپه را كه پشت سر گذاشتیم  رسیدیم به جركان   دشت وسیعی  بود با  چند  تا  خط  سبز پر رنگ  و دو سه  تا سیاه چادر   صادق ماتش برده بود

 فقط  چند  تا سیاه چادر هس

  محمد خیلی  كنف شده بود  ما  را  این همه  راه آورده بود و شاید فكر می كرد كه حالا  هم مثل  شش سال پیش  باز یك  دشت سیاه چادر می بیند  و شبها مثل آسمان پر ستاره  یك دشت چراغ   صبحها  گله ها  می روند  روی  تپه ها و ما سوار اسب   به تاخت  می رویم  سر چشمه   و دخترهای  بلند قد  را نگاه می كنیم  كه نخ  میریسند  یا مشكهای پر آب را  می گذارند  روی خرها  و   چهار نعل  دور  می شوند  مش كاظم  گفت : ما میریم  به ایشوم  خودمون  ایشوم   انوشیروون اونجاس

و سینه كوه  روبرو  را نشان داد كه سایه  یك تكه  ابر افتاده  بود روش  محمد گفت :  پهلو  باغ بیده بول داجی ؟

  آره همونجاس

  و اشاره كرد   به یك  لكه سبز  توی سینه كوه   :  كار و بارشون   بد شده  خیلی  بدتر  از او سالها  كه  شما اومدین  تازه  پسرا  از امیر فرج جدا شدن  هر كدام  یكی  یه سیا چادر  برداشتن   و  رفتن  سی خودشون   امیر فرج هم  اونجاس

و  اشاره  كرد  به این طرف  جاده   به سیاچادری  كه وسط  دشت مثل یك  غول  سیاه روی  زمین   چمباتمه  زده  بود   محمد  ول كن  نبود

چند سال پیش  وضعشون  بد نبود  اینجاها همش چمن بود سبز بود

 علی جون خندید  چوبش  را گذاشت  پشت گردنش   می خواست  راه بیفتد :‌  اون  وقتها   آب سلا بود  حالا دیگه  آب نیس  ملخ  همه چمنا  رو خورده  ترك از اینجا رفته

  و اشاره كرد   به  كوهها  به سایه   بی رنگ  كوههایی كه تازه داشت توی  افق  می رویید   محمد  پنج تومن  گذاشت كف دست مش كاظم  و خداحافظی كردیم   وقتی خرهاشان  را هونج  كردند  و  دور شدند  محمد داد زد  :  سلام  همه تاجیكها را  به تركها برسونین  ما همه برادریم

و من خجالت  كشیدم  از خودمان   و از آن  زمینی  كه ملخ چمنهاش  را  پاك  خورده بود  و چند تا سیاه چادری  كه آن همه دور  از هم  زیر آفتاب  داغ  و  روی  زمین طاعون  زده  نشسته بودند

  ساكها  روی زمین  بود   و  من خیره  شده بودم به زمین درندشتی  كه تا  خط  تپه ها  طلایی می زد  و  به انبوه  ملخی  كه روی  زمین  خوابیده بود  محمد هنوز  ونگ می زد   و صادق  نگاه  میكرد به قدمهای  بلند  تركها  و  چوبهاشان  و راه پوشیده  از ملخی  كه میان تپه ها  و سیاهی كوههای  دور گم میشد







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، ملخ،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
سه شنبه 18 مرداد 1390




http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/46356.jpg


هر سه نفر شك ندارند كه :

درست سر ساعت  پنج  یا پنج و نیم  و یا شش  و سه  دقیقه و دو ثانیه  وقتی آقای صلواتی  در را باز كرد  از دیدن  آن  عنق منكسر و ریش  نتراشیده و  موهای  شانه  نكرده اش  چرت  هر سه تاشان پاره شد  اما  وقتی  یكی  گفت :

-چطوری مرد ؟

به همین مختصر اكتفا نكردند  و  سر گذاشتند  توی خانه  و یكراست  رفتند   اتاق  دست راستی

اما  پس از  آن  شب   با  همه جر و بحث ها  هیچ  كدام  حاضر نشدند   مرد  و مردانه  بگویند :  من  بودم  كه  احوال  آقای  صلواتی  را پرسیدم   آقای  استجاری می گوید :   رفقا  از بس  مست  بودند   نفهمیدند  كه  آقای  صلواتی  حتی  سرش  را  هم تكان  نداد

وقتی  یكی از آنها  چراغ  را  روشن  كرد   فقط  آقای  جمالی  متوجه  شده  بود  كه كتابهای كه  سالها  بود  نو نوار  و با آن  جلدهای  چرمی  و  زركوبی  شده شان  توی  قفسه ها جا خوش  كرده  بودند  روی  زمین  پخش  و پلا  شده  اند

بدون شك  روی زمین  ولو شدند   و  یكی گفت :  صلواتی  جون  یك صلوات  بقرست  و  زود  بساط  را جور كن   كه خیلی  پكریم

 بعدها  ثابت شد  كه  این جمله  را  حتما  آقای  فكرت  گفته است  و  آقای  فكرت    هم  حرفی  ندارد  ولی دو تا پایش  را توی  یك  كفش  می كند كه :  این یكی  را  قبول  اما این دلیل  نمی شود  كه من چراغ  را روشن كرده  باشم  و  یا من  از صلواتی  پرسیده  باشم  كه  چه طوری مرد ؟

 آقای  استحجاری   می گوید  :  تو  قبول  كن  كه گفتی  : چه طوری مرد ؟  من هم  به  گردن می گیرم  كه  چراغ  را روشن كرده ام

  با همه اینها  هر سه می گویند  :  آقای صلواتی  كه آمد توی  اتاق  اول  دست  برد  گره كراواتش  را  كه شل شده بود  درست كرد  و بعد زل  زد  به ما : تو  خونه  هیچی  نیست  فقط  ...  فقط  یه نون  و پنیری  هست  اون  ام  مال  ظهره  كه تا حالا  مونده

 آقای  استجاری  گفته بود : جون بكن  مرد !  بعد  هم  بدو  سر خیابون  سور سات  را جور كن  اما  چشمات   را باز كن   زغال  جرقه ای  بت  قالب  نكنن  كه مث  اون شب ...

و  وقتی  آقای  صلواتی رنگ  به رنگ  شده بود  و من  من  كرده  بود  كه :  آخه من ...

آقای  استجاری  از توی كیفش  وافور  را كشیده بود  بیرون :  یا الله  جون بكن  تو  متاع  را بخر  بیار   باقیش  با من

 اینك چه طور شد  كه آقای  صلواتی   رفت  و  از گوشه  تاقچه  اتاق  یك  مثقال  یا  یك مثقال و نیم  یا  دو مثقال  خشك تر   تریاك  آورد  دیگر اختلاف  خیلی می شود   آقای  جمالی   حاضر است  هفت قدم  رو به  قبله  برود  و به هفت   قرآن   قسم  بخورد كه :آقای  صلواتی  همان وقت  رفت و بسته  كاغذ  را   آورد  و انداخت  جلو  من  و  گفت :  من همین  را دارم  یك شاهی  هم  پول ندارم   هر خاكی  می خواهید  به سرتان  بریزید

 آقای  فكرت   می گوید :  با همه این قسمها   آقای  صلواتی از آن  آدمها نبود  كه این طور  رك و راست  توی  روی  رفقای  چندین  و چند ساله اش  بایستد  بلكه اول مثل  معمول  من من كرد و  بعد  دست كشید  به  چانه اش  و گفت :  من یك خرده خریده ام  كه ...

و  استجاری  داد زد  كه : یاالله جون بكن

و  بعد  از این  یاالله جون بكن   ود كه آقای  صلواتی  رفت  و بسته را آورد

ولی  آقای  استجاری  دو  به شك  است  كه آیا  آن  شب  دو بار  گفته  است یاالله  جون بكن   یا سه بار   با این همه  هر سه نفر شك  ندارند  كه آن  شب  هیچ كدام  دو به شك  نشدند  كه چرا آقای  صلواتی  پس  از آوردن متاع   چراغ  خوراك پزی  را روشن  می كند   كتری  را رویش  می گذارد  و می رود  بیرون   و چند دقیقه  با زغال  و نان  و  تخم مرغ  و روغن باز می گردد  و باز بدون  شك نیمرو  را درست  می كند  و  زغالها  را روشن می كند

 تا اینجا  را همه موافقند  اما  این می ماند  كه در تمام  مدتی  كه آقای  صلواتی  داشته بساط  دود و دم  را علم  می كرده است  آیا آنها  چه بحثی  را به میان  كشیده  بودند  كه حتی  یكی  بلند  نمی شود  تا چراغ  خوراك پزی  را كه دود می كرده است  پایین بكشد ؟  اما هر سه  می گویند : وقتی  آقای  صلواتی  با  منقلش  آمد توی  اتاق   با دمغی  گفت :‌ چراغ  ... چراغ !

و  كتری  را برداشت  و چراغ را پایین  كشید و  پنجره  را كه  رو به كوچه  بود باز  كرد و نشست   كنار چراغ  و  تخممرغها  را  كه هیچ كس  نمی داند  چند تا بوده است  شكست  و ریخت توی  یك بشقاب  مسی  و گذاشت روی  چراغ

آقای  استجاری  می گوید : من بودم كه پنجره را بستم

اما باز  جمالی  جاضر  است  هفت  قدم  رو به قبله برود  و به هفت  قرآن  قسم  بخورد كه : الله  و بالله  كه پنجره  را محكم  نبستی   صلواتی  باز  رفت  و  پنجره را بست  نان و  تخم مرغ  را آورد  و وقتی  دید  كه ما دوباره  اتاق  را  آن جور  پر از دود كرده ایم  رفت  و لای  یكی  از پنجره ها  را باز كرد  و  كتری  را روی چراغ  گذاشت

 تا اینجا  قضیه  آن شب  را می شود یك جوری  راست  و ریس كرد  اما باز  می ماند  بقیه  قضایا  و به خصوص  اینكه چه طور شد  كه آقای  صلواتی  كه  دشات  آن طور تند تند تكههای  بزرگ نان  و  نیمرو  را می بلعید  یك دفعه  گفت : راستی   آدم  چه طور می تونه  دو  مثقال  تریاك  رو  یكدفعه  بخوره  و  اصلا مزه تلخیش  را  نفهمه ؟

  تنها شنیدن  همین عبارت  كافی  است كه طوفانی  از بگو  مگو  در میان  این یاران  جان  در یك  قالب  برپا  كند   هر كدام  به تنهایی می توانند  پنج جمله  بگویند  و مرا  قانع كنند  كه عینا جمله آقای صلواتی است  و به خصوص هر سه متفق القولند كه آقای  صلواتی  حتی  اسم  تریاك  را به زبان نیاورده   بلكه با اشاره به تریاكی  كه روی  حقه وافور  چسبانده شده بود  و با گفتن  از این  یا از  این متاع  و  شاید  چیز   حرفش  را  زده است

 آقای  استجاری  می گوید :  وقتی  یكی  از پنج جمله ای  را كه حتم  دارم آقای  صلواتی  گفته است  با  هزار تته پته  گفت  من  كه پشت  بساط  نشسته بودم گفتم :‌ آخه  احمق  جون   چرا آدم بخوره ؟  پس  بش  این همه  نشسته  و فكر كرده تا این اختراع   رابكنه  واسه چی  بوده ؟  مگه  واسه این نبوده  كه بدون آنكه تلخی  این  متاع  را حس  كنه   كلیش  را نفله كنه  و ككش  هم  نگزه ؟

 برای  من  مسلم   است كه اگر   آقای  استجاری  صد بار  هم این جمله را  تكرار  كند   آقای  فكرت  و آقای جمالی  سرهاشان  را  به نشانه تصدیق  پایین  می اندازند  و  به  گلهای  قالی  یا برچسب  شیشه های  مشروب خیره می شوند  اما وقتی  استجاری  نباشد  آقای  فكرت  می گوید : استجاری  چهار بار  گفت احمق جون

و آقای  جمالی  می گوید :  الله و بالله   پنج بار

  آقای  فكرت  می گوید  من    یك بست  به آقای  صلواتی  تعارف  كردم نه اینكه  زیاد آمده باشد اما  دیدم  خیلی  پكر است   و  او  مثل  همیشه شانه هایش  را بالا  انداخت  و فقط  دست  برد  و یك  چای  خوشرنگ  برای  من ریخت  و قندان  را  تكان داد  تا آبنباتهاش  رو بیاید

آقای  جمالی  می گوید :  من گفتم :  صلوات  جون  ما كه عملی  نیستیم  یعنی  این بست را كه كشیدیم  خب دیگه ... میره تا  یه بست  دیگه ...  او هم نیش باز كرد

استجاری  عقیده دارد  كه :  خندید و دست كشید  به چانه نتراشیده اش  و گره  كراواتش را محكم  كرد

 فكرت حتم دارد  كه لب  ورچید  و  دمغتر شد

  اما هر سه با هم  حاضرند  بیست و یك قدم  رو به  قبله  بروند و بیست یك  بار  به قرآن  قسم  بخورند  كه همان وقت  بود كه بلند  شد و رفت بیرون  و  در را پشت  سرش  بست  و  باز  هر سه شك ندارند  كه درست  ربع  ساعت  بود  كه صداهایی  از بیرون  شنیده شد

 جمالی  می گوید  :  الله و بالله  صدا  صدای  خرخر  گلوی  آدم نبود

فكرت می تواند  با مشتش  هفت بار روی میز بزند  و هفت بار  داد بكشد كه  :  خیر حتما صدا صدای   خرخر گلوی  آدم  بود  كه توی  طناب  خفت  افتاده  باشد  من حتی صدای  افتادن  صندلی   یا شاید كرسی  را ...

و استجاری  حاضر است  هر هفت بار توی  حرفش  بدود  كه :  به شرافتم  قسم  صدای دو تا گربه بود  كه روی پشت بام خره می كشیدند  از همان  اول  شب صداشان  می آمد  حتی  وقتی  آقای صلواتی  توی  حیاط  داشت  باد  زغالها را  می زد  دو سه بار  صدایش  را شنیدم  كه می گفت  :  پیشت  صاحب مرده ها   و دست آخر  كه پر رویی  كردند  بادبزن  یا یك چیز  دیگر  رابه طرفشان  پرت كرد

 این دیگر مسلم  است كه هر سه  متوحش  می شوند و آقای  استجاری  به  آقای  جمالی می گوید :‌ یالله  جون بكن  در را باز كن  نكند  یك بلایی  سر خودش  آورده باشد

آقای  جمالی  تكان  نمی خورد  و  آقای  فكرت  درست  سه یا چهر  بارمی گوید  :  توی  بد هچلی  افتادیم

 از اینجا  دیگر  همه حرفها  ضد و  نقیض  می شود گاهی هر سه نفر  می خواهند به من بقبولانند  كه بدون شك  یكی  از آن دو نفر  بود  كه گفته  است  : از پنجره در بریم

و من  هر شش بار حاضرم  از تعجب  شاخ در بیاورم كه :  از پنجره ؟

و گاهی  همه حاضرند مسوولیت این چند جمله  را  به  تنهایی  به  عهده بگیرند  :  شاید  هنوز تموم نكرده   بریم بلكهبتونیم  یه كاری  واسش  بكنیم

  تازه وقتی  فكر كردم  كه تنها راه حل  این است كه تك تك   آنها  را گیر  بیاورم  و  ته و توی  قضیه  را در بیاورم

آقای  جمالی  گفت : آخه من و آقای  صلواتی  پنج ساله  دوستیم  و دست كم صد بار  با هم  از  همون پنجره  زنهای  توی كوچه را دید  زده ایم  چطور  ممكنه كه من بگویم  بهتره از پنجره در بریم ؟

  آقای  فكرت   هر دو دستش  را مثل دو  بال  كركس  توی  هوا  تكان داد  و داد  زد :  من اگر چشمهام را ببندم  می توانم  بگویم  پنجره چند تا میله داره  و حتی  فاصله  میلهها از هم چند سانتی متره

 پس می ماند  آقای  استجاری  و  او  همیشه  می گوید  و  حاضر است  سند محضری  بدهد  كه :  اگر چهار سال  دوستی  با آقای  صلواتی  را ندیده بگیریم   لااقل  همه این  را  قبول  دارند  كه آن  شب  من  پنجره را  بستم  حالا  محكم  نبستم  یادم نیست اما آخر  حتما این  چشمهای  كور شده ام   دیدند  كه پنجره  میله دارد و حتی  یك  گربه  تركه  و ریقونه  نمی تواند  از لابه لاشان  رد بشود

 یك شب  كه از دهان  من پرید :   نكنه  شما  هر سهنفر  با هم گفته باشید  :  از  پنجره در بریم بهتره ؟

 جمالی بلند شد  تا قدم اول  را رو به  قبله بردارد  و فكرت  دستش  رفت كه میز كافه را با مشتش  بشكند  و استجاری  باز شرافت  و وجدانش  را از لای   دفترچه بغلیش  بیرون كشید  و  من ناچار  شدم  كه حرفم  را  پس  بگیرم

شك نیست كه هر سه ناچار بوده اند  كه لباسهایشان را  بپوشند وگره كراواتهایشان  را محكم كنند  و كفشهایشان  را ...  ولی  در به یاد آوردن  همین كارهای  ساده  هر كدام در غیاب  آن دو نفر   دیگر می گوید :  فكرت  دكمه های  شلوارش  را  توی  كوچه می بست

جمالی  كمربندش را  توی تاكسی

استجاری  آقای  استجاری  یادش  رفت  وافورش  را توی كیفش  بگذارد   دستش  بود  توی  كوچه  باور كن

 باز ین مسلم  است كه آقای  صلواتی  خودش  را در راهرو  حلق آویز  نكرده بود  پس  می ماند  آشپزخانه  و  اتاق روبرو   كه چراغهایش   روشن بوده  است   آقای   فكرت  یك  روز تلفن  كرد كه :   داداش  من به چشم  خودم نعش  حلق آویز  شده آقای  صلواتی  را از پشت  شیشه تار  اون  اتاق  دیدم   اما  به وی  خودم  نیاوردم مبادا  جمالی  زهره ترك بشه

 و  وقتی  همان وقت  به آقای   جمالی  تلفن  كردم  كه  :  بابا  ای والله

كفرش  در آمد   و نزدیك بود  از داد و بیدادش  پرده گوش  بنده را پاره كند :  غلط می كنه  این فكرت  اصلا  چشمش  چپه  كه چپه  همیشه یكی  را  دو تا می بینه  تازه  از  كجا  سایه پرده  نبوده  هان؟

برای  من مسلم است كه آقای  استجاری   آن  شب به  آشپزخانه  ظنین بوده است   اما وقتی  فهمید  كه میان فكرت  و جمالی  را شكر آب  كرده ام   دیگر حاضر نشد  توضیح  بیشتری  بدهد

  راستی نكنه  كه آقای  صلواتی  كلك زده  باشد ؟  اما هر كس  جرات  كند  این عقیده  را در حضور یكی  از آنها و یا  اگر خیلی  پردل  باشد رو به روی   هر سه  نفرشان  به  زبان  بیاورد  حتما ناچار  می شود پول میز  بلكه  تمام ظروف  شكسته شده را بپردازد  پس  آقای  صلواتی  در آن نصف  شبی  طناب   از كجا گیر آورده است ؟  و  چرا  برای  خود كشی دو و حتی  سه  وسیله  جور كرده  بوده است ؟ و اگر  قبول كنیم  كه :   ممكن  است  یعنی  احتمال  دارد  كه  آقای  صلواتی  خودش  را با برق  كشته  باشد

 مگر نمی بایست بر اثر چسبیدن  دست آقای  صلواتی  به سیم  لخت برق  هر سه  نفر  لرزش  نور چراغ  برق  را احساس  كنند ؟

 آقای استجاری  می گوید :  به شرافتم  قسم  علت  فرار ما  از اون مخمصه  فقط  و  فقط  برای  آبرومون  بود اگه  نه كه آقای  صلواتی  را كه همه مون  دوستداشتیم  اما  وقتی  این فكر توی كلهمون تخم گذاشت  كه نكنه خودشو نفله كرده باشه  پاك كلافه شدیم  نمی دونستیم  فردا به مردم محل   كلانتری  محل  دادگستری  محل  و هزار چیز محلی  دیگه چه جواب  بدهیم   تازه وقتی  یكی  مرده باشه  و به سیم  برق   ( من از اینجا فهمیدم  كه او شك ندارد كه آقای  صلواتی  خودش  را با برق آشپزخانه كشتهاست )  خشك شده باشد   آدم چهطور  می تونه  دوستش  بداره و به او بگوید   :  احمق جون

و من  با  وجود   آنكه حتم  ندارم  كه این اصطلاح   تازه تخم گذاشتن  فكر توی  كلهكسی  را آقای  استجاری  گفته باشد  ولی  فكر می كنم شاید هنوز  آقای  صلواتی  زنده باشد  برای  اینكه   از آن  شب  تا حالا  دارم قضیه  آن  شب  را سر هم  بندی  می كنم  درست  هفت  بار  او را   دم دكان كله پزی  اول  خیابان  حكیم قاآنی دیده ام  كه با وسواس  عجیبی  به مجسمه  كوچك    آن فرشته  چوبی   نگاه می كند  كه هر دو بالش  شكستهاست  ولی  هرگز   جرات  نكرده ام كه  دست روی شانه اش  بگذارم و  بگویم :  چطوری مرد ؟

 و هر بار چشمهایم   را مالانده ام كه نكند   این آدم  آقای صلواتی  خودمان نباشد  و  هر بیست و  یك بار  كه به  دوستان تلفن  كرده ام  كه  یك جوری  قضیه  را به اشان حالی كنم  تا صدای  طرف  بلند  شده است كه : حتما خودش  را  توی اون اطاق  روبرو   حلق آویز كرده بود

  من چه می دونم  اما حالا  كه رفقا  اصرار دارند  پس  حتما  تو آشپزخونه ...

با برق با  برق خودشو  نفله كرد

باز دو به شك شده ام

  تازه   اگر آقای  صلواتی  می خواسته است خودش  را با تریاك  یا طناب  و یا برق  بكشد  چرا   در خانه اش  را به روی  این سه  تا لندهور  باز كردهاست  تا آن پیسی را به  سرش  بیاورند ؟  مگر آن دفعه  یادش  رفته بود  كه نصف شبی  یك  نشمه  آوردند و  صبح زدند به چاك ؟و صلواتی  كه صورتش  مثل  شاتوت  سرخ شده  بود  آمد  پیش من كه :   بی غیرتها  كیف نشمه را زدند  و صبح زود   در رفتند  و من مجبور  شدم از بقال  سر محل  قرض  كنم  تا جیغ  و  ویغ  ضعیفه  را بخوابانم

و  بی غیرتها می خندیند

  كه   :   افتاده  بود  رو دست وپای  نشمه

آبروم  را نریز

حالا  این پول  را كه تو خنه هست بگیر  این  ساعت  را هم بردار  بعد كه می بینمت  از خجالتت  در میام

نكند  همه اینها  بازی  بوده ؟  و آقای  صلواتی  می خواسته است رفقایش  را آن چنان  بترساند  كه تا  یك  ماه   از سر حل  جدول روزنامه های  عصر  بگذرند   تا مبادا  در ستون تسلیت ها و مرگهای   نا بهنگام   و یا خبرهای  داغ قتل  و خودكشی   عاشقی  و  فاسقی  چشماشن  به عكس  حلق آویز  شده  یا   جسد جزغاله  شده    او نیفتد  و تا یك سال تمام   نگاهاشان  را از  تمام  آگهیهای  فوت  كه به در و دیوار  شهر  می چسبانند

 بدزدند  تا مبادا  زیر یكی  از این هوالباقی ها  بخوانند

 به مناسبت  سومین روز  ...  هفتمین  روز ...  سالروز  درگذشت  مرحوم  میرزا  محمد حسین  صلواتی  ولد  مرحوم  حاج  حسین  محمد صلواتی  مجلس  ترحیمی  در ....

اما هیچ  یك از ما چهار نفر  ( هر چند من  هرگز  جرات  نكردهام  عقیده  آنها را  بپرسم )‌ نمی تواند قبول  كند  كه آقای  صلواتی  كه  مال  می شناختیم   بتواند  برای  گرفتن   نقشه اش  دست بالا  دو هفته  تمام  كتابهای  عزیزش  را  آن  طور روی  زمین  پخش  و  پلا  كند  و دست كم پنج  روز  تمام از دو تیغه  كردن ریشش دست بردارد  و آن جور  خودش  را به پیسی  بیندازد  كه مجبور  شود كراوات نزند   عینك  نمره  به چشمش بگذارد   سیگار بكشد   و در تمام  طول زمستان  و تابستان  بخه  پالتو  و  حتی  كتش  را   تا  زیر گوشش  بالا  بكشد  و تا آخر  عمر   بار آن سبیل چخماقی  را روی لبهایش  تحمل كند






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : شب شک، هوشنگ گلشیری،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
دوشنبه 17 مرداد 1390



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR4X1_uCv8skiS1otXXNAHyrrPO_5oecePZ2sOvk4Jd6ZbAVUOR



روزی بود  و روزگاری  و شهری  بود  به اسم  علی آباد  كه  چنین  بود  و چنان  ... تا آن  روز  كه همه  مردمن این  شهر  از بهار  و پاییز طلوع و غروب  وخلاصه  از اینكه  بهارها  این همه  صدای  پرنده و چرنده  توی  گوشهاشان  زنگ  بزند  و پاییز ها  این همه برگ زرد  جمع  كنند  جانشان  به لب  رسید ‚ آمدند  و هر چه  آهن پاره و  بادیه و  بشقاب و كفگیر  داشتند  ریختند  توی  یك  كوره  بزرگ  بزرگ  و  بعد  دادند دست فلزكارهای شهر آنها هم  نشستند و  یك  تاق  گنده ضربی  درست كردند  برای  سقف  شهر  با  دویست  سیصد تا هواكش  و همهخانه ها  چراغهای  آویزی  و زنبوری  و  مهتابی  را  آوردند   خرد كردند  و دادند  یك كره  بزرگ  درست كردند  و  یك روز   با سلام  و صلوات  بردند  زیر تاق  شهرشان  آویزان كردند  و  برق  قوی  و  خیره كننده ای را دواندند توش   آن وقت  بود كه رفتند  سراغ  درختها  وپرنده ها  و  اعلامیه  پشت اعلامیه  كه:

هر یك  از آحاد  مردم  این شهر  موظف و مكلف  است كه در اسرع  وقت  یكی  از  اشجار  شهر را  ریشه كن كرده  به  خارج  شهر حمل  كند  و الا  طبق  تبصره ... ماده ...

حكم  حكم  زور  بود   اگر آنجا  بودی   میدیدی  كه چه طور  یكی یكی  مردم  با  بیل  و  كلنگ  و  اره  و مته  افتاده اند   به جان  چنارهایی  كه سالهای  سال   بهارها  سبز می شدند  و  پاییزها  برگهاشان   را كه مثل  پنجه  سر گلدسته  ها بود  ولو  می كردند  توی  خیابانها  و یا صف  دراز  مردم را  میدیدی  كه چه طور درختها  را  كول كرده بودند و  از دروازه ای  شهر می بردند  بیرون و بچه ها  و پیرزنها  هم  گلدانهای  بزرگ  و  كوچك  نرگس و یاس  را   می ریختند  توی  گودالهای  بیرون شهر

بعد  هم حكم شده  كه  حالا  نوبت  پرنده هاست و ماهیها  و مرغها  و سگها  و گربه ها  و  یك هفته  تمام  ده  بیست تا ماشین  باربری   راه افتادند  دور شهر هر كدام  با دو  تا مرد  كت  و كلفت   كه قفس  قناریها  و  بلبلها  و  ظرفهای  پر از ماهی  را  می گرفتند  و مثل  سیب زمینی  می ریختند  روی  هم  یا كتونه های  مرغها  و  كبوترها  را  بار می كردند  و  سگها و  گربهها  را كه توی  كیسه  گونی  كرده  بودند  روی  هم می چیدند  و یك ماه نگذشت  كه دیگر توی همه شهر علی آباد   یك وجب خاك  پیدا  نمی شد و  یك ساقه  سبز  علف   یا یك  پرنده  كوچك  و  حالا  شهر  شده بود  یك شهر نمونه  نه شبی  داشت  نه  پاییزی  درست مثل كشور همیشه  بهار  توی  قصه ها  خیابانهای  پاك  و  پاكیزه اش  مثل آیینه می درخشید  توی  آن همه كوچه پس كوچه  نه درشكه ای  و نه   گاری  و نه  اسبی  و راست راستی  هر چه می گشتی  و گوش  به زنگ  می ایستادی  نه واق واق  سگی  را میشنیدی  و نه  قوقولی  قوقوی خروسی  كه مردم  را  صبح  سیاه  سحر  از خواب خوش زابرا كند

مردم سر براه شهر  سر ساعت  8  كه  بوق  كارخانه ها  بلند  می شد  یك چیزی  خورده  و نخورده  لباسهاشان  را می پوشیدند  و آویزان  می شدند   به  تراموایی   اتوبوسی  چیزی   و می رفتند  سر كارهاشان  و طرفهای  ساعت  17  جوانها با دو تا  ساندویچ  و یك  پپسی توی  سینماها  پلاس  بودند  و  مردها  و زنهای  پا به سن   توی  جنده خانه ها  و كافه ها ...

و  یا می رفتند  توی  میدانهای  شهر می ایستادند  به تماشای درختهایی  كه از سنگ تراشیده بودند  و برگهاشان  حلبی  سیز  سیر بود  و  یا نگاه  می كردند  به پرنده های  فلزی  روی  شاخه های  درختها  و چراغهای  رنگارنگ   نئون  و عكسهای  لخت مادرزاد ستاره ها

 تا آن  ساعت    كه آن بلا نازل  شد   بله  بی شك و شبهه  بلا  بود  آن هم  یك بلای  آٍمانی  یعنی  خیلی  از مردم  شهر ایستاده  بودند  توی  میدان بزرگ  و نگاه  می كردند به فواره ها  و  مرغابیهای  پلاستیكی  و درختهای  سنگی  كه  یكدفعه  میان آن همه پرنده  ریز و درشت  فلزی  چشمشان افتاد  به یك قناری  كوچك كه درست  و  حسابی  آواز می خواند  و  بالهای  زرد  و قشنگش  را به هم می زد  و برای همین بود  كه یك دفعه  زنگهای  خطر   را به صدا  درآوردند  و  پاسبانها  با آن لباسهای  نو  و  براقشان  ریختند توی میدانها و كوچه ها  و خانه ها  و هر سوراخ  و سنبه ای  را گشتند 

 همه جا را گشتند  حتی  توی  زیر زمین خانه ها   و لای  همه خرت و پرت  صندوقها   را اما پیداش نكردند  كه نكردند   تازه هیچ كس  هم نفهمید  كه این قناری   كوچك  با آن بالهای  زرد  و قشنگش  از كجا  آمده بود ؟  دروازه ها  را كه بسته بودند  و  تمام  باغ و برها  هم كه شده بود  خانه و  هتل و كافه  و جنده خانه   تاق ضربی  هم  كه  یكدست  بود و بی درز  برای همین بود كه ریش سفید های عصا به دست  شهر نشستند  و عقلهاشان را سر هم كردند  آن وقت  بود كه فهمدیند  این بلا  از كجا بر سر  شهر نازل شده

  گفتند  و  نوشتند كه :

این پرنده فقط  از دروازه های  شهر آمده است

  اما آنها كه دم هر دروازهای  چند تا ششلول بند گذاشته  بودند  و  یكی  یك تور  سیمی  و یك چماق  سر نقره  داده بودند  دستشان  پس  حتما  این پرنده  توی  قطار  گونیهای   برنج و گندم  و  بنشن   بوده   یا شاید  یك شیر  پاك خورده ای  از شهر های  همسایه  یك تخم  قناری  را گذاشته   یك گوشه  دنج و گرم  وبعد  این تخم كوچك  پرنده شده  و از انبار شهر پریده   و آمده  نشسته روی  شاخه  یك درخت سنگی  و  شروع  كرده به خواندن  و  بالهای  زرد  و  قشنگش  را به هم زده

برای همین   بود  كه زنگهای  خطر را به صدا درآوردند و ریختند  توی كوچه ها  و خاه های  مردم   و  اگر  تو آنجا بودی  می دیدی   كه  چه طور بی هوا  میریختند  توی  خانه ات  اینجا را بگرد  ‌آنجا  را  بگرد  توی  پستو  را توی  صندوق  را توی  زیر زمین  را  پشت قفسه های  كتاب را  حتی  از  سر بقچه   بسته های  بیبی جونها  كه قصه های  قشنگی  از پرنده و ستاره  و  سنگریزه  بلد بودند  نمی گذشتند  اما مگر  می شد  پرنده ای  به آن كوچكی  را پیدایش  كرد

پیش می آمد  كه كارگرها  سرگرم  كار بودند  و صدای  دستگاهها  بلند بود و سواریها  ریز و درشت  مثل  جوجه   از دهانه  كارخانه  می آمدند  بیرون كه یكدفعه  یكی  از آنها  مات   مات    زل می زد  به یك گوشه  و آن وقت  از این گوش  به آن گوش   و یك  دقیقه  نمی گذشت  كه همه  دست از كار می كشیدند  و می ایستادند  به تماشای  قناری  كوچك كه بالهای  زرد  و  قشنگی داشت  اما تا زنگ  خطر كارخانه  به  صدا در می آمد  و ماشینهای  آتش نشانی  مثل  اجل معلق  سر می رسیدند  و پاسبانها  با آن لباسهای آبی و باتونهای   نو  و براقشان  می ریختند  توی كارخانه ‚ قناری ‚ مثل یك  چكه آب تو  زمین  فرو می رفت  آنها  هم   همه كرگرها  را می ریختند  بیرون  و  درهای  كارخانه  را می بستند  و  سر تلمبههای  بزرگ د.د.ت  را می گرفتند   تیو سالن  كارخانه   اما  باز  دو  سه ساعت  دیگر می دیدی  قناری  كوچك  با آن بالهای زرد  و  قشنگش   می آمد  و می نشست  روی  سر شیر  سنگی  روبروی  عمارت شهرداری  و شروع  می كرد   به خواندن  و هنوز  صدای  پای  پاسبانها  روی  سنگفرش  پاك  و  براق  شهر بلند  نشده بود   كه مردم   سر براه شهر   آویزان می شدند  به تراموا ها و   اتوبوسها  و  در می رفتند  و قناری  هم  می پرید  و می رفت  و درست ساعت  17  18  باز  توی  میدانهای  شهر پیدایش  می شد

بچه های  كوچولوی  شهر هم   كه سرشان پر بود از قصههای  پرنده ها و دلشان  غنج  می زد  برای  یك قناری  كوچك  و قشنگ  كه بگیرند  توی  مشتهاشان  و یا یك  گربه كه بگذارند  روی  پاهاشان  و  ناز كنند  و  یا یك گلدان  با یك ساقه  نازك گل  نرگس  ... آن وقت  ساعت  8  عوض  آن كه كتابهاشان  را  كه پر بود از عكس  درختهای  سنگی  و دودكشها و  شكل  و شمایل پاسبانها   بزنند   زیر بغلشان  و  مثل بچه آدم  بروند روی  نیمكتهای آهنی  كلاسها بنشینند   و  به معلمهای  باسوادشان  كه همیشه خدا  یك  عینك پنسی توی  صورتهاشان   ولو بود  گوش بدهند  و  معادله های  چند مجهولی  را حل كنند   یاغی  شده بودند   بله درست  و  حسابی   پاپیچ  مردم  شهر  و اولیای  محترم شهر  علی آباد شده  بودند    یعنی  از ساعت  5   6  كه هیچ  تنابنده ای  پیدا نبود   راه می افتادند  توی كوچه ها  و  میدانها دنبال  قناری  كوچكی  كه بالهایش  زرد و قشنگ است

تازه همه  اینها به كنار  ساعت  16   17   كه روزنامه ها  در می آمد   تمام  صفحات  اولشان  پر  بود  از  عكسهای  قد و نیم قد  قناری  كه مثلا  نشسته بود  روی  تاق  یك  اتوبوس   دو طبقه  و یا روی  مجسمههای   رنگ  و وارنگ  میدانها   و  سر مقاله  پشت سر مقاله  بود كه درباره    زحمات  طاقت فرسای  مامورین  برای  نابودی  قناری  كوچك  با  بالهای  زرد و قشنگ  به چاپ  می رسید

دست آخر  ریش سفیدهای  شهر بس  كه نشستند و چای  و بیسكویت  خوردند  و  كمیسیون  پشت كمیسیون  و گزارش  پشت گزارش  از  نا افتادند و نوشتند و گفتند  كه  :  ما عقلمون  به این كار  قد نمی ده

برای همین  بود  كه روزنامه ها  با  حروف درشت  72  نوشتند   كه :

ریش سفیدها  زه زدند

آن  وقت  بود  كه پسر بچه ها  شیر شدند  و  تیر كمانها  را علم كردند   و افتادند  به جان  پرنده های  فلزی  و  مرغابیهای  پلاستیكی  و  چراغ  كت و كلفتی  كه زیر  تاق ضربی  شهر علی آباد  آویزان  بود  و یكی  از  همان  گلوله های  گرد آهنی  بود  كه درست   خورد  به گوشه راست  چراغ  و  بی بی جونها  گفتند  كه چراغ  هم مثل خورشید  یك  چشمش  كور شد   سپورهای  شهرداری  هم  از بس  عروسك  و  گلهای   پلاستیكی  و  پرنده های  فلزی  از توی  كوچه  پسكوچه های  شهر  جمع كرده بودند خسته شدند  و  از همان  وقت  بود  كه آسفالت   یكدست  كف میدانهای  ورزش  و  خیابانها  و كوچهها ترك خورد  و  علف  سبز  و روشنی  از زمین بیرون زد  و  تاق  ضربی  شهر علی آباد  نشت كرد  و یكدفعه  مردم  حس  كردند  كه دوباره   باران بله  نم نم  باران  درست  و  حسابی  روی  سرشان  می ریزد  و بوی  نم  شامه شان  را قلقلك می دهد

كم كم  داشت  كار آب  باز می كرد  و پرونده قناری  كوچك  با بالهای  زرد  و  قشنگ     آن قدر   قطور و قطور  شده بود  كه  دیگر توی  همه اتاقهای  بایگانی  بزرگ  شهر جای  سوزن انداز نبود  تا آن كه یك روز  ساعت 8   هر چه زنگ خطر بود   به صدا درآوردند  و  هر چه پاسبان  و  پلیس آتش نشانی  بود  ریختند توی خیابانها  و كوچه های  شهر علی آباد  و مردم  را از خانه ها  و كارخانه ها  و  عرق خوریها و جنده خانه ها  كشیدند  بیرون و بعد  كه جیب  و  بغل زنها  و مردها و بچه ها  را خوب  خوب گشتند   دروازه ها را باز كردند و همه را ریختند   بیرون و همه پاسبانها  و  پلیسهای آتش نشانی   با  ماسك  و  تلمبه های بزرگ  د.د.ت  رفتند   توی  شهر  و دروازه ها  را كیپ كیپ  بستند   و هر چه  مردها  و زنهای  شهر علی آباد  با مشت  زدند به دیوارهای  شهر و  بچه ها گریه كردند هیچ  كس  دروازه ها  را باز نكرد  كه  نكرد

 بله  دروازه ها را  بستند كیپ كیپ  و هواكشها را خاموش  كردند  و با آن  تلمبه های  بزرگ  كه پر بود  از  گرد د.د.ت  ریختند توی  شهر  و از این خانه  به آن خانه ... خلاصه   همه سوراخ  سنبه های  شهر را  ضدعفونی كردند  و درزهای  تاق ضربی  را گرفتند    و آسفالتها را لكه گیری  كردند  و چراغ را  باز راست  و ریس  كردند و  دوباره برگهای  سبز  حلبی  و پرنده های  فلزی  را نشاندند  روی  شاخه های  درختهای  سنگی    و یك رنگ آبی  سیر  قشنگ قشنگ  زدند  به  تاق  و  چند  تا ابر  سفید ولو  كردند  توی  آن و وقتی  كه یك هفته  تمام  گذشت و دیدند كه دیگر خبری  از آن قناری   كوچك  با  بالهای  زرد  و قشنگ  نیست  دروازه ها را باز كردند

بله  دروازه ها  را باز كردند  باز باز  و  پاسبانها   با آن  لباسهای  آبی  و  باتونهای  نو  و  براقشان  ایستادند دم  دروازه ها  و یكی یكی  بله یكی یكی  ... پشت سر هم ... و  جیب بغل  همه شان  را ...

بله  اما   همه مردم  شهر علی آباد  رفته بودند  و  هیچ  تنابنده ای  بیرون  دروازه  نبود







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، پرنده فقط یک پرنده نبود،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
یکشنبه 16 مرداد 1390




http://www.madomeh.com/2/files/2010/12/15.jpg


ظهر پنجشنبه خبر شدیم  كه دكتر برگشته است  و حالا  هم  مریض است   چیزیش  نبود  دربان بهداری  گفته بود كه از دیشب  تا حالا  یك كله خوابیده   هر وقت هم  كه بیدار  می شود  فقط   هق هق   گریه می كند  معمولا  بعد از ظهر های چهار شنبه  یا پنج شنبه  راه  می افتاد  و می رفت  شهر با زنش   این دفعه   هم  با زنش  رفته بود  اما  راننده باری  كهدكتر   را آورده بود  گفته بود  فقط  دكتر توی ماشین بود   گویا  از سرما  بی حس  بوده   دكتر را دم  قهوه خانه  گذاشته و رفته بود  ماشین دكتر  را وسطهای  تنگ  پیدا  كرده بودند   اول  فكر كرده بودند  باید  به ماشینی چیزی  ببندند  و  بیاورندش  ده    برای همین  با جیپ  بهداری  رفته بودند   اما  تا راننده  نشسته پشتش  و  چند تا  هم  هلش  داده اند  راه افتاده  راننده گفته :  از سرمای  دیشب  است  وگرنه  ماشین  كه چیزیش  نیست  حتی  برف پاك كن هاش  هم  عیبی  نداشته   تا وقتی  هم  كه دكتر نگفته بود  :  اختر  پس اختر كو ؟  هیچ كس  به صرافت  زن نیفتاده بود

زن دكتر قد كوتاه  بود  و لاغر  آن  قدر لاغر  و  رنگ پریده  كه انگار همین  حالا  می افتد  دو تا اتاق داشتند  توی همان بهداری  بهداری  آن  طرف  قبرستان  است  یعنی  درست  یك میدان  دور از آبادی   زن نوزده سالش  بیشتر نبود   گاه گداری  دم  در بهداری  پیداش  می شد  و یا پشت  شیشه ها  فقط   وقتی هوا آفتابی  بود از كنار   قبرستان  می آمد  ده گشتی  می زد   بیشتر  كتابی  دستش  بود  و گاهی  یك پاكت  آب نبات  یا شكلات  هم  توی  جیب  بلوز سفید  یا كیف دستیش  بچه را  خیلی  دوست داشت   برای  همین  هم بیشتر  می آمد  سراغ مدرسه  یك روز  كه به اش  پیشنهاد  كردم  اگر بخواهد می توانیم  درسی  به عهده اش  بگذاریم گفت   حوصله سر و كله زدن   با بچه ها  را ندارد  راستش  دكتر پیشنهاد  كرده بود  برای  اینكه سر زنش  گرم بشود . گاهی هم  می رفت  لب قنات  پهلوی  زنهای دیگر

  برف اول كه  افتاد دیگر  پیداش  نشد  زنها دیده  بودندش  كه كنار  بخاری  می نشسته  و چیزی  می خوانده  و یا برای  خودش  چای  می ریخته  وقتی  هم  دكتر  می رفت برای  سركشی  به دهات  دیگر  زن   راننده  یا دربان  پیش  خانم  می ماند  انگار   اول صدیقه  زن راننده  فهمیده بود   به زنها گفته بود :  اول  فكر كردم دلشوره   شوهرش  را دارد   كه هی  می رود   و كنار پنجره  می ایستاده  و به  صحرای  سفید و  روشن نگاه می كرده  صدیقه  گفته  بود :  صدای  زوزه  گرگ  كه بلند می شود می رود كنار پنجره

خوب زمستان   اگر برف  بیفتد   گرگ ها می آیند  طرف  آبادی  هر سال  همین طورهاست گاهی هم سگی  گوسفندی   یا حتی  بچه ای  گم می شود كه بعد باید  ده واری رفت  تا بلكه قلاده ای   كفشی  چیزی  را  پیدا كرد اما صدیقه  دو چشم   براق گرگ  را دیده بود و دیده  بود كه زن دكتر چه طور   به چشمهای  گرگ  نگاه می كند وقتی هم  صدیقه صداش  زده  نشنیده است

برف دوم  و سوم  كه افتاد دكتر  دیگر نتوانست برای  سركشی  به اطراف برود   وقتی  هم  دید  باید هر  چهار  یا  پنج  شب   هفته را توی  خانه اش  بماند  حاضر شد  در دوره هامان  شركت كند   دوره هامان   زنانه نبود  اما خوب  اگر  زن دكتر می آمد  می توانست  پهلوی  زن ها برود  اما زنش گفته بود  :  من توی خانه می مانم   شبهایی  هم كه  دوره به خانه دكتر می افتاد  زنش  كنار بخاری می نشست  و كتاب می خواند  و یا  می رفت كنار پنجره   و به بیابان  نگاه می كرد  یا از پنجره  این طرف  به قبرستان  و  گمنام  چراغ های  روشن ده

خانه ما بود  انگار كه دكتر گفت :  امشب باید  زودتر بروم     مثل اینكه توی  جاده یك گرگ  بزرگ  دیده بود

مرتضوی  گفت :  شاید سگ بوده

  اما  خودم به دكتر  گفتم این دور و برها   گرگ  زیاد  پیدا می شود  باید احتیاط كند  هیچ  وقت هم از ماشین  پیاده نشود

  زنم انگار گفت :   دكتر  خانمتان  چی ؟  توی  آن خانه كنار   قبرستان ؟

  دكتر گفت :  برای  همین  باید  زودتر بروم

  بعد هم گفت  كه زنش  سر  نترسی  دارد و تعریف كرد  كه یك شب  نصفه شب  كه از خواب پریده دیده كنار پنجره  نشسته  روی  یك صندلی  دكتر كه صداش  زده زن گفته : نمی دانم   چرا این گرگ همه اش می آید روبروی این پنجره

  دكتر دیده بود  كه گرگ  درست ‌آن طرف  نرده ها نشسته توی  تاریك روشن  ماه  و گاه گداری  رو به  ماه زوزه می كشد

خوب  كسی  می تواتنست فكر كند  كه همین   روبروی  پنجرخ نشستن  و خیره شدن به یك گرگ   بگیریم بزرگ  و  تنها كم كم  برای  دكتر مسئلهای  بشود  و حتی  برای  همه ما ؟   یك  شب  هم به دورمان نیامد   اول فكر كردیم   شاید زنش  مریض شده  باشد یا اقلا  دكتر ‚  اما  فردا خود زن با ماشین اداره آمد   مدرسه و گفت   اگر نقاشی  بچه ها را به اش  بدهیم  حاضر است كمكی  كند

  راستش  شاگرد ها آن قدر كم  شده بودند  كه دیگر احتیاجی  به او نبود همه شان را هم كه جمع   می كردیم  توی  یك كلاس  آقای مرتضوی  به تنهایی می توانست  بهشان برسد  اما خوب  نه من نقاشیم خوب بود  نه مرتضوی   قرار چهار شنبه  صبح   را گذاشتیم   بعد هم من حرف گرگ را  پیش كشیدم و گفتم  كه  نباید بترسد  كه اگر  در را باز نگذارد  یا مثلا  بیرون نیایند خطری  پیش نمی آید  حتی  گفتم :  اگر  بخواهند  می توانند بیایند ده خانه ای  بگیرند

  گفت : نه متشكرم   مهم  نیست

بعد هم  تعریف كرده  كه  اول ترسیده  یعنی  یك شب  كه صدای  زوزه اش  را شنیده  حس كرده  كه بایست  از نرده  آمده باشد   این طرف   وحالا  مثلا پشت پنجره  است یا در چراغ را  كه روشن  كرده سیاهیش  را دیده كه از روی  نرده   پریده و بعد   هم دو چشم براق   را دیده گفت :   درست دو زغال افروخته بود    بعد  هم گفت :  خودم هم نمی دانم  چرا وقتی  می بینمش  چشم هاش  را یا آن حالت  سكون ... می دانید  درست مثل  سگهای  گله  به دو دستش  تكیه می دهد و ساعت ها به پنجره  اتاق ما خیره می شود

  پرسیدم  :  شما دیگر چرا ؟

  فهمید ‚  گفت :  گفتم  كه نمی دانم  باور كنید وقتی می بینمش  به خصوص  چشم هاش  رادیگر  نیم توانم  از كنار  پنجره   تكان بخورم

  از  گرگ ها  همانگار  حرف زدیم   و من برایش  تعریف  كردم  كه گاهی  كه گرگ ها خیلی  گرسنه می شوند   حلقه وار می نشینند  و  به هم خیره می شوند یك ساعت  دو ساعت  یعنی  آن  قدر  كه یكی  از  ضعف بغلتد  ‌آن وقا حمله می كنند و  می خورندش  از سگهایی  هم  كه گاهی گم می شوند و فقط  قلاده شان  پیدا می شود هم حرف زدم   خانم دكتر هم گفت .   مثل اینكه كتابهای  جك  لندن  را خوانده بود می گفت :  من حالا دیگر گرگ ها را خوب  می شناسم

هفته  بعتد  كه آمد انگار  گلی  یا  برگی  برای  بچه ها كشیده بود من  كه ندیدم  شنیدم

شنبه روزی بود  كه  از بچه ها شنیدم  توی  قبرستان  تله گذاشتهاند  زنگ سوم   خودم  با یكی  از بچه ها  رفتم و دیدم   تله بزرگی  بود   دكتر از  شهر خریده بود   یك شقه  گوشت  هم توش  گذاشته بود بعد از ظهر هم زنم تعریف كرد  كه رفته  سراغ  زن دكتر   گفت   حالش  خوب نیست   گفت  انگار  زن به اش  گفته   می ترسد  بچه اش  نشود

زنم دلداریش داده بود  یك سال می شد  كه عروسی  كرده بودند   بعد هم زنم  از تله  حرف زد  و گفت  :  اینجا  معمولا  پوستش  را  می كنند  و می برند  شهر  زنم  گفت :  باور كن  یك  دفعه  چشم هاش  گشاد شد  و شروع كرد   به لرزیدن و گفت :  می شنوید  صدای خودش  است        من گفتم :  آخر خانم  حالا   این وقت  روز ؟

  مثل  اینكه  زن دكتر دویده بود  طرف  پنجره    بیرون برف می آمد  زنم  گفت :  پرده را عقب  زد  و ایستاد كنار پنجره   اصلا  یادش  رفت  كه مهمان دارد

 صبح  روز بعد   راننده  و چند تا از  رعیت ها  رفته بودند سراغ تله   دست  نخورده  بود صفر  به  دكتر گفت :  دیشب حتما نیامده

 دكتر گفت :  نه آمده  بود  خودم صداش  را  شنیدم

  به خودم گفتم این  زن  دارد دیوانه می شود  دیشب  هیچ  خوابش  نبرد  همه اش  كنار پنجره  نشسته بود   و به بیابان  نگاه می كرد   نصف  شب  كه از صدای  گرگ  بیدار  شدم  دیدم  زن  دارد  به  چفت  در ور می رود  داد  زدم :  چه كار می كنی  زن ؟

 بعد هم گفت كه چراغ  قوه   آن هم  روشن  دست زنش  بوده  رنگ  دكتر پریده   بود  و دستهاش  می لرزید   با هم رفتیم  سراغ  تله   تله سالم بود  شقه  گوشت  هنوز  سر جاش بود از جا پا ها  فهمیدیم   كه  گرگ  تا پهلوی  تله آمده  حتی  كنار  تله نشسته  بعد هم رد پاهای  گرگ  درست می رسید به كنار  نرده دور بهداری    صورت  زن  را كنار  پنجره دیدم  داشت به ما نگاه  می كرد  دكتر گفت :  من  كه نمی فهمم  تو  اقلا  یك چیزی  به این زن بگو

چشمهای  زن  گشاد شده بود   رنگش  كه پریده بود  پریده تر هم شده بود  موهای  سیاهش  رادسته  كرده بود  و  ریخته بود  جلو سینه اش  مثل  اینكه   فقط  چشمهاش  را  بزك كرده بود   كاش  لب هاش  را  لا اقل  رژ لبی  چیزی  می زد  كه  آن  قدر سفید  نزند  گفتم :  من كه تا حالا  نشنیده ام  گرگ  گرسنه  از سر   آن  همه گوشت  بگذرد

از جا پا ها  برایش  تعریف كردم  گفت :  راننده  گفته  گرسنه نبوده     نمی دانم  شاید هم خیلی  باهوش است

  فردا خبر  آوردند كه تله كنده شده  دنبال  خط  تله  را گرفته  بودند  پیدایش  كرده  بودند   نیمه جان بود  با دو تا پره بیل كشته بودندش  چندان  هم بزرگ  نبود  دكتر كه دید گفت :   الحمدالله   اما  زنش  به صدیقه گفته بود  :  خودم  دم دمهای  صبح  دیدمش  كه آن طرف  نرده ها نشسته  این  یكی  كه  گرفتند  حتما سگی   دله گرگی  چیزی بوده

  شاید  بعید هم نیست  همین  حرف ها  را  هم  به  دكتر گفته بود كه دكتر  ناچار  رفت سراغ ژاندارم ها   بعد هم  یكی  دو شب  ژاندارم ها  توی خانه دكتر  ماندند شب سوم بود كه صدای  تیر شنیدیم  فردا هم  كه ژاندارم ها و چند تا  رعیت  با راننده بهداری  دنبال خط  خون  را گرفته بودند و رسیده بودند به تپه  آن  طرف  آبادی  پشت تپه   توی  تنگ   جای  پای  گرگ ها  را دیده بودند   و ناصافی برف ها را   اما نتوانسته بودند حتی  یك  تكه استخوان سفید پیدا كنند  راننده  گفت :  بدمذهب ها  حتی استخوانهاش  را هم خورده اند

من كه باورم  نشد   به صفر آقا  هم گفتم   صفر  هم گفت :  خانم هم  وقتی شنید فقط  لبخند  زد  راستش  خود دكتر  گفت برو بهش  خبر  بده   خانم نشسته بود كنار  بخاری  و انگار  چیزی  می كشید  صدای  در را شنید  وقتی  هم  مرا دید اول كاغذهاش  را وارو كرد

  نقاشی های  خانم تعریفی  ندارد  فقط  همان گرگ را كشیده بود دو چشم  سرخ  درخشان  توی  یك صفحه  سیاه  یك طرح  سیاه  قلم  از  گرگ نشسته   و یكی  هم وقتی  دارد  گرگ  رو به  ماه  زوزه می كشد   سایه  گرگ  خیلی اغراق آمیز شده بود  طوری  كه تمام  بهداری و  قبرستان  را می پوشاند   یكی  دو تا هم طرح  پوزه  گرگ  است  كه بیشتر شبیه  پوزه سگ هاست  دندانهاش  به خصوص

عصر  چهار شنبه  دكتر رفت شهر  صدیقه گفته  حال زنش  بد بوده   دكتر به اش  گفته . باورم نشد  خودم صبح  چهارشنبه دیده بودمش  سر ساعت آمد به بچه ها  نقاشی  تعلیم داد   یكی از همان  طرح هاش  را روی  تخته سیاه كشیده بود   خودش  گفت .  وقتی  هم  ازش  پرسیدم   آخر چرا گرگ ؟  گفت :  هرچی خواستم  چیز  دیگری  بكشم   یادم نیامد  یعنی  گچ  را كه گذاشتم روی  تخته خود به خود  كشیدمش

حیف كه بچه ها در زنگ تفریح  پاكش  كرده بودند بعد  از ظهر هم  كه  نقاشی  یكی  دو تا شان را ددیم فكر كردم  شاید   بچه ها نتوانسته اند درست بكشند  آخر   طرح  بچه ها  همه درست شبیه   سگ گله شده بود   با گوشهای آویخته  و دمی  كه گرد كفلش   حلقه زده بود

  ظهر پنج شنبه  كه خبر شدم  دكتر برگشته   فكر كردم   حتما زنش  را شبانه گذاشته شهر  و برگشته سر كارش   مریضی  كه نداشت  یعنی  از دهات دیگر كه نمی آمدند اما خوب دكتر آدم وظیفه شناسی بودبعد هم كه سراغ اختر را گرفت   همه رفتند  طرف تنگ   با ماشین دكتر  و جیپ  بهداری  ژاندارم ها   هم رفته بودند   هیچ چیزی  پیدا نكرده بودند

 دكت هم كه حرفی نمی زد  به  هوش  كه می آمد اگر هم گریه نمی كرد  فقط  خیره  نگاه می كرد  به ما یكی  یك ی  و با همان  گشادگی  چشمهای  زنش   ناچار شدیم یكی  دو تا استكان عرق  به اش  بدهیم   تا به حرف  بیقتد  شاید هم نمی خواست  جلو بقیه   حرف بزند   فكر نمی كنم  با هم اختلافی  داشته بودند  اما نمی دانم چرا دكتر  همه اش  می گفت :  باور كن تقصیر مننبود

  از زنم  و حتی  از صدیقه  و  صفر هم  كه پرسیدم  هیچ كدام  به یادنداشتند  كه زن و  شوهر صداشان را برای  هم بلند كرده باشند  اما من كه  به  دكتر گفته  بودم نرود   حتی  گفتم كه برف  حتما توی تنگ  بیشتر است   شاید  هم حق  با دكتربوده  نمی دانم  آخر گفت :  حالش خوبنیست   فكر می كنم  اینجا نمی تواند  تاب بیاورد   تازه  آن نقاشی ها چی ؟

 بعدا دیدم   چند تا طرح  هم از پنجه  گرگ  كشیده بود  یكی دو تا هم  از گوشهای  آویخته اش . گفتم انگار .

دكتر كه نمی توانست  درست حرف بزند  اما انگار  وسطهای  تنگ  برف زیاد  می شود  طوری كه تمام  شیشه را می پوشاند   بعد دكتر  متوجه می شود كه  برف پاك كنش  خراب شده  ناچار شدهبود بایستد  گفت : باور كن  دیدمش  با چشمهای  خودم دیدمش  كه وسط  جاده ایستاده بود

  اختر گفته :  یك كاری  بكن. اینجا  كه از سرما یخ  می زنیم

دكتر گفت :  مگه ندیدیش ؟

دكتر هم  دستش  را برده بیرون  از شیشه  بلكه با دست برف را پاك  كند  اما  دیده چاره برف  رانمی تواند  بكند گفت :  خودت  كه  می دانی  آنجا نمی شود دور زد

 راست می گفت   بعد  هم انگار  موتور خاموش  می شود  اختر هم  كه  چراغ قوه اش  را انداخته  دیده كه گرگ  درست كنار  جادهنشسته  است گفته :  خودش  است   باور  كن  خیلی بی آزار است  شاید  اصلا  گرگ نباشد  سگ گله  باشد   یا  یك  سگ  دیگر  برو بیرون ببین می توانی  درستش  كنی

  دكتر  گفته : بروم بیرون ؟  مگر خودت ندیدیش ؟

  حتی  وقتی  این ها را می گفت   دندانهاش  به هم می خورد   رنگش  سفید شده بود  درست مثل   رنگ مات  صورت اختر  وقتی  كه پشت پنجره  می ایستاد  و به  بیابان  نگاه می كرد   یا به سگ  اختر  گفته :  چه طور است كیفم را بیندازم  براش ؟

  دكتر گفته :  كه چی بشود ؟

  گفته :  خوب   چرمی است  در ثانی  تا سرش  گرم خوردن  كیف است تو می توانی  این را  یك كاریش كنی

  قبل از  اینكه كیف را بیندازد  به  دكتر گفته  :  كاش  پالتو پوستیم  را آورده بودم

  دكتر به من گفت :  مگر  خودت نگفتی  نباید بیرون رفت   یا مثلا  در را باز كرد ؟

  اختر كه كیف را  انداخته  دكتر بیرون نرفته .  گفت : به خدا  سیاهیش  را دیدم كه  آنجا  كنار جاده ایستاده بود نه تكان می خورد  و نه زوزه می كشید

بعد هم  كه اختر با چراغ قوه  دنبال  كیفش  گشته پیدایش  نكرده  اختر گفته : پس  من خودم می روم

  دكتر گفته  :  تو كه چیزی  سرت نمی شه  یا شاید گفته :  تو كه نمی توانی  درستش  كنی   

اما یادش   بود كه تا آمده خبر بشود اختر  بیرون  بوده  دكتر ندیده  یعنی  برف نمی گذاشته  حتی  صدای   جیغ هایش  را نشینده بود بعد انگار  از ترس  در را  بسته یا  اختر بسته  بوده   خودش  كه نگفت

  صبح جمعه باز راه افتادیم   ده واری  دكتر نیامد نمی توانست    برف هنوز   می بارید  هیچ كس  انتظار   نداشت چیزی پیدا كنیم  همه جا سفید بود هر جا  را كه  به   فكرمان رسید   بیل زدیم   فقط كیف چرمی را پیداكردیم  توی  راه از صفر  كه پرسیدم گفت : برف پاك كن ها هم  هیچ باكشان نیست

من  كه نمی فهمم  تازه  وقتی   هم صدیقه  نقاشی ها را برایم  آورد بیشتر گیج  شدم  یكیادداشت  سردستی  به آنها  سنجاق شده بود  كه  مثلا تقدیم  به د بستان ما   وقتی  می خواسته  برود   سپرده به صدیقه  كه اگر  حالش  بهتر  نشده   و یا چهارشنبه   نتوانست بیاید  نقاشی  را بدهد  به من  تا  جای  مدل  ازشان  استفاده  كنیم   به صدقیه كه نمی توانستم بگویم  به دكتر هم حتی    اما آخر  طرح سگ  آن هم  سگ های  معمولی  برای  بچه های  دهاتی  چه لطفی  دارد ؟







نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، گرگ،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
شنبه 15 مرداد 1390



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQfRm2TM3XNdLHQAEqsdhkdFkSEJP94xR0vD-_blUY1PS1IjLE9&t=1


فاجعه  از وقتی  شروع شد كه  مادر  بچه ها  از حمام  برگشت  و  پا  گذاشت  روی   خرند  خانه  و دید كه سه  تا  بچه هاش  تاقباز  افتاده اند روی آب  حوض .  بعد از   آن  را  هم  كه  همسایه ها دیدند و شنیدند  و خیلی  هاشان  گریه كردند

غروب  كه هنوز  همسایه ها  توی  خانه  ولو  بودند  با دو تا  پاسبان  و یك  پزشك  قانونی  و مادر بچه ها  داشت  ساقههای  نازك  لاله عباسی  و  اطلسی  باغچه  را  می شكست   و خاك  باغچه  را  می ریخت  روی س رش   بابای  بچه ها  مثل  هر شب  آمد .  از میان  زنها  كه بچه به كول  ایستاده  بودند  توی  حیاط  و  تازه  كوچه می دادند  رد شد   از  جلو اتاق  اولی  كه بچه هاش  را كنار هم  دراز به دراز  خوابانده بودند گذشت  و  رفت توی  اتاق دومی  و در را  روی  خودش  بست

همه دیدند كه صورتش  مثل  یك تكه سنگ  شده بود  همان طور  گوشه دار و  بی خون  و از چشمهایش  هم چیزی  نمی شد  خواند  نه  غم  و نه  بی خبری  را  و تازه  هیچكس  هم  سر درنیاورد  كه  از كجا  بو برده بود

 شب كه شد  نعش  سه تا بچه  در خانه ماند و چند  زن  و  دو تا مردی  كه آمده  بودند   به بابای  بچه ها  سرسلامتی  بدهند  حریف  نشدند  كه در را باز كند.  هر چه  داد زدند  آقا  یدالله   آقا  یدالله  انگار  هیچ  كس  توی  اتاق  نبود  حتی  صدای  نفس  كشیدنش  هم  شنیده نمی شد   اتاق  یكپارچه   سنگ بود   فقط  از بالای  پرده ها  توی  سیاهی  اتاق   روشنی  سیگارش  بود كه مثل  یك ستاره  دور كورسو  می زد

  روز  بعد  هم  كه  همسایه ها  دست گران  كردند  و پول  كفن و دفن  بچه ها را  راه انداختند  و  پهلوی تكیه  بابارك  توی  سه تا  چال  خاكشان  كردند  بابای  بچهها  مثل هر روز  صبح  زود رفته  بود  سر كارش  و  فقط  دم دمهای  غروب  پیداش  شد  با همان  چند تا نان هر شبش  و صورتش  كه همان طور  مثل  یك  تكه سنگ  سخت و گوشه دار بود

در كه  زد  خواهر زنش  در را باز  كرد  سلام كرد  و  با  گوشه  چارقد سیاهش كشید  روی  چشمهای  سرخ  شده اش  و مرد  فقط  به دیوار  بندكشی شده دالان خانه  نگاه  كرد

توی  اتاق  كه رفت   نانها را  داد دست زنش  كه سر تا پا  سیاه  پوشیده بود  و  چمباتمه  زده بود كنار  دیوار  لباسهایش  را كند  . روی  میخ جالباسی   یك پیراهن  سیاه  آویزان بود  اما مرد  همان پیراهن  آستین  كوتاه  سفیدش  را پوشید  و رفت بالای  اتاق نشست

 خواهر زنش  بو كه سماور  و  قوری  و استكانها و بعد  منقل  پر از آتش  را آورد  توی  اتاق  و چراغ  را روشن كرد و مرد  را دید كه خیره شده بود   به دو تا عروسك  روی  تاقچه  بلند  و به آن  دستهای  كئوچك  و سرخشان  و پوسته ای  كه آدم  خیال  می كرد  یكپارچه  رگ زیر آن می رود

وقتی  در زدند  خواهر زنش  عروسكها را برداشت  و برد  توی  صندوقخانه .  باز همسایه ها  آمده  بودند   دو تا  مرد  بودند و  دو  تا زن  زنها  از همان  اول  به گل و  بوتههای  رنگ  و رو رفته  قالیها  نگاه كردند  و بخاری  كه  از روی  استكانهای  چای  بلند می شد   ومرد ها  چند تا جمله  گفتند كه مثل  یخ توی  هوای  دم كرده  اتاق  واریخت   بعد  آنها هم خیره شدند به گل و  بوته های  قالی

بابای  بچه ها  همان  طور نشسته بود و جلوش  را نگاه می كرد  صورتش  جمع شده بود و ابروها  را كشیده بود  پایین   و خوب  می شد  دید كه دیگر  خون  زیر پوست صورتش  نمی دوید  و فقط  چشمها  بود كه نگاه  می كرد   هیچ حرف  نزد  توی كارخانه هم حرفی  نزده بود   یعنی  از  خیلی  وقت  پیش  بود  كه حرف  نمی زد  و فقط صدای  یكنواخت  و  كر كننده  دستگاههای  بافندگی   و حركت  ماكوها   و دستهایش بود كه فضای  دور و برش  را  پر می كرد  و حالا مرد توی  یك دهلیز  دراز و بی انتها  بود و از پشت دیوارهای  بند كشی شده   صدای خفه  كننده دستگاههای  بافندگی  را می شنید  و  پچ پچ گرم  جرو بحثها را و بوی  سنگین نان  و تاریكی  را حس می كرد   كه  لحظه  به لحظه  غلیظ  و غلیظ تر می شد  . و  او خیلی  خسته  بود فقط  آن دورها  در انتهای  دهلیز بندكشی  شده سه دریچه  بود كه از صافی  شیشه های معرقش  هوای  روشن  و  پاك بیرون  مثل سه تا رگه  نور توی  غلظت  دهلیز نشت می كرد  . و  او  می رفت و  صدا ها  توی  گوشش  بود و توی  پوستش  و خستگی داشت  در خونش  رسوب  می گذاشت  و او می خواست  این صداها  و خستگی و بوی  سنگین نان را از پوستش  بتكاند  و به آن  سه دریچه  كوچك  برسد   به آن دریچه ها با شیشه های  معرق  رنگین  و به آن  طرف  دریچه ها  كه سكوت  بود  و دیگر بوی  سنگین  نان و غلظت  تاریكی  بیداد نمی كرد  و  حالا  توی  دهلیز  بود  و  مردها و زنها را نمی دید  فقط  وقتی مردها حرف زدند  صدای  دستگاههای  بافندگی  بیشتر اوج  گرفت  و غلظت  تاریكی  و بوی  نان  به  پوستش  چسبید

همسایه ها  كه رفتند  خواهر زنش  چیزی  آورد كه سق  زدند و فقط  مادر بچه ها بود كه هق هقش  تمامی  نداشت  وچیزی  از گلویش  پایین  نمی رفت .  سفره كه برچیده شده  خواهر زنش  گفت :

چه طوره  فردا تو مسجد یه  ختم بگیریم ؟

 مرد توی  دهلیز بود  و صورتش  مثل سنگ سخت  و گوشه دار بود :  

  چرا بچه هاتو نیاوردی ؟

و مادر  بچه ها بلندتر  گریه كرد   ومرد نگاهش   كرد و دید  كه چه قدر  خطوط  صورتش  كهنه و ناآشنا شده است  و  بعد نگاه  كرد به موهای  زن  كه از زیر چارقد  سیاهش  زده بود  بیرون و تازهداشت  می رفت كه خاكستری  بشود

 و حالا داشت بوی  نان خفه اش  می كرد و پچپچ  جر . بحث ها توی  گوشش  مثل  هزارها بلبل  صدا می كرد  و صدای  چكش  مداوم  ماكوها  و او می خواست  برود  و  دیگر فرصت  نداشت  تا بایستد  و به موهای  زن  نگاه كند  و او را به یاد بیاورد و به خطوط  صورتی   دل ببندد  كه هیچ نگاهی  روی آن  رسوب نمی كرد  می دید  كه اگر  می ایستاد  سیاهی  دهلیز  سه تا ستاره كوچك  را كه داشتند  مثل سه  تا شمع  می سوختند  می بلعید   و آن وقت  او نمی توانست  در  انبوه  آن همه صدا و بوی  سنگین  نان و غلظت   تاریكی  راه خودش  را پیدا كند

وقتی  برگشت  همه  فهمیدند  كه زه زده است  او هم  ابایی  نداشت می گفت :

آدم  همه چیز  را تحمل می كنه شلاقی  كه تو پوس آدم  می شینه  دستبند  و آتشی  سیگار و هزار  كوفت دیگه  رو اما دیگه نمی تونه  ببینه یكی  كه یه عمر با آدم  همپیاله  بوده بیاد راس راس  توی  رو  آدم بایسته  و همه چیزو بگه اون  وقت آدم برا هیچ و پوچ  یه عمریبمونه تو اون سولدونی  كه چی ؟

گذاشتندش  سر كار و  همه  دورش را خط  كشیدند  و او هم  دور همه  را فقط  با  بعضی هاشان  سلام وعلیكی  داشت  بعد  زن گرفت  و آلونكی  راه انداخت  و او شد  و سه تا بچه

  شش روز  تمام  از صبح  تا شب  كار می كرد  با آن همه تیغه  نگاه  كه می خواستند گوشش را از استخوان  جدا كنند  و زمزمههای  مداوم  جر وبحث ها  و بوی نانی  كه روی دستش به خانه می برد تا بچه ها  سق بزنند

آخر هفته  كه همه  اینها   توی  وجودش  تلنبار می شد و نگاهها و گوشه و كنایه ها  مثل  آتش   حلق و دهانش  را می سوزاند   و میرفت   كه دستهاش  مشت شود  خودش  را توی  یكی از این كافه  رستورانهای  پرك  گم و گور  می كرد  و تك  و تنها می نشست  پشت یك میز  و  دو  تا  شیشه عرق راپشت  سر هم میریخت توی  حلقومش  و بعد مست مست بر می گشت خانه

صبح جمعه  ساعت نه  ده بلند  می شد  می رفت سر حوض  سر و صورتش  را می شست  و می نشست  پهلوی  بچهها و مادر بچه ها  چای  می ریخت  و  با  بچه هاش  بازی می كرد  و بعد گلهای  اطلسی  و لالهع عباسی  باغچه بود  و حوض  كه خودش  زیر آبش  را میزد  و آبش  می كرد

 عصر هم   با ‌آنها راه می افتاد  می رفت توی خیابانها گشتی  می زد   و بر می گشت

  ولی  حالا فقط   سالن كارخانه  مانده بود  و آن همه  صداهای  دستگاههای  بافندگی  كه  زیر  انگشتهای  تر و فرزش   كه نخها را گره می زد  مثل  یك موجود  زنده  و نیرومند  جان داشت و نفسمی كشید  و از دستهاش  خون می گرفت  تا نخها  را پارچه  كند و حالا فقط   حركت مداوم ماكو   بود  كه  فضای   تهی  اطرافش  را پرمی كرد  و  صداها   بود كه می توانست خودش  را با آنها سرگرم  كند   اما آن روز  روز  كار نبود   یعنی  از قیافه های  كارگرها  خواند كه امروز  باید خبری  باشد  و  بعد یكی یكی دست  از كار كشیدند  و از سالن  بیرون رفتند و او فقط  توانست دست  یكی  از آنها را بگیرد  و بپرسد :

برا چی  كار و  لنگ می كنین ؟

این یكی   هم  حرفی  نزد  و بعد هم   كه همه  رفتند  او ماند و دستگاه  بافندگیش  كه هنوز جان  داشت  و خونمی خواست  آن  وقت  حس  كرد كه جریان برقی  كه توی  دستگاه می دود از خون  او سریعتر  و قویتر است و  او به تنهایی  نمی تواند  آن همه   خون توی  رگ  دستگاه  بریزد  تا نخها  را پارچه كند و نگاهش  دیگر نمی توانست حركت  سریع  ماكو را دنبال كند   و می دید  كه  دستهایش  می روند  تا لای  چرخ و  دنده های  ماشین گیر كند

برق را كه خاموش  كردند  او هم  دست از كاركشید   و  لباسهاش را  عوض كرد  و  از كارخانه بیرون رفت  و آنها را دید  كه  صف بسته بودند زنها و  بچه ها  جلو  و بقیه  از دنبال  با همان  لباسها  و گرد پنبه  كه  روی  لباسشان  نشسته بود  و حالا می رفتند كه از روی  ریل  بگذرند  و اومانده  بود با فضای تهی  و دستهاش  كه نمی دانست آنها  را به چه بهانه ای سرگرم كند

همه او را با آن  یكی  كه آمد   مثل شاخ شمشاد جلوش  ایستاد  و سیر تا پیاز را گفت   به یك چوب راندند  ولی  با این تفاوت  كه آن یكی  رفت توی  یكی  از اون  اداره های  ولتی  با صنار و سه شاهی  ماهانه و این یكی  ماند زیر تیغه  نگاه آن همه آدم  و آن جریان  قوی  برق  و آن  سه تا  بچه   و زنش  كه آن قدر  بیگانه شده بود و توی  یكی  از همان  عرق خوریها  بود كه حسن را دید شیك و پیك  و  سرزنده  با  لپهای  گلانداخته  و دستهایی  كه از آنها  خون می چكید .  نشستند روبروی  هم لیوان پشت  لیوان

  آن وقت  حسن  به حرف افتاد   بعد از پنج سال  پنج سال آزگار   كه یك دنیا  حرف توی  دلش  تلنبار شده بود :

می دونم از من دلخوری  اما من  ام یكی  بودم  مث  همه مث اونای  دیگر  تو  اون سولدونی   هرچی  می خواستم باهات حرف  بزنم رو نشون ندادی .  فكر  میكردی  بیرون كه می آی  برات تاق  نصرت  می زنن  اما هیچ  خبری  نبود  همه یادشان  رفته  بود  ... می دونی  این نه  تقصیر  تو  بود نه من ما دو تا فقط  دو تا عروسك  بودیم  می فهمی  دو تا عروسك

و یدالله پشت  سر هم  عرق می خورد  و نگاه  می كرد به خطوط  آشنای   صورت  دوست چندین ساله اش  كه حالا  زیر لایه  گوشت  محو  شده  بود  و نگاهش  كه  دیگر فروغ  نداشت  و فقط  همان تری  اشك بود كهجلایش می داد :

خب بسه دیگه می دونم تقصیر  تو نبود  آخه  شلاق   كه با  گوشت نمی سازه   آدم  دردش  میآد

و حسن با مشت زده بود روی میز :

بسه دیگه بازم همون حرفا این پنج سال برات بس  نبود   تا سرت  به سنگ  بخوره   می دونی  اونا ارزش  اینو ندارن  كه آدم یه عمری  براشون  تو اون سولدونی  بپوسه

 راس  میگی  ارزش  ندارن

و یدالله  یك  لیوان  دیگر خورده بود  تا شعله آتش  توی  حلق  و گلوش  را خاموش  كند  و مشتش را كه گره كرده بود گذاشت روی  میز كه سرد و نمناك  بود

خب  پس  چرا وقتی  منو تو خیابون  می بینی  رو تو بر می گردونی  حالا كه دیگه همه حرفا گذشته   فقط  من موندم و  تو پس  چرا نمی خوای  با هم باشیم ؟

  یدالله  نمی توانست حرف  بزند   پنج سال  همه دردهاش  نوازش  شده بود  برای  بچه ها  و غصه هاش آب شده بود   برای  گلهای  لاله عباسی  و اطلسی  و حالا  كه حسن كلی  روشنفكر شده بود  براش  مشكل بود   كه دوباره  به حرف بیاید :

می دونی  ما  كور  خوندیم   نباس  تنها موند  تنهایی  خیلی  مشكله  یعنی  خیلی  مرد می خواد  كه تنها باشه   من و تو مرد این كارنیستیم  می فهمی  باس  با هم بود   اما برای من و تو  دیگه كار  از كار  گذشته راهش  اینه كه  زن بسونی  و چند تا بچه بریزی  دور و بر خودت

  و حسن زده بود  زیر گریه و از آن  شب  به بعد هم یدالله ندیده بودش  و حالا كه ایستاده  توی  یكی  از غرفه های  پل   به جریان  آرام آب  نگاه می كرد و بچه ها  كه داشتند  در گرداب  پای برج  شنا می كردند  دلش  می خواست باز حسن  را می دید  تا با هم  عرق می خوردند  و حرف می زدند  و او می توانست باز گریهاش  را ببینید  و  خطوط  آشنای  صورتش  را كه زیر لایه گوشتها محو شده بود






نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، دهلیز،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
جمعه 14 مرداد 1390




http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/03/25.jpg


هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های  بنیاد نشسته بودیم  دور میزی گرد با دو فلاسك چای  و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری . سه طرف اتاق  شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود  چوبی بی هیچ  قفسه بندی  پشتش  و در وسط دری بود  به اتاق تلویزیون و تلفن سكه ای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثار هاینریش بل بود  طرف چپ در هم شومینه بود كه از سر شب من و بانویی  كنده تویش گذاشته بودیم  و بالاخره با خرده چوی و كاغذ روشنش  كرده بودیم  كه  حالا داشت  خانه می كرد  و با شعله ی كوتاه سرخ میان كنده ها  می سوخت

ما ، من و بانویی ، كه یك ههفته بود رسیده بودیم  با نقاشی ایرانی  و زنش  دو سه شب بود كه صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم  گرداگردمان  آن طرف شیشه ها  سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكه هاییش روشن بود

 غیر از ما یك  زن نویسنده روس هم بود به اسم  ناتاشا و یك  زوج  آلبانیایی كه ما فقط اسم مرد را می دانستیم  . اسمش یلوی بود  كه یكی دو ماهی  اینجا بوده   تنها  و بعد كه در آلبانی جنگ داخلی می شود  سعی می كند زن و بچه هایش را بیرون بكشد و حالا چند روزی بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب  اولین باری بود كه به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی كه رسیدند  بانویی گفت: این دختر كوچكه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان

 گفتم :  از من هم می ترسد  تا مرا دید  جیغ زنان  رفت  پشت پدرش  قایم شد

 دو سه روز طول كشید تا با حضور ما اخت شد  فقط  انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد  و همه اش هم چند باری می گفت  ناین و تلفن را قطع می كرد  و ما كه به تلفن  نزدیكتر بودیم  تا صدای زنگ را می شنیدیم  می دویدیم تا قبل از قطع  تلفن برسیم  نمی دانم از كی شاید  هم از زن مرد نقاش   سیلویا كه فرانسوی بود و كمی هم فارسی می دانست  شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان  اغلب مجبور بوده اند  درازكش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند

 بانویی لیوان  چای به دست می گفت :  عصر كه آمدم تا اخبار  تلویزیون آلمان را  ببینم  كه مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است  تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند  آنیسا گفت : تیرانا   گفتم :  ناین ، ایران ، تهران    جیغ زد :  ناین  تیرانا   با مهربانی خم شدم طرفش  گفتم :  ناین  تهران   و به خودم اشاره كردم   جیغ زد :  تیرانا  تیرانا !‌   و دوید  بیرون

 هنوز  فنجان اول چای مان را نخورده بودیم كه اول  زن یلوی و بعد خودش  آمدند و با تعارف  سیلویا نشستند  یلوی رو به بانویی كرد  و گفت :  ناین  تیرانا   و خندید

 بانویی گفت :  ناین  تهران

 به  به  انگلیسی  گفت :  آمدم كه اخبار گوش بدهم . آنیسا  هم بود

 یلوی شانه بالا انداخت  و دست هایش را تكان داد  و رو به سیلویا چیزی گفت

 سیلویا گفت :  انگلیسی نمی فهمد  فقط كلمات مشترك را  تشخیص می دهد

 بانویی به فارسی  و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده  باشند  لطفا توضیج بده كه چی شده

 سیلویا به فارسی شكسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد

یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم  چند زبان دیگر .  من و با نویی  انگلیسی می دانستیم و مراد  چند كلمه ای  انگلیسی می فهمید  اما  فقط فارسی  حرف می زد  زن یلوی  ظاهرا  انگلیسی كمی می فهمید  یا نمی فهمید  و فقط همچنان لبخند می زد  ناتاشا كمی انگلیسی  می دانست  و روسی  پس  اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من  و احتمالا ناتاشا حوصله می كردند  می شد  فهمید كه هر كس چه می گوید  اما  سیلویا مریض احوال بود  شاید هم واقعا مریض بود  نمی دانم از كی شنیده بودیم كه سینه اش را عمل كرده اند

صدای تلفن كه بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید  به طرف تلفن و به  انگلیسی گفت  از پاریس است  با من كار دارند

 درست  حدس زده بود داشت  حرف می زد  انگار به روسی  ما ساكت نشسته بودیم و به آتش  و شاید به سایه ی درخت های  پرشكوفه ی آن طرف شیشه ها  نگاه می كردیم  و به صدای ناتاشا  گوش می دادیم كه بلند بلند حرف می زد  من  بلند شدم و برای چهارتامان  چای ریختم و به یلوی اشاره كردم كه می خواهد  یا نه و به  انگلیسی  گفتم : چای

با  اشاره ی سر و دست  فهماند كه نمی خواهد  و چیزی  هم گفت  سیلویا گفت :  این ها بیشتر چای كیسه ای می خورند

زن یلوی به انگلیسی گفت : بله

برایش ریختم  برداشت و بو كرد و حتی لب نزد  صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد  یلوی سری تكان داد  و با دست  انگار صدا را پس زد  از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟

 سیلویا فقط دو كلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت  بعد كه یلوی جوابش را داد دو پر شالش را كه به گرد شانه و بازوهای  لاغرش پیچانده بود بیشتر كشید و گفت : یلوی می گوید :  صداش و حركاتش خیلی  یعنی زیادی متجاوز هست  انگار فقط خودش اینجا هست

زبانه ی آتش  حالا بلندتر شده بود  و به  پوسته ی  كنده های گرد تا گردش  می رسید  چه  جانی كنده بودیم تا روشنش  كنیم  بانویی  خرده  چوب می ریخت  و من فوت می كردم  بالاخره  هم  روزنامه ای  را مچاله كردیم  و زیر خرده چوب ها  و برگ ها  گذاشتیم  تا خانه كرد   وقتی مراد  و سیلویا  كندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می كردیم  كه از میانه ی سیاهه برگ ها  و روزنامه  لرزان  لرزان قد می كشید  و به گرد خرده چوب ها می پیچید

 یلوی چیزی گفت  . سیلویا گفت :  اخبار ایران را شنیده

 مراد گفت : این كه خیلی  حرف زد

سیلویا  با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .

دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت ‌آلمان  فریاد كرده اند  زیاد . راجع به همین دادگاه برلن  خواسته اند به سفارت آلمان حمله كنند اما  پلیس بوده  زنجیر بسته بودند  دست  به دست  پلیس  ضد شورش بوده  بعد هم رفته اند

 ناتاشا آمد می خندید  خم شده بود به طرف یلوی  و بلند بلند  چیزی  می گفت  و به سر و صورتش  اشاره می كرد  و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش  وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید  یلوی نمی خندید  سر به زیر انداخت  و با صدای  نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد  سیلویا گفت :  می گوید: دوستش  قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه  از همه چیزش گفته  بعد  بالاخره  یادش آمد  چوب زیر بغل دارد

 به ناتاشا نگاه كردیم   نگاهمان كرد  متعجب بود   به  انگلیسی  توضیح داد و باز به سر و صورتش  خط بالای لب و به یخه  و حتی دامن بلوزش  و بالخره شلوارش  اشارهكرد و بالاخره  شكل دو چوب زیر بغل  را ساخت  و بلند بلند   خندید   بانویی و من هم خندیدیم  بانویی گفت :  ناتاشا می گوید  فردا دارد می رود  پاریس . بار اولش است كه به كسی كه اسما می شناخته  زنگ زده كه بیاید جلوش   ناتاشا از طرف  پرسیده  چطور بشناسمت ؟  طرف هم گفته : خوب من كلاه به سر دارم  خاكستری است  سبیل هم دارم  كراواتم زرشكی است  با خط های آبی  كتم هم  چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم   بعد هم گفته  :  اگر دیر رسیدم  ناراحت نباش ماه پیش پایم شكسته  و هنوز مجبورم  با چوب زیر بغل راه بروم

مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم  زن یلوی  فقط  لبخند می زد  یلوی انگار به آتش نگاه می كرد  ناتاشا  شكل سبیلی  بالای لبش  ساخت  به انگلیسی گفت :  سبیل  و با تكان هر دو شانه خندید  و بالاخره  كنار بانویی نشست  این بار  یلوی به  آلبانیایی حتما برای  زنش گفت  و به ناتاشا اشاره كرد  و بعد  به پشت  لبش  و پیراهنش و بالاخره شكل چوب زیر بغل را ساخت  زنش هم خندید  بی صدا  ناتاشا باز بلند خندید

 مراد گفت :  از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد  زنش همچنان لبخند می زد

مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق  ازش بپرس  برای من جالب است نكند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول

لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه كرد : می گوید :  ما ، مشكل ما مافیا هست  مافیای روسی و ایتالیایی  اسلحه دارند  همه بعضی ها هم از گرسنگی  حمله می كنند  چی می گویید ؟ ( و با دست  چیزی  را در هوا مشت كرد ) هر چه پیدا بشود كرد

گفتم : غارت

 بله مرسی  غارت می كنند  از خانه ها   مغازه ها  می گوید  خالی است

 یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی  حرف زد

 ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید  بعد مدتی با هم حرف زدند  ناتاشا بلند شده بود و داد می كشید  یلوی همچنان نرم و سر به زیر افكنده  جواب می داد

 سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم كه  اما گمان دارم سر روسی بودن  یا آلبانیایی بودن همین  مافیاهاشان حرفشان هست

 من پرسیدم : قبلش چی  می گفت ؟

 یادم نمی آید

 داشت از آنیسا اسم می برد

 بلبه بله یادم رفت  این ها  خانواده ی یلوی  بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می كرده اند  نه  خواب نه  بیدار بوده اند ( به شیشه ی كنارش اشاره كرد )  از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند  حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد  پرت می شود  نه خودش می رود  روی زمین  چه می گویید شما ؟

 ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شكسته بسته برای بانویی توضیح می داد  اول هم عذر خواست كه عصبانی شده  بانویی ترجمه كرد : می گوید: یلوی  بی رحمی می كند  ما با هم اغلب  دعوامان می شود  او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد  خوب درست است  كه مافیای روسی هست  بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او  اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل  همه ی موسسات  دولتی را و حتی كارخانجات را همان حاكمان  قبلی بین خودشان  تقسیم كرده اند  آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترك های عثمانی بوده  آخرین ملت  بالكان هم بوده كه مستقل شده  بعد هم كه  ما روسها رفتیم  كمونیست شان كردیم  آن وقت نوبت  آلبانی  آخرین كشور اروپای شرقی بود كه مستقل شد با شورش هم شروع شد  حالا همان حاكمان  قبل یك شبه شده اند لیبرال و دمكرات  مافیای ایتالیا هم آمده  جوان های گرسنه هم هستند بیكارند  چند نفر كه دور هم جمع بشوند و یكی دو خانه غارت كنند می شود یك دار و دسته  كادرهای ارتش هم دست به كار شده اند  پلیس هم  حقوق كه نمی گیرند  برای همین غارت می كنند می كشند

ناتاشا با یلوی حرف زد  یلوی هم چیزی گفت  و بالاخره  رو به سیلویا كرد و ترجمه كرد  سیلویا گفت : یك ماهی هست  كه با  هم چیز می كنند  دعوا نه  حرف می زدند  من  این  حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم  هر جا مثل هر جا می باشد  مثل یوگوسلاوی سابق  جنگ است  می كشند  به زنها ... خودتان می فهمید  انقلاب كرده اید

 گفتم : در انقلاب ایران  این حرف ها  نبود  هیچ كس به زنی تجاوز نكرد  جایی را  غارت نكردند

سیلویا گفت :  شیشه ی بانك ها را می شكستند  یك سینما را با همه هر كس كه بود توش  آتش انداختند  من  خودم بودم ایران  به صورت زن ها  اسید پاشیدند

 بانویی گفت :  این ها استثنا بود  مردم به جایی برای غارت حمله نمی كردند  شیشه ی بانك ها  را شكستند  اما حتی یك مورد هم  نشنیدیم كه كسی  پولی بردارد

سیلویا گفت : كتاب های یكی از همین طاغوت ها  - مراد بوده  دیده -  ریخته بودند  توی استخر  كتاب ها  بیشتر كتابهای خطی بوده  همه جا شبیه هم هستند

بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای كوتاه كرده اش می كشید

 به انگلیسی برای ناتاشا  توضیح دادم كه چطور بود  از تجربه هام  می گفتم  یك  ستون دو ریالی كه توی  اتاق  تلفن دیده بودم  یا زنی  بچه به بغل كه سبد میوه به  دست جلو در خانه شان ایستاده بود  و به هر كس كه می گذشت تعارف می كرد  از مردی هم  گفتم  كه كاسه  به یك دست  و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان  آب می داد  این  را هم  تعریف  كرددم  كه بچه های  محل پیت نفت  مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند  شب ها هم چوب به دست  سر كوچه پاس می دادند  آخرش هم  از موتور سواری گفتم كه اسلحه به دست دیدمش  اولین  آدم غیر ارتشی كه  اسلحه به دست دیدم  و از شادی  هورا كشیدم  گفتم : همان وقت فهمیدم كه حالا دیگر نوبتماست

 ناتاشا پرسید :  حالا كه فكر  نمی كنی  نوبت شماها بوده ؟

 گفتم :  همین طوری فكر  كردم  كه دیگر مردم  دست خالی نیستند

 ناتاشا به انگلیسی گفت :  آقای یلوی  فكر می كند  هر وقت خون و خونریزی  باشد  برنده كسی است كه می تواند  بكشد  اما من  فكرمی كنم

بعد خطاب به یلوی  و زنش  شاید  به روسی  چیزهایی  گفت  بعد یلوی  همان طور آرام و یكنواخت  جوابی داد  كه نفهمیدیم  تا بالاخره  سیلویا با آن صدای تیز و حركات دست  گفت و گفتو  باز یلوی گفت   سیلویا  گفت :  باز - چی می گویید ؟ -  مثل سگ و گربه به هم پریده اند

بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت

  مراد آهسته  از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟

 همان چیزهایی كه اوایل  انقلاب دیدیم

مراد به فارسی گفت :  سیلویا  اشتباه می كند  آن  وقایع  را از دید یك خارجی می دید  هر خشونت  جزیی  می ترساندش  وقتی توی یك راهپیمایی  راهش نداده بودند  گریه كنان  برگشت خانه   بعد از تظاهرات زن ها  در اعتراض به شعار  « یا روسری  یا توسری »  دیگر نماند

بانویی  اول برای ناتاشا ترجمه كرد  بعد  ناتاشا  برای یلوی  بعد هم  به فارسی  گفت  :  به سر خود من هم آمد   كاپشنی داشتم  كه كلاه سر خود بود

 سیلویا  گفت :  كلاه چی ؟

كلاه داشت  برای مثلا  برف  یا سرما

 سیلویا گفت :  خوب بعدش  چی ؟  بفرمایید

 هیچی  زنی  بود كه پشت  سر من می آمد اولش  خواهش كرد كه سرم را بپوشانم  چون  نامحذم هست  خودش هم كمكم كرد و كلاه  را سرم كشید  كمی كه  رفتم  سر و گردنم  عرق كرد و من كلاه  را انداختم  پشت سرم  این بار زن بی آنكه حرفی بزند به سرم كشید  باز من  انداختم و چیزی هم بهش گفتم  لبخند می زد  و با چشم و ابرو مردهای طرف  پیاده رو را نشان داد  من یكی دو صف  جلوتر رفتم  و كلاه را پس زدم  باز كسی به زور سرم كشید  خودش بود  فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره كرد  این بار  من كلاه را پشت سرم زیر لبه ی كاپشن فرو كردم و زیپش را  تا زیر گلو كشیدم  بالا  چند قدم كه جلوتر رفتم   كفلم آتش گرفت  به پشت سرم مگاه كردم  یكی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زنهای چادری  فقط یك چشمشان  پیدا بود  باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت  نمی شد ادامه داد  از صف بیرون آمدم  اما  فرداش  باز فكر كردم  اتفاقی بوده  هر روز  اتفاقی می افتاد  و ما باز فكر می كردیم  اتفاقی است  یا ساواكی ها هستند كه سنگ می پرانند

 بعد  به  انگلیسی شروع كرد تا برای ناتاشا  ترجمه كند   گوش نمی داد با یلوی داشت  حرف میزد  و حالا دیگر یلوی هم  داد می كشید  و انگشت اشاره ی دست  راستش را  رو به  ناتاشا  تكان تكان می داد

 سیلویا گفت : باز دعواشان شد

و به فرانسوی  به یلوی چیزی گفت   یلوی دستی  به صورتش  كشید و به دو  انگشت چشم هاش  را مالید  بعد سیگاری روشن كرد زیر لب  داشت با زنش  حتما  به  آلبانیایی حرف می زد

  زبانه ی  باریك  آتش  حالا  رسیده بود  به سر كنده ها   از بدنه ی  كنده ها هم زبانه می كشید و آن پایین  دیگر نه سیاهه ی  خرده  چوبی بود  و نه پوسته پوسته های سیاه  كاغذ سوخته  كه  رنگ های سرخ و صورتی در هم  می رفت  و به كناره های  گاهی  آبی  ختم  یم شد زبانه های باریك  و بلند آبی

یلوی  خطاب  به ما  من و بانویی   حرف می زد  سیلویا گفت :  معذرت  خواست  می گوید یكی  از آهنگهای  زمان انور خوجه مال من هست   عضو  حزب بوده  و عضو اتحادیه ی نویسندگان  و هنرمندان  بعدش  می گفت  یك  آهنگ  ساختم  قشنگ   خیل خیلی  زیبا  نمی دانم  چی باید گفت  نگذاشتند  پخش  بشود

 مراد  گفت : ممنوع

بله  ممنوع می گردد  اما آن  آهنگ  كه  همیشه پخش  می شود  از رادیو نه  می شده بدون  نام  آهنگ سازش   یلوی    باز هم گفت  یادم  نیست  مهم  نیست همه  جا یك جور  هست  شما هم  دارید مانندهاش  توی این  دنیا  زیاد هست

ناتاشا به انگلیسی  گفت :  من به یلوی  می گویم  چرا همه اش  را از چشم روس ها  می بیند ؟  همین بلا هم سر ما آمد  مقامات ما هم یك شبه  صاحب میلیون ها ثروت شدند  صاحب ملك و املاك و ویلا  مافیاه هم هست  قاچاق هم هست  گاهی  سیگارشان  را با دلار آتش می زنند  آن وقت زن ها  دخترهای جوان می روند  به دوبی  یك هفته دو هفته  و  بعد بر می گردند  با غذا  با پول تا خانواده شان از گرسنگی  نمیرند

به مراد ‌آهسته  گفتم :  ما را بگو كه جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی  تلف  كردیم

 ناتاشا از بانویی پرسید  : شوهرت چه گفت ؟

بانویی به انگلیسی  گفت :  این ها  یعنی  راستش  همه ی ما برای یك كتاب حتی یك  جزوه ی  چند  صفحه ای  ترجمه  از روسی  گاهی  سال ها  زندان  رفته ایم  كه مثلا  برسیم به شما  كشور ما بشود  لهشت باكو  بهشت لنینگراد   حالا ...ـ

دیگر گوش نمی دادم  به ناتاشا هم كه انگار  داشت در جواب چیزی  می گفت  گوش ندادم  خوشه خوشه های  شعله ها  كوتاه  و بلند جمع شده بودند  و زبانه ی بلند و باریك  رو به  دهانه ی  ناپیدای  لوله ی شومینه گر می كشید  با اشاره به آتش به فارسی  بلند گفتم :  آتش  زردشت

بانویی  به انگلیسی  گفت : آتش زردشت

 یلوی  خندید  و به زنش  چیزی  گفت  كه زردشت اش را فهمیدم

 سیلویا گفت : زردشت بله  آتش  قبله بوده نه ؟

هیچ كدام حرفی نزدیك كه به آتش نگاهمی كردیم به زبانه ی بلند  و رنگ در رنگ  و شاید به سینه ی آتش كه سرخ بود  و گرم و دیگر حتی یك لكه ی سیاه هم در كانونش نبود








نوع مطلب : هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، آتش زرتشت،
لینک های مرتبط : انسانم آرزوست...،
پنجشنبه 13 مرداد 1390





http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/03/25.jpg



هوشنگ گلشیری (۱۳۱۶ در اصفهان - ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ در بیمارستان ایران‌مهر تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود. وی را بعد از صادق هدایت، تأثیرگذارترین داستان‌نویس ایرانی دانسته‌اند.

 

او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دههٔ چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید. این کتاب را یکی از قوی‌ترین داستان‌های ایرانی خوانده‌اند.

 

وی با تشکیل جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود نسلی از نویسندگان را پرورش داد که در دهه هفتاد خورشیدی به شهرت رسیدند. او همچنین عضو و یکی از موسسان کانون نویسندگان ایران و از بنیانگذاران حلقه ادبی جُنگ اصفهان بود.


زندگینامه

گلشیری به سال ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار موثر می‌دانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.

 

وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایه‌گذاری کرد.

 

سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود[۷] در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.


کارگاه داستان‌خوانی


یکی از اقدامات تأثیرگذار و مهم گلشیری تشکیل کارگاه‌های داستان و پرورش نسل تازه‌ای از نویسندگان ایرانی بود. وی جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان را از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود در هر شرایطی به صورت مستمر برگزار کرد. وی در سال‌هایی که کارنامه را منتشر می‌کرد، جلسات نقد شعر و داستان را در دفتر مجله برگزار می‌کرد.

 

در اواسط سال ۱۳۶۲، گلشیری جلسات هفتگی داستان‌خوانی را که به جلسات پنج‌شنبه‌ها معروف شد، با شرکت نویسندگان جوان در خانه خود برگزار کرد. این جلسات تا اواخر سال ۱۳۶۷ با حضور نویسندگانی چون یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری، محمد محمدعلی، آذر نفیسی، عباس معروفی، منصور کوشان، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، قاضی ربیحاوی، ناصر زراعتی ادامه داشت.


فعالیت‌ها

در سال ۱۳۶۸، در اولین سفر به خارج از کشور پس از انقلاب برای سخنرانی و داستان‌خوانی به هلند (با دعوت سازمان آیدا)، و شهرهای مختلف انگلستان و سوئد رفت. در سال ۱۳۶۹ نیز برای شرکت در جلسات خانهٔ فرهنگ‌های جهان در برلین به آلمان سفر کرد. در این سفر در شهرهای مختلف آلمان، سوئد، دانمارک و فرانسه سخنرانی و داستان‌خوانی کرد. در بهار ۱۳۷۱ به آلمان، آمریکا، سوئد، بلژیک و در بهمن ۱۳۷۲ هم به آلمان، هلند، بلژیک سفر کرد.



دوران روزنامه‌نگاری

گلشیری همکاری خود را با مطبوعات از جوانی آغاز کرد. وی برخی آثار خود را در نشریاتی مانند پیام نوین، کیهان هفته و فردوسی به چاپ رساند. پس از راه‌اندازی جنگ اصفهان نیز گلشیری شاخص‌ترین چهره و به گفتهٔ منتقدی سخنگوی پرنفوذ این جریان به شمار می‌رفت. پس از انقلاب نیز گلشیری فعالیت روزنامه‌نگاری را ادامه داد. گلشیری از اواخر سال ۱۳۶۴، با همکاری با مجلهُ آدینه از اولین شمارهُ آن، و پس از آن، دنیای سخن، و پذیرش مسئولیت صفحات ادبی مفید برای ده شماره دور تازه‌ای از کار مطبوعاتی خود را آغاز کرد. سردبیری ارغوان که فقط یک شماره منتشر شد (خرداد ۱۳۷۰)، و سردبیری و همکاری باچند شمارهُ نخست فصلنامهُ زنده رود (۱۳۷۱ تا ۱۳۷۲) ادامهُ فعالیت‌های مطبوعاتی او تا پیش از سردبیری کارنامه بود. سردبیری ماهنامهٔ ادبی کارنامه را در تابستان ۱۳۷۷ بر عهده گرفت و نخستین شماره آن را در دی ماه همین سال منتشر کرد. این مجله در حقیقت پایگاهی بود برای نویسندگانی که در دههٔ پیشین امکان انتشار آثار خود را نداشتند. در این دوره، جلسات بررسی شعر و داستان نیز به همت او در دفتر کارنامه برگزار می‌شد. یازدهمین شماره کارنامه به سردبیری او پس از مرگش در خرداد ۱۳۷۹ منتشر شد.







نوع مطلب : زندگی نامه، هوشنگ گلشیری، 
برچسب ها : هوشنگ گلشیری، زندگی نامه هوشنگ گلشیری، گلشیری، زندگی نامه گلشیری،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر، انسانم آرزوست...،
یکشنبه 12 تیر 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای ادبیات معاصر محفوظ است